و جنگ آمد و ...

و جنگ آمد و بسیار مردمان را کشت

هزاز کودک و مرد و زن و جوان را کشت

نمی شود که شبیه گذشته ها باشیم

که جنگ خاطره‌‌‌ی خوب داستان را کشت

که جنگ رحم به دلهای بی قرار نکرد

هزار عاشق بی‌نام قهرمان را کشت

که جنگ بر دل مادر هزار داغ نهاد

فقط نه داغ که بسیار مادران را کشت

که جنگ آه.. فقط آن که دیده می داند

چگونه آتش این دیو آسمان را کشت

#بداهه

از برآشغتن

از برآشفتن باد بر دریا

از رسوم قبایل بدوی کیهانی

تا سیاهی چشمهای تو

راه طی کرده‌ام

ثمره‌ی جاودان رگهایت آشنای من است

مجابم کن

اعظم سعادتمند

داوری

از مهمترین تجربه‌های امسالم داوری شعر فجر در بخش کلاسیک بود

که برایم یک کلاس درس بزرگ بود...

سعی کردم مقهور هیچ نامی نشوم و فقط و فقط شعر برایم مهم باشد

خستگی های فراوانی داشت

چالشهای فراوانی

اما خوشحالم که این فرصت در اختیارم گذاشته شد

و ممنونم از اعتماد متولیان شعر فجر 1403

از نمی‌دانم‌ها

نمی‌دانم اینکه آدم از زندگی هیچ توقعی نداشته باشد خوب است یا بد

نمیدانم جنگجو بودن خوب است یا بد

برای به کرسی نشاندن حرفت با دیگران بحث و جدل نکردن خوب است یا بد

نمیدانم از غمها گفتن خوب است یا بد

هنوز خیلی چیزها را نمیدانم

و نمی‌دانم کی قرار است بدانمشان

نام تازه‌ای برای من

به نام تازه‌ای فکر میکنم برای باران

برای ابر

برای رود

مثلا زیسمان برای این قطره‌های ممتدی که از آسمان سرازیر می‌شوند

مثلا مزرعۀ پنبه برای این توده‌های سفید میان باد سرگردان

مثلا پسرکی دونده با ژاکت آبی برای این خزندۀ مواج از کوه تا دریا

به نام تازه‌ای برای خودم فکر می‌کنم

برای این جاندار مونث عاشق

#اعظم_سعادتمند

خوش‌باور

چه خوش‌باور است آب

چهره‌ام را باور می‌کند

با من لبخند می‌زند

با من می‌گرید

#اعظم_سعادتمند

درست پنجم پاییز ...

درست پنجم پاییز بود و باد می‌آمد

انار باغچه با خنده‌های شاد می‌آمد

صدای رویش یک سرو بر ستیغ دماوند

صدای آیۀ سبز و ان‌یکاد می‌آمد

اعظم سعادتمند

پ‌ن:تولدی دیگر

سرو

سروم که در برابر باد ایستاده ام

بر شانه‌ی ستبر خودم سر نهاده ام

اعظم سعادتمند

جیرجیرک تنهایی

نزدیک پنج ماه است که با توفیق اجباری‌ای که شامل حالم شده گوشی اندروید ندارم

و هنوز نتوانسته ام بر این توفیق اجباری غلبه کنم

و امکان دسترسی به اینستاگرام و تلگرام را هم ندارم

گویا در جهان تازه‌ای زندگی می‌کنم

آرام

بی‌هیاهو

و روشن از صدای جیرجیرک تنهایی که می تابد بر شبهایم

شعر آیینی

مدتی علاقه و اشتیاقم به سمت شعر آیینی بود،هر چه نوشتم حسم بود و شوقم

نه در پی منفعت مادی بودم نه حتی معنوی

فقط شوق بود....شوقی که احساس میکنم به نا امیدی مبدل شده

شعرهای آیینی زیادی نوشته‌ام

ولی در این لحظه احساس میکنم به درد شعر آیینی نمی خورم

نمی دانم شاید هم دوباره امیدی در دلم جنون بیآفریند...

پ‌ن:دلتنگم....

از شهریار...

از لحظه های خوب تابستانم خواندن و نوشتن دربارۀ شهریار بود

بسیار آموختم از او،از داستان زندگی‌اش و سلوکش

احساس میکنم مهربان‌تر شده‌ام ،گویا مهربانی تازه‌ای را از شهریار آموخته‌ام

فراغتی و کتابی و گوشه‌ی چمنی

این روزها غرق در لذت " فراغتی و کتابی و گوشه‌ی چمنی" هستم

گرچه فراغت از آب و نان برای انسان در حصار جسم ممکن نیست

و گر چه، چمن من اتاق کوچکی قدیمی است بی شباهت به اتاقهای مردم تشریفاتی دور و برم

از انفجار

از انفجار شعر

پناه بر قلم

پناه بر کاغذ

از انفجار شعر

پناه بر صدا

پناه بر آواز

از انفجار شعر

پناه بر شعر

#اعظم_سعادتمند

پ‌ن:"از ستم روزگار پناه بر شعر"....عباس کیارستمی

امید

نه بر شاخه پروازی بودی

نه بر خاک رستنی

در به در سایه‌ای بودی از آدمی

هبوط کرده

به امید دیداری

#اعظم_سعادتمند

جهان گرسنگی

حق می‌دهم به گل فروش

از پژمردن مریمی غمگین نشود

حق می‌دهم به پرنده فروش

از پرپر شدن پرواز غمگین نشود

حق می‌دهم به تن‌فروش

حق می‌دهم از مرگ پشیمان نشود

در جهانِ گرسنگی

#اعظم_سعادتمند

من نیز زن بودم

من نیز زن بودم

اما نه مثل شاخه های سیب سرخی در کنار راه

افراشته

در باد

در باران

در برف

در بوران

چون قله‌ای درمه

#اعظم_سعادتمند

غم

از حافظ پرسیدم از دست غم نجات پیدا می کنم؟

جواب داد:

نسیمِ بادِ صبا دوشم آگهی آورد

که روزِ محنت و غم رو به کوتهی آورد

تابستان حیات

تابستان حیات

زیر سایۀ نخل گذشت

دراز کشیده بر قالیچۀ دست‌بافت مادر

دراز کشیده بر تار و پود آوازهای دشتی‌اش

گاهی در سکوت

گاهی در گفتگویی معطر از هل و دارچین چای بعد از ظهر

#اعظم_سعادتمند

از نذرهای مادرم

از نذرهای مورد علاقۀ مادرم برگزاری مجلس خطبۀ امام سجاد سلام الله علیه بود...خطبه ای که در شام ایراد کردند

من هم این خطبه را بسیار دوست می دارم

چیزی در این خطبه هست که آدم را علیه همۀ زنجیرها می شوراند... انگار تلفیق همۀ عظمتهاست.

بی خیال

خیلی وقته به این نتیجه رسیدم که تو خلوت خودم بنشینم و برای کسانی که توی قلبم هستند شعر بگم...

بی‌خیال...

لبخند آدم برفی

آخرین لبخند آدم برفی ات

آرام جاری شد

آخرین قرمز

هزاران بار ماهی شد

کاش می پرسیدی از خورشید فروردین

چرا لبخند اشکی شد

به دریا رفت

#اعظم_سعادتمند

آن شاخه...

آن شاخۀ شکسته در برف

اگر بود

سبزِ تابستانیِ سایه داری بود حالا

سبزِ آمیخته با قرمزی شاید

سرود خوان در بادهای گرمسیر

سرود خوان در سکوت ستاره دار کویر

#اعظم_سعادتمند

دلتنگی

آمده بودی صدایم کنی

چرا سنگ شدی؟

چرا مقابلم نایستادی

چرا گذاشتی تا دریا بروم

من از بزرگی این تنهایی می ترسم

می خواهم برگردم

به آنجا که

تنهایی کوچک‌تر بود و

دلتنگی بزرگتر

#اعظم_سعادتمند

ظهر تابستان

دلتنگ بادم

دلتنگ بادی که بیارد سایۀ ابری

من ظهر تابستانم و خوابی خنک ای کاش!

اینجا که حتی نیست

از پرواز گنجشکی

پری رقصان

#اعظم_سعادتمند

شعر و خنجر

شعری می خواهم که خنجری فرو کند در قلبم

که چنگ بیندازد بر تک تک سلولهایم

که وجودم را در مشتش بگیرد و عصارۀ روحم را آزاد کند

#اعطم_سعادتمند

هنوز عاشقه تهران...

هنوز عاشقه تهران هنوز دیوونه اس

هنوز لبریز از جیک جیک مستونه اس

هنوز کوچه و پس کوچه هاش پر از حرفه

هنوز پاتوق گنجشککای پرچونه اس

چقدر گیج و عجوله چقدر بی نظمه
چقدر طرز نگاهش عجیب و وارونه اس

صدای ساز میاد از عبور پنجره هاش

هنوز عاشق اون دوره گرد بی خونه اس

جنون سبز نسیمش هنوز میرقصه

هنوز سایۀ سرواش بلند و مردونه اس

#اعظم_سعادتمند

رفتم تهران و برگشتم

تهران دوست داشتنی اعصاب خرد کن

تهران دیوووونه

درخت بود

ایستاد روی پای خود

چاره‌ای نداشت

تکیه‌گاه ساقه‌های ترد

لانه‌ی پرندگان بی‌پناه

سبزی سلوک لحظه‌های بسته‌ی دریچه‌ها

یادگار عاشقان کوچه بود

او درخت بود

#اعظم_سعادتمند

عباس

عباس هم رفت...

آن برادر مهربان و وفادار

و ما تنهاتر شدیم.

آه

برمی‌گردم به رویاهای فروردین

به باران بی‌امان و پسران عاشقِ مهتاب

آه عمیقِ بُرنده‌ای است در سینه‌ام

ادامه می دهم به تنهایی

آدمهای درگیر حرف

درگیر قضاوت خیلی آزارم می دهند

شاید خودشان متوجه نباشند که چقدر گفتارشان آزار دهنده است.که چقدر کلمات را هدر می دهند...

پ ن:

به تنهایی ام ادامه می دهم

این غار را

بیش از کلمات هدر رفته دوست می دارم.