یا علی ......

درد دل ...

بسم رب الشهدا
سلام شهداء من یک جوان هیئتی هستم اگر خدا بخواهد
من از شما یه سوال دارم برای چی رفتید جنگ که شهید بشین مگر ما از شما خواسته بودیم؟
میدونم:
شما رفتید که ناموس من راحت باشه
شما رفتید که من راحت شب سر به زمین بزارم
شما رفتید که من راحت درس بخونم
شما رفتید که من راحت هیئت بگیرم
شما رفتید که اصلا من باشم
شما رفتید که اسلام (شیعه) پا برجا باشه
.
.
.
.
.
.
ولی:
بیاید ببینید:
که چجوری داریم خودمون ناموسمونو به حراج میزاریم
چجوری داریم با کارمون دل شما و اقا مونو میشکنیم
ای خداااااااااااااااااا دارم میمیرم،دارم دق میکنم از این همه نامردی مردم نامرد
ای شهداااااااااااا بیاید ببینید چجوری فرزندان شما مورد تمسخر بعضیاقرار میگیرندکه میگن میخاست نره
آآآآآآآی اونی که این حرفو میزنی اگر نمیرفت که الان یه خواب خوش نداشتی
اگر نمیرفت که تو الان نمیتونستی با ماشین مدل بالات توخیابونا راحت ویراج بدی و گناه کنی
بیاید ببینید چجوری دخترا با لباسای انچنانی دارن خون شما رو زیر پا میزارن
بیاید ببینید چجوری با مجلسای شبانه دل امام زمان رو خون میکنند
بیاید ببینید چجوری داریم با کارامون دین فروشی میکنیم
حرف اخر:



شهدا شرمند ه ایم حلالمون کنید میدونم در حق شماها نامردی کردیم ولی بازم دعامون کنید

یه  روز از خاک سپاری شهید صیاد شیرازی می گذشت. خانواده شهید بعد از نماز صبح خودشان را به بهشت زهرا رساندند. به مزار که نزدیک شدند ، یا دیدن چند نفر که جلو می آمدند تعجب کردند ! محافظ های آقابودند .وقتی خودشان را معرفی کردند اجازه عبور دادند.آقا بالاسر مزار ایستاده بود و زیر لب نجوا می کرد. حیرت خانواده صیاد را که دید، فرمود: دلم برای صیادم تنگ شده بود! صیاد دو روز قبل از شهادتش ، پیش آقا بود . روز تشییع باشکوه شهید هم آقا حاضر شده بود و تابوتش را بوسیده بود. باز هم احساس دلتنگی داشت.

خدا کنه راهم بدی تو حرمت...

گاهی اوقات تلنگر لازمه ،نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

قهر کرده اید انگار ؟ درست نمیگویم؟

حاجی دیگر نمیخندی ...! چه شده آن لبخندهای دائمت؟

 

حاجی آنطور درخودت رفته ای دلم غصه اش میشود ...سرت را بالا بگیر...

به چه می اندیشی؟

از چه دلگیری؟ ...

راستی حاجی ! قبلا ها یه عده ای میگفتند شماها رفتید بجنگید که چه بشود؟ خودتان خواستید ،خودتان هم شهید شدید

آن وقتها جبهه میگرفتم و جوابشان را میدادم.

حالا خودمانیم حاجی، بینی و بین الله رفتی که چه بشود؟

رفتی که آزادی داشته باشیم؟

رفتی که عده ای مانتوهایشان روز به روز تنگ تر و روسری هایشان روز به روز کوچکتر شود؟

رفتی که ماه محرمی هم پارتی بگیرند و جشن های آنچنانی؟

رفتی که عده ای دختر و پسر به هم که میرسند دست بدهند و اگر ندهند به هم بگویند عقب مانده ؟

حاجی جان ؛ جای پلاکت را این روزها زنجیرهای قطور گرفته !

جای شلوار خاکی ات را شلوارهای پاره پوره و چاک چاک گرفته (که به زور پایشان نگهش میدارند)!

جای پیراهن ساده ی "مردانه ات" را تی شرت های مارک دار گرفته(بعضا آب رفته اند) !

پسرانمان زیر ابرو بر میدارند ! دخترمان ابرو تیغ میزنند !

اوضاعی شده دیدنی ... پارکها ، سینماها ، پاساژها شده اند سالن مد ! و البته دوست یابی!

حاجی تو رفتی که خودت را پیدا کنی و خدایت را

اینها مانده اند و دارند خودشان را گم میکنند !

حاجی ؛ گلوله دست شما را زخم انداخت و بعدها برد ، اینجا خودشان بر سر و صورت و دست و بازویشان زخم و نقش می اندازند که زیبا شوند ... !!!

اینجا به کسی بگویی : خواهرم ... هنوز بقیه حرف را نگفته شاکی میشود که چرا شما بسیجی ها نمیگذارید راحت باشیم؟ما آزادی میخواهیم ...چرا شماها نمیفهمید؟

اینجا اگر ماه رمضان به بعضیها گفتی ماه رمضان است،حرمت نگه دارید.تو را میکشند...به همین سادگی

اگر گفتی آقا مزاحم ناموس مردم نشو ،تو را میکشند و کمترینش اینست که چشمت را کور کنند...به همین سادگی

داغ بر دلم مانده ...

و من مات و مبهوت از این همه شجاعت که تو لا اقل از ما انتظارش را داری و نداریمش !

اینجا پسری با تیپ آنچنانی هرچقدر هم که بی احترامی کند به غیر و سر وصدا کند ،همه میخندند و میگویند چه بانمک !

اما پسری مذهبی که با صدای بلند صلوات بفرستد بعد از نماز جماعت : بعضیها میگویند: زهرمار ! داد نزن سرمون رفت !!!

دختری با مانتوی کوتاه و تنگ و آستینهای بالا زده شده با قر و غمیش راه برود همه میگویند چه باکلاس!

اما دختری چادری که بخواهد از کنارشان رد شود میگویند : صلواااااات : اللهم صل علی محمد و آل محمد

اینجا به خیلی چیزهایی که اعتقاد تو بود میخندند ! به ریش میخندند ...به چادر میخندند ... به لباس پیغمبر میخندند ...

راستی فرمانده ... این کتاب صورت هم عالمی دارد ! "فیس بوک" را میگویم

شرف و ناموس و اعتقاد بعضا پر ! عکسهایی در این فیس بوک از خود و خانوادشان میگذارند که آدم شرمش میشود نگاه کند

شما میگفتی "یاعلی" و زندگی میساختی

اینها عکس میگذارند ...خاطر خواه میشوند ... زندگی شروع میشود آن هم با یک "لایک" ... فردا هم طلاق!عجب پروسه ای!!!

این هم به نام آزادی !!! ...

این نظام را اعتقاد نگاه داشته... به تو میگویند آزادی نداری ... راحت باش ... زندگی کن!!! که دست از اعتقادت برداری

ما میگوییم بندگی کن و خوب زندگی کن ... آنها میگویند زندگی کن ،آزاد باش ...(هرزه بودن هنر است !)

خلاصه حاجی

جای ارزشها عوض شده ...دعایمان کن.

به خودم میگویم: به دلم :

بسوز ...آتش بگیر...

آتش بگیر تا که بفهمی چه میکشم

رنگ ها عوض شده ... حاجی دریاب ...

یا صاحب الزمان : دلت خون است آقا ... خدا صبرت بدهد ... .

یا فاطمه الزهرا"س"

 

 
 
پیشونی بندها رو با وسواس زیر و رو میکرد …
پرسیدم : دنبال چی میگردی ؟
گفت : سربند یا زهرا !
گفتم : یکیش رو بردار ببند دیگه ، چه فرقی داره ؟
گفت : نه ! آخه من مادر ندارم …

 

شهدا به خدا شرمنده ایم .

یاد پلاک بخیر که شماره پرواز بود.

یاد چفیه بخیر که علامت زهد بود و برآورنده بسیاری از نیازها.

یاد پوتین هایی بخیرکه مشکی بودند اما از پس خود ذره ای تیرگی وتاریکی برجای نگذاشتند

یاد لباس هایی بخیر که از بس عزیز بودند، خدا زمین را به رنگ آنها آفرید.

یاد بی سیم بخیر که رابط ما و آسمان بود .

یاد مین بخیر که سکوی پرواز بود .

یاد گلوله ها بخیر که قاصد وصال بودند .

یاد سنگر بخیر که مفصل ترین میهمانی اشک و خلوص را بدون خرجهای کلان ترتیب می داد.

                           کوتاهي کرديم ... فريب خورديم ... فراموش کرديم ...

عجب آن نیست که آهوی دلم صید تو شد

عجب آن است که من عاشق صیاد شدم.

شادی روح شهدای والا مقام صلوات

آه مجنون ، بوی لیلی میدهد

 

اگر از گناه مطهري، رجايي هست كه بهشتي باشي !

اگر با هنر شهادت آشنايي مفتح درهاي بهشت مي‌شوي ؛

و اگر با همت، تقوا پيشه كني صياد دلها گردي !

 

 

مرگ کوچکتر از آن است که تا

بشکند قامت مردان خــدا

مرگ موج است وشهادت دریا

رمز فرهیختگی ها این جاست .

 

اللّهُمّ ارزُقنا تُوفیق الشَّهادة فی سَبیلک

صیاد دلهای9

 

شهید صیاد به روایت خواهرش

یک وقتی مادرمریض بودند و می خواستیم ایشان را نزد دکترببریم.صیاد ابتدامادر رابه قم برد تا

 زیارتی بکنندوسپس به تهران بیایند ومداوابشوند. میگفت : مادرابتدا باید شفایشان را از خدا و

اهل البیت بگیرند وبعد نزد دکتر برویم. 

صیاد دلهای8

 

يك وقتي علي به جلسه اي رفته بود كه تمام وزرا در آن حضور داشتند. وقتي همه سخنراني كردند و نوبت به علي رسيد، به او گفتند: "تو يك چيزي بگو. " او گفته بود: "من نمي توانم چيزي بگويم، چون شركت در اين مجلس براي من خيلي گران تمام شد.گناه بزرگي كردم كه به اين مجلس آمدم، چون مگر ما مسلمان نيستيم؟اول كه داخل مجلس آمديم،حتي يك بسم الله نگفتيد،با يك آيه قرآن مجلس را شروع نكرديد. الان كه اينجا را ترك كنم، به قم مي روم و در آنجا طلب استغفار مي كنم.

                                                                   

صیاد دلهای 7

 

يك روز آقائي يك بسته چاي آورد و گفت: "براي جناب سروان شيرازي آورده‌ام. " وقتي علي آمد، پرسيد: "مادر اين چيست؟ " توضيح دادم، گفت: "دست نزنيد. " اين گذشت و آن مرد دوباره اين كار را تكرار كرد. يك روز در پادگان يكي از درجه داران كه همان مرد بود، به علي اشاره مي كند كه من همان كسي هستم كه برايتان چاي آوردم. اين قضيه در دوران انقلاب بود. علي فرمانده بود و دستور مي دهد گروهان را به خط كنند. سپس بالا رفت و گفت: "آقاي فلاني! لطفاً بگوييد قيمت اين دو بسته چاي چقدر است؟ " اين قدر علني مي خواست نشان دهد كه صياد با پول و هديه خريدني نيست. مي‌خواست ريشه اين سوء استفاده ها را از آغاز بخشكاند.