ما منتظریم
بعد از مدتها، باز هم گاه بهار طبیعت رسید و ما فرصت کردیم درگاهمان را به روز رسانی کنیم و غبار از در و دیوارش بزداییم.
خدا را سپاس که سالی نو و روزی نو از راه رسید و من اجازه یافتم که زندگی را با نگرشی نو، رج به رج و خط به خط رقم بزنم و با نگاهی دیگر ببینم هر آنچه را که پیش از این از چشم سر و دل دور مانده و مغفول واقع شده بود.
منتظر ماندن برای رسیدن شخصی، ساعتی، روزی، هدیه ای یا هر چیزی که دلمان برایش غنج می رود، موضوعیست که مدتی است به آن می اندیشم.
مثل روزهای آخر اسفند که بیقرار رسیدن سال نو، همه در تکاپوییم. هر کس دارد کاری را میکند که میداند برای ورود به سال جدید باید آنرا به انجام برساند.
حالا حکایت ماست، قصه ی دل ما که دارد انتظار میکشد. انتظاری که طعنه به آن انتظار موعود میزند و برای من شاید نمادی از منتظَر باشد و منتظِر...
روزهایی میگذرد که میدانیم آنکه منتظرش هستیم، هست، سلامت و شاد و سرزنده ولی جای دیگریست و شهری دیگر، جوری که ما نمی بینیمش. میدانیم رفته حالا بنا به مصلحتی یا دلایلی، کاری به موجه بودن یا نبودن آن دلایل ندارم، اما پیش از رفتن، در میان ما بوده... دوستش داشتیم، دوستمان داشته، وعده داده ایم که ببینیم هم را، که برود تا زود بیاید. دلمان میتپد برای دیدنش، بوییدنش، راه رفتنش و قص علی هذا که هر کس خب به طبع خود دلش برای چیزی از یارش میتپد(!)
اما در غیاب او وظیفه ی ما چیست؟
منی که منتظرم، منی که میدانم غیبت او زیاد دوام نخواهد داشت، منی که میدانم یک روز روز رفتنش بوده و یک روز روز آمدنش. اما این روزهای نبودنش را آدم نمیفهمد، چون مدام چشمش به در است که او از راه برسد. روزها پشت سر هم به شادی وصل میگذرد، برای من که اینگونه است. اما اینکه چطور شادیمان دوام داشته باشد و اینکه اصلاً چطور شاد واقعی باشیم، بحثی ست که هرکسی در آن ممکن است صاحب نظری باشد قابل دفاع و منطقی...
من تجربه ی خودم را می نویسم از آنچه در این مدت آموخته ام و برایم تبدیل به اعتقاد شده و قسمتی از باورهایم.
اینکه وقتی او بازگشت، برایت تازه باشد و نازش خریدنی به این مربوط است که تو در این مدت دلت را به کسی نسپرده باشی و سرت را از غیر پر نکرده باشی. اینکه به هر غمزه ای از پای نیفتاده باشی و با هر کرشمه ای دستت نلرزیده باشد. اینکه هر شِبه علاقه ای، آن عُلقه ی اصلی میان تو و او را از هم نگسسته باشد، اینکه بدانی هر چیزی جز آمدن او و هر کسی جز او دوام ندارد و باقی نیست. شیطنتهایت کار دستت نداده باشد که «امروز مان بگذرد، فردا خدا بزرگ است».
این تفکر جرقه ای است که آتشش خرمن اندیشه و باور اصیل انتظار را به باد میدهد.
قلب و ذهن و دست و دل و همه چیز باید بکر بماند تا صاحب اصلیش بیاید و سرزمین وجود تو را باز تسخیر کند.
باید بدانیم هر صبحی که طلوع میکند، بشارت میدهد که شبی از شبهای انتظار به سر رسیده است و یک قدم دیگر به روز موعود نزدیک شده ایم.
دست افشان و پایکوبان به خورشید سلام میکنیم و جهان و جهانیان را سپاس میگوییم که دست به دست هم، با دل ما همراه بوده اند و خدا را شاکر از این بابت که هنوز هستیم و مفتخریم که در کاروان خورشید، جایی به نام ما ثبت و ضبط است تا ساعتی به یاد دوست و به شکرانه ی سلامتش، دستی به جام باده و دستی به زلف یار(!) رقص کنان، نعره زنان، پایکوبان این غافله ی سلامت و نشاط و امید و سرزندگی را شب به دست مهتاب بسپاریم تا طلوعی دیگر از راه برسد و ما مهمان این مهمانسرا باشیم و همچنان نشاط در قلبمان سرازیر باشد که جانانمان خوش است و منتظَر که بیاید قدم به دیدگان ما گذارد.
پس دلمان قرص است که او آمدنی است. که روز وصل ممکن است، که او میخواهد و ما میخواهیمش، که اگر زمان میگذرد و به نشاط و طرب میگذرد، همه در سایه ی گیسوی نگار ماست که نیکو میگذرد.
ما دلمان را روزی به دلی پیوند داده ایم که برگزیده ی همه ی نیکان عالم است. شایسته ی دوست داشتن و مقبول دل بیقراری که به هرجا سرک کشید، کام نیافت تا که از جرعه ی محبت او نوشید، هر چند گاهی تلخ، گاهی شیرین اما گوارا... عطش قلب ما به نوشین جام محبت او فرو نشست و زندگی از آنروز برایمان نوش شد.
و من چقدر این روزهای انتظار را دوست میدارم. مانند روزهای آخر اسفند، روزهای تکاپو، خانه تکانی، خرید، نو نواری... بوی عید، بوی تحویل، بوی حول حالنا الی احسن الحال

ن والقلم وما یسطرون( قرآن مجید)