دست خدا به همراهمون ...

سال نو مبارک

دید و بازدید های امسال دو برابر شده بود... با کلی بدو بدو تمومش کردیم

الان من موندم و 4 دیوار اتاقم... حوصله ام به غایت سر رفته ... 

شاید دیگه در این وبلاگ رو همینجوری تخته کردیم رفت... دلم رو زده ... یعنی حال و هوای وبلاگستان خیلی وقته از بین رفته ... تک و توک از دوستای اون موقع موندن ... اونایی هم که موندن مثل خودم حوصله ندارن ... 80 درصد لینکهای کنار وب یا فیلتر شده یا نویسنده اش گذاشته رفته ...

خواستم پیش پیش خدا حافظی کنم... این وبلاگ رو هم همینجوری با تمام خاطراتش می ذارم می رم ...

یاد روزهای اولی که با شور و هیجان اومدم بنویسم بخیر ... 

نه کار نه درس و نه ازدواج ربطی به کم رنگ شدنم ندارن ... حوصله ام سر رفته ... زیادی خلوت شده اینجا

ببینم قسمت چیه ... برام دعا کنید ... مرسی :)

همتون رو به خدا می سپارم :)

من

یه زمانی فکر می کردم دوستانی که بعد از ازدواج کم پیدا میشن الکی بهونه می گیرن و می خوان اینجوری خودشون رو از جمع بکشن کنار...

الان می بینم شرایطی پیش میاد که آدم یهو می بینی فاتحه خیلی کارها و جمع ها رو خونده ...

این رسم و رسومات لامصب نبدون شاید خیلی بهتر بود ... اینجوری نمی گفتن مجردی یعنی آزادی و راحتی و ... شاید اصلا برا متاهل ها هم اینجوری بیشتر خوش می گذشت ...

مراسم های اجباری کارهایی که اگه انجام نشه "مردم چی می گن؟؟؟!!!!"  دیگه داره خفم می کنه ...

اعصاب خردی ...

احساس بی تجربگی می کنم... یه جاهایی که بایستی با گ..می کوبیدم تو دهن طرف و این کار رو نکردم ...

بعد یادم می افته و هی حرس (حرص، حرث ، هرص، هرث، هرس) می خوردم...

برنامه این روزهای من

با فکر قاطی پاتی و اعصاب داغون می خوابم ... صبح هنوز داغونم

بقیه روز خمار اعصاب داغونی که داشتم

بی استعدادی را چه کنم

همکارم قطعه ای رو که خودش نوشته برام می خونه ... با خوب و بدش کاری ندارم... به این فکر می کنم که یه وقت هایی قلم که به دستم می افتاد می نوشتم... الان قلم که به دست می گیرم فقط شکل های کج و کوله از زیرش بیرون میزنه که همسرم اسمش رو گذاشته استعداد نقاشی...

گم شدم

نوشتن با من و من با نوشتن قهر کرده ایم انگار...

نمی دونم نوشتنم نمی آید یا وقت نوشتن ندارم... یا اینکه دلم می خواهد بنویسم وقت هم دارم ولی حوصله ندارم...

خودم را هم گم کرده ام...

دلم تمرکز می خواهد...

کسی کاری به کارم نداشته باشد...

شاید خودم را یه جایی همین طرف ها باشم...

یادم رفته چه می خواستم ... چه دوست داشتم... چه کار می خواستم بکنم...

شاید استرس امتحانات همسرم هم بی تاثیر نباشد .... نمدونم خلاصه

به روی چشم

نمی دونم ... دلیل قانع کننده ای ندارم برای ننوشتن... نمیشه گفت برگشتم چون نرفته بودم اصلا... از فیس بوک از احوال اکثر دوستام خبر دارم...

ازدواج هم بهانه جالبی نیست مخصوصا اینکه همسرم هم اصرار به نوشتن داره ....

تا یادم نرفته از بچه مثبت ممنون ... شرمنده عزیزم نمی دونی کامنتت چقدر خوشحالم کرد... فقط نمی دونم چرا هرچی تلاش کردم وبلاگت باز نکرد :(

ببخشیـــــــــــــــ منو ــــد

خیلی بهتر شدم.... گاهی به خاطر حساسیت شدیدم احساس عذاب وجدان بهم دست میده ....

دوست دارم از کسی که به خاطر این اخلاقم گاه و بی گاه ناراحت می کنم معذرت بخوام :*

:(((((

دلم بدجور گرفته ... بغض داره خفه ام می کنه ... باید خوب باشم... اتفاقی نیافتاده ... ولی داغونم

یکسال قبل

پارسال همین موقع ها عجله داشتم تا سریع مدارکم رو جمع کنم، قرار بود از شنبه برم سر کار ... کاری که بر حسب اتفاق حتی یک ماه هم از فارغ التحصیلیم نگذشته بود پیدا کردم ... شاید اون موقع اصلا فکرش رو هم نمی کردم دارم می رم تا با شریک زندگی آینده ام همکار بشم... فردای روز تولدم کارم رو شروع کردم غافل از اینکه سال بعدش قرار بود همکارم به عنوان همسرم برام تولد بگیره...

خعلی سخته... شروع زندگی مشترک ... ادامه زندگی مشترک ... موفقیت در زندگی مشترک...