ما منتظریم

بعد از مدتها، باز هم گاه بهار طبیعت رسید و ما فرصت کردیم درگاهمان را به روز رسانی کنیم و غبار از در و دیوارش بزداییم.
خدا را سپاس که سالی نو و روزی نو از راه رسید و من اجازه یافتم که زندگی را با نگرشی نو، رج به رج و خط به خط رقم بزنم و با نگاهی دیگر ببینم هر آنچه را که پیش از این از چشم سر و دل دور مانده و مغفول واقع شده بود.
منتظر ماندن برای رسیدن شخصی، ساعتی، روزی، هدیه ای یا هر چیزی که دلمان برایش غنج می رود، موضوعیست که مدتی است به آن می اندیشم.
مثل روزهای آخر اسفند که بیقرار رسیدن سال نو، همه در تکاپوییم. هر کس دارد کاری را میکند که میداند برای ورود به سال جدید باید آنرا به انجام برساند.
حالا حکایت ماست، قصه ی دل ما که دارد انتظار میکشد. انتظاری که طعنه به آن انتظار موعود میزند و برای من شاید نمادی از منتظ‍َر باشد و منتظِر...
روزهایی میگذرد که میدانیم آنکه منتظرش هستیم، هست، سلامت و شاد و سرزنده ولی جای دیگریست و شهری دیگر، جوری که ما نمی بینیمش. میدانیم رفته حالا بنا به مصلحتی یا دلایلی، کاری به موجه بودن یا نبودن آن دلایل ندارم، اما پیش از رفتن، در میان ما بوده... دوستش داشتیم، دوستمان داشته، وعده داده ایم که ببینیم هم را، که برود تا زود بیاید. دلمان میتپد برای دیدنش، بوییدنش، راه رفتنش و قص علی هذا که هر کس خب به طبع خود دلش برای چیزی از یارش میتپد(!)
اما در غیاب او وظیفه ی ما چیست؟
منی که منتظرم، منی که میدانم غیبت او زیاد دوام نخواهد داشت، منی که میدانم یک روز روز رفتنش بوده و یک روز روز آمدنش. اما این روزهای نبودنش را آدم نمیفهمد، چون مدام چشمش به در است که او از راه برسد. روزها پشت سر هم به شادی وصل میگذرد، برای من که اینگونه است. اما اینکه چطور شادیمان دوام داشته باشد و اینکه اصلاً چطور شاد واقعی باشیم، بحثی ست که هرکسی در آن ممکن است صاحب نظری باشد قابل دفاع و منطقی...
من تجربه ی خودم را می نویسم از آنچه در این مدت آموخته ام و برایم تبدیل به اعتقاد شده و قسمتی از باورهایم.
اینکه وقتی او بازگشت، برایت تازه باشد و نازش خریدنی به این مربوط است که تو در این مدت دلت را به کسی نسپرده باشی و سرت را از غیر پر نکرده باشی. اینکه به هر غمزه ای از پای نیفتاده باشی و با هر کرشمه ای دستت نلرزیده باشد. اینکه هر شِبه علاقه ای، آن عُلقه ی اصلی میان تو و او را از هم نگسسته باشد، اینکه بدانی هر چیزی جز آمدن او و هر کسی جز او دوام ندارد و باقی نیست. شیطنتهایت کار دستت نداده باشد که «امروز مان بگذرد، فردا خدا بزرگ است».
این تفکر جرقه ای است که آتشش خرمن اندیشه و باور اصیل انتظار را به باد میدهد.
قلب و ذهن و دست و دل و همه چیز باید بکر بماند تا صاحب اصلیش بیاید و سرزمین وجود تو را باز تسخیر کند.
باید بدانیم هر صبحی که طلوع میکند، بشارت میدهد که شبی از شبهای انتظار به سر رسیده است و یک قدم دیگر به روز موعود نزدیک شده ایم.
دست افشان و پایکوبان به خورشید سلام میکنیم و جهان و جهانیان را سپاس میگوییم که دست به دست هم، با دل ما همراه بوده اند و خدا را شاکر از این بابت که هنوز هستیم و مفتخریم که در کاروان خورشید، جایی به نام ما ثبت و ضبط است تا ساعتی به یاد دوست و به شکرانه ی سلامتش، دستی به جام باده و دستی به زلف یار(!) رقص کنان، نعره زنان، پایکوبان این غافله ی سلامت و نشاط و امید و سرزندگی را شب به دست مهتاب  بسپاریم تا طلوعی دیگر از راه برسد و ما مهمان این مهمانسرا باشیم و همچنان نشاط در قلبمان سرازیر باشد که جانانمان خوش است و منتظَر که بیاید قدم به دیدگان ما گذارد.
پس دلمان قرص است که او آمدنی است. که روز وصل ممکن است، که او میخواهد و ما میخواهیمش، که اگر زمان میگذرد و به نشاط و طرب میگذرد، همه در سایه ی گیسوی نگار ماست که نیکو میگذرد.
ما دلمان را روزی به دلی پیوند داده ایم که برگزیده ی همه ی نیکان عالم است. شایسته ی دوست داشتن و مقبول دل بیقراری که به هرجا سرک کشید، کام نیافت تا که از جرعه ی محبت او نوشید، هر چند گاهی تلخ، گاهی شیرین اما گوارا... عطش قلب ما به نوشین جام محبت او فرو نشست و زندگی از آنروز برایمان نوش شد.
و من چقدر این روزهای انتظار را دوست میدارم. مانند روزهای آخر اسفند، روزهای تکاپو، خانه تکانی، خرید، نو نواری... بوی عید، بوی تحویل، بوی حول حالنا الی احسن الحال

یا زینب کبری(س)

 

روز روز شماست. برکت یافته از نامتان. فرق دارد با آن روزهایی که اسم ندارند، هیچ سر و سامانی ندارند. من آن روزها را دوست ندارم. روز از وجود کسی، یمن حضور کسی، به برکت نامش عزت می یابد.

دیروز  پریروزها بود که صبر می خواستم، صبوری، تمرین سکوت و  خویشتنداری در مسائل و شاید مصائب.

هیچ مصیبتی به بزرگی مصائب شما نیست، خدا می داند. اسطوره ی مقاوت شمایید، زن که نه شیر زن... من هم زنم، پاکدامنی زیورم باید باشد، نجابت، استقامت، بزرگی، شهامت. 

امروز روضه ی برادرتان در جانم طنین انداخته، می دانم برادر جانتان را جان می داشتید. روضه ی برادر، روضه ی شماست، نوحه هایشان، هق هق گریه های شماست...

بیش از این خاموش بودن بهتر است.

دعا از جانب شما، مسرت بخش جان ماست، کاش لایق لبهای به دعا گشوده تان، آنجا که نام اولیا و اوصیا و شهدا و امامان و پیامبران را می برید و شفیعشان به سعادت بکاء بر حسین(ع) جانتان می شوید، باشیم.

بانو دعا کنید خدا در مصیبت دنیا صبرمان دهد، در گیر و دار نیاز و طمع و احتیاج، در عهد بستن و عهد شکستن، در ماندن و در رفتن، در هرکجا که عقل زینت آن مجلس است، آخر عقیله شمایید.

 صبر و سکوت و مقاومت از آن دریای واسعه برایم بخواهید. دنیا به سلامت بگذرد، خیالم از آن دنیا و دل رئوف و واسطه گری شما خاندانِ  مهر و جود، جمع است.

التماس دعا

فقط بمان

به جای اسمت یک نقطه گذاشته ام... نقطۀ نون اسمت... اسمت برای هرکه نان نداشت برای من حسابی آب داشت...آب که نه، آبادانی...

 

بگذار خنده هایت برای من باشد، اصلاً گریه هایت هم برای من... فقط بمان، همین!

 

هرکجا که میخواهی باش، هر شکلی که میخواهی. هرجور که دوست داری... فقط بمان...

 

من تورا همینجور که هستی، همین طور شکسته بسته، همین شکلی حاضرِ غایب، همینطور نصفه ونیمه، همینجوری میخواهمت. فقط بمان...

 

داده ام خانه ات را آب و جارو کنند... همان چاردیواری فسقلی ات... تُنگِ بلوریِ کوچکِ قرمزت.

 

حسابی شسته رُفته اش کردند بس که سرم غُر زدند و اشکم را درآوردند. از بس که چلاندنش، نفَسَش داشت می برید...

 

قلبِ من خانۀ امن توست، گرم و زلال و مطمئن، آمادۀ آماده شده... فکر میکنم همینقدر کافی باشد، اگرنیست بگو تا جور دیگری درستش کنم. اصلاً میگویم بکوبند و از نو بنایش کنند، فقط بمان...

 

خوش آمدی، هرچند کمی دیر، اما آمدی...فقط بمان

 

                                                     

 

ادای احترام به تنها مرد طایفه ی مادری!

هنوز بیست سالش نشده بود که رفت. قد و قامت کوتاهی داشت ولی سینه ای ستبر. اندامش ورزیده و چارشانه بود. یکی یکدانه پدر و مادرش، شاخه شمشادی که همه ی امید و آرزوی اهل خانه در وجب به وجب قامت او معنا می یافت.

خیلی زودتر از آنکه به بلوغ جسمی برسد به بلوغ فکری رسیده بود. از وقتی کلاس ششم را تمام کرد پای به پای درس و مدرسه پای صحبت و بحث بزرگان و اندیشمندان شهره ی شهرشان می نشست. تابستانها علاوه بر کارنجّاری و بنّایی، گاهی برای جوانان محل از اتفاقات و مسائل روز صحبت می کرد. کم کم شیرینی و حقیقتی که در حرفهایش پنهان بود، میان دوستان گل کرد و نمودی جدی به خود گرفت. قرار شد هفته ای یکبار دور هم جمع شوند و فعالیتشان را گسترش دهند. به کمک چند نفر از بزرگترهای محل، مکانی را نزدیک مسجد پیدا کردند و سر و سامان بخشیدند و بنای هیئت هفتگی امام حسین را در آنجا نهادند. او شد بنای تأسیس هیئتی که سالها بعد به نام خودش شهرت یافت و باقی ماند و  شد تجمع عشاق ابی عبدالله...

سخنرانی هایش از کوچه و محل به مدرسه کشیده شد. همکلاسی هایش بخاطر بیان دلنشین و سخنان بلیغش دوره اش می کردند. انگار حرف دلشان را از زبان کسی مثل خودشان می شنیدند و این برایشان جذاب بود. 

پسر کاری و زبر و زرنگی بود. میان خانواده ها معمول است که یکی یکدانه ها را نازپرورده بار می آورند و به قول معروف میان پر قو می پرورانند اما زندگی او حکایت دیگری داشت. از کودکی آموخته بود روی پای خودش بایستد، از هیچ کار یدی که بتوان با آن ارتزاق کرد ابایی نداشت، از شاگردی پدرش گرفته تا ملات درست کردن پای ساختمان... با اینکه همه ی وسعت خانه ی شان بیشتر از سی متر نبود، با یک حیاط محقّر در یکی از کوچه پس کوچه های دالون مانند خیابانهای دودگرفته ی جنوب شهر اما ذهن او همیشه به بلندی ها پر میکشید. همیشه پی ساخت و ساز و ابتکار بود. طرح های بی نظیری از سازه های چوبی قایق و هواپیما، مدارهای الکتریکی پیشرفته و ده ها کار دیگر که حتی پس از رفتنش خیلی هایشان برای همیشه سر به مهر باقی ماند. کتابخانه ای داشت پر از کتابهای گوناگون، از هر علمی به اندازی ای که بتواند گلیم خودش را از آب بکشد، سر رشته داشت. از بهداشت و تغذیه، ورزش و بدنسازی، امداد و نجات، اسلحه و مهمات، افکار روشنفکرانه، حتی فکر نوشتن نامه ای به شاهنشاه آریا مهر!!

با پول کارگری، دوتا دوچرخه خریده بود، یکی برای خودش و دیگری برای خواهرش...خواهر که نه، مثل پسرها بارآمده بود، همیشه دنبال برادر بود و چشمش به کارها و نوشته ها و فعالیتهایش.

چهره اش همیشه آرام بود، در پیوند ابروان پرپشت و کشیده اش، اثری از در هم فرورفتن دیده نمی شد، یک کمان بلند، بالای چشمان کوچک و سیاهش، بی حرکت ایستاده بود. پوست گندمگونش به چهره اش ملاحت خاصی بخشیده بود. با اهل خانه صمیمی و مهربان بود، همه را با حرفها و کارهای بامزه و گاهی عجیبش به خنده وا می داشت. به خواهرانش گفته بود تا جایی که می توانند باید درس بخوانند. دختر بی سواد مثل چراغی است که خاموش است، زیباست اما نور ندارد. این حرفها بیشتر در گوش همان خواهر همپا و همراهش طنین انداخته بود. همیشه شاگرد اول بود و جایزه اش را از برادرش میگرفت. هر ثلث یک کتاب، شده بود به قول برادر جانش، ملّا باجی!

کم کم طلیعه ی انقلاب در کشور می درخشید و نیروهای امنیتی شاه حواسشان بیشتر جمع شده بود. راپورتش را به ساواک داده بودند و گفته بودند سخنرانی ها و بحث و جدلهایش در مدرسه و محله دارد برایشان دشمن می تراشد.

یک روز در مسیر مدرسه خبردارش کردند که ساواک به دنبالش میگردد. از همان نیمه راه مسیرش را به سمت خانه کج کرد، در راه مدام اطراف را می پایید، از کوچه پس کوچه ها راه را تا خانه نفس زنان دوید. مادرش تا آمد بپرسد چرا نرفته برگشتی، دید ساک و کوله پشتی اش را پر از لباس و کتاب و خرده ریزه هایش کرده و دم در در حال خداحافظی است. گفت ردّم را زدند، میروم روستایمان، آنجا غریب نیستم، مدرسه هم هست، آبها که از آسیاب افتاد باز برمیگردم.

از این شهر به آن شهر و از این روستا به آن روستا اقتضای زندگی و شغل پدر بود، همین سفرها خبره اش کرده بود. یکی دوماهی را دور از خانه و خانواده ماند تا بگیر و ببند ها پایان گرفت. بالاخره انقلاب شد. او هم حسابی استخوان ترکانده و اندام ورزشکاری اش، چهره اش را بیشتر از سنّش‌نشان می داد. اکنون دیگر به قول پدر پشت لبش هم سبز شده و بارقه های امید از چشمانش زبانه می کشید.

عادت داشت همیشه سر و صورتش را به بهترین شکل ممکن آراسته کند. موهایش را به عقب شانه میکرد، در این کار شیوه ی خاصی هم داشت. با یک دست شانه را لای موهایش می کشید و با دست دیگر آنها را به عقب می داد. 

رفته بود فرم استخدام ارتش را پر کرده بود، شده بود بهیار ارتش. یک پایش در کلاسهای بدو خدمت و پای دیگرش در دوره های نظامی بسیج بود. ارتش خواسته بود که محاسنشان را بتراشند و فقط سبیل داشته باشند. به آرایشگاه رفت و  اصلاح کرد. چهره اش را که در آینه دید، دلش تاب نیاورد، تا برسد به خانه، رفت عکاسی و عکسی به یادماندنی برای جاودانه ها از خود به جا گذاشت.

بعد از مدتی که از شروع کارش در ارتش گذشت، آرام آرام خبر هجوم وحشیانه ی صدام به کشور در همه جا پیچید. یک دلش پی علاقه اش که بهیاری بود، در ارتش میگذشت و دل دیگرش شبانه به نگهبانی و پاس شب و آموزش اسلحه در بسیج... سال آخر متوسطه را بخاطر تعقیب و گریز مأموران امنیتی، دوساله خواند تا دیپلمش را گرفت.

همه ی کارها را باهم پیش می برد اما به بهترین شیوه. بالاخره تصمیم آخر را گرفت، از ارتش استعفا داد و فردایش برای اعزام به جبهه های جنوب در صف ثبت نام عملیات فتح المبین در مسجد محله حاضر شد. چشم میگرداند که دوست و آشنایی ببیند، پدرش چند نفر عقبتر در صف بود. جلو رفت، مثله همیشه به شوخی دستی بر سر تراشیده ی پدر کشید و گفت آقاجان، شما را معاف کرده اند، برو مراقب زن و دخترانت باش، جنگیدن که کار شما نیست، بسپارش به ما عزب اوغلی ها...

هنوز بیست روز از اعزامش به منطقه نمیگذشت، نامه هایش سرازیر شد... اینجا دانشگاهست، دانشگاه انسان سازی و تربیت. تربیت در رکاب افضل آقایان جهان حضرت ابا عبدالله... شجاعت و دلاوریش در عملیات فتخ المبین، سر نترس و دل شیرش همه دست به دست هم داد و شد خط شکن... در شب شناسایی مصادف با دوازدهم فروردین سال شصت و یک، ده روز پس از سالروز تولدش جان شیرینش را، امانت عزیزی که دل اهل خانه به وجودش گرم و روشنایی پر فروغ دیدگان مادر و پدر بود به پروردگار سپرد...

خیلی زودتر از آنکه فکرش را میتوان کرد، جان در قفس تنش اسیر بود، تنها پس از  بیست روز از حضورش در جبهه، جام شیرین شهادت را سرکشید و به جایگاه جاودان ابدی سفر کرد. آن روز که پیکرش بازگشت، خواهرک کوچکش، به جای تمام مردانی که جایشان در کنار پدر خالی بود، کوله بار برادر را با جان و دل بوسه میداد و خاک و خون از قرآن جیبی و عکس امام می زدود....

اینک تو رفته ای و پدر با تمام شکستی که در مهره های کمرش حس میکند و به رو نمی آورد، در کنار آرامگاهت ایستاده و دارد پیکر غرق به خون پسری را در آغوش میگیرد که با جان دل پرورانده بود، پدری که هر چه اصرار کردندش که بگذارد دست دیگران به خاکت بسپرند، دلش تاب نمی آورد، با دودست تنهایش، ابر مرد یکتای زندگیش، مرد روزهای تلخ آینده، خواهران غریب بدون برادر، مادر تا سر حد مرگ داغدیده، جگر سوخته از فرط تنهاییش، تو را به خاک سپرد...

آنجا که عند ربهم یرزقونی، آنجا که جاودانه بر سر خانه و خانواده ات ایستاده ای، آنجا که دستت را بر سینه ی مادر گذاردی که سکون و آرامش بیابد، هرگاه چشمت به تنهایی های غریب این جاماندگان افتاد، دستی به دامن محبوبت بگیر و برای آرامش دلهای طوفانی ما دعا کن.

انا لله و انا الیه راجعون (یکسال گذشت)

ابر های خبر این بار چه بارانی بود

سخت سردم شده این سوز زمستانی بود

 

در من انگار درختان کهن سال شکست

بس که این بغض به من تاخته طوفانی بود

 

همه دلواپسی ی قحطی ی عشقم ـ بی او ـ

که زمین از نفسش غرق فراوانی بود

 

اخوان رفت».خبر با همه ی کوتاهی

مثل شب خوانی یک زنجره طولانی بود

 

آسمان باز پراکنده تر از این می خواست

ـ جمع ما را که به مصداق پریشانی بود

 

تو به « امید » خراسانی خود می گریی

من به آن نادره « امید » که یمگانی بود

 

او که تا بود ز « مزدشت » خودش زمزمه داشت

گرچه ایام همه بانگ مسلمانی بود

 

حیف ... تکراری از این دست که رسم من و توست

نوش دارویی از آن دست که می دانی بود...

 

 

 

زندگی صحنۀ یکتای هنرمندی ماست...

زندگی صحنۀ یکتای هنرمندی ماست...  هرکسی نغمۀ خود خواند و از صحنه رود صحنه پیوسته به جاست... خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد

 

میخندیدی و چشمانت پرفروغتر از آن روزی بودکه به جشن آخر سال خودت دعوت شده بودی....

دانش آموزانت یکی یکی، با لباسهای اتو کشیده و گهگاه کت و شلواری که فقط در جشن عروسی ها به تن میکردند، وارد سالن میشدند...

هر کدام را به گونه ای، با زبانی که فقط خودت قلقش دستت بود، دست می انداختی. ای جان به قربان آن خنده های نمکینت...

کنار در ایستادی، هر چه اصرار کردیم داخل نیامدی، گفتی باید پدر و مادرانتان را به نحو شایسته ای که باز هم فقط خودت قلقش را بلد بودی استقبال کنی، گفتی: "شما رو با خون دل به اینجا رسوندن، اینو فقط من میدونم و اتاق مشاوره ای که چارسال تموم خلوتگاه حرفای نگفته و نشنیدۀ  من و مامان، باباهاتون بوده... برید... برید ببینم چیکار میکنید.".

قند توی دلت آب میشد، شیرینی اش از آن چشمان براقت به وضوح بیرون می جهید، به روی خودمان نیاوردیم، به روی خودت نیاوردی...

مراسم شروع شد، یکی یکی روی سِن میرفتیم، سین مراسم را خودت چیده بودی، هر تکه اش را به یکی مان سپرده بودی و بازهم سفارش همیشگی که ببینم چه میکنید... 

حمید و حسین و حسام شروع کننده ی مراسم بودند، استارت اول را آنها زدند، هنوز جلوی در ایستاده بودی که صدای بچه ها، از جا پراندتت، به سرعت برق آمدی داخل سالن، با گوشه ی چشم هوایت را داشتم، پرنده ه ی خوشحالی روی شانه هایت به پرواز درآمده بود... آرام و قرار نداشتی، بازهم رفتی بیرون، اینبار اما دلت قرص و محکم از اینکه شازده هایت گل خواهند کاشت.

 زیر لب تو بودی که گفتی: "ایول بچه ها، دمتون گرم..."

نوبت گروه دوم از بچه ها رسید، مرتضی و محمد رضا با آن موهای روغن کاری شده و لباسهای مکُش مرگ ما، قدم روی سن گذاشتند، مرتضی کمی نمک ریخت، ادا و اطوارش همه ی حاضرین را به خنده واداشت، صدای خنده ی سالن تا دم در هم میرسید. شکلاتی از روی میز برداشتی و با ظرافت خاصی گوشه ی لپت، جوری که هم بشود مکیدش و هم به مدعوین خیر مقدم گفت، جایش دادی...

برنامه داشت روی غلتک می افتاد، علی و امین و محمد و حجت هر کدام هنرنمایی خودشان را کردند و رفتند، نوبت به مسعود و اشکان و پیمان رسید، از اساتید و مدرسین زحمتکش این سالها دانه به دانه دعوت میکردند که روی صحنه بیایند، معلمها می آمدند و هرکدام قصه ای و بازهم چشم و ابرویی و آن کلام قند و عسلی که زهر کنایه اش را فقط ما میدانستیم و تو که محرم سالها بازیکوشی و سربه هوایی های شاگردان  مدرسه بودی در سکوت و خموشی آن اسطوره های ایثار...

آقا نظری میخواندیمش، جرٲت دعوتش را فقط یکنفر داشت پوریا که تنهایی صدایش در نمی آمد، کیارش به فریادش رسید با خنده و شوخی برگزارش کردند و آقای نظری مدیر جّدی و منظم دبیرستانمان هم بالاخره حرفهای آخرش را شکسته، بسته به گوشمان کشاند...

امیر محمد، محسن، بهزاد، مجتبی، معین، رامین،آرش، فرشاد، امیر، امین، حامد، مهران، احمد، هادی، سهراب، امیر محمد، پدرام، مهیار همه آمدند و گفتند و خاطره بازی کردیم و خنده و گریه هایمان به هم آمیخته شد...

در قهقهه های مستانه ی مان وقت و بی وقت که به سالن سرک میکشیدی، شریکمان بودی، با دستان به هم فشرده که روی سینه هایت گذارده بودی، شیرینی تکه شده ی نیم خورده ات را به سرعت فرو دادی، از انتهای سالن با چشمان نافذت، همه را میدیدی، دلمان میخواست از آن بالا برایت دست تکان دهیم، هر کداممان با یادداشتی در دست پشت میکروفن میرفتیم، امان از تپقهای تمام نشدنی... زیر چشمی نگاهت میکردیم که سرت به علامت تٲیید و رضا پایین می آمد که "آفرین ادامه بده، اشکالی نداره" ... دلمان آرام میگرفت.... آخر فقط تو بودی که در تلاطم شبهای طولانی و تمام نشدنی اردوهای عید و مطالعات فشرده ی پیش از کنکور،با آن زبان چرب و نرمت، آرامش را به قلب ما باز میگرداندی... 

چه روزها که چشم غره رفتنهایت دمار از قلب پر از عشقمان، در نیاورد.... چه گوش چرخاندنهای الکی و ظاهر فریبی بودند آن هشت و ربعهای تٲخیری....تذکرات به جایتان به روی چشمهایمان آقا...

و آخرش باز هم جمله ی همیشگی ات: " برو بچه پی درست، این حرفا به تو نیومده"

بخوان دوباره سرود "ای ایران را"، اینجا پایان جشن است، بچه هایت فارغ التحصیل شدند استاد...

آقا اجازه! ما بیاییم تو؟...    پشت در اتاقت ایستاده ایم، اجازه نمی دهی، آخر هنوز نوبتمان نشده.... غزل خداحافظی را تنها خواندی و رفتی.... اینبار ماییم که هر کدام به زبان خودمان با تو خوش و بش میکنیم... زبانی که فقط خودت زیر و بمش را بلدی....

آقا اخوان رفت، امروز صبح تلفن بود که پشت تلفن خبر تلختر از تلخ رفتنت را بین بچه ها تقسیم میکرد...

فردا بر دوش مدرسه، تشییع پیکر مردیست که همه ی بهترین روزهایمان باهم گذشت، بچه ها اینبار سر به زیر و آرامتر از قبل شده اند آقا... بیا و ببین که چگونه غمبرک زده اند و لب ورچیده اند.... پشت لبهایشان که سبز شده هیچ، محاسن هایشان هم به احترامت تا چهل روز و چهل هفته و چهل سال آشفته باقی خواهد ماند... آقا لباس مشکی هایمان هنوز بوی محرم میدهد، آخر خدا نخواسته بود از اربعین تا امروز سیاه پوش کسی باشیم.

آقا بیا و اینبار هم شوخی کن با ما... بیا و اینبار هم بگو خداحافظی ات از سر قهر با ماست که درس نخوانده ایم... آقا ما حاضریم تا آخر عمر یه لنگه پا کنار سطل زباله گوشه ی کلاس بایستیم ولی تو را به خدا بگو که غلط نوشته اند روی پلاکارد سردر مدرسه که "درگذشت نابهنگام معلمی دلسوز و استادی فداکار، مرحوم آقای ابوالفضل اخوان را به تمام شاگردان و معلمین دبیرستان امام صادق تسلیت میگوییم."

چشمانت همچنان میخندد، پر فروغتر از آن روزی که جشن فراغت از تحصیل خودت را میگرفتی.... حسن ختام اندوهناک و خداحافظی سوزناکتری جز این نمی توانست کمر شیرمردان و شازده کوچولوهای مدرسه ات را اینگونه خم کند....

فردا مدرسه مردی را بر شانه هایش حمل خواهد کرد که دوباره مادر دنیا همچو اویی نخواهد زاد.

آقا اخوان، خانه ی نو مبارک!

منم که شهرۀ شهرم به عشق ورزیدن      منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن

درد دل دارم خدا.... می شنوی؟

یادت که هست چه ها گفتیم و شنفتیم... همین دیروزهای مردنی... همین روزهای سابق که بوی رفتن می داد... همین یکسال ها پیش بود انگار... من دختری محجوب و در حصارهای زنانگی در کنج اتاقک بلورین اندیشه های کودکانه و بکرم نشسته و تو همچون شیری سلطان وار بر هستی ام هیمه زده.

من تورا صاحب قدرتمندترین نیروهای هستی می دانستم و تو مرا ضعیف ترین و کوچکترین بشری که تا مرز جنون رفته و بازگشته است. تو همه دارایی من از دنیایی بودی که ما از ثروتهای بی کرانش، از معادن سنگهای قیمتی اش، از دریاهای لؤلؤ و مرجانش، از آسمان پر از ستاره اش، از برج های سر به فلک کشیذه اش، از مرکبهای رهوارش، از زیبایی های سحر انگیزش، از هزاران هزار خواستنی های جورا جورش، فقط اندیشۀ خداگونه داشتیم. خیالمان این بود که هرکس که تو را دارد، چه ندارد و هرکس که تو را ندارد، چه دارد؟؟ تو ما را برای خودت میخواستی... اشکهای ما را... سر به سجده های مدت دار گزاردن های ما را... ما را و همۀ هستی ما را برای خودت میخواستی... ما بنده های همیشه گنه کار تو که گفتی اگر لحظه ای به اندازۀ سر سوزنی از رغبت و خواستن تو به خودمان آگاهی بیابیم، دیگر تاب زندگانی نخواهیم داشت... همین تو که آغوشت همیشه به روی ما باز بوده و هست... من تورا اما برای همه میخواستم... برای همۀ پاپتی های بی کس و کاری که اگر دماغشان را بگیری، جانشان از مفشان در می رود... دستان من به بالهای ملائکت خورده... به آستان کبریاییت... فرشته ها شاهدند که چه شبها و روزها چشمه های اشکم جوشیده و حرارت خانمان سوز سینه ام، آتش به حریم ملکوتیان زده... دستهایی که زمینیان قدرش را ندانستند، دستانی که پر جبرئیل غبار راه از سرانگشتشان ربوده...

خدایا من تورا آنگونه میشناختم و تو با من اینگونه عتاب کردی... من تو را آنگونه می پرستیدم و تو مرا اینگونه آزمودی... بار الها.... بنده ای که سی سال جز تو کس نداشته... سی سال جز نام تو بر زبان نیاورده... سی سال تا افتاده، به نام نامی تو برخواسته... بخواهی یا نخواهی در کوچه پس کوچه های پست دنیایت، نام تو را به زبانش آویخته... تو همه چیز و همه کس و همۀ هستی و داراییش بودی که چون هیچ نداشته به بودن تو دل خوش بوده... سی سال هرجا که کم آورده، به تو توسل جسته... هرجا که گمانش بوده که تو تنها راه گشایی... سی سال همه کسم بودی... سی سال پدرم بودی... سی سال مادرم بودی... سی سال دایه ام بودی... سی سال برادر و خواهرم بودی... سی سال عمه و عمویم بودی...سی سال دایی و خاله ام بودی... سی سال دوستم بودی... عشقم بودی... خدایم بودی... فرزند نداشته و همسرم بودی... من با نام تو سر به بالین گذاشته ام و به یاد تو از خواب برخاسته ام... به مذاقت و مذاقشان خوش بیاید یا نیاید... تو همه وجودم را از آن خودت کرده بودی....

اما امروز بعد از آن همه فراز و نشیب های دیوانه کننده... بعداز آن همه تو بمیری و من بمیرم ها... بعد از آن همه هیچ... از اضطرار و تضرع های مخصوص و خالصانه ام به درگاهت، سنگینی گناهی مانده که گردنم را زیر فشار خانه بر اندازش کج کرده... آبروی سی ساله ام را علم کرده و بر سر در شهر آویخته... من از تو چه خواسته بودم مگر که اینگونه اعدامم کردی... به جرم کدامین گناه... به انتقام کدامین خون... از کدام قبیله... تو که من هرچه خواستم، جور دیگر کردی... کی به حرفهایم گوش سپردی که حالا مرا تا مرز زندقه های بدکردار شهر رسوایم کردی... منی که شهرۀ شهر بودم به عشق ورزیدن... منی که دیده نیالوده بودم به بد دیدن.... خدایا دیگر صدایت نخواهم زد... دیگر اسمت را به زبان نخواهم آورد... تو که در ضعف و سستی ایمانم شک نبود... در ناتوانی هایم غرق بودم و نام تو توانایم میکرد... چه کردی با من؟ چه میخواهی از نام و اعتبارم؟ چه میخواهی از نماز و روزه های دست و پا شکسته ام... چه میخواهی از حجابم؟؟؟؟ چه میخواهی از جانم؟؟ مگر من شیخ صنعا بودم... مگر من عبادت هفتاد ساله ام را به رخت کشیدم؟ مگر من یوسف بودم که اینگونه مرا آزمودی؟ خدایا بیا خودت گندی که با هم بالا آوردیم درستش کن. من و تو باهم بودیم... شانه خالی نباید کرد... تو شریک تک تک لحظات جرم منی... تو قدرت مطلقی بودی که همه جا... بر سر راه خواسته های من سبز می شدی و مرا از وصال باز می داشتی... اینجا هم جایت خالی نبود... تو بودی و من به فنا رفتم... تو دیدی و سکوت کردی... تو می توانستی بازهم افسار بندگی ام را محکم بگیری و به سمت دیگری بکشانی اما نخواستی... من از تو شکایت به درگاه جز تو که نمی توانم ببرم... پس یا محمد و یا علی... یا علی و یا محمد

تنها تو را....

ایاک نعبد و ایاک نستعین

تنها تو را نمی پرستم.... اما به جرات ادعا می کنم که هر جا وا ماندم، با صدای بلند فریاد زده ام که تنها از تو یاری میخواهم.

تنها از تو...

این شرح بی نهایت...

خدایا پناه می برم به تو از شر قوای ضدیه ای که در این پیکر نحیف به امانت نهاده ای!

پناه می برم به تو از اجتماع نقیضین... پناه از مجمع دیوانگان... از این سلولهای بی بنیاد... از این هرهری ها و سر به هوایی ها.

مرا هر تکه ای از این اجتماع به سویی می برد... دل به جانبی و عقل به جانبی دیگر... چشم به سویی و دست به سویی دیگر.

پناه می برم به تو که شاید در همین جدالها، پیکرم از فشار این همه اضداد،از هم متلاشی شود.

من نمی توانم این همه قوای مخالف را که هرکدامشان سردمدار یکی از شش وجه اند، باهم یکجا نگه دارم... من قدرت مقابله به مثل ندارم... من در مقابل خودم تسلیمم... در مقابل همه آنچه که از تو، مرا به وجود آورده است.

مرا به حال خودم که رها کنی، هم الان است که از تراکم قدرتهای واهمه، فرو بریزم و پوچ شوم و بر باد روم.

ما که فحش خورمان خوب، مَلَس شده...

بالاخره ترکش ها کار خودش را کرد. چشم تو را و قلب مرا با هم از هم پاشید!

بعد از 32 سال، باز هم آزمایش، باز هم بیمارستان، باز هم بیهوشی. اینبار هم چشم هایت...

دوست بودند در لباس دشمن یا دشمن در لباس دوست، نمی دانم! اما خوب نشانه گرفته بودند سلطان تنت را!

سلطانم! پادشاهم! پدرم...

خوب نمی بینی، پزشکان گفته اند شبکیه ات شکافته، شبکۀ بیناییت دیگرنمی بیند. شبکۀ اتصالات روحی مان، چند روز قبل از این به من اخطار داده بود... دردهای نابه هنگام قلبم... گرفت و گیرهای بی حسابش... خوابهای کابوسی... کابوس های بیداری...

خبر نابه هنگام عملت را که دادی، شصتم خبر دار شد حادثه های روزهای پیشین، بی ربط نبوده اند به وقایع تلخ این روزها.

مرداد62 ... تو در لباس رزم... اتاق کارت... کردستان... کوموله... برادری هم وطن، هم کیش... هم آیین... چمدان حاوی مهمات جنگی...

تو برای رزم می رفتی اما نه در برابر دوست که در مقابل مهاجمین تیز چنگالِ تا بنِ دندان مسلحِ حریص به خاک و ناموس وطن!

برای همین هم وقتی چمدان را از دست آن نابرادر وطنی می گرفتی... آن منافق در لباس دوست... آن هرزۀ لاله زار وطن... آن آفت سمج... گمانت نبود که حکم مرگ دوستان و نابودی تکه های تنت را در آن چمدان نحس، جاسازی کرده باشد...

آن بستۀ ناشگونِ سیاهِ زندگی سوز، گشوده شد... صدای انفجار تمام طبقات را به لرزه درآورد... چند لحظه بیشتر طول نکشید.

پارۀ تن همکارانت به در و دیوار ساختمان... خودت آش و لاش به گوشه ای کوبیده... چه صحنۀ جان خراشی! قلم از نوشتن غمبار لحظات نامبارک مرداد 62، شرم دارد. و همۀ مردادهای تمام این سالها... سالگردهای پدرانی که پسرانشان در غمشان، کمر خم کردند و خم به ابرو نیاوردند.

همۀ تنت را ترکش، پرکرده است... تکه های آهنی که اگر وزنش کنی، خواهی دید که به سنگینی تمام سالهای ایستادگی خاک عزیز میهنم در مقابل همۀ دشمنان تاریخیِ تاریخِ پر فراز و نشیب و خونبار وطنم بر دوشهایت خانه ساخته است.

خانه ای که ساکنانش، من و خواهر و برادرانم هستیم و مادرم که دکترها گفته اند، تراکم بیش از حد مجازِ فشار زندگی، دارد از پا می اندازدش!

راستی پدر، شهرداری هم این روزها بیکار نبوده است... حکم اخطار پرداخت مالیات شهری را آورده درب منزل که تا پایان اسفند وقت دارد. خانۀ سرخ قلب تو و سقف کبود دلتنگی های ما، عوارضش به اندازۀ برج بعدی ست که حقوقت را می گیری. به گمانم این یکی را دیگر به نیت تیر خلاص، دوستان قدیم و همرزمان دیروزت نشانه گرفته اند به پیشانی ات! که رسماً دیگر نباشی و تراکم جمعیت با عدم حضور یک مَرد رو به کاهش رود...

جای خیلی ها را گرفته ای بابا... گوشۀ خانۀما جای خیلی ها را تنگ کرده در بالای نظام! نفسشان دارد از حضور تو و امثال تو تنگ می شود.

ما رأی ندادیم که سایه از سرمان کم شود... رأی داده ایم که سایۀ سرمان بداند، فرزندانش هنوز هم پاکار همین نظام و همین مملکت ایستاده اند.

یک روز تورا هدف آماج گلوله ها گرفتند و امروز، بازهم تو را هدف قرار داده اند...

وزیر امور خارجه گفته است که مذاکرات هسته ای، راهگشاترین، راهِ حل ممکن برای معضلات کشور است. ما که چیزیمان روبه راه نشد... معضل ناهمگونی سردمداران مملکت باهم... جنگ نابرابرِ طبقات مرفه و نامرفه جامعه... خرج و برجِ بازنشستگان کشوری و لشکری... عیدی 500 هزار تومانی که باید بین 6 نفر تقسیم کنی!

ما زبان به دهان گرفته ایم بابا و هنوز هم بعد از 32 سال سکوت که 32 قرن برایمان گذشت زبان طعنه و شکایت و کنایه به هیچ ارگان و سازمان و رئیس جمهور و وزیر امور خارجه ای بازنکردیم. ایستاده ایم تا ببینیم شترِ صبور و آرام وطن، از کدامین تنگه ای می گذرد که ما پیش از عبورش، خاک زمینش را با غلتک جانمان، صاف و مسطح کنیم تا مباد خار و خاشاکی ازجا بپرد و چشم نازنین آقازاده های جناب آقای رئیس را اذیت کند.

خیالت راحت باشد بابا... من و برادرها و خواهرهای هم دردم، هنوز هم با جان و دل پای کار ایستاده ایم. بگذار دکترها نوار قلبت را بسنجند... بگذار ببینند که این بالا و پایین شدنها، تحمل 6 ساعت بیهوشی را دارد یا نه؟!

آرام بخواب و خوب نفس بکش بابا... ما نمی گذاریم، خَلَعِ این چند ساعت، ضربه ای به جایی وارد کند.

مرکز فرماندهی و کنترلِ خانه، خوب مراقب اوضاع است. ما شیرِ زنی را خورده ایم که صلابت و ایستادگی و مقاومت، را جرعه جرعه به کاممان ریخته است. آغوز ما جانبازی بود و ایثار... نگران نباش پدر...

دوستان و هم محله ای هایم... هم کلاسی ها و هم دانشگاهی هایم... هیچ کدامشان از اوضاع و احوال زندگی مان خبر ندارند... ما لب پیش کسی، تر نکرده ایم.

اما فحش خورمان مَلَس شده دیگر... هر کس هرجا کم می آورد، پای مجروح تو را وسط می کشد و تا جادارد تمام اجداد و اقارب نسبی و سببی مان را به باد ناسزا می گیرد...

چرا قانون سهمیه را از این کنکور لعنتی بر نمی دارند؟ ما که خودمان بلدیم خوب درس بخوانیم... ما که خودمان یادگرفته ایم چگونه زیر رگبار تشنجهای گاه و بیگاه پدران موج گرفتۀ مان، کتابهایمان را سپر کنیم و روی سرمان بگیریم که نکند تکه های شیشه های شکستۀ پنجره، چشمهای اشک آلود ترسانمان را بترکاند!

ما که خوب درس می خوانیم پدر جان... برای خاطر آشفتۀ تو که نتوانست تحصیلاتش را ادامه دهد.. برای آرزوهای خشک شده در گلویت... برای سَر نازنین تو که با افتخار پیش همه بلندش کنی و بگویی پسرم مهندس شده و دخترم، معلم.

مادر گفته و همیشه در گوشمان خوانده که بابا نمیخواهد شما جای کسی را پشت نیمکت ها و حالا هم صندلی دانشگاه، غصب کنید... بابا نمیخواهد با درس نخواندن و خیابانگردی و دوست پسر بازی، حقی از بیت المال را به ناحق بالا بکشید... بابا گفته که دانشگاه جای درس خواندن است و لاغیر...

بابا میداند که ما درس هایمان را خوب بلدیم... استاد اما نمیداند که سهمیه، جای صحبت اضداد است و نه کلاس درس!!!

خودت را ناراحتِ ما نکن پدر... آرام باش و بگذار دکترها، چشم تو را و قلب مرا باهم از هم بشکافند.

 

 

...حرف...حرف...حرف


مثل همیشه بازهم حرفهایم را خنجر کردی و بر قلبت فرو نشاندی. به جای اینکه من مدام مراقب باشم که تو از من نرنجی، تو یاد بگیر که از هر حرفِ من کوهی نسازی که بر دوش دلت سنگینی کند.

حرفها را جدی نگیر. حرفهایم را... الاعمالُ بالنیَات.

این حال من است بی تو 4

دیپلم را که گرفتم، وقتی که خیالم از درس و مدرسه راحت شد و دانشگاه پیش رویم پشتک و بارو می زد، تو شدی جزء لاینفک زندگی ام، درست مثل همۀ دختران دنیا! هر جا که می رفتم با من بودی و لحظه ای از من جدا نمی شدی.

برای رشد و طراوت و بالندگی ات، کلی برنامه داشتم. هر روز زیورت می کردم و مشتاقانه، قد کشیدنت را به انتظار می نشستم.

بازار که می رفتم، یکی از عزیزترین هایم که برایش خرید می کردم، تو بودی. دوست نداشتم از غافلۀ زیبایی ها عقب بمانی.

هر روز زیباتر می شدی و سال به سال یک وجب، قد می کشیدی. این همه سال تو تنها مونس و وصلۀ تنم بودی که حتی برای لحظه ای هم از من دور نشدی؛ در خواب و بیداری، خانه و دانشگاه، مهمانی و عروسی، تولد و مرگ! همیشه و همه جا، تنهایم نگذاشتی... دوستت داشتم و تو هم می دانستی.

چند روز پیش، وقتی که دیگر دل از همۀ دنیا بریدم و تصمیم گرفتم یکه و تنها به زندگی ام ادامه دهم، تو اولین چیزی بودی که از من جدا شدی. با یک قیچی کَلَکت کنده شده! بریدمت و بریدم از همۀ زیبایی هایی که 10 سال به من هدیه دادی و حیف که کسی نبود قدرَت را بداند.

منتظرش بودم... منتظرش بودی... سالها در کنار هم، به انتظارش نشستیم که بیایید و ببیند و حظ کند از این همه تناسب و زیبایی که به هم بخشیده بودیم.

حالا که نیست، حالا که نیامده... تو هم نباشی، بهتر است.

دستم را گرفتم بیخ گلویت تا بالاترین حَد ممکن که بعد از آن دیگر هیچ وسیله ای نتواند آشفتگیت را سامان بدهد و کثرتت را، جمعیت ببخشد؛ به منتها الیه رستنگاهت! قیچی را بازکردم و چشمانم را بستم.

وقتی که روی زمین افتادی، سبک شدم. یک نفس عمیق به عمق 10 سال، از ته دلم کشیدم. به ازای هر سال دیر کردنش، هر سال نیامدنش. به ازای هرسال که در نبودنش، در غیابش نفس کشیدی و نفس کشیدم، بزرگ شدم و بلند شدی، یک وجب کوتاهت کردم.

به آخر خط رسیدی و به اول خط رساندیم.

نیامد و ندید!

اینم بمونه!

روزگارمان خوش است و همه چیز بر وفق مراد...

از مدتها پیش دلمان را صابون زده بودیم برای ورود به خانۀ نوسازی که طعم گیلاس داشت و عطر زعفران! ولی وقتی که پس از ماهها انتظار طاقت فرسا، به اصطلاح اُدبا و عُرفا کفگیرمان به ته دیگ اصابت کرد و مجبور شدیم قبل از آماده شدن کامل خانه به هر ضرب و زوری و با قید دو فوریت، طی چند روز بار و بُنه نه چندان قابل ذکرمان را که فقط یک سوم آنرا کتابهای درسی و غیر درسی تشکیل می داد، میان کارتن های خالی چیپس و پفک، جای دهیم. از آن وعده ها و وعیدهایی که به خودمان داده بودیم، پا پس کشیدیم و راضی شدیم به یک سقف بالای سر، شامل دو اتاق کوچک، یک آشپزخانه نقلی و یک پذیرایی فسقلی که در حد یک دست مبل وسعت داشت و به علاوۀ سایر مکانها [اعم از سرویس و حمام] که به ضرب و زور، وسعت آن خانۀ کذایی را به 75 متر می رساند؛ و ما البته شاکر خداوند بودیم و سپاسگزار پدر بابت این همه لطف و نعمتی که به پایمان ریخته شده بود.

اثاثها که به آن خانۀ نو و نیمه ساخته رسید، چند روزی را فارغ از همۀ عادات و تظاهرات اشراف زادگی، آستینها را بالا زدیم و پاچه ها را ورمالیدیم و در خدمت خانواده، به حمل و نقل همین شنذر و پنذرها، مدتی را گرفتار شدیم.

در ابتدای امر بر سر چیدن همان باروبنۀ نه چندان قابل ذکر، اختلاف نظری پیش افتاد که به قیمت واگذاری نیمی از کارتن ها به انضمام مایحتوی و چند تخته قالیچۀ خرسک شده و موکت رنگ و رو رفته و پشتیِ از مُد افتاده، به سمساری سرِ محل تمام شد. این واگذاری البته نه از سَرِ خریدن وسایل نو و مدرن امروزی که حالا به گفتۀ مادر، اقوام و خویشان چشمهارا چهار تا کرده بودند که ببینند ما در این منزل نو از چه ابزار و لوازم نوتری استفاده خواهیم کرد، بلکه از این بابت که منزل جدید گنجایشی برای این کالاهای مستعمل که جهاز مادر بودند و یادگار پدربزرگ، نداشت.

در همین اثنا بود که تازه دستگیرمان شد که چرا وقتی شبها در میان همین تیر و تخته ها از فرط خستگی میفتیم و خوابمان می برد، ناگهان نیمه های شب با تنی لرزان و بینی آویزان، از خواب می پریم!

 

خانۀ تازه تأسیس درب ورودی نداشت، از همین رو صبح علی الطلوع پی خرید دومتر مشماع فرد اعلا که بتوان به جای در، از چارچوب آویخت، روانۀ بازار شدیم و «درب کاذب» خریدیم. به دنبال همین ماجرا بود که عادت کردیم به هر چیزی که شبیه واقعیت باشد و شمایی از تخیل داشته باشد.

 

بعداز چند روز که بالاخره، اسباب و لوازم، جای خودشان را پیدا کردند و ماهم خودمان را! نگاهی خریدارانه به اطراف و اکناف انداختیم و دیدیم که ای دل غافل، آب و برق و گاز ساختمان هنوز وصل نشده است.

 

از قدیم گفته اند که محدودیتها، خلاقیتها را شکوفا می کند. از همین رو فکری همچون برق از ذهن پدر خطور کرد و جرقه اش دامن همۀ مان را گرفت. کل ساختمان برای ادامۀ روند ساخت و ساز به یک رشته برق متصل بود که از روی پشت بام عبور می کرد و در مواقع اضطراری به طبقات برق رسانی میکرد. پدر با دستیاری برادر، شروع کردند به اتصال سیمها و سه راهی ها و کشاندن پای برق به جایگاه کلید و پریزها که هنوز وصل نشده بودند و از هرکدامشان دو رشته سیم به غایت نیش دو لبۀ افعی، آویزان بود. بالاخره به هر جان کندنی که بود برق به خانۀ ما رسید و ما با اولین لامپی که در آن سرای تاریک، روشن شد، درودی جلی بر روان شادِ مرحوم مغفور ادیسون فرستادیم و بازهم در پی جواب آن سؤال معروف که «اگه ادیسون نبود، پس کی برقو اختراع می کرد» ناگزیر به همان جواب تکراری رسیدیم که« لابد یکی پیدا میشد و این کارو میکرد» و لبخندی از َسرِِ درد بر لب آوردیم که خانۀ کوچکمان پس از مدتها رونقی تازه می گرفت.

 

ما که داشتیم زندگی را همچون انسانهای بَدَوی از نو تجربه می کردیم، جهت کامل شدن کلکسیون ابتکاراتمان، اُجاق گاز دهۀ شصتی مادربزرگمان را به عاریت آوردیم و به یک کپسول گاز بوتان که در همان دهه شصت و هفتاد، حکم زندگی را داشت و ملت برای گرفتن دوتا به قیمت دولتیش در صفهای طویل می ایستادند؛ وصل کردیم و بدین ترتیب هم اجاق و هم بخاری کاذب منزل به راه افتاد و ما هر شب با دلی خوش و لبی خندان، به گردش حلقۀ وصل می زدیم و در ضمن همانجا به کارهایمان می رسیدیم و خاطرات شیرین کودکی را در ذهنمان مرور میکردیم.

 

روزها از پی هم می گذشت و ما برای یافتن راهی برای شست و شوی کاسه و بشقابهاب تلمبار شده و لباسهای چرک انباشته و تن دَلمه بستۀ مان، ذهنمان را درگیر عبور آب از میان لوله های خالی که شکر خدا، پدر از قبل تدارکش را دیده بود، کردیم. فقط نیاز به یک شیر آب داشتیم و بازکردن فلکۀ اضطراری آن و جریان یافتن مایۀ حیات در میان لوله های تو خالی، که این کار نیز با موفقیت به انجام رسید.

 

چشمتان روز بَد نبیند، هر کسی با دیدن شیرهای سرشار از حیات، سَر از پای نشناخته با سبدی حاوی رخت چرک در بغل، پشت در حمام به انتظار ایستاده بود تا نوبتش برسد و بتواند بهره ای از این مایۀ نظافت و پاکیزگی ببرد. بازهم یاد ایام خردسالی در ما شکوفا شد و صفهای طویل حمامهای نمره که به اتفاق والدۀ مکرمه در انتظار خالی شدن یکی از آنها می نشستیم و با کودکان هم محله ای خاطراتمان را مرور میکردیم و اسباب بازیهای جدیدمان را به هم پُز می دادیم و پس از ساعتی، کشان کشان به زور والده، به داخل اتاقکهای بخارگرفته وارد می شدیم...

 

روزهایمان به هر مشقتی که بود از پی هم می گذشت و با به نقطۀ زیر صفر زندگی پر فراز و نشیبمان نزدیک می شدیم.

 

روزهای سَردِ زمستان گرفتۀ آبان ماه آن سال، با سرعتی مثال زدنی خودش را به زندگی نوپای ما نزدیک می کرد. ما که تازه داشتیم به این رسم زندگی کردن خو میگرفتیم، ناگهان با بارانهای سیل آسا و سپس برف و یخبندانِ تاکنون نظیر نداشته در فلات ایران، زیر و رو شدیم.

 

شبها به جای خوابیدن زیر دوپتو ویک لحاف، از سرما همچون بیدی به خود می لرزیدیم و روزها در حالیکه بندری زدن را تمرین میکردیم، تمام شهر را پی یافتن جاییکه بشود کپسولهای فِرتی خالی شده را از گاز مایع پُر کرد، بالا و پایین می کردیم.

 

پس از چندی که پدر آبروی به سختی به چنگ آمدۀ این چند دهه از زندگیش را در معرض خطر می دید؛ آن هم فقط به خاطر رفت و آمدهای مکرر و پرس و جوهای مداوم دوستان و بستگان از برای کسب اطلاعات جدید از اوضاع زندگی و در صدر اخبار قرار دادن مصایب وارده بر خاندان فاطمی، بالاخره خودی نشان داد و سینه ای سپر کرد و در مقابل همۀ سؤالهای بی پاسخ این چندین هفته زندگی عبرت آموز، ایستاد و گفت: «میرم شرکت آب و فاضلاب و خدمتشون می رسم! حالا زورشون به ما رسیده و آبمونو وصل نمی کنن؟» ما همچنان حیران از این دلاوری پدر بودیم که دوباره شنیدیم: « فردا هم میرم ادارۀ گاز و حسابی حالشونو جا میارم با این خدمت رسونیشون» و ما مشتاقانه به صبر نشستیم تا ببینیم عاقبت این سینه سپری ها به کجا ختم می شود که صبح وقتی چشممان را به این زندگی بَدَوی بازکردیم، در کمال ناباوری دیدیم که دو مرد با لباسهای سرهمی و آبی رنگ، مشغول حفاری و کار گذاری لوله های انشعاب آب در ریر موزاییکهای مقابل ساختمان هستند. ماهنوز سَر از سجدۀ شکر بر این نعمت بزرگ بر نداشته بودیم که ناگهان دیدیم، اتومبیل وانتی به همراه دو- سه نفر کارگر، جلوی درب منزل ایستادند. پدر، نگران از اینکه مبادا اینها آمده باشند تا جلوی کار گروه قبلی را بگیرند، سراسیمه از پله ها پایین رفت و پس از مدتی سرافراز از پله ها بالا آمد که «بعله، دیدید گفتم میرم حالیشون میکنم، ما اینیم ها... پسر اون آچار و بده به من» خبر آورد که این گروه برای نصب کنتور برق آمده اند.

 

ما که از این پیروزیهای به دست آمده در پوست خود نمی گنجیدیم، به سرعت محیای شروعی نو واین بار با شیوه ای مدرن شدیم. خرید چندین دستگاه رادیاتور، سه دستگاه پکیج آخرین سیستم و آوردن یک برقکار ماهر جهت نصب کلید و پریزها و اتصال چندین رشته لامپ از نوع کم مصرفش، از اولین اقدامات ما در مسیر امروزی شدن بود!

 

همۀ این سختی ها داشت جای خود را به آسایش دلنشین تمدن جدید می داد و ما که با ین اتفاقات، حسابی جان سخت شده بودیم؛ به راحتی دست از همۀ ابزار و ادوات پیش پا افتادۀ دهه های اخیر، شستیم و فرشی قرمز، جهت استقبال از دستاوریهای روز دنیا و دوباره خو گرفتن به آداب اشرافیگری و تجدد مآبی و تظاهرات متمولانه، پهن کردیم.

 

اما آن چند ماه، چنان دَماری از روزگار ما برآورد که همین حالا هم که فقط برای لحظاتی از اتاق خارج می شویم، ناخودآگاه دستمان روی کلید برق می رود و به تبعیت از آن شعار معروف که « هرگز نشه فراموش، لامپ اضافی خاموش» کلید آنرا می فشاریم و دست مریزادی به روان شاد و ارواح همۀ مخترعین و مبتکرین متعهد جهان می گوییم و خدا را سپاسگزاریم که در عصری زندگی می کنیم که همۀ عالم دست به دست هم داده اند تا به هر ضرب و زوری ما را به کمال برسانند و ما به لطف روحیۀ عارفانه و ایثارگرانۀ پدر به هر قیمتی حاضر نیستیم در مقابل این لشکرکشیها و صف آرایی های تجملاتی و چشم و هم چشمانۀ مافوق بشری، سر تسلیم فرود بیاوریم و همچنان محکم و استوار ایستاد ه ایم. نشان به آن نشان که منزل محقر ما هنوز آغشته به هیچ رنگی نیست و دیوارها همچنان گچند و فرشها همچنان قرمز و پُشتی ها همچنان برقرار و رایانه به کمک نفت بردوام.

لطفاً سیب زمینی نباشید!

روز دانشجو بر همۀ دانش جویان مبارک

اگه دانشجو هستین، حتماً توی جشن های روز دانشجو، البته اگه دانشگاهتون 16 آذر رو تحویل گرفته باشه، میون کیک و ساندیسی که نوش جون کردین، توی پَک هدیه، یه کتاب به اسم «دانشجو نباید سیب زمینی باشد» به دستتون رسیده. اگرَم تا حالا ندیدینش به ما ربطی نداره، کم کاری از خودتون بوده! که نتونستین بقیه رو هُل بدین و برین جلو  و یه پَک وَر دارین!

اما حالا که دانشجو نبایس سیب زمینی باشه، پس چی باس باشه؟ هان؟

پیشنهاد ما اینه:

1- سیب زمینی نباشیم پس پیاز باشیم: پیاز بسیار مفید است. در همۀ غذاها به نحوی خودش را دخالت می دهد، از قیمه و قورمه بگیر تا کباب و جوجه! هنگام گشودنش، اشک آدم در می آید که برای تلطیف روح و روشن شدن چشم، مفید است. به هنگام خوردن آبگوشت، اگر مقداری از مُشت خوردۀ آن را در دهان بگذاری، حالی به تو دست می دهد در حد بوندس لیگا! برای هضم غذا هم مفید است. از بوی بد دهان جلوگیری می کند، روده ها را تمیز میکند. آقا خیلی ویتامین دارد، بخور، ضرر کردی با من! پیاز باشیم بَه زِ اینه که سیب زمینی آب پز باشیم.

2- سیب زمینی که نباشیم، می توانیم نخود باشیم. نخود درون هر آشی که فکرش را بکنی پیدا می شود. از رشته و دوغ بگیر تا شله قلمکارَش! گاهی عده ای را پی سیاهِ آن می فرستند که یحتمل نشانه هایی از اضاف بودن آن عده در آن مکان! بوده است و رویشان نشده مستقیم بگویند: خب پاشو برو دیگه، اینجا چی میخوای.

رشتۀ سخن از دستمان خارج شد، داشتیم می گفتیم، نخود که باشیم، اگر چند ساعت قبل از مصرف در آب خیسانده نشویم، چنان فشاری بر اعضا و جوارح تحتانی خورندۀ مان وارد می شود که خدا قسمت گرگ بیابان نکند. دیگر کسی جلو دار آن قضایایش نخواهد بود. خلاصه نخود که باشیم، بَه زِ اینه که سیب زمینی آلمانی باشیم!

3- سیب زمینی نباشیم، پس گوجه باشیم. لااقل به درد اُملت که میخوریم. وقتایی که کفگیر زندگی به ته دیگ اصابت میکند و گشنگی پدرِ دل و رودۀ مان را در می آورد، جواب می دهد لا مصب! اُملت که باشیم، سر هر سفره ای یافت می شویم، با ترکیبهای مختلفی که گوجه  پای ثابت آنها است. بالای شهر و پایین شهر ندارد دیگر. آقا گوجه که باشیم، بازم بَه زِ اینه که سیب زمینی بی رگ و پی باشیم.

4- سیب زمینی نباش، فقط همین. هرچی میخوای باش! برات مهم باشه که دورو برت چه خبره، خودتو به اون راه نزن. نگاه تیز و ریز و چیزی داشته باش به همۀ قضایا. نگاه تو با بقیۀ عوام الناس فرق میکنه؛ اگه نقد میکنی که باید بکنی، مثه خاله زنکای توی صف نونوایی حرف نزن، سند بیار و مستند و مستدل بگو، هرچی که میخوای بگی.

تذکر... یادم باشد که یادم نرود

سلام...

ما خودمون ایام محرم جایی درس میگرفتیم و شاگرد بودیم، اما از آنجا که پایمان به هر جا که میرسد؛ کن فیکون می شود، استادمان دچار گرفتاری شد و درس ما در همان جلسۀ ششم ماند و  جلو نرفت و ما افسرده شدیم. (گرفتاریش حل بشه بلند صلوات)

دست بر قضا، یک نفر هم آمد و برای ما کامنت گذاشت که این جفنگیات چیست که می نویسی، پس رسالت قلمت کو؟ ما هم از شما چه پنهان، آشوبی در دلمان پدید آمد که نگو و نپرس. ابتدا خواستیم این درگاه را تعطیل کنیم و بار عام ندهیم! و برویم زاویه ای بیابیم و در آنجا کنج عزلتی بگزینیم و سر در جیب مراقبت فرو ببریم و دیگر بیرون نیاوریم؛ اما با تلنگر دوستان به خود آمدیم و خرقه و خانقاه را فراموشیدیم و دوباره روانۀ درگاه شدیم.

راستش از آنجاییکه چند روز پیش، غلطی کردیم بس بزرگ و کمر شکن که هنوز هم زیر بار آن کمر راست نکردیم و در پیشگاه وجدان و اون طرف و خدایمان، سر افکنده ایم، قرار را بر فرار [به جهت کم کردن روی نفسمان] ارجح دانستیم و گفتیم بیاییم اینجا، بلکه ام جبران مافات کرده باشیم...



اول اینکه: امروز، اول ماه صفر است و از پیش از واقعۀ عظیم کربلا، به نحوست معروفست و برای رفع آن هیچ چیزی بهتر از تصدق و ادعیه و خواندن سوره های ابتدا شده به «قل اعوذ» نیست. هر کسی که میخواهد از بلاهای نازله در این ماه در امان بماند، دعای کوتاه «یا شدید القوی و ...» را که در مفاتیح موجود است بخواند.


پی نوشت: ما خودمون در سنوات گذشته این موارد را رعایت نکردیم و ضربه اش را خوردیم... حالا دیگه خودتون میدونید!


دوم اینکه: بنا به روایتی، امروز کاروان اُسرای کربلا به همراه سر مطهر و مبارک امام عاشقان، حضرت سیدالشهدا علیه السلام، وارد دمشق می شوند. امروز روزیست که داغ ها تازه میگردند و قلوب مطهر اهل بیت، مجروح میشوند.

سوم اینکه: صدقه یادتان نرود. برای سلامتی و در امان ماندن قلب آقا و مولایمان، حضرت بقیة الله، از تحمل فشارها و مصائب وارده که بر اجدادشان در این ایام میگذرد، هر کس به هر اندازه که می تواند، به دست خود تصدقی بنماید.


اما، مِن باب تذکر برای جان بی قرار خودم می نویسم: موسی بن عمران (ع) به پروردگار عرض کرد: «بار خدایا، مرا به امری راه نمای که در آن رضای تو باشد، فرمود: رضای من در آن است که تو راضی به قضای من شوی.»

از حضرت سید الساجدین (ع) روایت است که: «صبر و رضا، رأس همۀ طاعات است و هر که صبر کند و راضی شود از خدا در آنچه از برای او مقدر کند، خدا از برای او مقدر نمی کند مگر آنچه که خیر اوست.»

حضرت امام جعفر صادق(ع) فرموده اند: «از جمله چیز هایی که خدا به موسی بن عمران وحی فرستاد این بود که: ای موسی، من هیچ خلقی محبوب تر به سوی خودم از بندۀ خود نیافریده ام؛ من او را به بلاها گرفتار می سازم به جهت اینکه خیر او در آنهاست و اگر نعمت دنیا را از او باز می گیرم، خیر او را در آن می دانم و من به آنچه صلاح اوست دانا هستم. پس باید او بر بلای من صبر کند و نعمتهای مرا شکر نماید و به قضای من راضی شود تا من او را در نزد خود از زمرۀ صدیقین بنویسم.»   معراج السعادة، ملا احمد نراقی، فصل بیان رضا


من که عقلم به کلام والای این حضرات قد نمیده، موندم تو کار خودم و خدام! دوست دارم راضی باشم، نفُس اگه اجازه بده. تنها کاری که از دستم بر میاد دعاست که بهترینش رو در کلام حضرت سجاد(ع) پیدا کردم: «اللهمَ صل علی محمدٍ و آله، وَ طیِّب بِقضائِکَ نفسی، وَ وَسِّع بِمواقعِ حُکمِکَ صَدری، وَ هَب لیَ الثقةَ لِأُقرَّ معها بأَنَ قضاءَک لَم یجرِ الّآ بالخِیَرَةِ و اجعل شکری لَکَ علی ما زَوَیتَ عنّی أَوفَرَ مِن شُکری ایاکَ علی ما خَوَّلتَنی»  صحیفۀ سجادیه، امام سجاد