و تو...

شاید سال ها بعد در گذر جاده ها بی تفاوت ازکنارهم بگذریم

و تو...

آهسته زیر لب بگویی چقدر آن غریبه شبیه خاطراتم بود.......

☆ஜ♥زندگیم....تنها نگاه توست☆ஜ♥


بآورتـــ بِشَود یآ نـﮧ

روزﮮ مـﮯ رسُد کـﮧ دِلَتــ برآﮮ هیچ کَس؛

بـﮧ اَندآزه ﮮ مَـטּ تَنگــ نَـפֿوآهَد شُد

برآی نِگآه کَردَنمـــ

כֿـَندیدنمـــ

اَذیتـــ کردَنمــــ

برآی تَمآم لَحظآتـﮯ کـﮧ دَر کـ ـنارَم دآشتی

روزﮮ خوآهد رسید کـﮧ در حَسرَت تِکرآر دوبآره مَـטּ خوآهـﮯ بود

می دآنم روزﮮ کـﮧ نبآشَم "هیچکَس تکرآر مـטּ نخوآهد شُد

گــــفته باشــــم !.!.!

مـــن درد مــــــــی کــشــم ؛

تــــو امــــا …. چشم هـــــایت را ببنـــــــد !

سخت است بـدانـــــم می بینی ، و بی خیــــــــــالی … !

دل شکسته

پرسشی دارم من که مراخاطره ایست همراهش
که تواز من دوری یا که من دورترم؟
تو کدامین ورقی؟ درکدامین قصه ای؟ درکجای صفحه ای؟
که مرا غم دوریت چنان زخم زده
که مراحسرت چشمانت به چشمانم پل زده
من در یک حادثه ام تو کجای قصه ای؟

بياييم وعـده پــوچ ندهيم...     
 
و كلماتي را بگوييم كه اميد آفرين باشد...
 
و يا سخني بر زبان آوريم كه قلبي را آرام بخشد...
   
پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد 

  .هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد
 
.از او پرسید : آیا سردت نیست؟ نگهبان پیر گفت : 

 البته ای پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم پادشاه گفت : 

 من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا برایت بیاورند 

نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد... 

اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد...
 
صبح روز بعد جسدسرمازده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند، 

در حالی که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود : 

ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می کردم 

 اما وعده ی لباس گرم تو مرا از پای درآورد

 گاهی با یک قطره ،لیوانی لبریز می شودگاهی با یک کلام

 قلبی 

آسوده و ارام می گردد 

گاهی با یک کلمه ،يك انسان نابود میشود... 

گاهی با یک بی مهری دلی می شکنيم ... 

و با يك كلام اميدي و آرامشي را مي افزاييم...
 
مراقب همه اين یک ها باشیم... 

که در عین ناچیزی، همه چیزند...

ایــ ــن روزهـ ــا

ایــن روزهـــا همــه بــه مــن

دلـتــنـــگــی


هــدیــه مـی دهنــد

لطفـــا آتــش بــس اعــلام کــنید!

بــه خـــدا

تمــــامـ شــد

دلـــــــــــم...!

10.jpg

ای واااااااااااااااااااای دلممممممممممممم

دیدمش ... تنم لرزید دلم خواست محو تماشایش باشم ؛

 

دلم خواست تا آخر عمر به او خیره باشم دلم خواست ...

 

 اما این شرم نگذاشت ؛ چون بنفشه ای سر به زیر افکندم ؛

 

 به زمین خیره شدم و او به آرامی از کنارم گذر کرد ؛

 

 با خطی از عطر دورم حصار کشید این دلخواه ترین اسارتی است ؛

 

 که عادلانه ترین حکمش حبس ابد من است

‍

من در میان مردمی هستم
که باورشان نمیشود تنهایم
میگویند خوش بحالت که خوشحالی
نمی دانند دلیل شاد بودنم باج به آنهاست
برای دوست داشتن من!



بهترین عشقم............

                         یه آدمایی هستن که همیشه با حوصله جواب اس ام اساتو میدن ... !
هروقت ازشون بپرسی چطوری؟ میگن خوبم ... !
وقتی میبینن یه گنجشک داره رو زمین دنبال غذا میگرده , راهشون رو کج میکنن از یه طرف
دیگه میرن که اون نپره ... !
همینایی که تو سرما اگه یخ ام بزنن, دستتو ول نمیکنن بزارن تو جیبشون ... !
آدمایی که از بغل کردن بیشتر آرامش میگیرن تا از ... !
... ... اونایی که تو تلفن یهویی ساکت میشن ... !
اینایی که همیشه میخندن ... !
اینایی که تو چله زمستون پیشنهاد بستنی خوردن میدن ... !
همونایین که براتون حاضرن هرکاری بکنن ... !
اینا فرشتن ... !
تو رو خدا اگه باهاشون میرید تو رابطه , اذیتشون نکنین ... !
تنهاشون نذارین ؛ داغون میشن

ماییم و نوای بی نوایی






احساس من


نامم را پاک کردی ، یادم را چه می کنی؟!



یادم را پاک کنی ، عشقم را چه می کنی؟!...



اصلا همه را پاک کن ...



هر آنچه از من داری...



از من که چیزی کم نمی شود......



فقط بگو با وجدانت چه می کنی؟!





شاید...؟!نکند آن را هم پاک کرده ای ؟!!!



نـــــــــــــــــــــــــه!! شدنی نیست...!



نمی توانی آنچه رانداشتی پاک کنی ...

فقط گاهی....

 

ان طورها هم که فکرمیکنی نیست...

 

شایدعاشقت بودم روزی...

 

ولی ببین

 

بی توهم زنده ام  هم زندگی میکنم...

 

فقط گاهی در این میان 

 

یادت...

 

زهرمیکند به کامم زندگی را...

 
نامم را پاک کردی ، یادم را چه می کنی؟!



یادم را پاک کنی ، عشقم را چه می کنی؟!...



اصلا همه را پاک کن ...



هر آنچه از من داری...



از من که چیزی کم نمی شود......



فقط بگو با وجدانت چه می کنی؟!





شاید...؟!نکند آن را هم پاک کرده ای ؟!!!



نـــــــــــــــــــــــــه!! شدنی نیست...!



نمی توانی آنچه رانداشتی پاک کنی ...

فقط گاهی....

 

ان طورها هم که فکرمیکنی نیست...

 

شایدعاشقت بودم روزی...

 

ولی ببین

 

بی توهم زنده ام  هم زندگی میکنم...

 

فقط گاهی در این میان 

 

یادت...

 

زهرمیکند به کامم زندگی را...

 




میم مثل مادر

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید: “می‌گویند فردا شما مرا به زمین می‌فرستید، اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می‌توانم برای زندگی به آنجا بروم؟”

خداوند پاسخ داد: “از میان تعداد بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته‌ام. او از تو نگهداری خواهد کرد.” اما کودک هنوز مطمئن نبود که می‌خواهد برود یا نه: “اما اینجا در بهشت، من هیچ کار جز خندین و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.”

خداوند لبخند زد: “فرشته تو برایت آواز می‌خواند، و هر روز به تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.”

کودک ادامه داد: “من چطور می توانم بفهمم مردم چه می‌گویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟”

خداوند او را نوازش کرد و گفت: “فرشتة تو، زیباترین و شیرین‌‌ترین واژه‌هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.”

کودک با ناراحتی گفت: “وقتی می‌خواهم با شما صحبت کنم، چه کنم؟”

اما خدا برای این سؤال هم پاسخی داشت: “فرشته‌ات، دستهایت را درکنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می‌دهد که چگونه دعاکنی.”

کودک سرش رابرگرداند وپرسید: “شنیده‌ام که در زمین انسانهای بدی هم زندگی می‌کنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟”

- “فرشته‌ات از تو محافظت خواهد کرد، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.”

کودک با نگرانی ادامه داد: “اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی‌توانم شما راببینم، ناراحت خواهم بود.”

خدواند لبخند زد و گفت: “فرشته‌ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهدکرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت، گر چه من همیشه درکنار تو خواهم بود.”

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می‌شد. کودک می‌دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند.

او به آرامی یک سؤال دیگر از خداوند پرسید: “خدایا ! اگر من باید همین حالا بروم لطفاً نام فرشته‌ام را به من بگویید.”

خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد: “نام فرشته‌ات اهمیتی ندارد. به راحتی می‌توانی او را مادر صدا کنی.”

تنهاترین...

بـــه زِنــــدگـــیـــم پــــوز خـــــنـــد نـــزن ؛

روزی کــســـی را داشــتـــم

کــه بـــا تـَـمــامِ وجــود صِــدایــم مــیــکــرد..

"عـــشــــقم "