شهر دزدها

شهری بود که همه اهالی آن دزد بودند. شبها پس از صرف شام، هر کس دسته کلید بزرگ و فانوس را برمی‌داشت و از خانه بیرون می‌زد برای دستبرد زدن به خانه یک همسایه. حوالی سحر با دست پر به خانه برمی‌گشت به خانه خودش، که آنرا هم دزد زده بود. به این ترتیب، همه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی می‌کردند. چون هر کس از دیگری می‌دزدید و او هم متقابلاً از دیگری، تا آنجا که آخرین نفر از اولی می‌دزدید. داد و ستدهای تجاری و به طور کلی خرید و فروش هم در این شهر به همین منوال صورت می‌گرفت، هم از جانب خریدارها و هم از جانب فروشنده‌ها. دولت هم به سهم خود سعی می‌کرد حق و حساب بیشتری از اهالی بگیرد و آنها را تیغ بزند و اهالی هم به سهم خود نهایت سعی و کوشش خودشان را می‌کردند که سر دولت را شیره بمالند و نم پس ندهند و چیزی از آن بالا بکشند. به این ترتیب در این شهر زندگی به آرامی سپری می‌شد. نه کسی خیلی ثروتمند بود و نه کسی خیلی فقیر و درمانده.
روزی مرد درستکاری گذرش به شهر افتاد و آنجا را برای اقامت انتخاب کرد. شبها به جای اینکه با دسته کلید و فانوس دور کوچه ها راه بیفتد برای دزدی، شامش را که می‌خورد، سیگاری دود می‌کرد و شروع می‌کرد به خواندن رمان. دزدها می‌آمدند و چراغ خانه را که روشن می‌دیدند راهشان را کج می‌کردند و می‌رفتند. اوضاع از این قرار بود تا اینکه اهالی، احساس وظیفه کردند که به این تازه وارد توضیح بدهند که گرچه خودش اهل این کارها نیست، ولی حق ندارد مزاحم کار دیگران بشود. هر شب که در خانه می‌ماند، معنیش این بود که خانواده‌ای سر بی‌شام زمین می‌گذارد و روز بعد هم چیزی برای خوردن ندارد.
بدین ترتیب، مرد درستکار در برابر چنین استدلالی چه حرفی برای گفتن می‌توانست داشته باشد؟ بنابراین پس از غروب آفتاب، او هم از خانه بیرون می‌زد و همانطور که از او خواسته بودند، حوالی صبح برمی‌گشت ولی دست به دزدی نمی‌زد. آخر او فردی بود درستکار و اهل اینکارها نبود. می‌رفت روی پل شهر می‌ایستاد و مدتها به جریان آب رودخانه نگاه می‌کرد و بعد به خانه برمی‌گشت و می‌دید که خانه اش مورد دستبرد قرار گرفته است.
در کمتر از یک هفته، مرد درستکار دار و ندار خود را از دست داد. چیزی برای خوردن نداشت و خانه‌اش هم که لخت شده بود. ولی مشکل این نبود. چرا که این وضعیت البته تقصیر خود او بود. نه! مشکل چیز دیگری بود. قضیه از این قرار بود که این آدم با این رفتارش، حال همه را گرفته بود! او اجازه داده بود دار و ندارش را بدزدند بی آنکه خودش دست به مال کسی دراز کند. به این ترتیب، هر شب یک نفر بود که پس از سرقت شبانه از خانه دیگری، وقتی صبح به خانه خودش وارد می‌شد، می‌دید خانه و اموالش دست نخورده است. خانه ای که مرد درستکار باید به آن دستبرد می‌زد.
به هر حال بعد از مدتی به تدریج، آنهایی که شبهای بیشتری خانه شان را دزد نمی‌زد رفته رفته اوضاعشان از بقیه بهتر شد و مال و منالی به هم می‌زدند و برعکس، کسانی که دفعات بیشتری به خانه مرد درستکار (که حالا دیگر البته از هر چیز به درد نخوری خالی شده بود) دستبرد می‌زدند، دست خالی به خانه برمی‌گشتند و وضعشان روز به روز بدتر می‌شد و خود را فقیرتر می‌یافتند.
به این ترتیب، آن عده‌ای که موقعیت مالی‌شان بهتر شده بود، مانند مرد درستکار، این عادت را پیشه کردند که شبها پس از صرف شام، بروند روی پل چوبی و جریان آب رودخانه را تماشا کنند. این ماجرا، وضعیت آشفته شهر را آشفته‌تر می‌کرد چون معنیش این بود که باز افراد بیشتری از اهالی ثروتمندتر و بقیه فقیرتر می‌شدند. به تدریج، آنهایی که وضعشان خوب شده بود و به گردش و تفریح روی پل روی آوردند، متوجه شدند که اگر به این وضع ادامه بدهند، به زودی ثروتشان ته می‌کشد و به این فکر افتادند که به عده ای از این فقیرها پول بدهند که شبها به جای آنان هم بروند دزدی. قراردادها بسته شد، دستمزدها تعیین و پورسانتهای هر طرف را هم مشخص کردند. آنها البته هنوز دزد بودند و در همین قرار و مدارها هم سعی می‌کردند سر هم کلاه بگذارند و هر کدام از طرفین به نحوی از دیگری چیزی بالا می‌کشید.
اما همانطور که رسم اینگونه قراردادهاست، آنها که پولدارتر بودند، ثروتمندتر و تهیدست‌ها عموماً فقیرتر می‌شدند. عده‌ای هم آنقدر ثروتمند شدند که دیگر برای ثروتمند ماندن، نه نیاز به دزدی مستقیم داشتند و نه اینکه کسی برایشان دزدی کند. ولی مشکل اینجا بود که اگر دست از دزدی می‌کشیدند، فقیر می‌شدند چون فقیرها در هر حال از آنها می‌دزدیدند. فکری به خاطرشان رسید. فقیرترین آدم‌ها را استخدام کردند تا اموالشان را در مقابل دیگر فقیرها حفاظت کنند، اداره پلیس برپا شد و زندان‌ها ساخته شد. به این ترتیب، چند سالی از آمدن مرد درستکار به شهر نگذشته بود که مردم دیگر از دزدیدن و دزدیده شدن حرفی به میان نمی‌آوردند. صحبتها حالا دیگر فقط از دارا و ندار بود. اما در واقع هنوز همه دزد بودند. تنها فرد درستکار، همان مرد اولی بود که ما نفهمیدیم برای چه به آن شهر آمد و کمی بعد هم از گرسنگی مرد.
از کتاب شاه گوش می‌کند از ایتالو کالوینو

3پسر یا 1 پسر؟

سه نفر زن می خواستند از سر چاه آب بیاورند. در فاصله ای نه چندان دور از آن ها پیر مرد دنیا دیده ای نشسته بود و می شنید که هریک از زن ها چه طور از پسرانشان تعریف می کنند.

زن اول گفت : پسرم چنان در حرکات اکروباتی ماهر است که هیچ کس به پای او نمی رسد.
دومی گفت :پسر من مثل بلبل اواز می خواند. هیچ کس پیدا نمی شود که صدایی به این قشنگی داشته باشد .
هنگامی که زن سوم سکوت کرد، آن دو از او پرسیدند :
پس تو چرا از پسرت چیزی نمی گویی؟
.
.
زن جواب داد : در پسرم چیز خاصی برای تعریف کردن نیست. او فقط یک پسر معمولی است .ذاتا هیچ صفت بارزی ندارد.
سه زن سطل هایشان را پر کردند و به خانه رفتند . پیرمرد هم آهسته به دنبالشان راه افتاد. سطل ها سنگین و دست های کار کرده زن ها ضعیف بود .به همین خاطر وسط راه ایستادند تا کمی استراحت کنند؛ چون کمرهایشان به سختی درد گرفته بود. در همین موقع پسرهای هر سه زن از راه رسدند .پسر اول روی دست هایش ایستاد و شروع کرد به پا دوچرخه زدن. زن ها فریاد کشیدند: عجب پسر ماهر و زرنگی است!
پسر دوم هم مانند یک بلبل شروع به خواندن کرد و زن ها با شوق و ذوق در حالی که اشک در چشمانشان حلقه زده بود، به صدای او گوش دادند.
پسر سوم به سوی مادرش دوید. سطل را بلند کرد و آن را به خانه برد.
در همین موقع زن ها از پیرمرد پرسیدند: نظرت در مورد این پسرها چیست؟
پیرمرد با تعجب پرسید:
منظورتان کدام پسرهاست ؟من که اینجا فقط یک پسر می بینم!

حال حکیم به شاگردانش دستور میدهد برای گاو کاه و علف بیاورند!

در زمانی های قدیم یک دختر از روی اسب می افتد و باسنش (لگنش) از جایش در می رود. پدر دختر هر حکیمی را به نزد دخترش می برد، دختر اجازه نمی دهد کسی دست به باسنش بزند.

هر چه به دختر میگویند حکیمان بخاطر شغل و طبابتی که میکنند محرم بیمارانشان هستند اما دختر زیر بار نمی رود و نمی گذارد کسی دست به باسنش بزند. به ناچار دختر هر روز ضعیف تر و ناتوان تر میشود تا اینکه یک حکیم باهوش و حاذق سفارش میکند که به یک شرط من حاضرم بدون دست زدن به باسن دخترتان او را مداوا کنم.

پدر دختر با خوشحالی زیاد قبول میکند و به طبیب یا همان حکیم میگوید شرط شما چیست؟ حکیم میگوید برای این کار من احتیاج به یک گاو چاق و فربه دارم. شرط من این هست که بعد از جا انداختن باسن دخترت گاو متعلق به خودم شود؟

پدر دختر با جان و دل قبول میکند و با کمک دوستان و آشنایانش چاقترین گاو آن منطقه را به قیمت گرانی می خرد و گاو را به خانه حکیم می برد. حکیم به پدر دختر میگوید دو روز دیگر دخترتان را برای مداوا به خانه ام بیاورید. پدر دختر با خوشحالی برای رسیدن به روز موعود دقیقه شماری میکند...

از آنطرف حکیم به شاگردانش دستور میدهد که تا دو روز هیچ آب و علفی را به گاو ندهند. شاگردان همه تعجب میکنند و میگویند گاو به این چاقی ظرف دو روز از تشنگی و گرسنگی خواهد مرد. حکیم تاکید میکند نباید حتی یک قطره آب به گاو داده شود.

دو روز میگذرد گاو از شدت تشنگی و گرسنگی بسیار لاغر و نحیف میشود. خلاصه پدر دختر با تخت روان دخترش را به نزد حکیم می آورد حکیم به پدر دختر دستور میدهد دخترش را بر روی گاو سوار کند. همه متعجب میشوند، چاره ای نمی بینند باید حرف حکیم را اطاعت کنند. بنابراین دختر را بر روی گاو سوار میکنند. حکیم سپس دستور میدهد که پاهای دختر را از زیر شکم گاو با طناب به هم گره بزنند! همه دستورات مو به مو اجرا میشود، حال حکیم به شاگردانش دستور میدهد برای گاو کاه و علف بیاورند.

گاو با حرص و ولع شروع می کند به خوردن علف ها، لحظه به لحظه شکم گاو بزرگ و بزرگ تر میشود، حکیم به شاگردانش دستور میدهد که برای گاو آب بیاورند! شاگردان برای گاو آب میریزند، گاو هر لحظه متورم و متورم میشود و پاهای دختر هر لحطه تنگ و کشیده تر میشود دختر از درد جیغ میکشد.

حکیم کمی نمک به آب اضاف میکند، گاو با عطش بسیار آب می نوشد حالا شکم گاو به حالت اول برگشته که ناگهان صدای ترق جا افتادن لگن دختر شنیده میشود. جمعیت فریاد شادی سر می دهند. دختر از درد غش میکند و بیهوش میشود. حکیم دستور میدهد پاهای دختر را باز کنند و او را بر روی تخت بخوابانند. یک هفته بعد دختر خانم مثل روز اول سوار بر اسب به تاخت مشغول اسب سواری میشود و گاو بزرگ متعلق به حکیم میشود.


آن حکیم ابوعلی سینا بوده است.

شیطان و فرعون

فرعون پادشاه مصر ادعای خدایی میکرد.

روزی مردی نزد او آمد و در حضور همه خوشه انگوری به او داد و گفت: اگر تو خدا هستی پس این خوشه را تبدیل به طلا کن.

فرعون یک روز از او فرصت گرفت. شب هنگام در این اندیشه بود که چه چاره ای بیندیشد و همچنان عاجز مانده بود که ناگهان کسی درب خوابگاهش را به صدا در آورد.

فرعون پرسید کیستی؟ ناگهان دید که شیطان وارد شد.

شیطان گفت: خاک بر سر خدایی که نمیداند پشت در کیست. سپس وردی بر خوشه انگور خواند و خوشه انگور طلا شد!

بعد خطاب به فرعون گفت: من با این همه توانایی لیاقت بندگی خدا را نداشتم آنوقت تو با این همه حقارت ادعای خدایی می کنی؟

پس شیطان عازم رفتن شد که فرعون گفت: چرا انسان را سجده نکردی تا از درگاه خدا رانده شدی؟

شیطان پاسخ داد: زیرا میدانستم که از نسل او همانند تو به وجود می آید.

پدر، پسر، سیب زمینی

پدری تنها در مینه سوتا، با پسری بیگناه در زندان، قلب پدر شکسته و همه راهها به رویش بسته است، خورشید را نگاه می کند و... این نوشته را آزاده برایم فرستاده است. با یک عالمه تغییرات!

یک روز صبح بهاری: 
پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود. پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد : 
« پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم. من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد. من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی.»
دوستدار تو پدر

دو روز بعد، ساعت یک بعد از ظهر:
چند روز بعد، پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد : 
« پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام.»

یک روز بعد، ساعت چهار صبح:
ساعت چهار صبح فردا، یک کامیون با دوازده نفراز مأموران اف بی آی و افسران پلیس محلی سرو کله شان پیدا شد، آنها بدون یک کلمه توضیح تمام مزرعه را شخم زدند، بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند .
یک هفته بعد، ساعت زیاد مهم نیست
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و از او در پرسید که چه باید بکند ؟ 
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم .

نتیجه گیری اخلاقی:
همیشه سعی کنید از پلیس برای حل مشکل تان استفاده کنید، بخصوص وقتی پلیس خودش مشکل را بوجود آورده است.

دیگ مُرد!

روزی ملا به در خانه ی همسایه رفت و از او درخواست یک دیگ را نمود. همسایه ظرف را داد.

بعد از چند روز بعد ملا دیگ را به همراه یک دیگچه آورد.

همسایه با تعجب پرسید که دیگچه دیگر چیست؟
...
ملا پاسخ داد که دیگ یک دیگچه زایید و همسایه با خوشحالی پذیرفت...

 
... چند روز بعد دوباره ملا دیگ را درخواست کرد همسایه به امید زاییدن دیگ، دیگ را به او داد و مدتی گذشت و ملا دیگ را نیاورد.

همسایه برای دریافت دیگ خود را به در خانه ی ملا رسانید و دیگ خود را درخواست کرد.

اما ملا با گریه پاسخ داد که دیگ مُرد.

همسایه با تعجب پرسید مگر دیگ می میرد؟

ملا گفت: این بار هم مانند بار قبل دیگ در حال زاییدن بود که سر زا مرد!!!

ترکمن لرینگ وب دنیاسی

وبلاگ جدیدی که به تازگی ها افتتاح شده و بسی جای خوشحالی دارد. از همه لحاظ، هم از لحاظ سرعت جستجو در بین وبلاگ های ترکمنی و هم یک نو آوری نیز محسوب می شود.البته این وبلاگ قبلا در بلاگر بود که به گفته نویسنده چون اون پایگاه فیل تره شده به خاطر همین اومده بلاگفا.

دستت درد نکنه آقای غفور ایری

این هم آدرس این وبلاگ و یا به قول نویسنده وبلاگ (سامانه)

http://allturkmenweb.blogfa.com


کشیش و تست پسرش

کشیشى یک پسر نوجوان داشت و کم‌کم وقتش رسیده بود که فکرى در مورد شغل آینده‌اش بکند. پسر هم مثل تقریباً بقیه هم‌سن و سالانش واقعاً نمی‌دانست که چه چیزى از زندگى می‌خواهد و ظاهراً خیلى هم این موضوع برایش اهمیت نداشت.

یک روز که پسر به مدرسه رفته بود، پدرش تصمیم گرفت آزمایشى براى او ترتیب دهد.

به اتاق پسرش رفت و سه چیز را روى میز او قرار داد:
یک کتاب مقدس،
یک سکه طلا
و یک بطرى مشروب .
کشیش پیش خود گفت :
« من پشت در پنهان می‌شوم تا پسرم از مدرسه برگردد و به اتاقش بیاید. آنگاه خواهم دید کدامیک از این سه چیز را از روى میز بر می‌دارد. اگر کتاب مقدس را بردارد معنیش این است که مثل خودم کشیش خواهد شد که این خیلى عالیست. اگر سکه را بردارد یعنى دنبال کسب و کار خواهد رفت که آنهم بد نیست. امّا اگر بطرى مشروب را بردارد یعنى آدم دائم‌الخمر و به درد نخوری خواهد شد که جاى شرمسارى دارد.»
مدتى نگذشت که پسر از مدرسه بازگشت. در خانه را باز کرد و در حالى که سوت می‌زد کاپشن و کفشش را به گوشه‌اى پرت کرد و یک راست راهى اتاقش شد. کیفش را روى تخت انداخت و در حالى که می‌خواست از اتاق خارج شود چشمش به اشیاء روى میز افتاد. با کنجکاوى به میز نزدیک شد و آن‌ها را از نظر گذراند.

کارى که نهایتاً کرد این بود که کتاب مقدس را برداشت و آن را زیر بغل زد. سکه طلا را توى جیبش انداخت و در بطرى مشروب را باز کرد و یک جرعه بزرگ از آن خورد . . .

کشیش که از پشت در ناظر این ماجرا بود زیر لب گفت:

« خداى من! چه فاجعه بزرگی ! پسرم سیاستمدار خواهد شد ! »

یک انشای جالب !

هر وقت من یك كار خوب می كنم مامانم به من می گوید بزرگ كه شدی برایت یك زن خوب می گیرم.
تا به حال من پنج تا كار خوب كرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است.

حتمن ناسرادین شاه خیلی كارهای خوب می كرده كه مامانش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود. ولی من مؤتقدم كه اصولن انسان باید زن بگیرد تا آدم بشود ، چون بابایمان همیشه می گوید مشكلات انسان را آدم می كند.
در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی به هم می خوریم.

از لهاز فكری هم دو طرف باید به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فكر ندارد كه به من بخورد ولی مامانم می گوید این ساناز از تو بیشتر هالیش می شود.
در عزدواج سن و سال اصلن مهم نیست چه بسیار آدم های بزرگی بوده اند كه كارشان به تلاغ كشیده شده و چه بسیار آدم های كوچكی كه نكشیده شده. مهم اشق است !

اگر اشق باشد دیگر كسی از شوهرش سكه نمی خواهد و دایی مختار هم از زندان در می آید من تا حالا كلی سكه جم كرده ام و می خواهم همان اول قلكم را بشكنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم.

مهریه و شیر بلال هیچ كس را خوشبخت نمی كند. همین خرج های ازافی باعث می شود كه زندگی سخت بشود و سر خرج عروسی داییمختار با پدر خانومش حرفش بشود دایی مختار می گفت پدر خانومش چتر باز بود.. خوب شاید حقوق چتر بازی خیلی كم بوده كه نتوانسته خرج عروسی را بدهد. البته من و ساناز تفافق كرده ایم كه بجای شام عروسی چیپس و خلالی نمكی بدهیم. هم ارزان تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتی می خوری خش خش هم می كند!

اگر آدم زن خانه دار بگیرد خیلی بهتر است و گرنه آدم مجبور می شود خودش خانه بگیرد. زن دایی مختار هم خانه دار نبود و دایی مختار مجبور شد یك زیر زمینی بگیرد. میگفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پایین! اما خانوم دایی مختار هم می خواست برود بالا! حتمن از زیر زمینی می ترسید. ساناز هم از زیر زمینی می ترسد برای همین هم برایش توی باغچه یك خانه درختی درست كردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شكست.. از آن موقه خاله با من قهر است.

قهر بهتر از دعواست. آدم وقتی قهر می كند بعد آشتی می كند ولی اگر دعوا كند بعد كتك كاری می كند بعد خانومش می رود دادگاه شكایت می كند بعد می آیند دایی مختار را می برند زندان!

البته زندان آدم را مرد می كند.

عزدواج هم آدم را مرد می كند، اما آدم با عزدواج مرد بشود خیلی بهتر است!

این بود انشای من

نرخي قالدي پوموزارينگ

به معني: افزايش يافت نرخ گوجه
شاعر: عبدالرحمن خوزين شعر طنز «نرخي قالدي، پوموزارينگ»








چوربانگ چراغ خاطار- دي
نرخي قالدي پوموزارينگ
قاريب چورک خوريشي - دي
نرخي قالدي پوموزارينگ
بازار- دا قيط بولادي ايندي
آليپ بولماز هالي - شوندي
اونگ نرخي آسمانا ميندي
نرخي قالدي پوموزارينگ
پرتقال- آلمادان گچدي
قاريب دان آراسين آشدي
بايلار طارپ ايندي اوچدي
نرخي قالدي پوموزارينگ
ايکي مونگ- دان گچدي نرخي
ميوه لردن بولدي پارخي
ميوه ساتان بوشدير چرخي
نرخي قالدي پوموزارينگ
نرخ قالماق نوبه - نوبه
اوتن ييل بولدي کرتوبه
قاريب اهلي گلدي توبه
نرخي قالدي پوموزارينگ
حرمتينگ قالدي بازار- دا
هم آبان- دا هم آذر- دا
قاريب گوزي پوموزار- دا
نرخي قالدي پوموزارينگ
چويريگيني تاپيپ بولماز
سالادا آتيپ بولماز
رب ايندي قايناديپ بولماز
نرخي قالدي پوموزارينگ
قاريب چکدي آهي- زاري
تاپا بيلمز پوموزاري
املته يتمه يار زوري
نرخي قالدي پوموزارينگ
بلکم نرخي دوش- سين آشاق
ينه ايسين اوغلان- قوشاق
پوموزار هم کله باشاق
نرخي قالدي پوموزارينگ
برگرفته از سایت turkmenstudents

یک طنز نامه یا نامه طنز

این نامه مادر غضنفر به غضنفر است.بخونید خالی از لطف نیست.

گضنفر جان سلام !ما اینجا حالمان خوب است . امیدوارم تو هم انجا حالت خوب باشد .


این ناما را من می گویم و جعفر خان کفاش برایت مینویسد .بهش گفتم که این گضنفر ما تا کلاس سوم بیشتر نرفته و نمیتواند تند تند بخواند،آروم آروم بنویس که پسرم نامه را را......حت بخواند
و عقب نماند.

وقتی تو رفتی ما هم از آن خانه اسباب کشی کردیم.پدرت توی صفحه حوادث خوانده بود که که بیشتر اتفاقا توی 10 کیلومتری خانه ما اتفاق می افته.ما هم 10 کیلو متر اینور تر اسباب کشی کردیم.
اینجوری دیگر لازم نیست که پدرت هر روز بیخودی پول روزنامه بدهد .آدرس جدید هم نداریم .خواستی نامه بفرستی به همان آدرس قبلی بفرست .
پدرت شماره پلاک خانه قبلی را آورده اینجا نصب کرده که دوستان و فامیل اگه خواستن بیان اینجا به همون آدرس قبلی بیان.

آب و هوای اینجا خیلی خوب نیست همین هفته پیش دوبار بارون اومد،اولیش4 روز طول کشید ،دومیش 3 روز .ولی این هفته دومیش بیشتر از اولیش طول کشید .

گضنفر جان ،آن کت و شلوار نارنجیه که خواسته بودی را مجبور شدم جدا جدا برایت پست کنم .آن دکمه فلزی ها پاکت را سنگین میکرد.ولی نگران نباش دکمه ها را جدا کردم و جداگانه توی کارتن مقوائی برایت فرستادم

پدرت هم کارش را عوض کرده.میگه روزی 800،900 نفر ادم زیر دستش هستن . از کارش راضیه الحمدالله. هر روز صبح میره سر کار تو بهشت زهرا ،چمنهای اونجا رو کوتاه میکنه و شب میاد خونه.

ببخشید معطل شدی .جعفر خان کفاش رفته بود دستشوئی حالا برگشت.

دیروز خواهرت فاطی را بردم کلاس شنا.گفتن که فقط اجازه دارن مایو یه تیکه بپوشن .این دختره هم که فقط یه مایو بیشتر نداره ،اون هم دوتیکه است.بهش گفتم ننه من که عقلم به جائی قد نمیده .خودت تصمیم بگیر که کدوم تیکه را نپوشی.

اون یکی خواهرت هم امروز صبح فارق شد.هنوز نمیدونم بچه اش دختره یا پسره .فهمیدم بهت خبر میدم که بدونی بلاخره عمو شدی یا دائی.

راستی حسن آقا هم مرد!مرحوم پدرش وصیت کرده بود که بدنش را به آب دریا بندازن،حسن آقا هم طفلکی وقتی داشت زیر دریا برای مرحوم پدرش قبر می کند نفس کم آورد و مرد!شرمنده.

گضنفر جان برادرت تازگی ها توی تلویزیونش عاشق یه دختری شده هر روز موهاش را روغن کره می زنه میره روبروش میشینه حالا ما نمیدونیم این دختره از کجای تلویزیون برادرت اومده بیرون اصلا مال کدوم آبادی هست
چشمم روشن ازش هم خواستگاری کرده من این نامه را یواشکی با همدستی همین آقا جعفر خان کفاش که سواد داره ازش کش رفتم ما که چیزی نفهمیدیم فقط از بعضی حر فاش فهمیدم که یه سر وسری با هم دارند
ببین تو که عقلت میرسه دستت به جائی بنده میفهمی آدرس این دختره گور به گور شده کجاست که برادرت داره از عشقش میمیره فهمیدی زود خبرمون کن تا یه گندی دور از چشم ما بالا نیاوردند تا با عمو ها و دائی ها ت بریم خواستگاریش.
همین دیگه ..خبر جدیدی نیست

قربانت..مادرت.

معرفی وبلاگ (ترکمن لرینگ وب دنیاسی)

دیروز که داشتم تویه وب گشت و گذار میکردم چشمم به یه وبلاگ نه چندان قدیمی ولی جالب خورد.آدرسش رو میزارم برین شما هم یه سری بهش بزنین خالی از لطف نیست.با اینکه هنوز تویه آمار این وبلاگ نیستم اما خوب وبلاگیه.فکر کنم موضوع رقابت باشه.من که اینجوری برداشت کردم.

http://allturkmenweb.blogspot.com

دانش آموزانی که بجای مدرسه پشت دار قالی می نشینند

نوبر دختر 15 ساله ترکمن بدلیل نبود مدرسه راهنمایی در روستایش مجبور به ترک تحصیل شد و اکنون پشت دار قالی نشسته است و صحبتهایی را بیان می کند که حکایت از دانش آموزان مستعدی است که بدلایل مختلف، مهرماه امسال نیز به مدرسه نمی روند.

هر چند آمار صحیحی از دانش آموزان بازمانده از تحصیل استان وجود ندارد اما برآیند بررسی ها نشان می دهد که شمار زیادی دانش آموزان گلستان به دلایل مختلف از تحصیل باز مانده اند.
براساس برخی آمارهای غیررسمی، حدود 12 هزار دانش آموز گلستانی تاکنون از تحصیل بازمانده اند که بیشتر این دانش آموزان در مناطق روستایی و محروم بسر می برند.

بازماندگان از تحصیل در این استان بیشتر در مناطق مینودشت، کلاله، گالیکش، مراوه‌تپه، گنبدکاووس و علی‌آباد کتول هستند و بیشترین جمعیت بازمانده از تحصیل در این استان را قشر دختران روستایی تشکیل می‌دهند.

بدون شک یکی از علل بازماندن دانش آموزان از تحصیل به خصوص در روستاها فراهم نبودن امکانات برای ادامه تحصیل، افت تحصیلی، ورود به بازار کار و عدم حمایت خانواده است.
ادامه نوشته

آموزش الفبای لاتین ترکمنی

 

حروف لاتین ترکمنی با مثال و ترجمه آن برای دانلود فایل های مربوط به الفبای ترکمنی

می تونین رو آدرس داده شده کلیک و دانلود نمایید.

دانلود الفبای لاتین ترکمنی

امیدوارم دوست خوبم آقای ظهری و شریف جان و دیگر مشتاقان زبان ترکمنی از این بخش استفاده کافی رو ببرن.

ŞYPA BER / شفا بده (مختومقلی فراغی)

ŞYPA BER

 

Bu çölde rehm eýle garyp halyma,

Älemni ýaratgan subhan, şypa ber!

Çoh yzaly, dertli şirin janyma

Ýa, Mustafa, fahry-jahan, şypa ber!

 

On iki ymam, biri-birinden serwer,

Ýedi weli, ýaran bolup, medet ber,

Meşhet, Gara Baba, ýa Şiş pygamber,

Hasan, Huseýin, Şahymerdan, şypa ber!

 

Nuh pygamber, nazar eýle bir nepes,

Ömrümi bihuda geçirdim – ebes.

Zekeriýa pygamber, ýa, Hyzyr, Ylýas,

Kowus, Kyýas, Musa, Ymran, şypa ber!

 

Ybrahymyň jandan aýryldy taby,

Käbä baran hajy tapar sowaby,

Gara Älem ata, ýa Halat nebi,

Gözli ata, Baba Selman, şypa ber!

 

Ogul döwletini bermän egesi,

Yzynda bir nyşan ýokdur nowasy,

Döw-periniň, ynsyň, jynsyň patşasy,

Soltan bolan şa Süleýman, şypa ber!

 

Özüň dogry gözle, ýa rebbim jelil,

Barçanyň ryzkyna özüň sen kepil,

Ýa Dawut, ýa Jirjis, Ybraýym Hlyl,

Ebabekir, Omar, Osman, şypa ber!

 

Dat eýläp, tilimden kyldym pyganlar,

Ýaş ýerine akdy gözümden ganlar,

Horezm ýurdunda ýatan jananlar,

İsmi Mahmyt – är päliwan, şypa ber!

 

Möwlam, ýetir mesgenime, ýurdyma,

Ýüzüm düşsün arslanyma, gurdyma,

Magtymguly aýdar, meniň derdime

Dünýäniň tebibi – Lukman, şypa ber!

 

یارمضان در گنبد

امسال یا رمضان در گنبد افتضاح بود خدا کنه قدر گیجه اش خوش بگذره.

نماز وروزه همه مسلمان ها قبول حق باشه انشالله.

آی پی چیست؟

می دونم آی پی ارتباطی با معرفی شهر گنبد نداره ولی چون دیدم دوستان سنت شکنی کردن منم گفتم یه افه ای بیام قبل از اینکه از آی پی صحبت کنیم باید بگوییم آی پی چیست چون دوستان بسیاری مانند من اصلا با این واژه بیگانه اند.

حالا آی پی چیست؟

هر دستگاهي كه در اينترنت وجود دارد يا به آن متصل است يك شماره شناسايي منحصر به فرد دارد كه به آن آدرس IP يا شماره IP گفته مي شود. يك آدرس IP چيزي مثل اين است: 127. 55. 27. 216

تركيبي از 4.3 ميليارد آدرس IP

همانطور كه در بالا ذكر شد آدرسهاي IP براي قابل فهم بودن افراد معمولاً به صورت دسيمال (دهدهي) بيان مي شوند. كه با نقطه از يكديگر جدا شده اند. اما كامپيوتر ها با شكل باينري (دودويي) اعداد سروكار دارد و براي ارتباط با يكديگر آنرا در قالب صفر و يك بيان مي كنند مانند مثال زير:

11011000. 00011011. 00111101. 10001001

8تا              8تا             8تا             8تا

چهار عدد در يك آدرس IP اكت (به معناي هشتايي) ناميده مي شوند، چون هر عدد به تنهايي از 8 عدد باينري تشكيل شده است. با تركيب همه اعداد 32 عدد باينري خواهيم داشت. آدرس IP از اعداد 32 بيتي تشكيل شده است. كه هر كدام از 8 وضعيت مي تواند 0 يا 1 باشد. يعني براي هر هشتايي 2 به توان 8 تا، 256 عدد مخلتف را مي توان در نظر گرفت. پس هر عدد كه بين نقطه ها قرار مي گيرد مي تواند بين 0 ــ 255 باشد. با توجه به اين كه 4 عدد داريم كه با نقطه از هم جدا مي شوند مجموعاً 2 به توان 32 يا مجموعاً 4294967296 عدد منحصر به فرد خواهيم داشت.

در نتيجه در حدود 4.3 ميليارد عدد را مي توان براي آدرسهاي IP منحصر به فرد معين كرد البته با صرفنظر از تعدادي آدرس معين كه استفاده از آنها براي عموم محدود شده است. مثلاً آدرس IP به صورت 0. 0. 0. 0 براي شبكه default و آدرس 255. 255. 255. 255 براي broad cast رزرو شده اند.

تركيب اين اعداد فقط براي دادن يك شماره منحصر به فرد و شناسايي نيست بلكه براي ايجاد كلاسهايي است كه بتوان آنها را به يك شغل، دولت، منطقه خاص و غيره نسبت داد.

اعداد بين نقطه ها يا اكت ها (هشتايي) به دو قسمت تقسيم مي شوند. شبكه و هاست. اولين عدد بين نقطه ها مربوط به شبكه است. اين عدد براي شناسايي يك شبكه كه يك كامپيوتر به آن متصل است استفاده مي شود.

هاست (كه گاهي با نام Node شناخته مي شود) كامپيوتري كه واقعاً در شبكه وجود دارد مشخص مي كند. قسمت مربوط به هاست معمولاً آخرين عدد است. 5 كلاس IP به علاوه آدرسهاي خاص مشخص وجود دارد:

ــ default network: يا شبكه پيش فرض كه آدرس IP آن 0. 0. 0. 0 است.

ــ كلاس A: اين كلاس براي شبكه هاي خيلي بزرگ است. مانند يك كمپاني عظيم بين المللي كه داراي يك شبكه بزرگ است. آدرسهاي IP كه اعداد اول آنها (اولين اكت) از 1 تا 126 باشد قسمتي از اين شبكه هستند. سه عدد بعدي براي شناسايي Host به كار مي روند. اين بدان معناست كه 126 شبكه كلاس A وجود دارند كه هر كدام 16777214 هاست و مجموعاً 2 به توان 31 آدرس IP منحصر به فرد مي توان ساخت. اما نيمي از اين تعداد آدرس IP قابل دسترسي است. در شبكه هاي كلاس A اولين عدد باينري هميشه صفر است.

آدرس خود يا loopback: اين آدرس IP عبارتست از 127. 0. 0. 1 با اين آدرس IP يك كامپيوتر مي تواند پيغامي را براي خودش ارسال كند. اين آدرس معمولاً براي عيب يابي شبكه و تست كردن آن استفاده مي شود.

برج آجری گنبد قابوس

بنای آجری میل گنبد قابوس از نقطه نظر عظمت معماری، ویژگی‌های هنری و تکنیکی در زمره بزرگ ترین مفاخر معماری قرن چهارم هجری قمری به شمار می‌آید.

ساختمان این میل که آرامگاه شمس المعالی قابوس بن وشمگیر زیاری است، در بالای تپه‌ای در میان پارک بزرگ شهر گنبد کاووس واقع شده است .این بنا از زیباترین و باشکوه‌رین بناهای اوایل دوره اسلامی است که با وجود استفاده بسیار کم از عناصر تزیینی دارای ساختارهای متناسب، موزون، مستحکم و زیباست که نوعی احساس شکوه و زیبایی را به بیننده القا می‌کند. ساختمان میل در اصل متشکل از سه قسمت شالوده، ساقه و گنبد مخروطی است که روی هم رفته 55 متر ارتفاع دارد. ساقه این میل بر روی پایه‌ای مدور قرار دارد و تنها نزدیک به 2 متر آن بیرون از زمین است و بر اساس مطالعات به عمل آمده بخش بزرگی از آن در ول زمین فرو رفته است.خود ساق با نمای دایره‌ای پرده‌دار ، بر روی این شالوده قرار دارد و 37 متر ارتفاع دارد. در بدنه ساقه بنا 10 پره مثلثی شکل با فواصل معین و با تناسب و زیبایی کامل قرار گرفته است، به طوری که علاوه بر ایجاد زیبایی ، از حجم ساده و بی قواره ساقه کاسته و نیز موجب استحکام بنا شده است.تنها تزیین این ساقه در بالای در ورودی مشتمل بر دو رشته کتیبه کوفی آجری است که یکی در ارتفاع 8 متری از سطح زمین و دیگری زیر پا کار گنبد تعبیه شده است . عرض این کتیبه 80 سانتی متر و هر دو مشتمل بر یک عبارت تاریخی است که سال (397 هـ.ق. و 375 هـ.ش) را نشان می‌دهد . این کتیبه عاری از هر گونه پیرایه و تزئینات است و همچون خود گنبد تنها به استحکام و ماندگاری آن توجه شده است . خطوط و حروف کتیبه با آجر ساده قرمز رنگ که روی آن سائیده شده بدون هیچ گونه روکشی در درون قاب‌های آجری جای گرفته است. خطوط کوفی ساده این کتیبه ، دارای برجستگی است و در عین حال ، نوعی تراش ظریف و زیبایی متناسبی دارد که از هر جهت با شکل ساختمان آرامگاه تناسب دارد .گذشته از سادگی کتیبه در هنگام نصب خطوط و قاب‌سازی آن این نکته مراعات شده که از هر جهت ماندگاری آن بر روی بدنه تضمین شود. برای این منظور هر کدام از حروف آجری و آجرهای قاب کتیبه ریشه‌های بلندی دارد که درون دیوار گنید فرو رفته است . به همین خاطر و به علت پختگی آجر قرمز و استحکام آن هنوز پس از هزار سال ،‌کتیبه تقریباً سالمی بر جای مانده است . تکرار یک متن در دو جای بنا نیز به ماندگاری محتوای کتیبه کمک بزرگی کرده است. بدنه بنا سراسر از آجر قرمز رنگ ساخته شده است. آجرهای سخت این بنا که در نهایت پختگی و استحکام هستند، به علت تابش آفتاب در طول قرن‌ها به رنگ زرد طلایی در آمده‌اند که خود بر زیبایی بنا افزوده است. شکل آجرهایی که در بدنه بنا به کار رفته است معمولی و یکسان است ، به جز آجرهایی که در بدنه گنبد مخروطی مورد استفاده واقع شده است . آجرها خوب پخته شده و خوب به ملاط چسبیده و سخت توپر و یکپارچه است.گنبد مخروطی بنا به ارتفاع 18 متر و بر روی ساقه بنا شده است. این گنبد بر خلاف بیش تر برج‌ها و گنبدهای آرامگاهی یک پوش است و بدون هیچ واسطه‌ای بر روی بدنه برج قرار گرفته و شیب تند و سطح صاف و صیقلی آن به ماندگاری گنبد کمک فراوان کرده است . درون بنای گنبد قابوس ساده و تنها با اندود گچ پوشش یافته که با گذشت زمان به سیاهی گراییده است.بر بالای سر در ورودی بنا دو رشته مقرنس زیبای ساده کار شده که جزو اولین نمونه مقرنس‌های هنر اسلامی ایران به شمار می‌رود. هم‌چنان که از متن کتیبه بر می‌آید این بنا در سال 397 هـ.ق. توسط شمس المعالی قابوس بن وشمگیر آل زیار جهت آرامگاه شخصی بنا شده است . نام‌برده که در آن روزگار فرمانروای گرگان بود، مردی دانشمند ـ هنرمند، سلحشور ـ دوست‌دار و مشوق علم و هنر بود . وی در سال 402 هـ.ق. یعنی 5 سال بعد از ساخت گنبد قابوس وفات یافت . این بنا در فهرست بناهای تاریخی ایران به ثبت رسیده است .