دوستان عزیز و مهربان!
یه سر اومدم اینجا تا سری هم به خودم زده باشم و تولدمو تبریک گفته باشم.
تا صبح،
بر درخت های اتاقم برف بارید
پشت میز صبحانه
به آدمی که ساخته بودم
نانی که تو رویش مربا مالیده بودی،
می دادم
من امروز ده ساله می شوم وتو
شمع هایی که قول داده بودی
نیاورده ای
انگشت هایم را روشن می کنم
ناخن هایم
چکه
چکه
می شود
نگاه تو می وزد،
تولدم مبارک می شود.
واقعیت این است که حسهای آدمی بسیار است و غم و شادی از مهمترین آنهاست. حسها در هم تنیدهاند و گاه یکی از آنها رنگ دیگری را میگیرد. مرزهای مشترک دارند و گاه از شدت درهم تنیدگی تشخیص مرز آنها ممکن نیست. از سوی دیگر، تعریفهای آنهاست. یافتن تعریفهای مشترک و قرار دادی بی کم و کاست و کامل و مورد اتفاق هم، یکی از مشکلات است. در تعریفهای باز، احساسهای نزدیک به خاطر علائم و ویژگیهای آنها در برگیری دیگری را منجر میشود و در تعریفهای بسته نیز، باز هم همین مشکل، بدون حل باقی میماند. از سوی دیگر واژگان زبان و مترادفات آن نیز وجود دارد که ویژگی میزان شدت و ضعف احساس در آنها نمود مییابد.
مشکل دیگر این است که گویشوران یک زبان نیز ممکن است بنا به آموزش و پیشفرض و پندار، این شدت و ضعفها را در مجموعه واژگان مترادف یک حس به گونه یکسانی به کار نبرند.
واژه پژوهی هر کدام از حسها و تعیین شدت و ضعف آن حس در مترادفات آن و واژگان دیگری که برای احساس نزدیک به آن حس وضع گردیدهاند و در این مجموعه قرار میگیرد، در عمل بسیار دشوار است. برای نمونه، در اینجا؛ غم و اندوه، واژگان اصلیاند . ملال و حسرت و درد، رنج، زجر، بیزاری، بیپناهی، شکست، ناکامی، بیچارگی، ناتوانی، و ... واژگانیاند که به نوعی به غم مربوط میشوند و نوعی خویشی دارند. پس از رفع و حل همه اینها، برای شناخت احساس شاعر، به ویژه شاعری که هنرمندانه میسراید، تحلیل محتوایی کمی و تعیین بسامد و واژه شماری برای درک احساس شاعر که کاری پیش پا افتاده است و از یک مبتدی بر میآید، تنها راه شناخت نیست، بلکه یکی از راههاست. شاعر هنرمند از هنرهای بیان سود میجوید، غیر مستقیم و بدون واژهی غم، سراسر شعرش به مددهنرهای زبانی، رنگ غم میگیرد. اینجاست که تحلیل محتوایی کیفی ضرورت مییابد. یکی از لایهها، کنایات است. «جگر خاییدن» در مفهوم نهایت اندوه است. اینجا نیز با کنایاتی مواجهیم که حکم مترادفات و نزدیکی حسها را دارد. «سر در گریبان بردن»، اگر برای اندیشناک بودن به کار رفته، حالتی اقترانی برای غم خوردن نیز میتواند باشد. و سایر صور خیال چون؛ استعاره و تشبیه نیز در این میان نقش اساسی در رنگ آمیزی احساس دارند.
انواع خوانش و تاویل نیز که قائل به وجود معنا در نزد خواننده است، دایره درک حسها را وسیعتر میکند. پیشفرضها و خاطرات شخصی در آن دخیل میشود و سابقهی ذهنی تک تک مخاطبان در خوانش نقش بازی میکنند. به عنوان مثال؛ تصور و نگاه دو نفر به گل سرخ، یکی که در نخستین مواجههاش، انگشتش از خار آن خلیده با کسی که در کودکی و در مسیر مدرسهاش، هر روز از کنار باغچهای از گل سرخ عبور میکرده، کاملاً متفاوت است.
واژهها در همنشینی و مجاورت معناهای تازه میآفرینند.هر حسی را میتوان رنگی پنداشت که بسته به آن رنگ، واژگانی در زبان وجود دارند که بی آنکه معنای مستقیمی برای آن حس باشند، رنگ آن را دارند. در اینجا، نشانهشناسی پا به عرصه خوانش میگذارد و به تحلیلگر متن یاری میدهد.
فضاسازی برای ارائه یک حس یا ایجاد آن در مخاطب از تلاشهای هنری شاعران موفق است که با نشانهشناسی قابل تبیین است.
همچنین علم معانی که در سطح جمله و بند، نقش کنایی یا استعاری کلام را بازنمایی میکند که گاه کاملاً دو قصد موجود در کلام با یکدیگر در تضاد قرار میگیرند و اتفاقاً این نمونهها در شعر برخی شاعران بسیار است.
اینها، بخشی از نکات موثر در تحلیل متنی است و قطعاً نکات و توجهات دیگری نیز وجود دارد که میبایست در تحلیل متن به آن توجه گردد.
آنچه گفته شد، بدون توجه به شرایط و حالات مختلف مخاطب است که او هم در یک سوی معنا در ارتباط متن قرار میگیرد. هر مخاطبی، خواهی نخواهی، ویژگیهای روانی، دریافتی و ... ویژهی خود را دارد و این حالات نیز در مواجهه با یک متن در دو زمان مختلف نیز، دستخوش تغییر میگردد و ثبات ندارد.
متن شعری، تلاش دارد از ورای واژگان، معنا یا معناهایی را با مخاطب در میان نهد و در نهایت، حسی را در او ایجاد یا به تعبیر درستتر زنده کند. غم، ترس، ترحم، شادی، تنفر، عشق، شجاعت، شکوه، تحسین، دریغ، طرب، ناامیدی و ... .
به نظر میرسد، «حسشناسی» را میتوان، یکی از انواع مطالعات تحلیل محتوایی دانست. مطالعهای که در آن نشانهشناسی، مهمترین ابزار است.
سید مهدی جلیلی
دیشب،
بعد سالها
دیدم
دوچرخه ای را
که در سبدش ماه را می برد.
دوستان مهربان!
بفرمایید:
دندون درد شديدي دارم!كجايي دكتر!(با دكتر طبسي http://ayeneh.persianblog.ir/ ام).
از ارديبهشت اينجا به روز نشده بود.به جاي عطر چايي دودي،بوي نا پيچيده بود.راستش يه كم كه از به روز نشدن گذشت خجالت بي حوصله گي منو گرفت بعد هم كه كم كم از اين حرفا گذشت و سرآخر كه ديگه خودمو زدم به يه كوچه ي ديگه كه اسمش يه تركيب دو كلمه ايه كه كلمه ي دومش يكي از سمت هاست! حالا به كلمه ي اول اسم اون كوچهه قسم كه واقعن حالش نيست. قربان محبت و لطف تك تكتون كه بيشتر از خودم بهم سر مي زنين.
باور كنيد كه دلگيرم از خودم
ديگر عجيب خودم سيرم از خودم
و هفته ها به خودم سر نمي زنم
حتا سراغ نمي گيرم از خودم
اي خوب من ! به تو نزديك مي شوم
هر وقت فاصله مي گيرم از خودم
.
.
.
و سربلند و فروتن ببين مرا
فواره ام كه سرازيرم از خودم
مال ۱۵ سال پيشه والبته بقيه اش رو يادم نيست. چند وقت پيش دكتر (دكتر طبسي رو ميگم) يادم انداخت.هم اينجا هم تقديم مي كنم به خودش.
اما يه كار آرشيوي:
تمایل تو
در تمام سلول ها
زندانی ست
دلم دموکراسی می خواهد
دلم برای دلم می سوزد
جمعه در من انتخابات است
وقتی نمانده
باید
برای رد صلاحیت دلم
بهانه ای بتراشم
از من گذشته دیگر
عاشق شوم.
و يه كار ديگه:
بيات شد
كلوچه ي خورشيد
و ماه دوشيده
از دهان افتاد
و اتفاق هاي بد بسيار.
چشم هايمان هنوز خاك مي خورد!
و يه كار ديگه:
سال هاست،
عصرها،
رو به روي خودم مي نشينم و
چاي سبز تو را مي نوشم.
و يه خواهش:
ماهي ست دلم، به اين شب شب بدهيد
يك كاسه به من جرئت زينب بدهيد
مي خواهم از عشق خطبه خواني بكنم
از سرخ ترين دهان به من لب بدهيد!
قربون قد همتون!
سلام!
جمعه نمایشگاهم!همین جمعه!امیدوارم بیشترتونو ببینم!
اگه هستید خبرم کنید!
درود!
گرهی بودم بر طره ی یوسف، ناگاه
قسمت گوشه ی ابروی زلیخا گشتم
طالب آملی
دوستان مهربان!
سلام!
حال و حوصله ی به روز کردنی نبود.حکایت همان مقدمه ی پست قبلی ست.
یک سپید ازگذشته و یک غزل عاشورایی از دورترها :
(1)
زبان ،
با پرچمی به رنگ تهوع
و دهان،
کندویی،
با کلماتش در شکم خرس
#
هزار پا
گریختن از این صفحه
می خواهم
به یک تکه آبی
(2)
سبز شد سری بر نی ، رو به روی چشمانش
جان گرفت شعری تر ، در گلوی چشمانش
شیهه ای کشید و تاخت ، روی شانه های دشت
ذوالجناح خونین ِ ، جست و جوی چشمانش
تیر خورد مشک چشم ، غنچه غنچه جاری شد
توی دشت ها پیچید ، عطر و بوی چشمانش
# #
آیه آیه می خوانی ، با لبان خونینت
خطبه خطبه می گوید ، قصه گوی چشمانش
نی ازعشق تو دیری ست،شروه خوان شیدایی ست
از شکفتنش آن روز روبه روی چشمانش
از بهار داغ توست ، شعله ور _ گل خورشید
رسم و راه دریاهاست ، خلق و خوی چشمانش
تا همیشه می نوشند ، با عطش زلالی را
چکه چکه دریا ها ، از سبوی چشمانش
1375
این پست ادای احترام و پاسخ به مهربانی ی دوستانی ست که شرمنده ی بزرگواری شان هستم.
با پوزش فراوان از دعوت کردن عزیزان معذورم.
فدای مهربانی تان!