من هيچ...

به هر گلی که نزدیک باشی خارهایش یک روز خوارت می کند...

.

..

...

آنقدر به جرم بيان احساساتم تحقير شده ام كه سنگ بودن را ترجيح ميدهم...

قدرت...

كور خواهم كرد چشمان كساني را كه از ديدن شكستم برق مي زنند....

و دیگر هیچ...

گاه کاهی خوب است به دور دستها بنگرم و به یاد آورم آرزو های بر باد رفته ام را...

تا بفهمم که من هیچم در میان همه چیز...

و این است تکرار تلخ روزهای بی عشق...

و من هر بار چونان پرنده ای اوج می گیرم و هر بار نا امید بر زمین می نشینم و چشم انتظار دستی یاری گر...

ولی مثل این که باز هم فراموش کرده ام که جز من کسی در این دور دستها نیست...

بعضی وقتا...

بعضی وقتا اونقدر از یه چیزی سرد می شی که اگه تو یخچالم میذاشتنت اونجوری سرد نمی شدی...

بازنده...

خسته و بی کس و فارغ از دنیا

پا به پای مشــکـــــــلات دنـــیا

بی دلیل می جـنگد و می بازد

تا مشکــلات دوباره او را بـیندازد

او که داند بازنده ای بیش نیست

او که داند با نبود هیچ کس غمگین نیست

پس به چه امید ادامه دهد ره

که غم او در این دنیا کم نیست

عید عاشقان...

30 روز دروازه بهشت به روی زمینیان گشوده شده بود...

30 روز عاشقان خالصانه از درخت های تقوای بهشت میوه ایمان چیدند...

30 روز در واپسین لحظه های غروب طنین الله اکبر در گوش عاشقان عشق خدا در وجودشان شعله ورتر کرد...

30 روز سحرگاهان عاشقان خدا خواب شیرین را به مناجات با معشوق خود ترجیح دادند...

30 روز...

و حالا روز آخر...

عید سعید فطر بر این عاشقان تبریک و تهنیت باد....

سفره ی دل...

نمی دانم حال و هوای این روزهایم چیست؟!

دل تنگی هایم را پشت در خانه ات گذاشتم تا در را باز کنی...سردرگمم از این همه درد!

در کنج دلم هوایت پر می کشد...شبها یادت هستم یا روزها را نمی دانم فقط می دانم همیشه در ذهنم هستی...!

نزدیک من هستی و من چقدر دور از تو!می آیم نزدیک تر ولی نمی دانم چرا هر لحظه دور و دورتر می شوم و تیرگی های دنیایت مرا می رباید...کمکم کن...من تو را می خواهم...نسیم عشقت در سراپرده دلم پایه های نفرت را می لرزاند...عجیب است...این نسیم بیشتر از یک طوفان سهمگین من سیاه روی را از بین می برد و می خواهد من پاک را بجای بگذارد...سختی چشمانم را،بی مهری قلبم را،ناتوانی نفسم را از من بگیر تا چشمانم تنها به یاد تو و خوبی هایت تر شود،قبلم با احساس عظمتت قوی تر بتپد و نفسم در اراده و فرمان تو باشد...نمی خواهم غرق شوم...دستم را بگیر...!

پ.ن:نماز روزه هاتون قبول!

هنوز هم هستی...!

پیرمرد خسته و تنها راه بیراهه را پیش گرفته بود...خسته از زندگی و سختی ها...پیرمرد نبود...اما غبار تلخی های زندگی چهره جوانش را پیر جلوه می داد...تا کی باید تحمل می کرد...؟!تا کی باید خودش راگول می زد که هیچ اتفاقی نیافتاده است...؟خاطره ها یکی یکی مانند فیلم جلوی چشمش رژه می رفت...خسته شد...شکست....خورد شد...چرا...؟تا کی باید تاوان گناه ناکرده اش را پس می داد...؟

-خــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا....!

از ته دل ضجه می زد....چرا خدا او را همیشه تنها گذاشته بود...؟پهنای صورتش از اشک خیس شده بود...دل شکسته روی زمین خدا را صدا می زد تا صدایش را بشنود...آسمان غرشی کرد...رعد و برق دل تاریک شب را می شکافت...آسمان بی وقفه شروع به بارش کرد...انگار خدا هم می خواست پا به پایش اشک بریزد...چقد دل بزرگی داشت خدا...با این همه گله رهایش نکرد...از اول هم رهایش نکرده بود...او بود که راه را گم کرده بود...شرمنده سرش را به زیر انداخت...خدا همه جا همراهش بود...همه جا....نزدیک تر از همه کس...نزدیک تر از رگ گردن...خودش گفته بود...((نحن اقرب الیکم من حبل الورید))...

-خــــــــــــــــــدایا شــــــــــــــکرت...!

یک پرتگاه جدید...

صدای تماشاچیان به رفتن تشویقم میکند...

این شعبده باز ترسو یک طناب بلند را انتخاب کرده...

چوب درون دستم هم لرزش دست هایم را احساس میکند...باید بروم...باید...

باید بجنگم با همه آنچه که مرا از رفتن باز می دارد و همه آنچه که شکست خوردن را به من می آموزد...

من باید بجنگم...باید بروم...طناب نازک مسئله نیست...ذهن من چه به یاد دارد تا از این ورطه بگذرم...؟

عمق ناامیدی...

داستان من ندارد انتهایی...
از بس که غم و تنهایی...
ریشه دار شده است در سرنوشتم...و باز من نوشتم...
از خوارشدن های گاه و بی گاه...که می کند هر کس را آگاه...
که دگر نباشد در این همه دلزدگی...و برود از میان این همه درندگی...
               هر که از راه رسید کور کرد ذوق مرا...
                    انگار پیمان بسته اند ببرند جان مرا....
                          در میان همه کس حتی یاد مرا....
ندارم هراس و بیمی از رفتن ز دنیا...
   ندارم بیم از تنها شدن را...
               و در آخر....
    ندارم رخصت آزاد شدن را....

دل نوشته ای از دوست گلم مارال.