حاشیهای متفاوت بر دیدار رهبری در حرم علی بن موسی الرضا(ع)
قبل نوشت: تفاوت این حاشیه نگاری تنها در این است که بنده از طرف هیچ گونه ارگان و سازمان و روزنامه و سایتی موظف نبودم این خطوط را بنویسم و با میل و رغبت شخصی به نگارش آن پرداختم و مثل تمامی مردم دیگر در دیدار حضور داشتم.
- امسال هم مثل سالهای قبل منتظر خبر آمدن آقا بودم و جواب این انتظار روی در و دیوار شهر، اتوبوسها و هر جا که محل عبور و مرور آدمیزاد بود دیده میشد. وعده دیدار ساعت 15 و 30 دقیقه اولین روز از بهار «حماسه سیاسی، حماسه اقتصادی» در رواق بزرگ امام خمینی(قدس سره) در بهترین نقطه ایران، حرم علی بن موسی الرضا(علیهالسلام) بود.
- بعد از نماز ظهر و عصر هر کسی به نیت استشمام عطر رهبری به حرم آمده بود دیگر به خانهاش برنگشت و نهارش را در جوار امام نوش جان کرد. بعضیها هم که شلوغی ورودی رواق را دیده بودند از ترس اینکه جایی برای نشستن نداشته باشند بی خیال خوردن نهار شدند و راهی درب ورودی شدند.
- وارد حرم که شدم جلوی صحن آزادی، آقایان حلقه بزرگی تشکیل داده بودند و منتظر نوبتشان برای ورود به رواق بودند. از خادمی پرسیدم خانمها از کجا باید بروند و بست شیخ بهایی را نشانم داد. من هم از ترس اینکه دیر برسم بی معطلی خودم را به همان بست رساندم. خوشبختانه با اینکه ساعت 14 و تقریبا 15 دقیقه بود اما هنوز اجازه ورود داشتیم.
- وسایل را به امانات مخصوص تحویل دادم و فقط عینکم را برداشتم تا چهره آقا را ببینم یا حداقل هیبتش را تا دلم آرام بگیرد.
- گیتهای ورودی خیلی شلوغ نبود اما گذشتن از هفت خان رستم را کاملاً درک کردم. بعضیها بچه به بقل، بعضیها عصا به دست، بعضیها با کمر خمیده و چهره چروکیده، بعضیها با چند تا بچه قد و نیم قد، بعضیها تنها، بعضیها گروه گروه وارد رواق میشدند و خم به ابرو نمیآوردند. حتی مادری شیشه آب فرزندش را به امانات تحویل داد و نگران تشنگی بچهاش نشد و هیچ نگفت.
- جایگاه دقیقاً روبروی آقایان بود و این یعنی احتمال دیدن آقا ضعیف است. تقریباً بعد از آخرین ستون رواق، یعنی دورترین نقطه ممکنه به جایگاه، قسمتم شد. حتی صفحه تلویزیونی که برای خانمها گذاشته بودند باید نیم خیز می شدم تا ببینم.
- ساعت 14 و 30 دقیقه بود و دو ساعت به آمدن آقا مانده بود. آقایان میگفتند «این همه لشکر آمده» و خانمها جواب میدادند «به عشق رهبر آمده». همه تا جایی که تارهای صوتیشان اجازه میداد شعار میدادند و صدایشان فضای رواق را پر کرده بود.
- من مشهدی بودم و تجربه دیدارهای قبلی را داشتم ولی اطرافم تقریباً همه زائر بودند و از برخوردشان متوجه شدم دفعه اولشان است. مجری دائما با صحبتهایش هیجان جمعیت را زیاد میکرد و تا اسم آقا را میآورد جمعیت از جایشان برمیخاستند ولی من برای اینکه جایم را از دست ندهم تکان نمیخوردم.
- عقربههای ساعت به لحظه دیدار ما را نزدیک و نزدیکتر میکرد و در این فاصله به اجبار مجبور شدیم بر اثر هیجانات وارده چند باری از جایمان حرکت کنیم و چند قدمی جلوتر برویم.
- هر از گاهی صدای همهمه از ابتدای رواق شنیده میشد و بعد از چند دقیقه اهالی هلال احمر را میدیدیم که یک نفر را روی برانکارد گذاشتهاند و دارند از رواق خارج میکنند. تعداد بیهوشیهای دیدار از سمت آقایان بیشتر از خانمها بود.
- پرندهها هم میخواستند از این فیض بی بهره نمانند و هر از گاهی پرندهای از این طرف رواق به طرف دیگر پرواز میکرد. اینجاست که آدم برای لحظهای آرزو میکند ( لطفا به لهجه مشهدی بخوانید) «کاشکی مو مرغی بُودُم/ مثال سیمرغی بُودُم/ به هر کجا پر میزدُم»
- رواق دیگر جا نداشت و درها را بسته بودند اما به خادمی شکایت کردیم که جلوی رفت و آمدهای اضافه را بگیرد. اگر جلوتر جا بود که خودمان میرفتیم. گفت: ما درب رواق را بستیم اما جمعیت درب آهنی را هم از جایش کندند.
-ساعت 16 و حدود 20 دقیقه. مجری دارد حرف میزند و صدایش به لرزه افتاده و انگار چیزی میداند که ما خبر نداریم. هیجان صدایش بیشتر میشود و خبر ورود آقا را میدهد. این بار دیگر باید تمام قد ایستاد. تا پرده جایگاه کنار میرود و آقا وارد میشوند جمعیت یکدیگر را به جلو هل میدهند و با شعارهایشان خوش آمد میگویند. ما هم به یمن هل دادنها، از عقب ستون به جلوی ستون بی اختیار هدایت میشویم.
- به اندازه چند وجبی جا برای نشستن پیدا میکنم و مینشینم اما ازدحام و همهمه آنقدر زیاد است که صدا به صدا نمیرسد. نه صدایم به افرادی که جلو ایستادهاند و نه صدای دلنشین آقا. خانمی جلوی من به همراه دختر و مادرش نشسته است و میگوید: از اینجا که چیزی دیده نمیشود. میگویم: مهم فیض و برکت وجودشان است که در این مکان هست. چهرهشان را که در تلویزیون هم میبینیم مهمتر از آن صحبتهایشان است که باید بشنویم و عمل کنیم. درد آقا هم همین است.
- فقط من و خانم کناریام سعی داریم بشنویم و نشستهایم؛ اما اطرافیان همه تمام قد و بیشتر از قد ایستادهاند. هر چه روضه خواندیم که سکوت شما موجب خشنودی ما و وضوح صدای رهبرمان است، بی نتیجه ماند و ما هم مجبور شدیم بایستیم تا نیاز به بچههای هلال احمر پیدا نکنیم.
- عدهای تا آقا وارد شدند رفتند، عدهای بعد از دقایقی که دیدند صدای آقا واضح نیست رفتند، عدهای هم بعد از کمی بیشتر از قبلیها ماندند و رفتند، بیشتریها هم مثل ما تا آخر صحبتها ماندند.
- صحبتهای آقا تازه شروع شده بود ولی همهمه جمعیت تمامی نداشت. چند تا خانم نیجریهای طاقت نیاوردند و گفتند: ما هم رهبر داریم و برایش احترام قائلیم اما رهبر شما، رهبرِ رهبرهاست و این جمله یعنی اگر دلمان خواست کمی خجالت بکشیم.
- امسال آقا آمده بود تا تسلای دلهای مشکوک و پژمرده بشوند انگار. مهر تاییدی زدند بر همه پیشرفتهای مملکت و همه را به طور اجمال ذکر کردند. گفتند که دشمن این پیشرفت را نمیخواهد اما ما نباید کوتاه بیاییم و یک قدم جلوتر از دشمن حرکت کنیم. حماقت بازیهای فرانسه هم کار دستش داد و باعث تذکر آقا شد و راهی دیگر برای روشنفکران سیاسی باز کرد. ذکر چند باره لفظ جامعه جهانی و به سخره گرفتن این الفاظ را کاش آمریکا و نوچههایش هم بشنوند. نشنوند هم ضرر کردهاند.
- لحن آقا همیشه مقتدر بود؛ اما امسال متفاوت از سالهای پیش به نظر میرسید. صلابت و اقتدار در تک تک جملات آقا دیده میشد. کوچک شمردن اسرائیل و آمریکا و این تحریمها، چقدر از زبان ایشان دلنشین است.
- صحبتهای پایانی رهبر انقلاب در مورد انتخابات امسال بود و نکتههایشان بسیار قابل توجه بود. گفتند بنده هم مثل همه شما یک رأی بیشتر ندارم و اگر کسی هم بخواهد متوجه شود شاید بعد از اینکه در صندوق انداختم از روی دست خطم بتوانند تشخیص دهند و اینکه عدهای بگویند چنین نظری نسبت به کسی دارم را از همین الان رد میکنم. حفظ بصیرت و تحقیق، همراه با اطمینان، تاکیدی بود که آقا به ملت داشتند.
- دیدار با دعای رهبرمان تمام شد.
- اما این همه ماجرا نبود. داشتم سلام نماز عشاء را میدادم که قطرههای باران را روی دستانم احساس کردم. آسمان مشهد هم خوشحالیاش را از وجود آقا ابراز کرد و به برکت دعای خالصانه ایشان اجازه باریدن گرفت.