شهر دزدها
زن اول گفت : پسرم چنان در حرکات اکروباتی ماهر است که هیچ کس به پای او نمی رسد.
دومی گفت :پسر من مثل بلبل اواز می خواند. هیچ کس پیدا نمی شود که صدایی به این قشنگی داشته باشد .
هنگامی که زن سوم سکوت کرد، آن دو از او پرسیدند :
پس تو چرا از پسرت چیزی نمی گویی؟
.
.
زن جواب داد : در پسرم چیز خاصی برای تعریف کردن نیست. او فقط یک پسر معمولی است .ذاتا هیچ صفت بارزی ندارد.
سه زن سطل هایشان را پر کردند و به خانه رفتند . پیرمرد هم آهسته به دنبالشان راه افتاد. سطل ها سنگین و دست های کار کرده زن ها ضعیف بود .به همین خاطر وسط راه ایستادند تا کمی استراحت کنند؛ چون کمرهایشان به سختی درد گرفته بود. در همین موقع پسرهای هر سه زن از راه رسدند .پسر اول روی دست هایش ایستاد و شروع کرد به پا دوچرخه زدن. زن ها فریاد کشیدند: عجب پسر ماهر و زرنگی است!
پسر دوم هم مانند یک بلبل شروع به خواندن کرد و زن ها با شوق و ذوق در حالی که اشک در چشمانشان حلقه زده بود، به صدای او گوش دادند.
پسر سوم به سوی مادرش دوید. سطل را بلند کرد و آن را به خانه برد.
در همین موقع زن ها از پیرمرد پرسیدند: نظرت در مورد این پسرها چیست؟
پیرمرد با تعجب پرسید:
منظورتان کدام پسرهاست ؟من که اینجا فقط یک پسر می بینم!
در زمانی های قدیم یک دختر از روی اسب می افتد و باسنش (لگنش) از جایش در می رود. پدر دختر هر حکیمی را به نزد دخترش می برد، دختر اجازه نمی دهد کسی دست به باسنش بزند.
هر چه به دختر میگویند حکیمان بخاطر شغل و طبابتی که میکنند محرم بیمارانشان هستند اما دختر زیر بار نمی رود و نمی گذارد کسی دست به باسنش بزند. به ناچار دختر هر روز ضعیف تر و ناتوان تر میشود تا اینکه یک حکیم باهوش و حاذق سفارش میکند که به یک شرط من حاضرم بدون دست زدن به باسن دخترتان او را مداوا کنم.
پدر دختر با خوشحالی زیاد قبول میکند و به طبیب یا همان حکیم میگوید شرط شما چیست؟ حکیم میگوید برای این کار من احتیاج به یک گاو چاق و فربه دارم. شرط من این هست که بعد از جا انداختن باسن دخترت گاو متعلق به خودم شود؟
پدر دختر با جان و دل قبول میکند و با کمک دوستان و آشنایانش چاقترین گاو آن منطقه را به قیمت گرانی می خرد و گاو را به خانه حکیم می برد. حکیم به پدر دختر میگوید دو روز دیگر دخترتان را برای مداوا به خانه ام بیاورید. پدر دختر با خوشحالی برای رسیدن به روز موعود دقیقه شماری میکند...
از آنطرف حکیم به شاگردانش دستور میدهد که تا دو روز هیچ آب و علفی را به گاو ندهند. شاگردان همه تعجب میکنند و میگویند گاو به این چاقی ظرف دو روز از تشنگی و گرسنگی خواهد مرد. حکیم تاکید میکند نباید حتی یک قطره آب به گاو داده شود.
دو روز میگذرد گاو از شدت تشنگی و گرسنگی بسیار لاغر و نحیف میشود. خلاصه پدر دختر با تخت روان دخترش را به نزد حکیم می آورد حکیم به پدر دختر دستور میدهد دخترش را بر روی گاو سوار کند. همه متعجب میشوند، چاره ای نمی بینند باید حرف حکیم را اطاعت کنند. بنابراین دختر را بر روی گاو سوار میکنند. حکیم سپس دستور میدهد که پاهای دختر را از زیر شکم گاو با طناب به هم گره بزنند! همه دستورات مو به مو اجرا میشود، حال حکیم به شاگردانش دستور میدهد برای گاو کاه و علف بیاورند.
گاو با حرص و ولع شروع می کند به خوردن علف ها، لحظه به لحظه شکم گاو بزرگ و بزرگ تر میشود، حکیم به شاگردانش دستور میدهد که برای گاو آب بیاورند! شاگردان برای گاو آب میریزند، گاو هر لحظه متورم و متورم میشود و پاهای دختر هر لحطه تنگ و کشیده تر میشود دختر از درد جیغ میکشد.
حکیم کمی نمک به آب اضاف میکند، گاو با عطش بسیار آب می نوشد حالا شکم گاو به حالت اول برگشته که ناگهان صدای ترق جا افتادن لگن دختر شنیده میشود. جمعیت فریاد شادی سر می دهند. دختر از درد غش میکند و بیهوش میشود. حکیم دستور میدهد پاهای دختر را باز کنند و او را بر روی تخت بخوابانند. یک هفته بعد دختر خانم مثل روز اول سوار بر اسب به تاخت مشغول اسب سواری میشود و گاو بزرگ متعلق به حکیم میشود.
آن حکیم ابوعلی سینا بوده است.
فرعون پادشاه مصر ادعای خدایی میکرد.
روزی مردی نزد او آمد و در حضور همه خوشه انگوری به او داد و گفت: اگر تو خدا هستی پس این خوشه را تبدیل به طلا کن.
فرعون یک روز از او فرصت گرفت. شب هنگام در این اندیشه بود که چه چاره ای بیندیشد و همچنان عاجز مانده بود که ناگهان کسی درب خوابگاهش را به صدا در آورد.
فرعون پرسید کیستی؟ ناگهان دید که شیطان وارد شد.
شیطان گفت: خاک بر سر خدایی که نمیداند پشت در کیست. سپس وردی بر خوشه انگور خواند و خوشه انگور طلا شد!
بعد خطاب به فرعون گفت: من با این همه توانایی لیاقت بندگی خدا را نداشتم آنوقت تو با این همه حقارت ادعای خدایی می کنی؟
پس شیطان عازم رفتن شد که فرعون گفت: چرا انسان را سجده نکردی تا از درگاه خدا رانده شدی؟
شیطان پاسخ داد: زیرا میدانستم که از نسل او همانند تو به وجود می آید.
پدری تنها در مینه سوتا، با پسری بیگناه در زندان، قلب پدر شکسته و همه راهها به رویش بسته است، خورشید را نگاه می کند و... این نوشته را آزاده برایم فرستاده است. با یک عالمه تغییرات!
یک روز صبح بهاری:
پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود. پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :
« پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم. من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد. من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی.»
دوستدار تو پدر
دو روز بعد، ساعت یک بعد از ظهر:
چند روز بعد، پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :
« پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام.»
یک روز بعد، ساعت چهار صبح:
ساعت چهار صبح فردا، یک کامیون با دوازده نفراز مأموران اف بی آی و افسران پلیس محلی سرو کله شان پیدا شد، آنها بدون یک کلمه توضیح تمام مزرعه را شخم زدند، بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند .
یک هفته بعد، ساعت زیاد مهم نیست
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و از او در پرسید که چه باید بکند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم .
نتیجه گیری اخلاقی:
همیشه سعی کنید از پلیس برای حل مشکل تان استفاده کنید، بخصوص وقتی پلیس خودش مشکل را بوجود آورده است.
وبلاگ جدیدی که به تازگی ها افتتاح شده و بسی جای خوشحالی دارد. از همه لحاظ، هم از لحاظ سرعت جستجو در بین وبلاگ های ترکمنی و هم یک نو آوری نیز محسوب می شود.البته این وبلاگ قبلا در بلاگر بود که به گفته نویسنده چون اون پایگاه فیل تره شده به خاطر همین اومده بلاگفا.
دستت درد نکنه آقای غفور ایری
این هم آدرس این وبلاگ و یا به قول نویسنده وبلاگ (سامانه)
http://allturkmenweb.blogfa.com
کشیشى یک پسر نوجوان داشت و کمکم وقتش رسیده بود که فکرى در مورد شغل آیندهاش بکند. پسر هم مثل تقریباً بقیه همسن و سالانش واقعاً نمیدانست که چه چیزى از زندگى میخواهد و ظاهراً خیلى هم این موضوع برایش اهمیت نداشت.
یک روز که پسر به مدرسه رفته بود، پدرش تصمیم گرفت آزمایشى براى او ترتیب دهد.
به اتاق پسرش رفت و سه چیز را روى میز او قرار داد:
یک کتاب مقدس،
یک سکه طلا
و یک بطرى مشروب .
کشیش پیش خود گفت :
« من پشت در پنهان میشوم تا پسرم از مدرسه برگردد و به اتاقش بیاید. آنگاه خواهم دید کدامیک از این سه چیز را از روى میز بر میدارد. اگر کتاب مقدس را بردارد معنیش این است که مثل خودم کشیش خواهد شد که این خیلى عالیست. اگر سکه را بردارد یعنى دنبال کسب و کار خواهد رفت که آنهم بد نیست. امّا اگر بطرى مشروب را بردارد یعنى آدم دائمالخمر و به درد نخوری خواهد شد که جاى شرمسارى دارد.»
مدتى نگذشت که پسر از مدرسه بازگشت. در خانه را باز کرد و در حالى که سوت میزد کاپشن و کفشش را به گوشهاى پرت کرد و یک راست راهى اتاقش شد. کیفش را روى تخت انداخت و در حالى که میخواست از اتاق خارج شود چشمش به اشیاء روى میز افتاد. با کنجکاوى به میز نزدیک شد و آنها را از نظر گذراند.
کارى که نهایتاً کرد این بود که کتاب مقدس را برداشت و آن را زیر بغل زد. سکه طلا را توى جیبش انداخت و در بطرى مشروب را باز کرد و یک جرعه بزرگ از آن خورد . . .
کشیش که از پشت در ناظر این ماجرا بود زیر لب گفت:
« خداى من! چه فاجعه بزرگی ! پسرم سیاستمدار خواهد شد ! »

گضنفر جان سلام !ما اینجا حالمان خوب است . امیدوارم تو هم انجا حالت خوب باشد .
این ناما را من می گویم و جعفر خان کفاش برایت مینویسد .بهش گفتم که این گضنفر ما تا کلاس سوم بیشتر نرفته و نمیتواند تند تند بخواند،آروم آروم بنویس که پسرم نامه را را......حت بخواند
و عقب نماند.
وقتی تو رفتی ما هم از آن خانه اسباب کشی کردیم.پدرت توی صفحه حوادث خوانده بود که که بیشتر اتفاقا توی 10 کیلومتری خانه ما اتفاق می افته.ما هم 10 کیلو متر اینور تر اسباب کشی کردیم.
اینجوری دیگر لازم نیست که پدرت هر روز بیخودی پول روزنامه بدهد .آدرس جدید هم نداریم .خواستی نامه بفرستی به همان آدرس قبلی بفرست .
پدرت شماره پلاک خانه قبلی را آورده اینجا نصب کرده که دوستان و فامیل اگه خواستن بیان اینجا به همون آدرس قبلی بیان.
آب و هوای اینجا خیلی خوب نیست همین هفته پیش دوبار بارون اومد،اولیش4 روز طول کشید ،دومیش 3 روز .ولی این هفته دومیش بیشتر از اولیش طول کشید .
گضنفر جان ،آن کت و شلوار نارنجیه که خواسته بودی را مجبور شدم جدا جدا برایت پست کنم .آن دکمه فلزی ها پاکت را سنگین میکرد.ولی نگران نباش دکمه ها را جدا کردم و جداگانه توی کارتن مقوائی برایت فرستادم
پدرت هم کارش را عوض کرده.میگه روزی 800،900 نفر ادم زیر دستش هستن . از کارش راضیه الحمدالله. هر روز صبح میره سر کار تو بهشت زهرا ،چمنهای اونجا رو کوتاه میکنه و شب میاد خونه.
ببخشید معطل شدی .جعفر خان کفاش رفته بود دستشوئی حالا برگشت.
دیروز خواهرت فاطی را بردم کلاس شنا.گفتن که فقط اجازه دارن مایو یه تیکه بپوشن .این دختره هم که فقط یه مایو بیشتر نداره ،اون هم دوتیکه است.بهش گفتم ننه من که عقلم به جائی قد نمیده .خودت تصمیم بگیر که کدوم تیکه را نپوشی.
اون یکی خواهرت هم امروز صبح فارق شد.هنوز نمیدونم بچه اش دختره یا پسره .فهمیدم بهت خبر میدم که بدونی بلاخره عمو شدی یا دائی.
راستی حسن آقا هم مرد!مرحوم پدرش وصیت کرده بود که بدنش را به آب دریا بندازن،حسن آقا هم طفلکی وقتی داشت زیر دریا برای مرحوم پدرش قبر می کند نفس کم آورد و مرد!شرمنده.
گضنفر جان برادرت تازگی ها توی تلویزیونش عاشق یه دختری شده هر روز موهاش را روغن کره می زنه میره روبروش میشینه حالا ما نمیدونیم این دختره از کجای تلویزیون برادرت اومده بیرون اصلا مال کدوم آبادی هست
چشمم روشن ازش هم خواستگاری کرده من این نامه را یواشکی با همدستی همین آقا جعفر خان کفاش که سواد داره ازش کش رفتم ما که چیزی نفهمیدیم فقط از بعضی حر فاش فهمیدم که یه سر وسری با هم دارند
ببین تو که عقلت میرسه دستت به جائی بنده میفهمی آدرس این دختره گور به گور شده کجاست که برادرت داره از عشقش میمیره فهمیدی زود خبرمون کن تا یه گندی دور از چشم ما بالا نیاوردند تا با عمو ها و دائی ها ت بریم خواستگاریش.
همین دیگه ..خبر جدیدی نیست
قربانت..مادرت.

حروف لاتین ترکمنی با مثال و ترجمه آن برای دانلود فایل های مربوط به الفبای ترکمنی
می تونین رو آدرس داده شده کلیک و دانلود نمایید.
امیدوارم دوست خوبم آقای ظهری و شریف جان و دیگر مشتاقان زبان ترکمنی از این بخش استفاده کافی رو ببرن.
ŞYPA BER
Bu çölde rehm eýle garyp halyma,
Älemni ýaratgan subhan, şypa ber!
Çoh yzaly, dertli şirin janyma
Ýa, Mustafa, fahry-jahan, şypa ber!
On iki ymam, biri-birinden serwer,
Ýedi weli, ýaran bolup, medet ber,
Meşhet, Gara Baba, ýa Şiş pygamber,
Hasan, Huseýin, Şahymerdan, şypa ber!
Nuh pygamber, nazar eýle bir nepes,
Ömrümi bihuda geçirdim – ebes.
Zekeriýa pygamber, ýa, Hyzyr, Ylýas,
Kowus, Kyýas, Musa, Ymran, şypa ber!
Ybrahymyň jandan aýryldy taby,
Käbä baran hajy tapar sowaby,
Gara Älem ata, ýa Halat nebi,
Gözli ata, Baba Selman, şypa ber!
Ogul döwletini bermän egesi,
Yzynda bir nyşan ýokdur nowasy,
Döw-periniň, ynsyň, jynsyň patşasy,
Soltan bolan şa Süleýman, şypa ber!
Özüň dogry gözle, ýa rebbim jelil,
Barçanyň ryzkyna özüň sen kepil,
Ýa Dawut, ýa Jirjis, Ybraýym Hlyl,
Ebabekir, Omar, Osman, şypa ber!
Dat eýläp, tilimden kyldym pyganlar,
Ýaş ýerine akdy gözümden ganlar,
Horezm ýurdunda ýatan jananlar,
İsmi Mahmyt – är päliwan, şypa ber!
Möwlam, ýetir mesgenime, ýurdyma,
Ýüzüm düşsün arslanyma, gurdyma,
Magtymguly aýdar, meniň derdime
Dünýäniň tebibi – Lukman, şypa ber!

نماز وروزه همه مسلمان ها قبول حق باشه انشالله.
حالا آی پی چیست؟
هر دستگاهي كه در اينترنت وجود دارد يا به آن متصل است يك شماره شناسايي منحصر به فرد دارد كه به آن آدرس IP يا شماره IP گفته مي شود. يك آدرس IP چيزي مثل اين است: 127. 55. 27. 216
تركيبي از 4.3 ميليارد آدرس IP
همانطور كه در بالا ذكر شد آدرسهاي IP براي قابل فهم بودن افراد معمولاً به صورت دسيمال (دهدهي) بيان مي شوند. كه با نقطه از يكديگر جدا شده اند. اما كامپيوتر ها با شكل باينري (دودويي) اعداد سروكار دارد و براي ارتباط با يكديگر آنرا در قالب صفر و يك بيان مي كنند مانند مثال زير:
11011000. 00011011. 00111101. 10001001
8تا 8تا 8تا 8تا
چهار عدد در يك آدرس IP اكت (به معناي هشتايي) ناميده مي شوند، چون هر عدد به تنهايي از 8 عدد باينري تشكيل شده است. با تركيب همه اعداد 32 عدد باينري خواهيم داشت. آدرس IP از اعداد 32 بيتي تشكيل شده است. كه هر كدام از 8 وضعيت مي تواند 0 يا 1 باشد. يعني براي هر هشتايي 2 به توان 8 تا، 256 عدد مخلتف را مي توان در نظر گرفت. پس هر عدد كه بين نقطه ها قرار مي گيرد مي تواند بين 0 ــ 255 باشد. با توجه به اين كه 4 عدد داريم كه با نقطه از هم جدا مي شوند مجموعاً 2 به توان 32 يا مجموعاً 4294967296 عدد منحصر به فرد خواهيم داشت.
در نتيجه در حدود 4.3 ميليارد عدد را مي توان براي آدرسهاي IP منحصر به فرد معين كرد البته با صرفنظر از تعدادي آدرس معين كه استفاده از آنها براي عموم محدود شده است. مثلاً آدرس IP به صورت 0. 0. 0. 0 براي شبكه default و آدرس 255. 255. 255. 255 براي broad cast رزرو شده اند.
تركيب اين اعداد فقط براي دادن يك شماره منحصر به فرد و شناسايي نيست بلكه براي ايجاد كلاسهايي است كه بتوان آنها را به يك شغل، دولت، منطقه خاص و غيره نسبت داد.
اعداد بين نقطه ها يا اكت ها (هشتايي) به دو قسمت تقسيم مي شوند. شبكه و هاست. اولين عدد بين نقطه ها مربوط به شبكه است. اين عدد براي شناسايي يك شبكه كه يك كامپيوتر به آن متصل است استفاده مي شود.
هاست (كه گاهي با نام Node شناخته مي شود) كامپيوتري كه واقعاً در شبكه وجود دارد مشخص مي كند. قسمت مربوط به هاست معمولاً آخرين عدد است. 5 كلاس IP به علاوه آدرسهاي خاص مشخص وجود دارد:
ــ default network: يا شبكه پيش فرض كه آدرس IP آن 0. 0. 0. 0 است.
ــ كلاس A: اين كلاس براي شبكه هاي خيلي بزرگ است. مانند يك كمپاني عظيم بين المللي كه داراي يك شبكه بزرگ است. آدرسهاي IP كه اعداد اول آنها (اولين اكت) از 1 تا 126 باشد قسمتي از اين شبكه هستند. سه عدد بعدي براي شناسايي Host به كار مي روند. اين بدان معناست كه 126 شبكه كلاس A وجود دارند كه هر كدام 16777214 هاست و مجموعاً 2 به توان 31 آدرس IP منحصر به فرد مي توان ساخت. اما نيمي از اين تعداد آدرس IP قابل دسترسي است. در شبكه هاي كلاس A اولين عدد باينري هميشه صفر است.
آدرس خود يا loopback: اين آدرس IP عبارتست از 127. 0. 0. 1 با اين آدرس IP يك كامپيوتر مي تواند پيغامي را براي خودش ارسال كند. اين آدرس معمولاً براي عيب يابي شبكه و تست كردن آن استفاده مي شود.
