ادعا

"دل تنگی" با تمام ِ خریت.ش، شعور ِ "وفاداری" دارد!

بعضی.ها با تمام ِ ادعای "آدم" بودنشان، نه!


ترس و مسئولیت

هستند کسانی که براشون خودتو می زنی به در و دیوار و نمی بیننت بعد یه مدت...

"زیاد که باشی، زیادی می شوی"، عادت می شوی، بی اهمیت می شوی...


و من می ترسم همیشه، می ترسم ازینکه کسی رو وابسته خودم بکنم و بعد ناامیدش کنم، یا ناراحتش کنم یا اینکه یه روز نباشم و دلتنگ بشه، ... می ترسم روزی کسی این حال من رو پیدا کنه به خاطرم...



"تو تا زنده.ای نسبت به اونی که اهلی کرده.ای مسئولی..."*



*شازده کوچولو- آ. دو سنت اگزوپری

هر دم ازین باغ...

حالت تهوع های عصبی...وقتی حتی خودتم حالیت نیست که چقدر حالت بده

لااقل کاش میشد یه بار انگشت بکنی ته حلقت و تمام غصه ها تو بالا بیاری...

هر دم ازین باغ... کاشکی حال دیگه آتیش میگرفت این باغ از بیخ و بن، راحت میشدم.

کاش می فهمیدین، کاش می فهمیدن...


هنوزم که هنوزه ترجیح میدم اگه ازم ناراحت میشن، حتی تو جمع بخوابونن تو گوشم ولی بگن چرا؛ نه اینکه رفتارشون رو یه دفعه ای تغییر بدن و ندونم به چه دلیل!

کاش می تونستم اینو به صورت یه پلاکارد دستم بگیرم تا خیلی ها ببینن :|

رهگذر ساکتم

" باز هم همان حکایت همیشگی!

پیش از آنکه با خبر شوی، لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود،

آی... ای دریغ و حسرت همیشگی،

ناگهان... چقدر زود، دیر می شود!"



#آخر یکی از جزوه های اطفال

شبانگاهان

یک خاطره، صد قصه، هزار لبخند،
در ذهنِ من از نیم نگاهِ تو بیاید...



پ.ن. وقتی نصفه شبی شاعر میشم!


"بگو بگو که چه کارت کنم بگو، که چه کارت کنم ز گریه جویم و دل را..."


*م.نامجو

افق موجود نمی باشد، لطفا سوال نفرمایید!


دوست دارم باور کنم که میتونم ولی... حتی قدرت خوشبینی هم ندارم،

مه و افق که موجود نمیباشد، دارم میرم تو همین طوفان های گرد و خاک یزد محو بشم!*



*فانتزی و محو شدن در افق، theme جدید فیس بوکه!

خواب ساکت

این تازه ابتدای یک سکوت طولانیست...
و چه خوابی دیده ام برایش شکستنش!

"خودم" جان!


اینو یه عزیزی برام اس ام اس کرد، خیلی به دل میشینه...


<< گاهی دلم میخواد خودمو بغل کنم، ببرم بخوابونمش،

لحافو بکشم روش و نازش کنم،

حتی براش لالایی بخونم...

وسط گریه هاش بگم:

- غصه نخور "خودم" جان! درست میشه...

اگه هم نشد به جهنم!

تموم میشه، بالاخره... >>

خمار خواهم ماند...

مثل پيچيدن يک سيگار...


ذره ذره خاطراتم را ميپيچم لاي مرغوب ترين کاغذها...


آتش داري؟! مي خواهم تمامشان را دود کنم، غرق در لذتِ تلخِ مرورشان شوم هنگامي که مغزم را رو به زوال ميبرند؛ و فردا ديگر خاطره اي نيست و من خمار خواهم ماند...


دیگر، هرگز!


دیگر عاشقانه گوش نخواهم داد...

حتی به عاشقانه ها...


دیگر، هرگز...

نمیشنوی


آی تویی که هرگز از اینجا عبور نمیکنی...


"قطعا روزی صدایم را خواهی شنید... روزی که نه صدا اهمیت دارد، نه روز."*...




*حسین پناهی

آلزایمر که قدش بلند است!

یکی از دوستان در وبلاگش نوشته بودآلزایمر!... مثل فحش خواهر و مادر می ماند."

میدانی کجای این حافظه ی ضعیف بد است؟! که لعنتی درست چیزهایی را برمی دارد که لازمشان داری؛ و می برد می گذارد آن قفسه ی بالایی، جایی که دستت نرسد و در عوض تمام چیزهایی را که آرزوی گم کردنشان را داری، درست پهن می کند کفِ مغزت، یک جور که ثانیه به ثانیه فرو می روند توی چشمانت...

گاهی دلم میخواهد یک آلزایمر درست و درمان بگیرم که همه چیز را جمع کند ببرد، با هم !...

سرما


  از درِ اورژانس که میام بیرون، هُرم گرمای شب همراه بوی سیگار ازم استقبال میکنه، تا چند ثانیه از گرما لذت میبرم، "سرما"ی سالن مطالعه و خنکی راهرو های بیمارستان رو از وجودم میکشه. . .

تا شیبِ ملایم مسیر رو تا پارکینگ طی کنم، دلم برای "خنکی" کتابخونه تنگ شده. . .

سِر شده ام. . . از پنجشنبه ی دو هفته ی پیش تا به حال، کِرِختم. . .

یکهو سَردم می شود. . .


صبر برای اندوه


خدایا، تا زمانیکه درکش را پیدا کنیم، صبر بده؛ کمی صبرِ بیشتر. . . 



پ.ن: امشب یه خبر بد شنیدم، خبر از یه غم...

حسِ فاصله


 فاصله گاهی مکانی است، فاصله گاهی زمانی ست، فاصله گاهی "یک احساس" میتواند باشد...

 در "یک نقطـــه"، در "یک لحظـــه"، "یک دنیا فاصلـــه" میتواند باشد...

شرم ِ آدمیت

و امشب را تا صبح بیدار خواهم بود و خواهم گریست و به "آدم ها" فکر خواهم کرد...

و به راستی که تا دنیا دنیاست، "آدم ها" ، آدمیت را شرمنده خواهند کرد!

این اتاق...


این اتاق نه سقف دارد، نه دیوار؛

فقط یک پنجره دارد که شیشه هایش در هوای دلتنگی هایم بخار گرفته،

اشک میریزد...

دو نصفِ دنیا

شب است و سرد است،...
و امشب دلم به اندازه ی یک نصفِ دنیا گرفته است،

و می دانم یک فردا "که بیاید" و ببینمت و نگاهِ امروزت را دوباره، فردایی هم ببینم دلم به اندازه آن نصفِ دیگرِ دنیا هم خواهد گرفت؛

ولی اگر...


"اگر" دیروزی "باز گردد" و دوباره آن نگاهِ دیروزت را ببینم...

... شب است و پاییز است، اگر. دیروزی. باز گردد . . .

حقیقت

گاهی حقیقت یعنی مرگِ تمامِ رویاهات...

گاهی حقیقت یعنی فاصله ای تمام نشدنی بین تو و آرزوهات...

ولی همیشه...

حقیقت یعنی صرفِ فعل از مصدرِ "بودن"، تنها به صورتِ "حالِ ساده"ی "زندگی"!

یاد می‌گیری؟!!!...

کم کم یاد خواهی گرفت

تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را؛

اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر؛

و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند؛

و هدیه‌ها، معنی عهد و پیمان نمی‌دهند.

کم کم یاد میگیری

که حتی نور خورشید هم می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری؛

باید باغ ِ خودت را پرورش دهی به جای اینکه

منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.

یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی؛

که محکم باشی پای هر خداحافظی؛

یاد می‌گیری که خیلی می‌ارزی...


"خورخه لوییس بورخس"

مغايرتهای زمان ما


ما امروزه خانه های بزرگتر، اما خانواده های کوچکتر داريم؛ راحتی بيشتر اما زمان کمتر.


مدارک تحصيلی بالاتر اما درک عمومی پايين تر ؛ آگاهی بيشتر اما قدرت تشخيص کمتر داريم.
 

متخصصان بيشتر داریم، اما مشکلات بيشتری نیز؛ داروهای بيشتر اما سلامتی کمتر.

 

بدون ملاحظه ايام را می گذرانيم،

 خيلی کم می خنديم،

 خيلی تند رانندگی می کنيم،

 خيلی زود عصبانی می شويم،

 تا ديروقت بيدار می مانيم، خيلی خسته از خواب برمی خيزيم،

 خيلی کم مطالعه می کنيم، اغلب اوقات تلويزيون نگاه می کنيم و خيلی بندرت دعا می کنيم.

 


چندين برابر مايملک داريم اما ارزشهايمان کمتر شده است.

 خيلی زياد صحبت مي کنيم، به اندازه کافی دوست نمي داريم و خيلی زياد دروغ می گوييم.

 

زندگی ساختن را ياد گرفته ايم اما زندگی کردن را نه؛

تنها به زندگی سالهای عمر را افزوده ايم و نه زندگی را به سالهای عمرمان!

 



ما ساختمانهای بلندتر داريم اما طبع کوتاه تر، بزرگراه های پهن تر اما ديدگاه های باريکتر...

بيشتر خرج می کنيم اما کمتر داريم، بيشتر می خريم اما کمتر لذت می بريم...

ما تا ماه رفته و برگشته ايم اما قادر نيستيم برای ملاقات همسايه جديدمان از يک سوی خيابان به آن سو برويم...

فضای بيرون را فتح کرده ايم اما فضای درون را نه ، ما اتم را شکافته ايم اماتعصب خود را نه! 

بيشتر مي نويسيم اما کمتر ياد مي گيريم، بيشتر برنامه مي ريزيم اما کمتر به انجام  مي رسانيم...

 

عجله کردن را آموخته ايم و نه صبر کردن را،

درآمدهای بالاتری داريم اما اصول اخلاقی پايين تر...


کامپيوترهای بيشتری مي سازيم تا اطلاعات بيشتری نگهداری کنيم، تا رونوشت های بيشتری توليد کنيم، اما ارتباطات کمتری داريم.

ما کميت بيشتر اما کيفيت کمتری داريم!

 

اکنون زمان غذاهای آماده اما دير هضم است،

مردان بلند قامت اما شخصيت های پست،

سودهای کلان اما روابط سطحی...

 

فرصت بيشتر اما تفريح کمتر،

تنوع غذای بيشتر اما تغذيه ناسالم تر؛

درآمد بيشتر اما طلاق هم بيشتر؛ منازل رويايی اما خانواده های از هم پاشيده...

 

 


بدين دليل است که پيشنهاد مي کنم از امروز شما هيچ چيز را برای موقعيتهای خاص نگذاريد، زيرا هر روز زندگی يک موقعيت خاص است.

در جستجو دانش باشيد، بيشتر بخوانيد،

در ايوان بنشينيد و منظره را تحسين کنيد بدون آنکه توجهی به نيازهايتان داشته باشيد...

 

زمان بيشتری را با خانواده و دوستانتان بگذرانيد،

غذای مورد علاقه تان را بخوريد و جاهايی را که دوست داريد ببينيد.

 

زندگی فقط حفظ بقاء نيست، بلکه زنجيره ای ازلحظه های لذتبخش است.

 

از جام کريستال خود استفاده کنيد، بهترين عطرتان را برای روز مبادا نگه نداريد و هر لحظه که دوست داريد از آن استفاده کنيد.

 

عباراتی مانند "يکی از اين روزها" و "روزی" را از فرهنگ لغت خود خارج کنيد. بياييد نامه ای را که قصد داشتيم "يکی از اين روزها" بنويسيم همين امروز بنويسيم.

 

بياييد به خانواده و دوستانمان بگوييم که چقدر آنها را دوست داريم. هيچ چيزی را که مي تواند به خنده و شادی شما بيفزايد به تاخير نيندازيد.

 

هر روز، هر ساعت و هر دقيقه خاص است و شما نميدانيد که شايد آن مي تواند آخرين لحظه باشد.

 

اگر شما آنقدر گرفتاريد که وقت نداريد اين پيغام را برای دوستانتان بفرستید و به خودتان مي گوييد که "يکی از اين روزها" آنرا خواهم فرستاد، فقط فکر کنيد ... "يکی از اين روزها" ممکن است شما اينجا نباشيد که آنرا بفرستيد!

 


With so many thanks to the loved one who sent me this, =)

حسرت


این بار مطمئن شدم که تقصیر با من بود... ای امان از اشتباهی که عادت شد!

تمام ثانیه هایی که حسرت شد!

ساعت های بدون تاریخ!

دوشنبه، ساعت 1:32 دقیقه ی صبح... تاریخ نامعلوم!

این چند ساعت تاریخ ندارن... 29 اسفند 89 تموم شده، سال 90 هنوز شروع نشده و 30 اسفند 89 هم وجود نداره!!! این 2 ساعت و چند دقیقه، تاریخ ندارن...

یه کم عجیبه...

احساس جالبی در مورد این زمان دارم، انگار که تونستیم چند ساعت دزدکی، اضافه زندگی کنیم و هیچ جا هم معلوم نشه، و به هیچ تقویمی نچسبه،

انگار هر اتفاقی که قراره تو این مدت بیفته توی تاریخ گم میشه. . .

حس میکنم باید یه کار عجیب بکنم...

ذهنم رو قلقلک میده این فکرا...

:)

اندر احوالات شب امتحان!



اندر احوالات شب امتحان یا بهتر بگم بامداد خیلی زود امتحان!:

آه خدای من . . .

یک جزوه و 12 صفحه از درس مربوطه مانده که نخوانده ایم!

اوضاع روحی و روانی بسیار بحرانی می باشد ولی یک قطره اشک هم موفق نمی شویم بریزیم تا بلکه آسمان دلمان کمی صاف شود!

آه خدای من ... این ابرهای تیره و تار...

در فیس بوک که میگردیم یا کسی نیست، همه در پی امتحان خودشانند، یا امتحاناتشان را داده اند یا در بلادشان برف می آید و هی "استتوس"های دل آب کن میگذارند ما لجمان می گیرد!

ما هم عصبانی میشویم به خودمان گیر میدهیم و استتوس می گذاریم که "خُل شده ایم" یا "بوده ایم"... دوستان "لایک" میزنند!

دلمان را میخواهیم با خوردنی خوش کنیم ... تمام پرزهای زبانمان را با شکلات داغ می سوزانیم! (دیگر هر کوفتی را با زجر میخوریم!)

در آخر هی "بک گراند" دسکتاپمان را عوض می کنیم، به قیافه ی "کیانو ریوز" زل میزنیم بلکه دلمان باز شود!

بعد از قریب به 2 ساعت میرویم دراز میکشیم! تا درسمان را بخوانیم و خب . . . میخوابیم!





و صبح. . .

بعد از سپری کردن مراحل "ناباوری بعد از بیدار شدن"، "بیخیالی 2 ساعت مانده به امتحان!"، "استرس 45 دقیقه مانده به امتحان"، "دعواهای با مادر، راننده آژانس و غیره ی 15 دقیقه مانده به امتحان (+ مقادیری نفرین)"، "بی حسی و منگی راه ورود به جلسه امتحان"، ". . ." ، "نفی شدید افکار بعد از امتحان"،
"آرامش غیرطبیعی"، "تحلیل وضعیت امتحان در مسیر خانه" . . . رسیدم به وضعیت حال حاضر . . .

.

.

.

(بوق ممتد...)

.

.

.

(بوق اشغال...)

.

.

.

(دود!)

ورونیکا

خیلیا از این کتاب تعریف می کنن ولی راستش از تمام کتاب، فقط این جمله توجهمو جلب کرد... :-/


" در دنیایی که هرکسی، به هر بهایی، برای بقایش می جنگد، در مورد رفتار کسانی که تصمیم می گیرند بمیرند، چه قضاوتی می شود کرد؟

هیچ کس نمی تواند قضاوت کند.

هر کسی وسعت رنج خود را می شناسد، و میزان فقدان معنای زندگی اش را."


ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد - پائولو کوئیلو




از زندگی هامان چه می دانیم؟!!

Imagine


تصور کن. . .

تاریکی؛ تاریکی محض، تنها چیزی که می بینی حجم ِتیره تر ِسایه هاست.

تنهایی!!؟ ... تنها.

سکوت دلخراشه؛ درد... روحته که دردناکه؛

چنگال سرد ترس رو روی قلبت احساس می کنی؛ و فشار ناتوان کننده ش رو.

. . . و در یک آن قلبت خرد می شه! تکه های روح ِاز هم گسیخته ت فضا رو پُر می کنن؛ بی وزنی ِ هیچ شدن، معلقشون کرده.

به تمنای انسجام، بیهوده در فضا چنگ می ندازی ولی گویی پاره های وجودت از تو فرار می کنن. . .


تاریکی عمیق تر شده، (چطور ممکنه؟!) و تنها صدایی که به گوشِت می رسه متعلق به انعکاس ِسرماست در خلاءی که جای خالیِ قلبته. . .


جاده مخفي. . .

 

". . .

هنوز در همین نزدیکی شاید منتظر ماست

یک جاده جدید، یک دروازه مخفی

با آنکه امروز از آنها می گذریم

شاید فردا به همین جا برگردیم

و جاده ی مخفی را در پیش بگیریم

که می رود طرف خورشید یا ستاره ها. . . "

 

- یاران حلقه، فصل ۳، ص ۱۷۱

یه قصه

 

يكي بود، يكي، ديگه نبود. از وضعیت بقيه اطلاع دقيقي در دست نبود!

 اوني كه بود، هميشه غصه ي اوني رو مي خورد كه نبود. اوني كه نبود، ديگه اصلا يادش هم نبود كه يه وقتي بود! بقيه هم از بود و نبود اوني كه بود و اوني كه نبود بي اطلاع بودن ...

 نقطه! قصه ي ما همین بود.