بهترین دوست دنیا

 

                           بهترین دوست دنیا

 

*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~

نمیدانم

نمیدانم پس از تو من چگونه پا در این وادی گذارم

در این شهر مجازی جز تو انگیزه ندارم

*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~


درود و هزاران درود بر بهترین دوست دنیا

رفتی و در نظرم باور آن، ممکن نیست

باورش سخت گران، سخت گران، ممکن نیست

حیف از آن قلب پر از مهر تو در سینه خاک

که به دنیای دگر گشته روان، ممکن نیست

بی تو چون پای در این شهر مجازی بنهم

بهترین دوست دنیا، شدی همراه رهم

گشته بودیم چنان محرم اسرار به هم

رفتن محرم اسرار نهان، ممکن نیست

درود ای بهترین دوست دنیا

یادت همیشه در قلب من جاودن خواهد ماند

درگذشت دوست بسیار عزیزم زرتشت رو به خانواده محترمشون و به تمام دوستان تسلیت میگم.

روحت شاد باد ای بهترین دوست دنیا

 

                        


پی نوشت 

پست یادگار دوست عزیزم زرتشت

پستی که زرتشت عزیز در وبلاگ سایرا پست کرد. زمانی که من کمتر به وبلاگم سر میزدم و زرتشت عزیز وبلاگم رو با این پست آپدیت کرد.


پی نوشت دوم

زرتشت عزیز  دهم دی سالروز تولدت رو در نبودت با اشک و آه گرامی میداریم

حکایت دولت و فرزانگی

*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~

وقت خیلی دیر است.پس باید جراتش را داشته باشی که بی درنگ عمل کنی. با این اندیشه زندگی کن: "بدون جرات به انجام رساندن آنچه میخواهم نمی میرم.نمی خواهم با این اندیشه مخوف بمیرم که جامعه فریببم داد. با این اندیشه که جامعه از من سوء استفاده کرد و رویاهایم را به باد فنا داد." نباید با این احساس مهیب بمیری که ترسهایت عظیمتر از رویاهایت بود. و هیچگاه درنیافتی که به راستی از چه چیزی لذت میبری. باید بدانی چگونه شهامت داشته باشی.

قسمتی از کتاب حکایت دولت و فرزانگی نوشته مارک فیشر و ترجمه گیتی خوشدل


دانلود کتاب

*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~

دردم می آید

 

من زنم ...
با دست هایی که دیگر دلخوش به النگو هایی نیست
که زرق و برقش شخصیتم باشد

من زنم ...
و به همان اندازه از هوا سهم میبرم که ریه های تو .

میدانی ؟
درد آور است من آزاد نباشم که تو به گناه نیفتی
قوس های بدنم به چشم هایت بیشتر از تفکرم می آیند .

دردم می آید باید لباسم را با میزان ایمان شما تنظیم کنم ..
دردم می آید ژست روشنفکریت تنها برای دختران غریبه است
به خواهر و مادرت که میرسی قیصر می شوی .

دردم می آید در تختخواب با تمام عقیده هایم موافقی
و صبح ها از دنده دیگری از خواب پا میشوی
تمام حرف هایت عوض میشود ..

دردم می آید نمی فهمی
تفکر فروشی بدتر از تن فروشی است
حیف که ناموس برای تو نه تفکر
حیف که فاحشه ی مغزی بودن بی اهمیت تر از فاحشه تنی است !

من محتاج درک شدن نیستم
دردم می آید خر فرض شوم
دردم می آید آنقدر خوب سر وجدانت کلاه میگذاری
و هر بار که آزادیم را محدود میکنی
میگویی من به تو اطمینان دارم اما اجتماع خراب است
نسل تو هم که اصلا مسوول خرابی هایش نبود ..

میدانی ؟
دلم از مادر هایمان میگیرد
بدبخت هایی بودند که حتی میترسیدند باور کنند حقشان پایمال شده
خیانت نمیکردند .. نه برای اینکه از زندگی راضی بودند
نه .. خیانت هم شهامت میخواست ..
 
نسل تو از مادر هایمان همه چیز را گرفت
جایش النگو داد ...
مادرم از خدا میترسد ...
از لقمه ی حرام میترسد ...
از همه چیز میترسد
تو هم که خوب میدانی ترساندن بهترین ابزار کنترل است ..

دردم می آید ...
این را هم بخوانی میگویی اغراق است
ببینم فردا که دختر مردم زیر پاهای گشت ارشاد به جرم موی بازش کتک میخورد
باز هم همین را میگویی
ببینم آنجا هم اندازه ی درون خانه ، غیرت داری ؟؟

دردم می آید که به قول شما تمام زن های اطرافتان خرابند ...
و آنهایی هم که نیستند همه فامیل های خودتانند ...

مادرت اگر روزی جرات پیدا کردی ازش بپرس
...
بیچاره سرخ می شود و جوابش را باور کن به خودش هم نمی دهد
 
...

دردم می آید
از این همه بی کسی دردم می آید .
 
 
 
 

از وبلاگ لذت زن بودن

دردم می آید

پای در راه

*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~

مدتها  اندیشه میکرد:

در آنسوی این کوههای سر به فلک کشیده چیست؟ آیا باتلاقی ست که مرا در خود فرو میکشد؟ یا بهشتی ست برین؟

مدتها با خود کلنجار رفت. دلش شکسته بود و نای ماندن نداشت. از رفتن به سرزمینی ناشناس نیز هراس داشت.

در نهایت دل به دریا زده و تصمیم میگیرد پای در راهی بگذارد که انتهایش برای وی نامعلوم است!

*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~

و اینک اولین گام را برداشته است.....

دانش آموز نمونه دولتی

"" برادر دوستم تو مدرسه نمونه دولتیه. همیشه در حال درس خوندنه. هیچ وقت از خونه بیرون نمیاد. هیچ وقت ندیدم با دوستاش بازی کنه. زیاد نمیبینمش. گاه گاهی هم که میبینمش انگار آدم آهنیه. به هیچ شوخی و جوکی نمیخنده. حتی لبخند هم نمیزنه. دوستم میگه " یه شب با هم نشستیم به درس خوندن. تا ساعت 1 نشستیم. بعد هر دو مون خوابمون گرفت. من رفتم اتاق خواب مشترکمون  خوابیدم. صبح با صدای باز شدن در از خواب بیدار شدم دیدم با چشمایی قرمز اومد اتاق. تا کله صبح نشسته بود و درس خونده بود. پشت سر هم امتحان دارن.اگه میخوای ببینیش فقط میشه تو خونه شون دید یا تو راه مدرسه. البته صبح که خیلی زود میره مدرسه. فقط موقع برگشتن از مدرسه میشه دید. اگه تو راه مدرسه ش باهاش هم قدم بشی و با هم بیاین هیچ وقت حرفی نداره باهات بزنه. فقط اگه سوالی ازش بکنی جواب میده. ولی خودش هیچ حرفی نمیزنه.""

*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~

همین طور پشت سر هم از برادر دوستش حرف میزد و من در این فکر که آیا ما حق داریم برای تبدیل کردن فرزندمون به یک نابغه، حق بازی کردن و کودکی کردن رو از کودکانمون بگیریم؟ نمیدونم آیا با این همه درس خوندن کوکان ما تبدیل به نابغه میشن؟ وقتی داستان گوس رو با این روایت مقایسه میکنم به جرات میتونم بگم راه به بیراهه میبریم.

تکراری دردناک

دخترک همراه پدر و مادرش وارد میشود. بعد از گرفتن شرح حال از پدر و مادرش میخواهم معاینه را شروع کنم. برای جلب همکاری بیمار کوجولویم، تلاشم بر این است که ارتباط کلامی با او برقرار کنم.

" اسمت چیه؟"

منتظرم جواب دهد. انتظار ندارم خیلی سریع جواب دهد. هنوز کمی ترس دارد. ولی قبل از اینکه دخترک جوابی بدهد پدرش جواب میدهد: "مایسا"

رنجیده خاطر به پدرش نگاه میکنم. پرسش بعدی را میپرسم: " فامیلت چیه؟" باز پدرش پاسخ میدهد. معنی نگاهم را نفهمیده است.  این بار از والدین میخواهم اتاق معاینه را ترک کنند تا معاینه تمام شود.

*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~

دختری حدودا نوزده ساله با مادرش وارد میشود.

"مشکلت چیه؟"

بجای دختر مادرش شروع میکند به شرح مشکل دخترش.

" از کی این مشکلات شروع شده؟

باز مادرش پاسخ میدهد.

شروع به معاینه میکنم. از دختر میخواهم یک جشمش را ببندد. مادرش بعد از من میگوید: یک جشمت رو ببند. "

به مادرش میگویم : "خودم با مریضم کنار میام."

" این کدوم طرفیه؟" باز بعد از من مادرش تکرار میکند: " میگه این کدوم وریه؟"

سرانجام مادر را از اتاق معاینه بیرون میکنم

*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~

زن و شوهر وارد میشوند. زن ساکت و مودب نشسته است و همه پرسش های مرا همسرش پاسخ میدهد. و تکرار مکررات.

*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~

و این قصه ی یک روز و دو روز نیست. قصه تکراری روزها و سالهاست. و چقد دردناک است تکرار روزهایی که با انسانهایی سر و کار داری که آنقدر از عزت انسانی خود دور شده اند که حتی لایق حرف زدن دانسته نمیشوند و انسانی دیگر فکر میکند میتواند حرف دل او را بهتر از خود او بزند.


ترجمه اشعار مختومقلی- اي نگارم

*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~

 ترجمه اشعارمختومقلی

تقدیم به روح بلند  ملامیرزا  

*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~

به مناسبت ايام گراميداشت مختومقلي ترجمه  شعري از اشعار اين شاعر بزرگ تركمن  را تقديم ميكنم به دوستان عزيزم. اميدوارم مورد پسند دوستان قرار بگيره. ضمنا در ترجمه این شعر از راهنماییهای استاد عزیز جناب صحنه هم خیلی استفاده کردم که همین جا از ایشان هم سپاسگزاری میکنم.

 *~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~

 اصل شعر:گوزل سن


گون‌ خنجري‌ گوكدن‌ يره‌ ايننده‌

گونه‌ قارشي‌ دوغان‌ آيي‌، گوزل‌ سن‌!

اوستا جعفر ايشي‌، سنجاب‌ جبه‌سي‌

اصفهاندا قورلان‌ يايي‌، گوزل‌ سن‌!

 

ساچ‌ باغينگ‌ اوجونينگ‌ سيم‌دير ايشمه‌سي‌

اوستونگدن‌ يول‌ دوشسه‌، قين‌دير آشماسي‌

آغزينگ‌ آب‌ حيات‌، زمزم‌ چشمه‌سي‌

عين‌ الباقي‌ سوونينگ‌ لايي‌، گوزل‌ سن‌!

 

قيزيل‌ دييسم‌ ـ قيزيل‌، آل‌ دييسم‌ ـ آل‌ سن‌

هندوستاندا ـ شكر، بولغاردا - بال‌ سن‌

عشق‌ بيلن‌ آچيلان‌ بير تازه‌ گل‌ سن‌

يوسف‌ - زليخانينگ‌ تايي‌، گوزل‌ سن‌!

 

هر كيم‌ گويچ‌لي‌ بولسا، اونگا "پير" دييرلر

"دردلي‌ قولونگ‌ درمانيني‌ بيير" دييرلر

"قاوينينگ‌ ياغشي‌سين‌ شاغال‌ ايير"دييرلر

اقبال‌لي‌ بندانينگ‌ پايي‌، گوزل‌ سن‌!

 

آوازانگ‌ چين‌ - ماچين‌، داغلار آشاسي‌

سني‌ گورن‌لرينگ‌ عقلي‌ چاشاسي‌

هندوستانينگ‌ رنگ‌لي‌ قيزيل‌ شيشه‌سي‌

سورايي‌ چيليمنينگ‌ نايي‌، گوزل‌ سن‌!

 

مختومقلي‌ خلقدان‌ سيرين‌ گيزله‌سه‌

ديشيني‌ اوشادينگ‌، يالان‌ سوزله‌سه‌

اولدا، آخردا ايام‌ گوزله‌سه‌

غريب‌ بيچارانينگ‌ پايي‌، گوزل‌ سن‌!

 *~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~

ترجمه: اي نگارم


خنجر خورشيد چون آيد فرود از آسمان

اي نگارم، رخ به رخ، ماهي بتابي رو به آن

شاهكار  آفرينش، چون خز سنجاب نرم

اي نگارم ، زه  كشيده آن كمان اصفهان

 

گيسوت آراسته با نقره و با سيم بود

راه چون بر تو فتد ، از تو گذر نتوان نمود

آن دهان آب حيات و آب زمزم مينمود

اي نگارم ، لاي عين الباقي و آب روان

 

 رنگهايي خوش بود در وصف تو همداستان

چون عسل در شهر بلغار،  شكر هندوستان

نوشكفته  با نواي عاشقي در بوستان

اي نگارم ،  همچو يوسف با  زليخا،  داستان

 

بندگان با كرامت "پير" باشد نامشان

دردمندان چاره ميخواهند از درگاهشان

بهترين خربزه بهر شغالان شد نشان

اي نگارم ، قسمت اقبال خوب  بندگان

 

شهرتت از مرزهاي كوهها رفته فرا

هوش از كف داد هر انكس كه ميبيند تو را

چون بلور سرخ در هندوستاني  دلبرا

اي نگارم ، اي قدح، اي تنگ نازك در ميان

 

راز خود مختومقلي از خلق بنمايد نهان

ياوه گر گويد بريزيد هر چه دندان در دهان

گر به ما اندك نظر افكند، دور اين  جهان

اي نگارم ، قسمت بيچاره ي  بيچارگان

 *~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~

سطل زباله

~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~

صدف مروارید و گل و سطل زباله کنار هم نشسته بودند

سطل زباله دهانش را باز کرد و لببخندی زد. زباله های کثیف در میان دهانش خودنمایی میکرد و بوی تعفن زباله در هوا پخش شد

صدف هم لبخندی به او زد و مرواررید در دهانش درخشید

گل هم لبخندی زد و با لبخند او بوی عطر دل انگیزش در فضا پخش شد

سطل زباله ناگهان احساس حقارت کرد. از اینکه وقتی لبخند زد چون صدف مروارید سفیدش در دهان ندرخشید و چون گل بوی عطر دل انگیز در فضا پخش نکرد

بنابراین دشمنی با صدف و مرواررید را آغاز کرد. شروع کرد به پرتاب کردن هر  آنچه در درون داشت به سمت صدف و مروارید. و پشت سر هم زباله بود که به سمت صدف و مروارید پرتاب میشد.

بوی نامطبوع زباله در هوا پیچید.

~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~

سطل زباله چون دهان بگشود

هر انچه در درون داشت آشکار  نمود

~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~

دشمنی نکن هرگز با سطل زباله

تا زباله هایش نکند بر تو حواله

فرزندم

~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~

فرزندم.

نگاهت به من است، كه چه گويم،

و چگونه خوب و بد را به تو بشناسانم.

دلبندم. به تو من ميگويم. كه بينديش خودت.

من نگويم با تو.

كه ره خوب كدام است و ره بد چه ره است.

تو بينديش خودت. و ز خوبي و بدي.

تو ملاك خويش را پيدا كن.

من نگويم با تو.

كه چه چيزي خوب است از نظرم.

و چه چيزي خوب است از ديدگاه دگران. 

بلكه گويم تو خود انديشه نما و نپذير،

كه كسي، به تو گويد كه ملاك تو چنين است و چنان. 

تو خود آزاد بينديش. و بنگر كه چه خوب است و چه بد.

فرزندم تو زمن ميپرسي. كه در آينده چگونه باشم.

بين ما عهد چنين نيست عزيزم، كه براورده كني. آرزوهاي مرا.

باز گويم كه خود انديشه نما.

فرزندم تو بيا. آرزوهاي خودت را بشناس.

روياهاي خودت را بشناس.

و در آينده چنان باش كه خود ميخواهي.

و تو آغاز نما راه خودت. و بينديش به اهداف خودت.

و بياب هر چه ملاكت تو خودت

و شروعي تازه باش به پندار خودت

~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~

نور عشق در تاریکی

به امید روزی که تمام شبهای ظلمانی ناامیدی و غم ختم به فجر سپید امید و ظفر شود

*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~


شبی تاریک و ظلمانی         عجب تاریک دنیایی

 

مبدل میشود آیا                  سرانجامش به زیبایی

 

ستاره ای نمیبینی              هوا بس تار و بس ابری

 

کسی را نیست امیدی        به فرداهای رویایی

 

صدا از کس نمی خیزد         سکوتی سرد و بیتابی

 

تمام ساکنان شب              بی امیدی به فردایی

 

تو گویی این شب تاریک        همیشه جاودان ماند

 

سیاهی ها و زشتی ها       به حال حکمفرمایی

 

دلا غمگین و پژمرده             همه خوبان دلمرده

 

دل عاشق شده خاموش      نه عشقی و نه آوایی

 

ولی کم کم شده آغاز        شکست این شب تاریک

 

سرانجام از افق تابید          انوار ثریایی

 

نبردی سخت شد آغاز       میان نور و تاریکی

 

سیاهی لشکری دارد        و نور عشق بتنهایی

 

و نور عشق تنها بود          و محصور بین غمها بود

 

ولیکن داشت اندر سر        چه زیبا آرمانهایی

 

برانگیخت قلب شیدا را       بشورانید دل ها را

 

همه گردش شدند آخر       وبنمودند صف آرایی

 

زهر سو سر برآوردند          و ظلمت را برانیدند

 

ز غم خود را رهانیدند         چه شوری گشت و غوغایی

 

سرانجام این شب تاریک     گذشت و صبح شد آغاز

 

طلوع عشق آمد تا             بتابد عشق هر جایی

 

امید آورد نور عشق            بر دلهای دلمرده

 

چه زیبا بود این انوار            چون حوران دریایی

 

 سروده شده بتاریخ:۲۶/۱/۸۵ ساعت ۰۵/۱۶