آبرودارترین...

کوفه این روزها دارد خود را برای غمی بزرگ آماده می کند...

مردمش اما از شهر بیگانه اند و دل آبرودارترین بنده خدا را شکسته اند... او را در محراب زخمی می کنند... او را خارجی می خوانند... او را بین نااهلان بدنام می کنند...

اما چه باک! تا خدا خداست؛ علی هم علی می ماند و هنوز که هنوزه، اول آبروی بندگی را او پیش خدا دارد و بس! 

خدا کند این شب ها، به حق آبروی امام شیعیان، ما نیز آبرو بگیریم... 


 

دلم این روزها اشک می خواهد... دلم باران می خواهد... 

کلیدی لبریز از خیر و برکت

 

چه منتی و افتخاری از این بالاتر که خداوند، شما را پیامبر و رسول ما قرار داد؛ نه گذشتگان و حالا ما شدیم جماعت آخرالزمان و خاتم تمامی امت‌ها؛ همان‌ها که توی مسجد به اصحابتان فرمودید؛ برادران من‌اند و به ما افتخار کردید چرا که ما ندیده، شیفته و محب‌ّ‌تان هستیم ولی آنها که کنارتان بودند، کمر همّت به نابودی شما بستند درحالی که غافل بودند از جاء الحق و زهق الباطل، از اینکه امروز، تعداد مسلمانان از دو نفر به میلیارد رسیده و به شماره درنمی‌آیند.

مگر می‌شود کسی امین وحی و دوست خدا و برگزیده آفریدگان و پیشوای رحمت و مهربانی و خیر و نیکی و کلید برکت1 را بشناسد و منکرش شود؟‍! آری! جز صمیٌ، بکمٌ و عمیٌ های زمانه که از ابولهب‌ها شروع شده و ادامه‌اش به سلفی‌ها و تکفیری‌های 1392 رسیده است و دست پدران کوردل خود را در دشمنی با خدا و شما و عترت پاکتان از پشت بسته‌اند.

من شنیده‌ام هیچ کس به اندازه شما در راه اسلام رنج نکشیده‌ است و تنش نحیف نشده...

هیچ کس به اندازه شما، آماده انجام فرمان خدا نبوده است و به خاطر دعوت به حق، با اقوام و خویشانش در نیفتاده و برای خشنودی خدا، با قبیله‌اش نجنگیده و برای احیای امر الهی از خانواده‌اش نبریده و مطرود نزدیکان و دوستدار بیگانگان نبوده و رهسپار غربت نشده مگر برای حفظ عزت دین خدا!

اما شما پا را از این هم فراتر گذاشتید، آنقدر غصه هدایت نشدن ما را خوردید و برایمان دعا کردید که شدید مصداق رحمه للعالمین و فقط شما شایسته چنین مقامی هستید.

کلمات سر هم شده من، نه گویای بزرگی و کرامت و عزت شماست که ترسم از این است خدشه‌ای به محمد(صلّی‌الله علیه و آله)خدا بزند...

آقاجان! این روزها بوی ربیع خوب به مشام می‌رسد و این یعنی حضور رحمه للعالمین، یعنی حضور شما، یعنی وفور نعمت...

دعا کنید قدر شما را، قدر این فراوانی را بدانیم و شکرگزارش باشیم!

آمین!

 


1. برکت یعنی وجود خیری که ادامه دار است و تا ابد برای انسان می‌ماند و پایان ناپذیر است.

2. شناخت هر کسی، نیازمند آشنایی با سبک و روش و سیره آن فرد است که ماشاالله برای پیامبر(ص)، کتاب‌های خوبی نوشته شده از جمله سیری در سیره نبوی شهید مطهری که بسیار لذت بخش است و دید انسان را باز می‌کند و روشنگری اصیل نصیب خواننده می‌شود، همچنین سیاحت جمال حجت‌الاسلام حاج جواد حاج علی اکبری در خصوص سیره عملی ایشان است و حتی حدود شوخی و مزاح کردن پیامبر(ص) را هم نشان داده که متاسفانه ما از آن غافلیم. البته کتابی فراموش شده هم کمک بزرگی است برای کسانی که دلشان می خواهد سیر تا پیاز دوران بعثت پیامبرشان را بدانند.

3. التماس دعا

مادرش، حالا گریه کن!

 

دخیل یا حسین(ع)


هو الغفور


علی نامی بود در همدان در محله گنــــداب در کنار مصلای فعلی همدان ، معروف بود به علی گنــــــدابی

شب اول محـــــــرم بــــــود


شیخ حسن رفته بود به یکی از دهات اطراف همدان برای روضه خوانی، هنگام برگشت قدری دیر کرده بود و درب دروازه شهر را بسته بودند
 
نه امکان برگشت به ده را داشت و نه صبر بر پشت دروازه
 
در زد ، متوجه شد علی گنــــدابی در حال مستی قداره بسته پشت در مشغول داد و فریاده. چاره ای نبود، مجدد در زد
 
در باز شد وقتی چشم علی گنــــــدابی به شیخ افتاد
 
گفت آشیخ حسن این وقت شب اینجا چه میکنی؟

.......
گفتم رفته بودم ده روضه بخونم
گفت شما هم مسخره کردین هر روز روضه روضه روضه
گفتم علی امروز با همه وقتا فرق میکنه
گفت چه فرقی میکنه؟
گفتم امشب شب اول محرمه

تا علی این را شنید با سر به در و دیوار کوبید و تکرار میکرد، علی محرم اومد و تو مشروب خوردی
ای بیـــــحیا
پس از چند دقیقه رو به من کرد و گفت باید همین الان برام روضه بخونی
چون مست بود نمی خواستم براش روضه بخونم، اما هر چه کردم نشد
تهدید کرد
در آخر گفتم منبــــــر ندارم
دیدم خم شد و گفت بشین روی کمر من و بخون
چاره ای نبود نشستم و شروع کردم به مقـــــدمه خوندن
ناگهان با عصبانیت بلند شد و فریاد زد معطلم نکن مستقیم برو در خونه قمر منیر بنی هاشم ابوالفضل العباس
بگو عــــــلی اومده
من هم شروع کردم

ای اهل حرم میر و علمدار نیامد، سقای حسین سید وسالار نیامد

دیدم که هی بالا و پایین میرم، دقت کردم دیدم علی گنـــــدابی مست لایعقل داره به پهنای صورت اشک میریزه و التماس میکنه
خلاصه روضه که تمام شد بلند شد اشکاشو پاک کرد و از من تشکر کرد و گفت
ممنونتم میتونی یک کار دیگر هم برام انجام بدی، من خجـــالت میکشم؟
گفتم چه کاری؟
گفت رو به نجف وایستا و به آقا  بگو که علی غـــــلط کرد
قول میده دیگه لب به مشروب نزنه، قول میدم
من هم همین کار رو براش انجام دادم و رفتم منزل

صبح رفتم مسجد و بعد از مراسم به مردم مژده دادم که علی گنــــدابی توبه کرده و درست شده
هیچکی باور نمی کرد
رفتیم درب خانه اش تا مطلب ثابت بشه. در زدیم و همسرش در رو باز کرد
گفتیــــم علی کجـــــاست؟
گفت نیمه شب اومد وسایلش رو برداشت رفت. گفت میرم ، یا درست میشم و برمیگردم و یا اگر درست نشدم ، دیگه بر نمیگردم
پرسیدم کجـــــــــا رفت؟
همسرش گفت: علی گفت جایی جز کربـــــــــلا ندارم
.........

علی گندابی مدتی را در کربـــــــلا بود
سپس راهی نجف شد
آرام آرام به آیة الله میرزای شیرازی نزدیک شد و ملازم او گشت
زمانی رسید که میرزای شیرازی که وارد حرم میشد اگر علی نبود صبر میکرد تا علی بیاد و بعد مشغول اقامه نماز جماعت میشد

یک روز جمعه به میرزا خبر دادند که یکی از علما به رحمت خدا رفته است
میرزا دستور داد که زیر پای زایرین قبری را حاضر کنند ، در همین دالان باب قبله فعلی
بعد گفت که جنازه را بیارین تا بین دو نماز ، نماز میت را بخوانیم و او را دفن کنیم
نماز اول که تمام شد گفتند، آن عالم دوباره قلبش به کار افتاده 
میرزا فکری کرد و گفت روی قبر را نپوشانید. حتما رازی و حکمتی در این مطلب نهفته است
نماز دوم هم تمام شد
افراد آمدند خدمت میرزا و گفتند، آقا میرزا، علی گنـــــــدابی سر از سجده بلند نمی کنه
آمدند هر چه کردند سر بلند نکرد. تکانش دادند و متوجه شدند که از دنیا رفته است

و معلوم گشت حکمت قبر کنده شده و دعای علی در سجده آخر نمازش

السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین(ع)

 

مرگ بر يزيد، مرگ بر آمريكا

امروز صحنه نمايش ايمان در كوچه پس كوچه هاي ايران است.

امروز مصداق همان لحظه اي است كه خداوند به پيامبر رحمتش فرمود؛ به دشمنانت بگو: موتوا بغيظكم.

امروز من مسلمان هم به خيابان مي روم و اين گفته را بارها و بارها با اطمينان و يقيني راسخ با تمام قوت فرياد مي‌زنم:

 

مرگ بر آمريكا

 

 

امروز هر مرگ بر آمريكا، لعن است به ظالمان كربلا و قاتلان فرزند رسول(ص)، لعن است به يزيد و يزيديان كه دامنه اش همان صهيونيسم امروز است. آمريكا و نوچه هايش است. همان ها كه فكر مي كنند يك جامعه جهاني هستند!

با بی نمازها رفت‌و‌آمد بکنیم یا نه؟!

 

شخصی از حجت الاسلام و المسلمین قرائتی پرسید: برادری دارم که نماز نمی خواند آیا با او رفت و آمد داشته باشم؟

ایشان در جلد یک کتاب خاطرات خود این خاطره را اینگونه بیان کرده اند: شخصى می ‏گفت برادرى دارم که نماز نمی ‏خواند، خواهر زنى دارم که تارکُ ‏الصَّلوة (ترک کننده نماز) است، آیا با آنان رفت و آمد داشته باشم؟ رابطه فامیلى را چه کنم؟

گفتم: این مربوط به اثر است، گاهى ممکن است با رفت و آمد و محبّت، انسانى را عوض کرد و گاهى بر عکس. اگر نجات می ‏دهى برو و اگر غرق می شوى نرو.


منبع: سایت ابنا

جابجایی بی جا

 

فی‌الحال1 اسم‌ها2 بیش از رسم‌ها3 مهم شده‌اند.... اما

جوجه را آخر پاییز4 می‌شمارند!

 


برگردان خودی:

1. عصر ماشین و تکنولوژی و صنعت.

2. موقعیت‌های مختلف اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی، سیاسی و ثروت و مال و منال، مدرک تحصیلی و ... به عبارت دیگر ظواهر زندگی.

3. همان که گمنام است در جریان زندگی اما همه مدعی دفاع از آن هستیم؛ یعنی اخلاق و رفتار و افکار و گفتار و شنیدار و احساس انسانی و اسلامی.

4. کنایه از بعد مرگ است.

جمعه، روز خانواده

 

جلسه مهمی بود و باید همه جمع می شدند. زمان می‌گذشت و به شروع جلسه دقایق زیادی نمانده بود. تقریباً همه بودند. کمی که چشم چرخاندند متوجه شدند حجت‌الاسلام بهشتی را توی جلسه نمی‌بینند. باهنر مأمور شد برود خانه‌اش تا ببینند چه شده نیامده. در را که زد خود بهشتی در را باز کرد. باهنر گفت: شما هنوز منزل تشریف دارید؟! همه منتظر شما هستند و تا شما نیایید جلسه شروع نمی‌شود. بهشتی که پشت چهار چوب در ایستاده بود کمی جلوتر آمد و در را با دستش به سمت خود آورد و به آقا محمد‌جواد نزدیک‌تر شد و گفت: از طرف من عذر خواهی کنید و بگویید نمی‌توانم بیایم. باهنر وقتی علت نیامدنش را پرسید جواب شنید که: امروز جمعه است و جمعه هم متعلق به خانواده است. قرار است برویم گردش و بچه‌ها هم منتظرند. آقا محمد‌جواد که چشمانش گرد شده بود اخمی به ابروهایش انداخت به نشانه اعتراض؛ اما بهشتی بی اعتنا به اخمش گفت: « به آقایون سلام برسونید و بگید فردا در خدمتم.»، خداحافظی کرد و در را بست.

 


پ.نوشت: انشاالله راه و رسم شهدا، توی زندگی هامان جاری باشد.

سفره ای که می تواند جمع نشود

 

کم‌کم‌ک سفره ماه مبارک دارد جمع می‌شود و ما می‌مانیم و کوله باری...

برنده کسی است که هم خورده و هم برده... اینجا هم خوردن حلال است و هم بردن... میزبان ناز می‌خرد و می‌گوید: « اذکرونی اذکرکم واشکروا لی و لاتکفرون» تا شب قدر سال آینده هم بتوانی پیشم بیایی و راه را گم نکنی.

کوله بارت می‌تواند عادت به یک سلام ساده و بی ریا باشد،

تا دست‌گیری به اندازه توان‌ت،

تا نشاندن لبخند روی لبی پژمرده و منتظر،

تا همدردی با دردمندی، با صبرت، مهرت، مالت، وقتت، قلمت، سخنت،  

تا دعا برای فزونی خوبی‌ها و رفع بدی‌ها از خودت و دیگران،

تا تصمیم به ترک گناهی، هر چند بزرگ یا کوچک،

تا شروع قرائت ساده قرآن

تا عمل به آن باشد،

تا خالص شدن.

کجایند دوستداران صلوات!

از وقتی راه اندازی اش کردم دلم خوش بود که روز به روز تعدادش بیشتر می شود،

اما مثل اینکه طفلک هیچ مشتری پر و پا قرصی ندارد شاید هم چون پایین صفحه

وبمان جا خوش کرده کسی بهش محل نمی گذارد...

البته هر چی سعی کردم در بالاترین نقطه ممکنه در معرض دید عموم بگذارم اما

کارنابلدی ما توی این فضای مجازی و بی حوصلگی ما برای وقت گذاشتن روی

 تنظیمات و تا حدودی هم نبود وقت، همه و همه باعث شده تا این صلوات

شمار که گوشه چپ و پایین همین صفحه چپیده کمتر کسی سراغش را بگیرد و ما

هی فکر کنیم  که حتما ندیده اند یا محض ریا نشدن مخلصان این مرزو بوم، آمارش بالا

 نمی رود، مگر نه کسی از صلوات فرستادن بدش نمی آید...

آخرین‌ها...

 

خدایا! رحمی به حال ما کن؛

ما منتظر آخرین سردار ...

و او منتظر آخرین سرباز؟؟؟!!!!

 


پ.نوشت: میلاد آخرین منجی بشریت، صاحب زمان (عج) بر دوستداران و شیعیانش مبارک و خواری چشم و ناامیدی دشمنانش.

 

سبک زندگی2/ خرید لباس مهم‌تر است یا آرامش خانه؟

 

نگاه اول

مرد روی مبل نشسته و به صفحه تلویزیون خیره شده است. زن دو لیوان شربتی را که آماده کرده در سینی می‌گذارد. کمی بیسکوییت هم برای یک عصر دلنشین گوشه دیگر سینی می‌چیند و برشان می‌دارد و می‌رود کنار همسرش می‌نشیند. زن به همسرش نگاه می‌کند اما مرد متوجه نگاه او نمی‌شود. به این فکر می‌کند که چطور حرفش را شروع کند تا به نتیجه دلخواهش برسد. صبر می‌کند تا برنامه مورد علاقه همسرش تمام شود. بعد از دقایقی مرد کمی راحت‌تر روی مبل ولو می‌شود و لیوان شربت را برمی‌دارد و از خانمش تشکر می‌کند. زن بعد از کمی مقدمه چینی که هفته دیگر عروسی فلانی است و لباس مناسب ندارم و لباس‌های قبلی‌ام بدرد این مجلس نمی‌خورد و فامیل نزدیک است و ... مرد که از این همه مقدمه چینی خسته شده حرف زن را می‌خورد و می‌گوید: باز هم پول می‌خوای؟ و زن خوشحال از اینکه مرد متوجه منظورش شده لبخند زنان به مرد رو می‌کند و می‌گوید: بله. اما مرد بعد ازکمی سکوت می‌گوید: الان اوضاع کار و کاسبی ناجوره و من پول کافی ندارم. حالا نمی‌شه با همون لباسای قبلی سر کنی؟! زن از صحبت مرد جا می‌خورد و لیوان شربت را که داشت با آن بازی می‌کرد محکم روی میز می‌گذارد و می‌گوید: من که گفتم، نمی‌شه. لباس‌های قبلی رو همه دیدند و زشته تو مراسم بپوشم. مرد با طمأنینه جواب می‌دهد: گفتم که کار بازار کساد است. زن این دفعه سینی شربت را برمی‌دارد و با صدای بلند می‌گوید: بگو نمی‌خوام بدم، هر وقت من پول خواستم گفتی ندارم؛ نمی‌دونم به بقیه هم همین جواب رو می‌دی یا نه؟!! مرد از جمله آخر زن ناراحت می‌شود ولی هیچ نمی‌گوید...

زن نیز به اتاقش می‌رود و بی خیال درست کردن یک شام درست و حسابی می‌شود و تا شب با همسرش حرف نمی‌زند. مرد از خانه بیرون می‌رود و ...

نگاه دوم

   مرد روی مبل نشسته و به صفحه تلویزیون خیره شده است. زن دو لیوان شربتی را که آماده کرده در سینی می‌گذارد. کمی بیسکوییت هم برای یک عصر دلنشین گوشه دیگر سینی می‌چیند و برشان می‌دارد و می‌رود کنار همسرش می‌نشیند. زن به همسرش نگاه می‌کند اما مرد متوجه نگاه او نمی‌شود. به این فکر می‌کند که چطور حرفش را شروع کند تا به نتیجه دلخواهش برسد. صبر می‌کند تا برنامه مورد علاقه همسرش تمام شود. بعد از دقایقی مرد کمی راحت‌تر روی مبل ولو می‌شود و لیوان شربت را برمی‌دارد و از خانمش تشکر می‌کند. زن بعد از کمی مقدمه چینی که هفته دیگر عروسی فلانی است و لباس مناسب ندارم و لباس‌های قبلی‌ام بدرد این مجلس نمی‌خورد و فامیل نزدیک است و ... مرد که از این همه مقدمه چینی خسته شده حرف زن را می‌خورد و می‌گوید: باز هم پول می‌خوای؟ و زن خوشحال از اینکه مرد متوجه منظورش شده لبخند زنان به مرد رو می‌کند و می‌گوید: بله. اما مرد بعد ازکمی سکوت می‌گوید: الان اوضاع کار و کاسبی ناجوره و من پول کافی ندارم. حالا نمی‌شه با همون لباسای قبلی سر کنی؟! زن از صحبت مرد جا می‌خورد و لیوان شربت را که داشت با آن بازی می‌کرد توی دستانش نگه می‌دارد و بعد از مکث کوتاهی می‌گوید: اگرچه این مراسم برام خیلی مهمه و دوست داشتم لباس مناسبی برام تهیه کنی؛ اما حالا که می‌گی اوضاع بازار کساده باشه مشکلی نیست؛ چون دوست ندارم تو خرج زیادی و قرض بیفتی.

مرد از این همدردی خرسند می‌شود و می‌گوید: ممنون اما سعیم رو می‌کنم. فعلا صبر کن تا ببینم؛ شاید تا آخر هفته اوضاع بهتر بشه.

زن ته مانده شربتش را سر می‌کشد و به همسرش لبخند می‌زند و جواب می‌دهد: من هم از تو متشکرم. باز هم شربت می‌خوری برات بیارم؟! مرد تعارف زن را رد نمی‌کند و لیوان را به خانمش می‌دهد. زن همچنان که به سمت آشپزخانه می‌رود کمی صدایش را بلند می‌کند و می‌پرسد: راستی، شام چی دوست داری برات درست کنم؟  

 

قانون برای همه است

توی ملک آباد مشهد باید کاری انجام می‌داد که ماشین نیاز داشت. رفت پیش مسوول موتوری و درخواست ماشین کرد. مرد، آقا ولی را نمی‌شناخت و گفت: همینطور که نمی‌شود آقا! باید کمی صبر کنید. آقا ولی گفت: اما ما عجله داریم. مرد، قد و بالای آقا ولی را برانداز کرد و جواب داد: عجله دارید که دارید! این قانون برای همه است. همکار و دوست آقا ولی، دیگر طاقت نیاورد و خواست به مرد بفهماند که دارد با جانشین لشگر صحبت می‌کند نه یک آدم معمولی؛ اما او طوری که مرد نبیند دستش را فشار داد، یعنی که لازم نیست مرا معرفی کنی. مراحل اداری که طی شد، مسئول موتوری، ماشین را در اختیار شهید ولی‌الله چراغچی قرار داد. آقا ولی هم بعد از اینکه ماشین را تحویل گرفت و کمی از مرد دور شد، خنده‌ای روی لبش نشاند و به شوخی گفت: « مثل اینکه ما جانشین لشگریم ها...!»1


1.       بازگردان از قهر چزابه/ سید هادی هاشمی

نامه‌ای به شهردار مشهد

 

سلام جناب شهردار؛

انشاءالله که حالتان خوب و ماه رجب بر شما و همکارانتان مبارک باشد!

چند وقتی است مسئله‌ و مسائلی ذهن مرا درگیر خود کرده است. راستش شما خودتان حتماً بهتر می‌دانید وضعیت شهرمان را؛

ماجرای نوشتن این نامه که تابحال طول کشیده به 15 فروردین ماه امسال برمی‌گردد. زمانی که سوار اتوبوس شدم، متوجه شدم هزینه‌های اتوبوسرانی دوبرابر شده است. همان روز متوجه بالا رفتن هزینه قطار شهری و تاکسی‌رانی‌ها هم شدم و کمی که بیشتر جست‌وجو کردم به مصوبه‌ای که در شورای شهر تصویب شده رسیدم که هزینه‌های حمل و نقل عمومی را افزایش داده‌اند و از خرداد هم قرار است هزینه اتوبوس‌های خصوصی بیشتر شود. البته مسائلی از قبیل تبعیض بین رسیدگی به پاکیزگی سطح معابر شهر و ساخت‌وسازهایی بی تناسب با فرهنگ شهر مذهبی مشهد و باقی ماندن چهره بالا شهر و پایین شهر و بعضاً عمق گرفتن این ماجرا و ...  بماند برای فرصتی دیگر.

حرف من گرچه بر سر افزایش قیمت‌ها نیست اما بی ربط هم نیست. حرف من سر شعار‌هایی است که در گوشه و کنار شهر می‌بینم اما در عرصه عمل کم‌رنگ‌اند، این جمله معروف شهید دکتر بهشتی که « ما شیفتگان خدمتیم نه تشنگان قدرت» و حرف از خدمتگزاری و خدمت کردن به مردم است در شهر ما؛ اما بنده سوال می‌کنم که این عمل شما در کدام قاموس خدمتگزاری می‌گنجد وقتی عده‌ای نان شب برای خوردن ندارند، وقتی پدری چند فرزند محصل دارد و خودش هنوز با اتوبوس و تاکسی به اینجا و آنجا می‌رود و با یک حساب سرانگشتی می‌توان فهمید فقط و فقط چه هزینه‌ای برای رفت‌و‌آمدش با همین وسیله نقلیه عمومی باید بپردازد یا زنانی که سرپرست خانواده‌شان هستند و برای گذران ساده‌ترین مخارج زندگی مشکل دارند و دارند با این گرانی دست‌ و پنجه نرم می‌کنند؛ هرچند بنده معتقد به روزی رسان بودن خدا هستم و همین افراد تا بحال روزگارشان را سپری کرده‌اند اما مگر باید جور این خدمت‌رسانی را آنها بچشند و شما با همان ماشین و حقوق خودتان رفت‌و‌آمد کنید؟!

همان روزهای ابتدایی این مصوبه، بعضی از دوستان که با مترو رفت‌و‌آمد داشتند گفتند ارزش ندارد 1000 تومان برای رفتن و آمدن بدهیم، همان اتوبوس را سوار می‌شویم و هوایی هم می‌خوریم.

دوستی دیگر می‌گفت: من تهران که بودم و با مترو، تا کرج رفتم، 150 تومان دادم، حالا اینجا باید 500 تومان بدهیم!

جناب شهردار، این گفته‌ها که شاید خودتان هم شنیده باشید بسیار است و ما هم همان روزهای آغازین این طرح به چند جا سر زدیم تا شاید حداقل به همان روال سابق برگردد اما بی فایده بود و ما هم بناچار و از سر اجبار و اکراه باید در مقابل این مصوبه در راستای خدمتگزاری سر خم می‌کردیم.

نوشتن این نامه هم دلیلی است برای بی فایده بودن شکایت‌ها و شکوه‌ها و پیشنهادات. از طرفی از آنجا که سرتان شلوغ است و فرصت ندارید به صحبت‌های ما گوش کنید اینجا را برای رساندن حرفم انتخاب کردم امید که موثر افتد. البته حرف‌های ما که در خور توجه نیست، به همین خاطر گوشه‌ای از صحبت‌های امام خامنه‌ای(مدظله‌العالی) را خطاب به شهرداری‌ها در پایان ذکر می‌کنم؛

 

۱. عامل اصلی برای پیشرفت كشور و حركت به سوی عزت واقعی، حفظ و تقویت فضای تدین و دین‌داری در فضای شهرها و روستاها است. ۱۳۹۰/۰۲/۱۰

۲. شوراهای‌ شهر و شهرداران‌ سراسر كشور بايد امانتدار «رأی‌، اعتماد، محيط زندگی‌ و اخلاق‌ و فرهنگ‌ مردم‌» باشند كه‌ يكی‌ از مصداقهای‌ مهم‌ امانتداری‌ رأی‌ مردم‌، انتخاب‌ شهرداران‌ «امين‌، قابل‌ اعتماد، با كفايت‌، پاكدامن‌، متدين‌، شجاع‌، ساده‌ زيست‌، مردمدار و مقيد به‌ انضباط مالی‌» است‌. ۱۳۸۱/۱۲/۱۹

۳. باید در اداره شهر از روشهای علمی و محققان برجسته دانشگاهها نیز استفاده شود. ۱۳۸۶/۰۴/۰۴ اين بسيار ضرورى و لازم است؛ من هم روى اين موضوع تكيه مى‌كنم. از علم و فكر و برنامه و اشخاص عالِم استفاده كنيد. هرچه مى‌توانيد، عقول صاحبان عقل را بر عقل خودتان بيفزاييد و ذخيره عقلانى خود را تقويت كنيد تا بتوانيد كارها را انجام دهيد. ۱۳۸۲/۰۹/۱۷‌

۴. شهرداريها و شوراى شهر كه بعد از اين انتخابات بر سرِ كار آمدند، بايد جزو كسانى باشند كه خدمت به مردم را سرلوحه كار خود قرار دهند. از اين‌جا آغاز كنند. برنامه‌هاى زايد و منحرف كننده و حرفهاى غيرمرتبط به كار را كه عدّه‌اى به آنها مبتلا بودند و هستند، كنار بگذارند و فقط براى مردم كار كنند. ۱۳۸۲/۰۱/۰۱

۵. بايد با روحيه‌ای‌ بسيجی‌ يعنی‌ با «احساس‌ تكليف‌، بدون‌ توقع‌، فداكارانه‌، بدون‌ خودنمايی‌ و برای‌ رضای‌ خدا» كار كرد و حتی‌ يك‌ روز را برای‌ خدمت‌ به‌ مردم‌ از دست‌ نداد. ۱۳۸۱/۱۲/۱۹

۶. در اين راه ثابت‌قدم باشيد و آن را ادامه دهيد. شروع، چيز مباركى است؛ اما كافى نيست. «انّ الّذين قالوا ربّنا اللَّه ثمّ استقاموا تتنزّل عليهم الملائكة». وقتى استقامت ورزيديد، در راهى پاى فشرديد و آن را استمرار داديد، ارزش آن مضاعف مى‌شود. به شروعِ خوب اكتفا نكنيد؛ بنا را بگذاريد بر ادامه راه، همراه با دقّت و ملاحظه و مراعات همه شرايطى كه براى ادامه اين راه لازم است. بنابراين راه خدمت‌رسانى و اهتمام به آن را ادامه دهيد. ۱۳۸۲/۰۹/۱۷‌

۷. در مراجعات مردمی باید تسهیل و تسریع كار مردم، تكریم آنان و اعتماد سازی به عنوان چهار شاخص مهم مورد توجه جدی باشد. ۱۳۸۴/۱۲/۱۳ سخت‌گيريهای‌ بی‌جا، معطل‌ كردن‌ و سر دوانيدن‌ مردم‌، و استفاده‌ از برخی‌ روشهای‌ غيراخلاقی‌ در قبال‌ مردم‌ از جمله‌ مشكلاتی‌ است‌ كه‌ بايد بموازات‌ مبارزه‌ قاطع‌ و پيگير با فساد، حل‌ شود. ۱۳۸۱/۱۲/۱۹ شهرداریها همواره در معرض افراد فرصت طلب و سودجو قرار دارند اما ارتباط با مردم و دسترسی آسان آنان به مدیران شهرداریها، موجب می شود زمینه بسیاری از فرصت طلبی ها از بین برود. ۱۳۸۶/۰۴/۰۴

۸. باید به این مسئله توجه شود كه فرهنگ ما فرهنگ انقلاب اسلامی و ارزشهای دینی است. باید ارزشهای انقلاب و اسلام در همه بخشهای فرهنگی رعایت شود و این كار نیازمند تلاش، انگیزه و عزم لازم است. ۱۳۸۶/۰۴/۰۴ خدمات متنوع در شهرها و روستاها از جمله ساختمان‌سازی‌ها، احداث خیابان‌ها، نامگذاری‌ها و زیباسازی‌ها باید ضمن همخوانی با پیشرفت‌های روز، با معماری ایرانی، اعتقادات دینی، بافت اجتماعی و شرایط آب و هوایی هر منطقه نیز متناسب باشند. ۱۳۹۰/۰۲/۱۰

یادِ ماندگار جهانی

 

خوش بحالتان جناب حجر بن عدی و جعفر طیار که بعد از سال‌ها و قرن‌ها، جهانی شدید!

چه خوب که گرد و غبار غفلت ما و زمانه از نام‌تان برداشته شد و جهانی شدید و الا زمان خودتان که دوستان هم قدر شما را نمی‌دانستند چه برسد به دشمنان!

خالصاً مخلصاً لله که باشید می‌شود همین دیگر! خدا بخواهد نام و یاد یارانش را به دست دشمنانش، سرافراز می‌کند و دشمنانش را در سرزمین وحی هم که باشد به خاک که هیچ، به باد فنا می‌سپارد!

هتک حرمت به شما، فقط عذاب الیمی است که وهابی‌ها و سلفی‌ها و قطعاً پشت صحنه‌شان یعنی اسرائیل و آمریکا برای خود ذخیره کرده‌اند.

قطعاً این روز و این واقعه در ذهن مسلمان و شیعه حک خواهد شد و نفرتشان از دشمنان اسلام، افزون!

 

 

رفتنی برای زنده شدن ابدی

 

همیشه آدم‌ها قدر کسانی را که اطرافشان هستند نمی‌دانند. نمی‌دانند که اینها که از او غافلند، برکت‌اند توی زندگی‌شان، یک جور دلخوشی برای لحظه‌هایی که آرزویی، مشکلی، گرفتاری‌ای یا خوشحالی‌ای داری و دلت می‌خواهد از صمیم قلب بهشان بگویی التماس دعا تا دستی به سرت بکشند و آمینی برای آنچه می‌خواهی بگویند.

دایی پدرم همین آدم است که قدرش را ندانستم و امشب خبر رفتنش را شنیدم و حالا دارم درد دل مجازی می‌کنم تا شمایی که اینجا مهمان شده‌اید برای این عزیز دوست داشتنی فاتحه‌ای بخوانید و اگر فاتحه هم زیاد وقتتان را می‌گیرد صلواتی نثار روحش کنید.

دایی پدرم، یکی از شخصیت‌هایی است که بیشتر از هر کس دیگری دوستش دارم. او برادر مادربزرگی مهربان، به مهربانی و دلنشینی خودش بود. او یادگار مادربزرگ عزیز و دوست داشتنی‌ام بود که 17 سال پیش از بین ما رفت و باز هم مثل این بار، قدرش را ندانستم و از بین ما رفت.

دایی‌ام، با اینکه ناشنوا بود اما بسیار شیرین زبان و خوش سخن بود. یادش بخیر روزهایی که سالم و سلامت بود و با همان بی زبانی برایمان از کربلا رفتن و نوه‌هایی که ندیدیم می‌گفت. دور هم می‌نشستیم و او با پدر و مادرم حرف می‌زد و من، فقط و فقط به او نگاه می‌کردم، به چشم‌هایش، به دست‌های لرزان و نحیفش، به چین و چروک‌های صورتش، به سادگی‌اش که سال‌های سال، همان جلیقه همیشگی‌اش را به تن می‌کرد. همیشه خوش پوش و مرتب بود، بخاطر ندارم بدون کت و شلوار، دیده باشمش. به یاد ندارم کسی از او بد گفته باشد، به یاد ندارم کسی از حرف زدنش خسته شده باشد، همه بچه‌های فامیل دوستش داشتند و دارند و عاشق حرف زدنش هستند. کیف می‌کردم وقتی آب از من می‌خواست و من دعا دعا می‌کردم همه‌اش را نخورد تا نیم خورده‌اش را من بخورم. آخر نیم خورده مومن هم شفاست.

دایی من، به نظرم مومن بود و هست. انشاالله خدا رحمتش کند! وقتی نمازش را اقامه می‌کرد، با همان زبان بی زبانی، دست‌هایش را که بالا می‌برد و قنوت نمازش را می‌خواند، سوز و حسن و خوف و رجا، همه را می‌شد در لحظات نمازش دید، همان چیزی که من نداشتم و ندارم.

او رفته و ما ماندیم. او زنده شده و ما هنوز مرده‌ایم. اما ما هم روزی می‌رویم. همه رفتنی هستیم فقط خدا کند خوب برویم!!!

التماس دعا دایی جان! سلام مرا به خواهرتان برسانید.

 

 

حضور برکت در فضایی معنوی

 حاشیه‌ای متفاوت بر دیدار رهبری در حرم علی بن موسی الرضا(ع)

 

قبل نوشت: تفاوت این حاشیه نگاری تنها در این است که بنده از طرف  هیچ گونه ارگان و سازمان و روزنامه و سایتی موظف نبودم این خطوط را بنویسم و با میل و رغبت شخصی به نگارش آن پرداختم و مثل تمامی مردم دیگر در دیدار حضور داشتم.

- امسال هم مثل سال‌های قبل منتظر خبر آمدن آقا بودم و جواب این انتظار روی در و دیوار شهر، اتوبوس‌ها و هر جا که محل عبور و مرور آدمیزاد بود دیده می‌شد. وعده دیدار ساعت 15 و 30 دقیقه اولین روز از بهار «حماسه سیاسی، حماسه اقتصادی» در رواق بزرگ امام خمینی(قدس سره) در بهترین نقطه ایران، حرم علی بن موسی الرضا(علیه‌السلام) بود.

- بعد از نماز ظهر و عصر هر کسی به نیت استشمام عطر رهبری به حرم آمده بود دیگر به خانه‌اش برنگشت و نهارش را در جوار امام نوش جان کرد. بعضی‌ها هم که شلوغی ورودی رواق را دیده بودند از ترس اینکه جایی برای نشستن نداشته باشند بی خیال خوردن نهار شدند و راهی درب ورودی شدند.

- وارد حرم که شدم جلوی صحن آزادی، آقایان حلقه بزرگی تشکیل داده بودند و منتظر نوبت‌شان برای ورود به رواق بودند. از خادمی پرسیدم خانم‌ها از کجا باید بروند و بست شیخ بهایی را نشانم داد. من هم از ترس اینکه دیر برسم بی معطلی خودم را به همان بست رساندم. خوشبختانه با اینکه ساعت 14 و تقریبا 15 دقیقه بود اما هنوز اجازه ورود داشتیم.

- وسایل را به امانات مخصوص تحویل دادم و فقط عینکم را برداشتم تا چهره آقا را ببینم یا حداقل هیبتش را تا دلم آرام بگیرد.

- گیت‌های ورودی خیلی شلوغ نبود اما گذشتن از هفت خان رستم را کاملاً درک کردم. بعضی‌ها بچه به بقل، بعضی‌ها عصا به دست، بعضی‌ها با کمر خمیده و چهره چروکیده، بعضی‌ها با چند تا بچه قد و نیم قد، بعضی‌ها تنها، بعضی‌ها گروه گروه وارد رواق می‌شدند و خم به ابرو نمی‌آوردند. حتی مادری شیشه آب فرزندش را به امانات تحویل داد و نگران تشنگی بچه‌اش نشد و هیچ نگفت.

- جایگاه دقیقاً روبروی آقایان بود و این یعنی احتمال دیدن آقا ضعیف است. تقریباً بعد از آخرین ستون رواق، یعنی دورترین نقطه ممکنه به جایگاه، قسمتم شد. حتی صفحه تلویزیونی که برای خانم‌ها گذاشته بودند باید نیم خیز می شدم تا ببینم.

- ساعت 14 و 30 دقیقه بود و دو ساعت به آمدن آقا مانده بود. آقایان می‌گفتند «این همه لشکر آمده» و خانم‌ها جواب می‌دادند «به عشق رهبر آمده». همه تا جایی که تارهای صوتی‌شان اجازه می‌داد شعار می‌دادند و صدایشان فضای رواق را پر کرده بود.

- من مشهدی بودم و تجربه دیدارهای قبلی را داشتم ولی اطرافم تقریباً همه زائر بودند و از برخوردشان متوجه شدم دفعه اولشان است. مجری دائما با صحبت‌هایش هیجان جمعیت را زیاد می‌کرد و تا اسم آقا را می‌آورد جمعیت از جایشان برمی‌خاستند ولی من برای اینکه جایم را از دست ندهم تکان نمی‌خوردم.

- عقربه‌های ساعت به لحظه دیدار ما را نزدیک و نزدیک‌تر می‌کرد و در این فاصله به اجبار مجبور شدیم بر اثر هیجانات وارده چند باری از جایمان حرکت کنیم و چند قدمی جلوتر برویم.

- هر از گاهی صدای همهمه از ابتدای رواق شنیده می‌شد و بعد از چند دقیقه اهالی هلال احمر را می‌دیدیم که یک نفر را روی برانکارد گذاشته‌اند و دارند از رواق خارج می‌کنند. تعداد بیهوشی‌های دیدار از سمت آقایان بیشتر از خانم‌ها بود.

- پرنده‌ها هم می‌خواستند از این فیض بی بهره نمانند و هر از گاهی پرنده‌ای از این طرف رواق به طرف دیگر پرواز می‌کرد. اینجاست که آدم برای لحظه‌ای آرزو می‌کند ( لطفا به لهجه مشهدی بخوانید) «کاشکی مو مرغی بُودُم/ مثال سیمرغی بُودُم/ به هر کجا پر می‌زدُم»

- رواق دیگر جا نداشت و درها را بسته بودند اما به خادمی شکایت کردیم که جلوی رفت و آمدهای اضافه را بگیرد. اگر جلوتر جا بود که خودمان می‌رفتیم. گفت: ما درب رواق را بستیم اما جمعیت درب آهنی را هم از جایش کندند.

-ساعت 16 و حدود 20 دقیقه. مجری دارد حرف می‌زند و صدایش به لرزه افتاده و انگار چیزی می‌داند که ما خبر نداریم. هیجان صدایش بیشتر می‌شود و خبر ورود آقا را می‌دهد. این بار دیگر باید تمام قد ایستاد. تا پرده جایگاه کنار می‌رود و آقا وارد می‌شوند جمعیت یکدیگر را به جلو هل می‌دهند و با شعارهایشان خوش آمد می‌گویند. ما هم به یمن هل دادن‌ها، از عقب ستون به جلوی ستون بی اختیار هدایت می‌شویم.

- به اندازه چند وجبی جا برای نشستن پیدا می‌کنم و می‌نشینم اما ازدحام و همهمه آنقدر زیاد است که صدا به صدا نمی‌رسد. نه صدایم به افرادی که جلو ایستاده‌اند و نه صدای دلنشین آقا. خانمی جلوی من به همراه دختر و مادرش نشسته است و می‌گوید: از اینجا که چیزی دیده نمی‌شود. می‌گویم: مهم فیض و برکت وجودشان است که در این مکان هست. چهره‌شان را که در تلویزیون هم می‌بینیم مهم‌تر از آن صحبت‌هایشان است که باید بشنویم و عمل کنیم. درد آقا هم همین است.

- فقط من و خانم کناری‌ام سعی داریم بشنویم و نشسته‌ایم؛ اما اطرافیان همه تمام قد و بیشتر از قد ایستاده‌اند. هر چه روضه خواندیم که سکوت شما موجب خشنودی ما و وضوح صدای رهبرمان است، بی نتیجه ماند و ما هم مجبور شدیم بایستیم تا نیاز به بچه‌های هلال احمر پیدا نکنیم.

- عده‌ای تا آقا وارد شدند رفتند، عده‌ای بعد از دقایقی که دیدند صدای آقا واضح نیست رفتند، عده‌ای هم بعد از کمی بیشتر از قبلی‌ها ماندند و رفتند، بیشتری‌ها هم مثل ما تا آخر صحبت‌ها ماندند.

- صحبت‌های آقا تازه شروع شده بود ولی همهمه جمعیت تمامی نداشت. چند تا خانم نیجریه‌ای طاقت نیاوردند و گفتند: ما هم رهبر داریم و برایش احترام قائلیم اما رهبر شما، رهبرِ رهبرهاست و این جمله یعنی اگر دلمان خواست کمی خجالت بکشیم.

- امسال آقا آمده بود تا تسلای دل‌های مشکوک و پژمرده بشوند انگار. مهر تاییدی زدند بر همه پیشرفت‌های مملکت و همه را به طور اجمال ذکر کردند. گفتند که دشمن این پیشرفت را نمی‌خواهد اما ما نباید کوتاه بیاییم و یک قدم جلوتر از دشمن حرکت کنیم. حماقت بازی‌های فرانسه هم کار دستش داد و باعث تذکر آقا شد و راهی دیگر برای روشنفکران سیاسی باز کرد. ذکر چند باره لفظ جامعه جهانی و به سخره گرفتن این الفاظ را کاش آمریکا و نوچه‌هایش هم بشنوند. نشنوند هم ضرر کرده‌اند.

- لحن آقا همیشه مقتدر بود؛ اما امسال متفاوت از سال‌های پیش به نظر می‌رسید. صلابت و اقتدار در تک تک جملات آقا دیده می‌شد. کوچک شمردن اسرائیل و آمریکا و این تحریم‌ها، چقدر از زبان ایشان دلنشین است.

- صحبت‌های پایانی رهبر انقلاب در مورد انتخابات امسال بود و نکته‌هایشان بسیار قابل توجه بود. گفتند بنده هم مثل همه شما یک رأی بیشتر ندارم و اگر کسی هم بخواهد متوجه شود شاید بعد از اینکه در صندوق انداختم از روی دست خطم بتوانند تشخیص دهند و اینکه عده‌ای بگویند چنین نظری نسبت به کسی دارم را از همین الان رد می‌کنم. حفظ بصیرت و تحقیق، همراه با اطمینان، تاکیدی بود که آقا به ملت داشتند.

- دیدار با دعای رهبرمان تمام شد.

-  اما این همه ماجرا نبود. داشتم سلام نماز عشاء را می‌دادم که قطره‌های باران را روی دستانم احساس کردم. آسمان مشهد هم خوشحالی‌اش را از وجود آقا ابراز کرد و به برکت دعای خالصانه ایشان اجازه باریدن گرفت.

عشق خدا

 

«...و خداوند عشق ورزید و انسان را آفرید.»

زندگی با طعم احساس

 

نگاهی بر سریال "زمانه"

هنوز یادم نرفته دیالوگ ارغوان را که در کافی شاپ، روبروی بهزاد نشسته بود و در پاسخ به درخواستش برای ازدواج مخفیانه یا عقد موقت شش ماهه گفت: « تا الان همیشه با عقلم تصمیم می‌گرفتم اما امروز اومدم اینجا تا به احساسم جواب مثبت بدم و بگم حاضرم شرطت رو قبول کنم.» و بله گفتن او بر مبنای احساسش همان و شروع یک رابطه پر از استرس همان. انگار بهزاد هنگامی که بعد از شش ماه و فهمیدن ماجرای پدر ارغوان و دروغی که به او گفته بود زیر همه چیز زد یادش رفته بود که در همان کافی شاپ، با وجود تردیدی که ارغوان نسبت به بعد از ماجرا داشت و از او قول یک زندگی همیشگی را گرفت و بهزاد گفت: « به من اعتماد کن، من تا آخرش باهاتم». حالا ارغوان باید به این زندگی بی اعتماد شود. نه به زندگی خودش و بهزاد که به همه مردها و دیگر حاضر نیست به شروع یک زندگی جدید فکر کند چه رسد به قبولش و مردی را در زندگی‌اش راه بدهد. حتماً تا چند سالی دیگر آن دختر شاد و بانشاط قبل از ازدواج نیست و شبها را با گریه به خواب  می‌رود و در خواب کابوس می‌بیند و روزها را هم با استرس و بی اعتمادی نسبت به همه مردم شهر سپری می‌کند. ظاهرا! بهزاد خودش را خوب نشناخته که بعد از شش ماه متوجه شده نمی‌شود بدون پشتوانه خانواده‌ها زندگی کرد و زندگی منهای پذیرش خانواده‌ها یعنی پوچ. بعد از شش ماه فهمید او مرد زندگی نیست و قولش قول نیست و اگر کارخانه و میز مدیریت را از او بگیرند از عهده زندگی خودش برنمی‌آید. بعد از به بازی گرفتن خودش و ارغوان فهمید زندگی‌اش را بر آب ساخته و می‌گوید تا الان بر مبنای احساسش تصمیم گرفته و حالا، بعد از خرد کردن احساس یک دختر، نگاهش منطقی شده و بر مبنای عقلش می‌خواهد تصمیم بگیرد.

اینها و خیلی مسائل از این دست که هر کس از زاویه دید خودش می‌تواند به هزاران موضوع از این رابطه شش ماهه برسد بسیار است. این دلسوزی‌ها و آزرده خاطر شدن درست اما مشکلی که در همه این شش ماه برای بهزاد و ارغوان رخ داد به یک چیز برمی‌گردد و آن تصمیمی بر مبنای احساس است.

ارغوان تجربه مادرش را ندید گرفت که گفت: بالاخره اختلاف طبقاتی از گوشه این زندگی می‌زند بیرون و دیگر نمی‌شود جمعش کرد.

ارغوان تجربه دکتر، مبنی بر بدقولی بهزاد و پشت پا زدن به همه چیز را ندید گرفت.

ارغوان شاهد مثال‌هایی که در راهرو دادگاه‌ها دید را ندید گرفت و چشمش را به روی همه این واقعیت‌ها بست و با احساسش تصمیم گرفت.

بهزاد هم قبل از آنکه به عاقبت خودش و زندگی‌اش بیندیشد درخواستش را به ارغوان گفت و او را وارد زندگی‌اش کرد. فقط جلوی پایش را می‌دید و آینده نگری را دور انداخته بود.

بهزاد و ارغوان، نمی‌گویم دیانتشان را؛ اما اگر حداقل به سنت‌هایشان پای بند بودند کار به اینجا نمی‌رسید. ارغوان در طول زندگی‌اش که به قول خودش با عقل جلو رفته، با وجود کم و کاستی‌های زندگی‌اش، اما هرگز به شخصیتش توهین نشده و از این دست مشکلات برایش پیش نیامده؛ بهزاد هم همینطور و او اگر واقعاً به ارغوان علاقه داشت و منطقی به ماجرا نگاه می‌کرد، همه تلاشش را برای جلب رضایت خانواده‌اش می‌کرد اما او بدترین راه را برای رسیدن به مثلاً عشقش انتخاب کرد و حالا به قول خودش باخته است. هستند از این دست افرادی که یکی این طرف خط باشد و یکی هم آن طرف اما با تدبیر و منطق، به هدفش رسیده است.

بهزاد به نظر بنده، اصلاً به شخصیت عشقش احترام نگذاشت و از او هم خواست که به خودش بی احترامی کند. مگر یک دختر غیر از عواطفش، برای مدیریت یک زندگی مشترک، سرمایه مهم دیگری دارد. حالا بهزاد با این بدقولی، این سرمایه را نابود کرد یا حداقل فاسدش کرد. گرچه پیش از همه، ارغوان به خودش ظلم کرده و نبایستی تجربه‌ها و عقل و منطق و سنت و دین را زیر پا می‌گذاشت.


پ.نوشت: اگر آخر و عاقبت این رابطه غیر از این می‌شد باید تعجب می‌کردم. خدا قوت به حسن فتحی! البته سریالش، جای نقد حرفه‌ای دارد و قطعاً مشکلات فنی و محتوایی کم یا بسیاری دارد اما فعلاً همین نکته‌اش برایم خوشایند بود و ای کاش با دیدن این سریال، بهزادها و ارغوان‌های دیگری در جامعه‌مان نداشته باشیم.

سبک زندگی/ گفت‌وگو

 

 

یا همین یا هیچی!

جلوی ویترین مغازه ایستاده‌اند و دارند حلقه‌های طلایی که از پشت شیشه چشمک می‌زنند را تماشا می‌کنند. مرد به زن می‌گوید: « این حلقه وسطی که رویش نگین تک دارد به نظرم قشنگ است، همان را انتخاب کن.»

زن اما حلقه دیگری دلش را برده است و نگاهش را جذب کرده. سرش را که تا الان روبروی ویترین مغازه بود به سمت نامزدش می‌چرخاند و با ابروهایی که درهم شده، لبانش را منقبض می‌کند و محکم می‌گوید: « نخیر، من اون حلقه‌ای که گوشه سمت راست ردیف بالاست را پسندیدم. می‌خواهی همین اول زندگی بهت بگویم چشم تا روی من سوار شوی و مثلاً به همه بگویی گربه را دم حجله کشتی؛ کور خوندی.»

مرد که اصلاً انتظار چنین برخوردی را نداشت عصبانی می‌شود و صدایش را به گلو می‌اندازد و می‌گوید: « نخیر، یا همین یا هیچی.»

 

چون تو دوست داری! باشه

جلوی ویترین مغازه ایستاده‌اند و دارند حلقه‌های طلایی که از پشت شیشه چشمک می‌زنند را تماشا می‌کنند. مرد به زن می‌گوید: این حلقه وسطی که رویش نگین تک دارد به نظرم قشنگ است، همان را انتخاب کن.

زن اما حلقه دیگری دلش را برده است و نگاهش را جذب کرده. سرش را که تا الان روبروی ویترین مغازه بود به سمت نامزدش می‌چرخاند و با لبخندی که بر لب دارد، صدایش را کمی می‌کشد و می‌گوید: « راست می‌گویی، خیلی قشنگ است اما بهتر نیست داخل مغازه هم برویم و آنها را هم ببینیم؟!»

مرد خوشحال می‌شود و پیشنهاد همسرش را قبول می‌کند. زن از مغازه دار می‌خواهد نمونه‌های دیگر حلقه‌ها را هم نشانشان بدهد. زن آن حلقه‌ای را که خودش پسندیده در انگشتش می‌کند و حلقه‌ای را هم که نامزدش انتخاب کرده در انگشت دیگرش می‌گذارد. بعد رو به شوهرش می‌کند و می‌گوید: ببین، هر دو انگشترها قشنگ است و سپس به انگشتری که روی دستانش است و دلخواه خودش است اشاره می‌کند و ادامه می‌دهد: اما فکر می‌کنم این حلقه بیشتر به دستم می‌آید.

مرد چشمانش را کمی تنگ می‌کند و آن را روی دست همسرش برانداز می‌کند و جواب می‌دهد: « آره، این قشنگ‌تره. اگر دوست داری همین را می‌خریم.»

 

 

زن

 

سال، سال‌های اوج پیش از واقعه تاریخی انقلاب است و شهر، شهر خونین و پر هیاهوی مشهد.  

زن1 از این مسجد به آن حسینیه، از آن حسینیه به این خانه، از این خانه به آن محله، از پایین شهر به بالای شهر، از غرب به شرق شهر می‌رود تا به گوشِ گوش‌هایی که تشنه‌ی شنیدنِ پیامِ امام و رهبر انقلاب هستند برساند آنچه را می‌خواهند.

ساواک به دنبال این زن از این مسجد به آن حسینیه، از آن حسنیه به این خانه، از این خانه ... می‌گردد تا دستگیرش کند و زبانش را سربِ داغ بریزد و شکنجه‌اش بدهد تا مانع رساندن پیام رهبر به گوش مردم باشد. تا مانع رسیدن حق و حقیقت شود. تا مانع انقلاب مردم شود.

اما به لطف خدا، زنان شنونده، این زن را از این مسجد و آن حسینیه و این خانه و آن محله فراری می‌دهند و ساواک دست از پا درازتر برمی‌گردد.

 


1: مرحومه فاطمه سید خاموشی معروف به خانم طاهایی، که در حال حاضر در حرم علی‌بن موسی‌الرضا(ع)، در رواق امام خمینی(ره) دفن شده‌اند.  

پ.نوشت: یکی از مهم ترین عللی که باعث بیداری زنان مشهد در عرصه انقلاب و دفاع از آن شد شخصیت خانم طاهایی است. این را من نمی گویم، شواهد تاریخی و گفته بزرگان، گواه این مطلب است.

معیار متفاوت انسان

 

نمی‌دانم راز این جمله معروف که « این محرم و صفر است که اسلام را زنده نگه داشته است. 1» چیست!؟

کجای قد و قواره این جمله به حال و روز ما می خورد، خدا می‌داند و بس!

 


1.امام خمینی (ره)

ظرف های خالی!

 

حکم سینه‌زدن‌ها و گریه کردن‌های ما بر امام و شهادتش، نه تنها امام حسین(ع)، می‌تواند شبیه ظرف و غذای درونش باشد. وقتی گرسنه هستید به چه فکر می‌کنید و دلتان چه می‌خواهد!؟ غیر از غذا، جواب دیگری نیست اما اگر در همین حال گرسنگی شدید، ظرفی خالی از طلا و نقره توی سفره بگذارند و بگویند این قیمتش فلان است، جنسش بهمان است، از فلان جای معروف خریداری شده و نگینی که در آن بکار رفته چنین است... چه حسی به شما دست می‌دهد. چه فکری می‌کنید؟! می‌گویید اینها که گفتی خوب برای من که غذا نمی‌شود! من گرسنه‌ام و در ظرف سفالی هم حاضرم غذا بخورم. اصلاً اگر گرسنگی‌تان شدید باشد حاضرید بدون ظرف و قاشق و چنگال هم غذا بخورید.

عزاداری‌های ما با تمام ثوابی که دارد اما نمی‌توان ادعا کرد عزاداری حقیقی است. عزادار حقیقی نماز صبحش به خاطر تا سحر سینه زدن‌هایش قضا نمی‌شود! این یعنی ظرف دارد اما غذا ندارد. همیشه هم جنس ظرف‌هایمان طلا و نقره نیست. گاهی شکسته است، گاهی چینی بند زده است، گاهی سفالی است، گاهی چوبی، گاهی یک بار مصرف و ...

کاش ظرف‌هایمان هم درست و حسابی بود اما با ظرف‌های درب و داغان به مراسم روضه اباعبدالله می‌رویم که هیچ غذا و ارزشی ندارد و در عوض می‌خواهیم سیرابمان کنند. سیراب از پول، مقام، شهرت، ثروت، زندگی و ...

ما متاسفانه از همه حقیقت کربلا، همان غارت اموال و گوش‌های پاره دخترکان و سم اسب‌های خونین و سرهای به زمین افتاده و سر به نیزه رفته و آواراگی حضرت زینب(س) و کاروان باقی مانده را شنیدیم و باور داریم و حتی بر این مصیبت هم درک درستی نداریم... اما یا نمی‌دانیم یا به دنبال علت همه این وقایع نیستیم و خودمان را به کوچه علی چپ زده‌ایم که ای بابا! من که در سینه زنی و فلان هیئت شرکت کرده ام! و دلمان خوش است به گریه‌هایی که نمی‌دانم چقدر ارزش دارد! (حداقل خودم را می‌گویم)

عزادرا واقعی، شیعه واقعی است و شیعه واقعی، سمبل حق و حقیقت است در گفتار، کردار، رفتار و افکار. دائماً به دنبال پر کردن ظرفش است تا ارزشش روز به روز بیشتر شود.

 


پ.نوشت: به قول خیلی‌ها، همه مشکل ما از ناآگاهی و عدم شناخت است که این ناآگاهی حوزه‌اش بسیار گسترده است و هر جا که فکرش را بکنید وجود دارد. اما سرچشمه را که اهل بیت (علیهم السلام) هستند پیدا کنیم مابقی مسیر، راحت‌تر شناخته می‌شود.   

 

یک جو معرفت چند؟! چه کسی گفت حسین(ع)!

 

خیمه‌‌ها گوشه و کنار شهر دیده می‌شود که پرچم یا حسین(ع) را علم کرده‌اند، تکایا و حسینیه‌های مختلف هر شب برگزار می‌شود و نام حسین(ع) را زمزمه می‌کنند، سفره‌ها و جلسه‌های خانگی رونق گرفته‌اند، صدای صوت ماشین‌ها و گوشی‌های همراه با نوای یا حسین(ع) شروع می‌شود، مردم لباس مشکی می‌پوشند و ذکر یا حسین(ع) را زمزمه می‌کنند، این روزها که آب می خورند با التهاب و التماس بیشتری بر حسین(ع) صلوات می‌فرستند و دشمنش را لعن می‌کنند، در و دیوار مراکز و اداره‌های رسمی و غیر رسمی، مدارس و دانشگاه‌ها، سیاه پوش شده‌اند و به داراز و پهنای دیوارها پارچه مشکی و کشیده‌اند، کودکان در مراسم شروع هر روز درسی‌شان یادی از امام حسین(ع) دارند و هزاران مراسم ریز و درشت دیگر که هر کسی به تناسب کار و زندگی‌اش در این ماه خود را با آن درگیر می‌کند به چشم می‌آید اما یک سوال:

آیا ما که دائماً می‌گوییم خدایا خونخواهی حسین را روزی‌ام کن!1 با این کارها به این حقیقت دست پیدا می‌کنیم؟!!

در روضه جز مقتل چه می‌شنویم؟ در جلسات جز گریه چه می‌کنیم؟ در تکایا جز سینه زدن چه می کنیم؟ در خیمه‌ها جز صدای بلند مداحی و آشغال‌های باقی مانده از نذر و نذورات چه دیده می‌شود؟ چقدر به شنیدن سخنرانی مشتاق‌تر بودیم تا سینه زدن و گریه کردن؟! چقدر به معنای زیارت عاشورایی که با آن حاجت‌هامان روا شده توجه کرده‌ایم؟ چقدر به اصل و اساس2 حرکت امام و یارانش دقت کرده‌ایم؟ این اصل در کتاب تاریخ راهنمایی و دبیرستان بارها تکرار شده، اما چندبار به آن عمل کرده‌ایم؟ من نمی‌گویم همه سال، کدام 10 روز اول محرم را آنگونه زندگی کرده‌ایم که امام از ما راضی باشند؟! انصافاً شده تنها و تنها به خاطر خود امام در مجلسی شرکت کرده باشیم و آخر گریه‌هامان حاجت نخواهیم! آخر گریه‌هامان متحول شده باشیم و مسیر زندگی‌مان را به سمتی که امام می‌خواهد تغییر بدهیم؟ به خاطر شناخت بیشتر، چند ورقی مطالعه کرده باشیم؟ یک ساعتی را با ملاک‌های امام زندگی کرده باشیم؟ نذری کرده باشیم و هیچ نخواهیم برای دنیا و آخرتمان؟ در روضه‌ها و ایام محرم به دنبال شعور افزایی خود باشیم نه شور افزایی و تخلیه و شکایت و بعضاً خودنمایی ؟!

 


1. « و أن یرزقنی طلب ثاری»؛ زیارت عاشورا.

2.امام حسین(ع): « انما خرجت لطلب الاصلاح فی امه جدی محمد(ص) ارید ان آمر بالمعروف و انهی عن المنکر: من برای اصلاح امت جدم و احیای امر به معروف و نهی از منکر خروج کردم.»، نفس المهموم، ص ۴۵

3.صحبت بنده سر آن عده که به طور کامل در این راه قدم برداشته‌اند یا در مسیر قرار گرفته‌اند نیست. صحبت سر عموم و آنچه که دارد در جامعه رسوخ می‌کند و به شکل فرهنگ می‌شود است که انشاءالله این مباحث ادامه خواهد داشت.

تلمبارم

 

هنوز گیج و منگم که با گذشت حدود دو ماه از تحصیلم در حوزه علمیه در دنیایی از تصورات و مفاهیم مختلف گیر کرده‌ام و هر بار می‌خواهم به سراغ ریحانه آبی بیایم و به روزش کنم در انتخاب سوژه می‌مانم. نه اینکه ندانم چه باید بنویسم بلکه نمی‌دانم از کجا بنویسم! هر چه بیشتر جلو می‌روم بیشتر می‌فهمم تا انتهای مسیر راه بسیار دارم و هنوز به قول استادی " ما حتی در کوچه هم نیستیم چه رسد اندر خم یک کوچه خود را فرض کنیم!"

این روزها که برایم هم ترسناک و تلخ است، هم شیرین و گوارا، هم مرا متعجب کرده و هم اندوهگین، هم ناراحتم هم خوشحال، هم خسته و هم بشاش، هم جسور هم خجل؛ اما بیشتر از همه این احساس‌ها، سردرگمم!

آنقدر که دلم نمی‌خواهد مثل سابق بیشتر گوینده باشم و مشتاق شنیدنم، مشتاق سکوت، مشتاق گوش سپردن، مشتاق دیدن، مشتاق خواندن و حلاّجی کردن مفاهیم در ذهنم، مشتاق آموختنم تا یاد دادن، حتی از صرافت نوشتن هم افتاده‌ام و بیشتر دلم می‌خواهد بخوانم تا بنویسم...

این روزها اگر چه شبیه به روزهای گذشته است اما هر لحظه‌اش برایم متفاوت از گذشته است... همه تفاوتش در این است که هر روز دعا می‌کنم

خدایا! کمکم کن در جهل مرکب نمانم و این اشتیاق را تا ابد با خود داشته باشم!

 


پ.نوشت: این روزها یاد گرفته‌ام دل به هر چیزی نسپارم اما کار سختی است و تمرین می‌خواهد!!!

 

 

نماهایی از یک دوربین

 

این روزها که خودآگاه و ناخودآگاه چشمانم را تیز کرده‌ام تا بهتر ببینم،

می‌بینم که عده‌ای از محتویات سطل‌های زباله شهرداری کسب رزق می‌کنند؛

عده‌ای با نان بخور و نمیر دستفروشی تنها عضو نان درآر خانواده روزشان را شب می‌کنند؛

عده‌ای با "دست چدنی" نان دیگران را آجر می‌کنند؛

عده‌ای از همه نان، تنها نونش نصیبشان می‌شود؛

عده‌ای همان نونش را هم ندارند؛

اما این روزها عده‌ای هم هستند روزی‌شان را با احتکار آمیخته‌اند؛

عده‌ای از فرط طمع، نمی‌دانند داشته‌هایشان را کجا خرج کنند؛

اما کمتر می‌بینم؛

کسی که برکت مالش را در انفاق و زکات و خمس بداند و عمل کند؛

و بیشتر می‌بینم

غفلت زدگان را؛ که به یاد نمی‌آورند « انا لله و انا الیه راجعون» را و در عجبم که چرا همیشه بر کارت‌های ترحیم می‌نویسند "هوالباقی" ؟!

 


پ.نوشت: البته چشم‌هایم چیزهای دیگر هم می‌بیند که هم خوب و شیرین است و هم تلخ و ناگوار...

 

ته حضور قلب

 

نماز عشاء که تمام شد، با خودم گفتم از این فرصت معنوی استفاده کنم و چند تا نماز به گردن مانده‌مان را هم بخوانیم و اگر هم توفیق حاصل شد از چای‌های این مکان مقدس که مرا به خاطرات دوران کودکی‌ام می‌برد نصیب‌مان ‌شود؛ بچه که بودیم بین گرفتن ظرف قند و سینی چای و تعارف به نمازگزاران، با بقیه دوستان هم سن و سال، دعوایمان می‌شد و نهایتاً سینی چای سهم بزرگترها می‌شد و قندان بزرگ هم نصیب ما کوچکترها. چند رکعتی نماز خواندم، وسط نماز یک صدای آشنا به گوشم رسید که داشت آیات قرآن را تفسیر می‌کرد. دائماً به خودم نهیب می‌زدم حالا هر چه که هست، نمازت که تمام شد از بغل دستی‌ات می‌پرسی. رکوع تمام شد؛ یاد پرده‌ای افتادم که هنگام ورودم رویش نوشته بود سخنرانی با حضور فلان حجت‌الاسلام، سر از سجده اول برداشتم؛ نکند فلانی است و صدایش خیلی شبیه آقای قرائتی است. به رکعت دوم رسیدم؛ ولی مگر می‌شود دو نفر اینقدر صدایشان شبیه هم باشد، حتی اصطلاحات و گفتار و آهنگ و لحن صدایش هم شبیه اوست، قنوت را خواندم و الله اکبری گفتم؛ شاید هم اینقدر این مسجد فعال است که آقای قرائتی را دعوت کرده. به تشهد رسیدم، بالفرض هم که دعوتش کرده باشند ولی برنامه‌های ایشان که اینطور بی مقدمه نیست و او هم همه برنامه‌های تفسیری‌اش را ضبط می‌کند، برای رکعت سوم بلند شدم؛ نمی‌دانم! شاید هم واقعا فلانی است و صدایش شبیه اوست... سلام نماز را هم دادم؛ هنوز در فکر این تشابه صدا بودم. همین که ذکر الله اکبر آخر نماز را سه بار زمزمه کردم، از خانم بغل دستی‌ام پرسیدم: ببخشید! اینجا حاج آقا قرائتی را آورده اند؟ سری به نشانه نفی حرفم تکان داد و به دیوار روبرویمان اشاره کرد و گفت: این از برنامه‌های هر شب مسجد است. روی دیوار روبروی قبله که همه خانم‌ها بتوانند از برنامه استفاده کنند پرده ویدئو پروژکتور نصب کرده بودند و صفحه با کمی فاصله، دقیقاً در امتداد نگاه من قرار داشت و هنوز برنامه تمام نشده بود و می‌توانستم چهره حجت‌الاسلام قرائتی را ببینم. از آن خانم تشکر کردم و در دل به خودم خندیدم؛ به این می‌گویند آخر توجه و حضور قلب!!!

می‌خواهم نفس بکشم

 

هوا که بگیرد نفس کشیدن سخت می‌شود و ادامه دادن سخت‌تر. راه عاقلانه این است در هوایی نفس بکشیم که گرد و غباری نباشد تا وجودمان مریض نشود و راهمان به بیراهه منتهی نشود. مهم این است که ما سالم بمانیم و راه درست را با دوست طی کنیم تا مبادا طردمان کند!

 


 پ.نوشت: مهملات حقیر را به بزرگواری‌تان ببخشید!

 

نماز آخر

 

به جبهه مشرف شده بودند تا ملاقاتی با رزمندگان داشته باشند
پایین ارتفاع محل استقرارشان چشمه ای بود
و باران گلوله از سوی عراقی ها می بارید
فرمانده گفته بود کسی برای وضو به پایین نرود، همان بالا تیمم کند
نوجوان چهارده ساله ای از میان رزمندگان عزم رفتن به پایین داشت
هر چند گفتند خطر دارد ، به گوشش نرفت
متوسل به ایشان شدند که حضرت آقا شما کاری بکنید
نوجوان را صدا زدند و فرمودند
به دلیل خطر ، تکلیفی بر شما نیست و همان تیمم برای نماز کفایت می کند
نوجوان نگاهی به معظم له کرد و با لبخندی زیبا گفت
حاج آقا بگذارید نماز آخرم را با حال بخوانم ! و رفت و وضو گرفت و برگشت


ساعاتی بعد درگیری شدیدی بین رزمندگان و نیروهای عراقی درگرفت
با آرام شدن نسبی اوضاع حاج آقا را بر سر جنازه ای بردند که رویش پوشیده بود
پتو را کنار زدند . همان نوجوان بود با همان لبخند زیبا بر چهره
در همان حال آیت الله جوادی روی خاک نشستند
عمامه از سر برداشتند و خاک بر فرق سرشان می ریختند و می گفتند
جوادی ! فلسفه بخوان
جوادی ! عرفان بخوان
امام به این ها چه یاد داد که به ما یاد نداد ؟
تو از کجا می دانستی نمازی که خواندی ، نماز آخر توست ؟

 


 پ.نوشت: نویسنده نامعلوم.

مثلاً استاد!!!

 

چقدر انسان نسبت به مسائل اطرافش که ادعا می‌کند در موردش می‌تواند ساعت‌ها حرف بزند نا آگاه باشد خوب است!

یا چقدر این آدم برای بیان حرف‌هایش از هر منبعی استفاده کند بدون آنکه بداند چیست و از کجا آمده!

یا از همه بدتر شاید این آدم بداند چه می گوید اما خجالت بکشد حقیقت را مطرح کند!

یا به خاطر مثلاً مصلحت‌هایی با خودش بگوید بگذار من حرفم را به زبان خودم بزنم حالا کاملش را نگفتم، نگفتم!

یا ...

وقتی مشاور برنامه تلویزیونی که قصد داشت بر اساس یک زندگی واقعی، اشکالات آن را بیان کند و در کنارش راه حلی هم ارائه دهد، به اینجا که رسید از درون داغ شدم. بعدش با خودم او را زیر سوال بردم که عجب استادی که عضو هیئت علمی هم هست و بعدترش خواستم کانال تلویزیون را عوض کنم تا ریختش را نبینم و حرف‌هایش را نشنوم، بعدتر از آن که کمی بدنم سرد شد با خودم گفتم تا اینجای قصه که بودم بگذار بقیه مسیر را هم بروم، ببینم به کجا می‌خواهد برسد!

در حین تماشای برنامه بودم و این خجالت یا ناآگاهی یا دروغ عمدی و غیر عمدی و ... ذهنم را به خود مشغول کرد که چرا یک استاد روانشناس که عضو هیئت علمی است و حتماً با اساتید و دانشجویان زیاد و بعضاً نخبه‌ای سر و کار دارد حدیث امام علی(ع) را در بین صحبت‌هایش بیان کند و اسمی از منبع نیاورد و نگوید که این سخن زیبا که خودش هم اینگونه وصفش کرد از کیست، در مقابل به راحتی بگوید: « خیلی برام جالب بود که توی ی تراکت تبلیغاتی جمله‌ای خوندم که روش نوشته بود؛ مواظب افکارت باش که گفتارت می‌شود و ... »

 


امام علی (علیه السلام): « مراقب افکارت باش که گفتارت می‌شود. مراقب گفتارت باش که رفتارت می‌شود. مراقب رفتارت باش که عادتت می‌شود. مراقب عادتت باش که شخصیتت می‌شود. مراقب شخصیتت باش که سرنوشتت می‌شود.»