زمستان مبارک

این یک سالی که نبودم داشتم یه فسقلی رو بزرگ می کردم .خودمم دلم واسه خودم تنگ می شه گاهی دلم واسه روزهای گذشته پر می زنه ولی چه کنم که از بد شانسی سر کارمم نت ندارم.

حالا از اون روزهای قشنگ بیش از یه ساله می گذره و من روزهای قشنگ ترو هم تجربه کردم  تجربه کاری٬ تجربه مادر دو پسر بودن و یک زن خودساخته با سختی های شغل همسر.

صدرا واسه خودش مردی شده و عاشق انگری برده و  طاها که بلده بابا بگه و من که منتظرم روزی برسه که خلوتم و با بزرگ شدن این دو تا باز به دست بیارم.

6شهریور 91

سلامی دوباره به اینترنت به وبلاگ و به دوستان عزیز

ما آمدیم اینبار با یک عضو جدید خانواده یه برادر برای صدرا اسمش طاهاست یه روز ناخبر به دنیا  اومد .مثل صدرا برای اومدن عجله داشت  اومد و همه چیز تغییر کرد  اومد و زندگی رنگ دیگه ای گرفت.

 

سلام من صدرای تابستان91 هستم


عطر بهار نارنج

به نام خدا

با سلامی گرم خدمت همه دوستانم
دلم برای تک تک  شما تنگ شده دلم برای نوشته هایتان دلم برای کامنت هایتان حتی برای تم وبلاگتان تنگ شده. اما چه کنم که در این تغییر شغل و مکان کاری اینقدر سرم شلوغ است که دیگر زمانی برای اینترنت نمی ماند .عصر ها هم که همه وقتم برای صدرا و خانه است.  بگذریم ....
چه سخت گذشت٬ اما گذشت .آن روزهای تلخ .و امروز که عطر بهار نارنج به مشامم رسید٬
یعنی بهار آمد پس از آن زمستان سخت .
خدا را شکر می گویم هزار مرتبه که هستی و هستیم در کنار هم .
گرچه خیلی چیزها از ما گرفت اما بهتر از آنها را به ما خواهد داد.
خدا را شکر به خاطر همه الطافش به خاطر همه نعماتش.

بهار مياد و زندگي نو مي شه دلهاي ما پر از شكوفه مي شه

بهار بهار
صدا همون صدا بود
صدای شاخه ها و ریشه ها بود
بهار بهار
چه اسم آشنایی
صدات میاد … اما خودت کجایی
وابکنیم پنجره ها رو یا نه
تازه کنیم خاطره ها رو یا نه
بهار اومد لباس نو تنم کرد
تازه تر از فصل شکفتنم کرد
بهار اومد با یه بغل جوونه
عید آورد از تو کوچه تو خونه
حیاط ما یه غربیل
باغچه ما یه گلدون
خونه ما همیشه
منتظر یه مهمون
بهار اومد لباس نو تنم کرد
تازه تر از فصل شکفتنم کرد
بهار بهار یه مهمون قدیمی
یه آشنای ساده و صمیمی
یه آشنا که مثل قصه ها بود
خواب و خیال همه بچه ها بود
آخ … که چه زود قلک عیدیامون
وقتی شکست باهاش شکست دلامون
بهار اومد برفارو نقطه چین کرد
خنده به دلمردگی زمین کرد
چقد دلم فصل بهار و دوست داشت
واشدن پنجره ها رو دوست داشت
بهار اومد پنجره ها رو وا کرد
من و با حسی دیگه آشنا کرد
یه حرف یه حرف ‚ حرفای من کتاب شد
حیف که همش سوال بی جواب شد
دروغ نگم ‚ هنوز دلم جوون بود
که صبح تا شب دنبال آب و نون بود.

«محمدعلی بهمنی»



زودتر بيا منتظرت مي مونم منتظر اومدنت مي مونم.با تو دوباره جون تازه اي مي گيرم . بيا  بيا ...

پند مادر3

 

پسرم
می دانم ٬ روزی می رسد که به سنگریزه های زیر پای این روزهایمان می خندیم .رو به آسمان می کنیم و پیام این روزها را مشق راهمان قرار می دهیم.
پسرم
بدان و آگاه باش که با عشق به زندگی بر تمام مشکلاتت فائق خواهی آمد.

ع ش ق

 

روزی چند بار مرا در در آغوش میگیری و تکرار می کنی که دوستم داری .دوست داشتنی پاک و صمیمی که نیاز نیست به صداقت کلامت فکر کنم .مصری که بدانم عاشقانه دوستم داری . در رویاهای کودکیت عروس روز دامادیت منم . تمام فکر و ذهنت برای سلامتی و شادابیه من است .
عاشقانه دوستت دارم پسرم.

آرزوهای صدرا

 

من دلم می خواد بزرگ بشم اندازه تو اندازه بابا کیوان.
    چرا می خوای بزرگ بشی؟
مـــــیخوام بزرگ بشـــــم که بتونم تنها برم حموم.
مـــــیخوام بزرگ بشـــــم که با موبایل بابا بازی کنم.
مـــــیخوام بزرگ بشـــــم که تنها سوار اتوبوس بشم٬ مثل بابا.

صدرا و آدم برفیه خوشگل و مهربون



زمستان

با همه زیبایی هایت زودتر از خانه ما برو ٬که ما منتظر بهاریم

 

پند مادر2

 

پسرم در زندگی دردهایی هست که درمانی برایش یافت نمی کنی ٬زخم های عمیقی هست که هیچ چیزی برای التیامش پیدا نمی کنی .
دنبال کسی بگرد که صادقانه دوستت داشته باشد ٬اوست که همواره مرحمی برای دردها و زخم هایت خواهد بود.