زندگی تکرنگی
زندگیام هزار رنگ شده. دوست ندارم رنگارنگیاش را.
میخواهم مثل شما تکرنگ باشم؛ مثل همان رنگ خاکی لباسهایتان. مثل رنگ خاکی دلتان...
راهش را نشانم دهید. دستانم را بگیرید، از دنیای رنگی رنگی بیرونم کشید.
زندگیام هزار رنگ شده. دوست ندارم رنگارنگیاش را.
میخواهم مثل شما تکرنگ باشم؛ مثل همان رنگ خاکی لباسهایتان. مثل رنگ خاکی دلتان...
راهش را نشانم دهید. دستانم را بگیرید، از دنیای رنگی رنگی بیرونم کشید.
وارد حسینیه شهدا شدیم که 2 شهید آنجا دفن بودند. شهید حامدی و شهید خدابنده. جلوی در ایستادیم و فاتحه خواندیم. آرام دستم را گرفت. من تعجبم دو چندان شد که چرا اینجا آمدیم. گفت:
_ ناراحت نشو، ما همه باید بیاییم اینجا، ولی خوب من کمی زودتر.
دلم شکست و ناراحت شدم. چرا اولین بار که با هم بیرون آمدیم، اینجا آمدیم و چرا اینطور صحبت میکند؟
به خودم دلداری دادم اینجا مزار شهیدان است و برای همت طلبیدن از روح بزرگ آنان و پیمان بستن مجدد با آنها لازم بود بیایی. با این حرفها خودم را قانع کردم. کنار قبر شهید خدابنده نشستیم و فاتحه خواندیم. نادعلی باز اشاره کرد و گفت:
_ پنج سال دیگر خانه من اینجاست. باید بیایی اینجا. من اینجا هستم.
کتاب زندگی در نامه (مجموعه عشق و آتش۱۸)، خاطرات همسر سردار شهید نادعلی رضایی
این بار که بروم، دیگر بر نمیگردم. دیشب خواب دیدم؛ دراز کشیده بودم که شنیدم در میزنند. در را که باز کردم، دیدم برادرم است. راه باز کردم و آمد توی حیاط. شوکه بودم. پرسیدم:
_ علی داداش! خودتی؟
چیزی نگفت. پرسیدم:
_ تو مگه شهید نشدی؟
جواب داد:
_ منتظرت هستم. چرا نمیآیی؟
این حرف را چند بار تکرار کرد. گفت:
_ محمدرضا! زود باش بیا پیشم. منتظرت هستم.
از دست نوشتهی شهید محمدرضا عامری گزیدهای از کتاب علمهای تکیه پیش، علی سروی
زمین کربلا برخودش نفرین میکند، که برخون حسین (ع) و اصحابش آغشته شده.
می گوید: کاش باد بودم که از این صحرا میرفتم.
کاش خورشید بودم، چشمانم را میبستم، که در تاریکی شب یتیمان حرم حسین (ع) را نمیدیدم.
کاش باران بودم، میباریدم که صدای العطش العطش کودکان حرم را نمیدیدم.
کاش...
حسن نسبت به بیتالمال خیلی حساس بود.
حتی پول شیرینی جلساتی را که برگزار میشد از جیب خودش میداد.
یک بار جلسه شهرداری را در منزل انجام داد و پول شیرینی را از کمد برداشت. حسن هر ماه که حقوق میگرفت، بخشی از پول را داخل کمد، توی یک ظرف سربسته میگذاشت. از او سوال کردم برای مهمانهای شهرداری چرا از اینجا پول میگیری؟ گفت: "مگر آنها چقدر میخورند؟ بقیه شیرینی در خانه میماند و شما میخورید. نمیخواهم مال بیتالمال باشد، اینجوری خیالم راحتتر است."
کتاب شهردار شهید (مجموعه عشق و آتش۱۷)، خاطرات همسر سردار شهید حسن خجسته
امام صادق (ع) میفرماید:" چنانکه اعضایت را با آب پاک میکنی، قلبت را با نور تقوا و یقین پاک گردان." بعضی وقتها متوجه میشوم که چقدر از قافله عقب ماندم. نه! اصلا توی قافله نیستم. یا بهتر بگویم راهم نمیدهند. جای هر کسی که نیست، لیاقت میخواهد که جزو قافله باشی، چه برسد به اینکه شهید شویم. خدایا! به ما گوشهای از آن شناختی که شهیدان به تو داشتند، به فضل و کرمت عطا فرما. خدایا! تو گفتی که دعا کنید، من هم میدانم که لیاقت ندارم، ولی به امید، به تو وصل شدم، نا امیدم نفرما.
از دست نوشتههای شهید سید احمد پلارک
مجموعه خاطرات شهید سید احمد پلارک، تدوین علی اکبری
یادم میآید در اهواز هر وقت پنجشنبهها به مزار شهدای گمنام میرفتیم، آنقدر میماندیم تا هوا تاریک شود. شبهای اهواز اغلب صاف و پر ستاره بود. هر دو کنار مزار شهدای گمنام مینشستیم و گریه میکردیم. هر وقت دلم میگرفت میگفتم: اینجا کجاست که میآییم:
میگفت:
این مزارها بوی غربت حضرت فاطمه (س) را میدهد. قول بده همینطور که سر مزار این شهدای گمنام میآیی، پنجشنبهها سر مزار من هم بیایی.
کتاب از دیار اقیانوس (مجموعه عشق و آتش۱)، خاطرات همسر سردار شهید محمد حسن قاسمی طوسی
حسین صفاشور نه آنجا و نه هیچ جای دیگری نگفت که در اولین ماههای جنگ، همزمان با نبرد سوسنگرد، مسئول محور جبههی شوش بوده و دست بی حسش یادگار آن روزهاست. او هیچوقت اطلاعاتش را به رخ نمیکشید و تا سالهای پایانی جنگ، کمتر کسی به شخصیت واقعی او پی برد. حسین سرانجام شهادت را در سال 66 در کوههای یخزده ماووت یافت و در عملیات بیتالمقدس 2 به خدا رسید..
چند ماه بعد، بایرامعلی را دیدم و او برایم از سه روزی که در منطقه میان دشمن مانده بود، گفت: " من تشنه بودم و از قمقمه یک شهید آب میخوردم اما هر چه آب میخوردم، باز هم قمقمه پر از آب خنک میشد..."
صدام نمیدانست، ارتش 20 میلیونی ایران مثل کوهی استوار هیچوقت نمیشکند
صدام نمیدانست، بچههای خمینی (ره) که روزی در گهواره بودند، حالا همه مرد شدهاند
صدام نمیدانست اینجا ایران اسلامی است،
پر است از مردان غیور و بزرگ
اینجا سرزمین شجاعان زمین است
اینجا سرزمین شیرزنانیست که مردانشان را راهی فداشدن برای حسین زمان میکنند
بهخیال خودش تهران را چند روزه میگیرد،
بهخیال باطلش...