خدا بهمراهت...

من درگیر نگاه تو بودم و تو،

دلداده ی عــــشــــــ♥ــــــــق دیگری...

من غرق در عشق تو بودم و تو...

تمام وجودت برای همان دیگریــــــــــــــ!

من گرمی دستانت را میخواستم و تو،

تنت گرم هرزگی های آغوش دیگری...

من تمام وجـــــــــــودم برای عشق تو...

تو تمام وجودت هوس برای شیرینی لب های دیگری...

من امــــــروز تماما شورم و شوق برای عشق او...

تو از دیروز تا امروز،

گیج و منگ عشق بازی های کثیف با دیگری...

من هستم و عشق او و لذت زندگی...

تو هستی و یکــــ عمــــــــــر پشیمانی از سر کردن زندگی بدون من...

با دیگری!....

یلدا مبارک...

  امشب یک دقیقه اضافه آمده است...

در این یک دقیقه خیلی اتفاق ها می افتد...و شاعر میماند که از کدامشان بنویسد...

مثلا بگویم از عاشقی که 1 دقیقه بیشتر دلتنگ است..

از آدم بزرگی که 1 دقیقه بیشتر میخوابد...

از آدم فقیری که  فرق شب یلدا با شب های دیگر...فقط در گرسنگی بیشتر آن است...

از...

تا همین جا کافی است..دیگر نمیگویم...‍!

یلدا مـــــــ♥ـــــبارکـــــــــــــــــــــــــــــــــــ♥

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن:از پارسال تا حالا چقد عوض شدم...

رفتــــــی...

تو بی درنگ رفتی و من مانده ام...

با خودم و رویایت!

و کاغذهایی که از هرطرف بچرخانیشان...از تو و عشقـــــت خبر میدهند!

خدا...

تو هم بدتر از من...تو هم خسته ای از من!

به خودت قسم دیگر نمیخواهمش...

ارزانی دل دیگری...اصلا برای خودش!!!

دو دست بالا...تسلیمم...

اما!!..

خیالش زبان آدمی نمیفهمد..

تو بگو..شاید دست از سرم بردارد...

چند بار بگویم؟؟

نمیخواهمش...

خــ♥ـــدا...

ببین!ذره ذره جانم میرود..

من آن آدم سابق نیستم و تو میدانی...

آن لعنــتــــی تمام من بود و حالا...

بعد از او من بی من شده ام...

خدا...منم را میخوهم...

میدانم در دستان توست...

پسش بده...بی او پسش بده...

همیشه دوستت دارم!...

باورت نمیشود...تو را درون خودم بت کرده ام...می پرستمت...

هنوز هم حرفهای روز اول را بیاد دارم...تو هم به یاد داری...نه؟؟؟

چه احساسات نجـــــیبی...

هنوز هم بعد از اینهمه مدت وقتی میگویی عاشقم هستی قند در دلم آب میشود...

ناراحت نشوی اما گاهی اوقات هم اندکی شک میکنم...!

گاهی وقتها اندکی حسودی،

حساسیت قلبی به مقدار لازم و...

همه با هم!!!چاشنی رفتارم میشوند...

امشب میخواهم به اندازه ی تمام روزهایی که نگفتم بگویم دوستت دارم ♥...

هـــــــــــی فلانی...دوستت دارمـــــــــ♥...

غیرت دارم رویت...

دلم میخواهد خودم تنهایی دوستت داشته باشم...

میدانی؟؟

جالب اینجاست که نمیدانم چرا دوستت دارم...

اما مهم نیست...مهم این است که دوستت دارم!..

آرامشم پاسخ همه را میدهد...

عاشقت نیستم...دوستت دارم...

دوستت دارم♥

دوست دارم....دوست داشتن قشنگ تر است...

پس به اندازه ی همه کس...به جای همه ی کسانی که دوستت دارند و ندارند...

دوستت دارم♥

هر روز دوستت دارم...حتی روزی که نباشم دوستت دارم...

همیشه دوستت دارم♥....

من بگویم یا تو؟؟؟


"من" بگویم یا "تو"؟؟؟

میشود "من" بگویم؟...

اگر بگویم قول میدهی تا آخرش را گوش کنــــــی؟؟؟

بگویم از روزها خوب با هم بودنمان...

بگویم از دستهای من و بازوان تو...

بگویم از اشکهایی که بعد از تو،

یکبار هم بالشتم را ترک نکردند...

بگویم از  باران...

از "من"...

از "تو"...

از "ما"...

دلت به حالم سوخت،

نه؟؟؟

"تو" بگو...اه!

هیچ یادم نبود.."خیال" که از خودش اختیار حرف زدن ندارد...

خسته شدم!...

باز هم "من" باید بگویم!!!!

وقتی تــــ♥ـــو نیستی!...


قلبــــ♥ـــم را
به تو سپردم تا ادب شود...
یاد بگیرد...
خسته شود!
متنفر شود...
هیچکـــــــدام از اینها نشد...
نشد که نشد!
تنها افتخارش این بود کهــــ:
"عــــ♥ـــاشقت شد"
حالا مانده ام چگونه جوابش را بدهم؟
وقتی تــ♥ـــو نیستی!...

از اول هم تفاهم داشتیم!...

دارم از سنگینی "عــــشــ♥ـــق" تو رو دل میکنم...

خسته ام کرده ای...

مرا از پا در آورده ای!

فدای سرت محبوبم!...

بالا می آورم عشق کسی را که برای "من" نبوده!...

از یاد میبرم دستان مردانه ات را که هیچوقت در دستان من نبوده!...

و زندگی میکنم!...

و زندگی میکنید....

شب عروسیت....

بچه هایت!

لبخندی میزنی...

لبخند میزنم!

خوشحالی...

خوشحالم!

از اول هم تفاهم داشتیم!!!...

پ.ن:آخرین نوشته برای بوده ای که دیگر نیست شده!...

روح بی دقت من....

روح بی دقت و
حواس پرت مـــ ـ ـ ـ ـن!
هنوز هم در خیالت
سیـــ ـ ـ ـ ـر میکند
خیلی فراموش کار است
یادش رفته که حتی خیالت
هم دیگر سراغم را نمیگیــ ـ ـ ـ رد...

عنوان میخواهم چه کار؟؟؟

زمانه از قدرتم کاست...
گفتند بگذار بگذرد...
گذاشتم...
گذشت!
وحال فهمیده ام:
"بد بختی که شاخ و دم نمیخواهد"
 
پ.ن:شرمنده یه مدت نبودم!♥♥♥

باز هم تو...



بند دلم به نگاهت
گره خورده است...
دعا کن گره اش
کور باشد×!...

باز هم دیر رسیدی!

دیر رسیدی...
همیشه دیر میرسی اما،
اشکالی ندارد!
نفسم دیر بالا می آید!
اما بالاخره می توانم نفس بکشم...
می دانی؟
می دانی چه لذتی دارد برایم نفسی که
به نفست گره خورده باشد؟؟؟
لبهایت برایم کپسول اکسیژنی میشود که حداقل،
تا اذان صبح مرا زنده نگه می دارد!
قلبم را که به آغوشت می فشارم
نبضم تا دنیا،دنیاست بالا می رود...
واین یعنی هیچ!
چون دنیایی ندارم وقتی که "تو" نیستی!
پ.ن:میبینی؟هم نفسم شده ای و هم دنیایم!خوش به حالت...چقدر پست و مقام داری!

محبت،گدایی عشق!

نظری نسبت به محبت ندارم.
اصلا من را چه به محبت؟
حوصله ی این حرفها را ندارم!
دوست داشتن برخی عزیزانم برایم کافیست.
از دیگران هیچ انتظاری ندارم.
در دوران ما،
آدم زیاد است و انسان کم!
اکثرا آلزایمر گرفته اند...
من یادم نرفته×!
اما فایده ای ندارد وقتی در دنیای ما
محبت به نوعی گدایی عشق است!!!

آرزوهای برباد رفته ام...

یک روز آمدی
روز بعد رفتی...
همان روز آمدنت،درمورد آرزوهایم پرسیدی
نمیدانستم چه قصدی داری!
برایت گفتمشان...
فوت کردی در آرزوهایم و همه را به باد دادی...
من کاری نمیکنم!
عذابهای خدا بدتر است
میخواهم بدانی چه "درد"ی دارد
وقتی یاد آرزوهای آرزوهایی که به خاطر تو پر کشیدند
می افتم
پ.ن:نمیگویم چگونه آرزوهایت نابود شوند "خودش" میداند چه کند!

میلادت مبارک!

امسال 4 روز دیرتر به دنیا آمدم!...
قرار بود 4 روز پیش بخودم تبریک بگویم...
نشد!
دوباره بازگشتم...
میخواهم صفحه ای جدید را در زندگی بگشایم
دوباره مینویسم...
خودم جان،میدانم خیلی گذشته...
اما ببخشید!
میلادت مبارک!

خدانگهدار!

سلام دوستان...

این وب برای مدتی بسته میشه!

معلوم نیست چه زمان برگردم،اما برمیگردم...

تا دوروز دیگه من به این وب سر میزنم و برای مدتی

کوتاه یا طولانی دیگه به وب نمیام...

باتشکر از تمام دوستان عزیزم،خدانگهدار،موفق و خوشبخت باشید.

منم با نوی سرمای زمستان!

منم بانوی سرمای زمستان

به دستم آتش و خورشید دارم!...


منم من بانوی زیبای این فصل،

به قلبم شوق بهمنماه دارم!...


تنم را گویی از یخ آفریدند!

به سینه سوزش مرداد دارم...


منم بانوی سرمای زمستان...

به چشمم دوری ات را می نگارم!


من آن هستم که از موهبت خود

تمام جنیان بر سجده دارم


زبان در وصف من کوتاه و قاصر

بگویم خلقتی اعجوبه دارم


منم بانوی سرمای زمستان...

به دستم آتش و خورشید دارم!...


من را ببین ، چه دل خوشی دارم

همین دو روز پیش بود...
قدم زنان از کنار خاطراتم با "تو"،
گذشتم!
از خوشحالی های بی پایان!
از لبخندی بی دلیل!
از گیسوانی که دور دستهایت می پیچیدیشان!
من را ببین، چه دل خوشی دارم...
خیلی وقت است نگاهم نکرده ای!
بعد از این همه حرف و خاطرات،
آهای غریبه هنوز هم مرا به یاد داری؟
نه...
چه خیال خامی!

من از مهربانی،در جشنواره ی خوارزمی رونمایی کردم...

من انسانیت را
دوباره کشف کردم!
من از مهربانی،در
جشنواره ی خوارزمی رونمایی کردم...
من نگذاشتم قبله ی گل سرخ سهراب،
گوشه ی موزه ها به عنوان اثر باستانی،خاک بخورد...
من نمیگذارم اکسیر دوستی،
نایاب شود!
چه آدم بزرگی شده ام من!...
بروید و بگویید:
نام مرا در رکورد گینس
به عنوان بیشترین تعداد اختراعات و اکتشافات ثبت کنند...

هیچوقت تنها نبودی و نیستی!...

میخواهم بگویم:
عزیزم نگران نباش تنها نیستی...
میخواهم بگویم هروقت بغض کردی بگو
اشکهایم آماده هستند
چون بعضی روزها هوا ابری نیست...
میخواهم بگویم تنهای تنها هم که باشی
غیر از خدا شانه هایی به محکمی کوه
در انتظارت است تا به آنها تکیه بدی...
میخواهم بگویم...
گفتم!
دیگر خیالم راحت است
گفتم...
تقدیم به عزیز دلم...
هیچوقت تنها نبودی و نیستی!...
نام وبت را عوض کن!
برچسبی بهتر از تنهایی برای پیشانی ات پیدا میشود...
چیزی که برچسب نیست
بر پیشانی ات حک شده!...

بهانه ی دیگری برای بهم رسیدن...

باز یلدای دیگری آمد...

بهانه ی دیگری برای بهم رسیدن...

خاطرات چشیدن مزه ی بهشت توسط فرزندان  آدم در یک دانه ی انار...

قدم زدن زیر آخرین باران پاییزی و منتظر لذت،ها کردن و زیبایی بخاری

که از دهان بیرون می آید!

گرمای زندگی در زیر کرسی قدیمی خانه ی پدربزرگ!...

وقتی که همه به قلب سفید هندوانه ی شب یلدا میخندیم!...

آجیلی که از ده تا پسته هشت تای آن خالی ست...

معاشقه ی ما با دیوان پر از امید حافظ...

و!...

تا یادم نرفته بگویم:یلدا مبارک!...



من دروغگو نیستم!

همه میپسرند:

دلت برایش تنگ شده؟؟؟

بی تفاوت و با خونسردی پاسخ میدهم:

نه!

مگر دلش برایم تنگ می شود که دلم برایش تنگ شود؟

نمیدانی و نمیدانند در دلم چه میگذرد...

خودم را گول میزنم تا نبودت حل شود....

اما نه!...

من دروغگو نیستم،

دلم برایش تنگ شده.....

دل من گرفته بود!..آسمان به جایم گریه کرد...

خواب و بیداری؟...

من خواب هستم یا بیدار؟؟؟

خودم هم نمیدانم!...

از این بلا تکلیفی برزخ مانند...

چشمانم پر از اشک میشوند!...

باران می بارد...

و من دیگر گریه نمیکنم...

آری...

دل من گرفته بود...

"آسمان"به جایم گریه کرد!


متنفرم!

متنفرم از دوست داشتن...

حالم بهم میخورد از دوست داشتن

کسانی که گاهی اوقات،

برایشان تب میکنی و برایت میمیرند،

چون دوست داشتنت برایشان نفع دارد!..

و گاه برای همان آدمها میمیری و حتی تب نمیکنند

چون دیگری کارشان پیش تو گیر نیست و

به کس دیگری نیاز دارند!....

شب تنهایی خوب!...(استاد سپهری)

گوش کن،دور ترین مرغ جهان می خواند.

شب سلیس است،ویکدست،وباز...

شمعدانی ها

و صدادارترین شاخه ی فصل،ماه را می شنوند..

پلکان جلو ساختمان،

در فانوس به دست

ودر اسراف نسیم،

گوش کن،جاده صدا می زند از دور قدم های تو را...

چشم تو زینت تاریکی نیست...

پلک ها را بتکان،کفش به پا کن،و بیا...

و بیا تا جایی،که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد..

و زمان روی کلوخی بنشیند با تو!

و مزامیر شب اندام تو را،مثل یک قطعه ی آواز به خود جذب کنند...

پارسایی ست در آنجا که تو را خواهد گفت:

بهترین چیز رسیدن به نگاهی ست که از حادثه ی

"عــــشق"

تر است!...

چشمان بارانی ام....

چشمانم دوباره به یادت بارانی می شوند...

دوباره به یاد می آورم لبخند هایت را!...

امروز زیر باران قدم زدم...

فکر کردم شاید باران تو را بشوید از ذهن من...

اما گویا تو در باران خلاصه میشوی

و

باران در تو...

بنظرت چتر اثری دارد؟؟؟


هفت آسمان نغمه ی مردانگی ات را برزبان دارند...

عزایت تمام جانم را در بر میگیرد

هفت آسمان نغمه ی مردانگی ات را برزبان دارند

مردانگی مردی را که با نامردی"شهید شد

در کجای این دنیا فریاد بزنم با چه صدایی با چه کلمه ای

چگونه بگویم مردی را که کشتید،

آنقدر بزرگ بود که هنگام "شهادتش" عرش خدا لرزید

می آیم به سوگواری ات نه که بگویم فرزند امام علی(ع) بود

که بگویم در هنگام دشواری گفت:

"هیهات من الذله"

"(السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین(ع"

 

پاسخم را بده!...

پاسخم را بده...

هنوز میتوانم دلم را به نگاهت خوش کنم؟؟؟

هنوز هنگامی که دلتنگم میتوانم مطمئن باشم

که می آیی و دستانم را میگیری؟

هنوز می توانم....

دنبال نشانه میگردم..

نشانه ای که بدانم هنگامی که دیگری را بغل کردی

من از آغوشت نیفتاده ام...

میخواهم هنوز حس کنم

گرمایی وجود سرپناهی را که حتی

اگر بی پناه ترین هم باشم

باز پناهم است!

تولد فرشته ی من!...

اولش اینگونه شروع شد....
آری باید اینگونه باشد....
هوایی گرفته و ابری...
باران نم نم می آید!
در شلوغی آبانماه...
اما ناگهان طوفان می شود باران تندی می آید...
میشنوید؟؟؟یک نوزاد دارد گریه میکند!
یک فرشته بدنیا آمد...
فرشته ای که بالهایش را پیش خدا به امانت گذاشته...
خورشید به چهره ی شهرمان لبخند میزند،رنگین کمانی از گوشه ی آسمان پدید می آید
یک فرشته از روی رنگین کمان سر میخورد و در آغوش مادر فرو میرود
بزرگ میشود...چهارده ساله میشود!
مهربانی را در روز قحطی مهربانی به همه هدیه میکند...
ای کسانی که بعد از من در کنارش خواهید بود...
تمام جهان برگردن شماست اگر قدر فرشته ی مرا ندانید

                                                   تقدیم به آجی دوست داشتنی خودم

"من کنت مولا فهذا علی مولا"

شخصی روزی در رختخواب رسول خدا می خوابد

روزی دری عظیم را از جا میکند...

روزی دستش بالای سرش میرود

و این سخن از زبان رسول خدا جاری میشود...

"من کنت مولا فهذا علی مولا"

و میشود امیر مومنان...

میشود پدر آقای شهیدان!

میشود سمبل عشق و ایمان و جوانمردی!...

میشود شیر خدا...

میشود همان که با فرق شکافته

قاتلش را عفو میکند...

عید سعید غدیر خم برتمام  عاشقان مبارک باد...

با علی سحرای مهشر میکنم            عقل را در عشق داور میکنم

                  عشق مولا در رگ و خون من است            لیلی این عقل مجنون من است                                                                                                                                                                           با علی من فتح خیبر میکنم             سینه را پرشور و پر شر میکنم      

زندگی زیباست!

به زیبایی باران سوگند!...

به لطافت روح انسان سوگند

به ندامت مجرمان سوگند!

به لذت پاهای فرورفته درآب سوگند...

به برگ زرد درختان پاییزی سوگند!

به شعله ی برلفروخته ی شمع،به پایداری یک رفاقت،به صدای شُر شُر آب...

به تولد یک نوزاد،

به مرگ یک بیمار...

به تمام تناقضات عالم!

به سنگریزه های درون کوچه ی مهتاب!...به بوی خاک نمدار،به دانایی درخت توت کهنسال....

به چکیدن قطرات باران از ناودان،به پر سیمرغ،به ابر های سیاه وسفید...

به کوچ کردن پرندگان،به قطرت شبنم روی برگ گل و به تمام زیبایی های این جهان پهناور سوگند!

زندگی زیبـــــــــــــــــــــــاست!...

به قلم "من" در روزی مرطوب و بارانی...