برگشتم ☺️

به نام خداي علي (ع) خيلي وقته ننوشتم و الان كه تو اتوبوسم به مقصد دانشگاه يهو دلم واسه وبلاگي تنگ شد . اون قبلنا دوستاي زيادي بوديم كه لينك هم بوديم و به هم سر ميزديم روزهاي خيلي خوبي رو با هم ميگذرونديم چند روز پيش يادم اومد كه ٥! سال پيش وقتي ميخاستم برم جمكران همه دوستاي وبلاگي نامه نوشتن و من قاصد شدم كه نامه هاشونو ببرم جمكران ... چقدر روزها و سالها زود و چقدر دير گذشت . از طرفي سال پيش پر از ماجرا بود از اتفاقات شغلي اسمون تا درس خودم از حرفايي كه شنيدمو سوختم تا خبراي خوش از استغاثه به حضرت عباس (ع) تا حل شدن مشكلاتمون و يه خبر سخت و تلخ .... از فوت شوهر خالم كه برام مثل عمو بود و با خبر فوتش عميقا شكستم تا خبر فوت مادربزرگم روز برگشتم به ايتاليا ... سالي بود پر از تجربه پر از عشق پر از اتفاقاتي كه هر كدوم رنگ و بوي كاملا متفاوتي داشتن و قويا ميتونم بگم در اين يك سالي كه به چشم من لحظه اي به نظر ميومد من شايد ١٠ سال بزرگتر و پخته تَر شدم . اون روزي كه درس و دانشگاه تو اين مملكت رو شروع كردم هرگز فكر نميكردم اينقدر سخت باشه و اينقدر بتونه منو بسازه و عوض كنه . دنيام بزرگ شد و نگرانيام بزرگتر . تو اين چند سال به اندازه يك سال شايد پدر و مادر نازنينم رو ديدم و دلم براشون يه دنيا تنگ ميشه هميشه اما خوشحالم كه خدا توان داد كه با دنيا و زشتياش بجنگم و تو اين راه ادما رو بيشتر شناختم . الان ترم أخرم و دارم اخرين جلسات كلاسها رو ميرم تا بالاخره شاخ غول رو بشكنم . از خداي مهربون ممنونم ... خدايا كمك كن بازم بتونم قويتر شم فقط اگه ممكنه بي درد ! ممنون :)

سلام

از این به بعد رمز دار مینویسم 

هرکس رمزو میخاد بهم پیام خصوصی بده . :)

موفققق

ستاره 

کجا بودم ..چی شد!

بسم الله :)

سلام 

اینکه باید از کجا شروع کنم رو خودم هم اصلا اصلا اصلا نمیدونم . فقط میدونم یکسال گذشته از اخرین پستم و این یکسال پرفراز و نشیب ترین سال زندگیم بود و دستمم اصلا به قلم نمیرفت . 

 


این امشب تو اوج درد  قلب منو لرزوند....

75031479211256185140.jpg


نماز شب

قرار ملاقات شبانه ...
 
خداوند دنبال بهانه بوده تا آدمها رو به بهشت ببره و خیر دنیا و آخرت رو نصیبشون کنه و برای همین نمازی رو قرار داده به نام نماز شب ..

فکر میکنید شوخی میکنم؟ خودتون قضاوت کنید:


 
* آخه چه عبادتیه که حتی خوابیدن با نیتش صدقه محسوب میشه؟

«کسی که به نیّت بیدار شدن برای نماز شب بخوابد خواب او نوعی صدقه بشمار می‌آید و خداوند متعال برای او پاداش نماز شب را مقرّر می‌دارد»!


* یا حتی این که آدم موقع انجامش از شدت خواب آلودگی تلو تلو میخوره هم ثواب داره:

 
«امام صادق (ع) : گاهى بنده خدا آخر شب بیدار مى‌شود، درحالیکه از کسالت خواب به چپ و راست خم مى‌شود و یا سرش را خم کرده و چانه‌اش را به سینه مى‌چسباند، پس در این هنگام، خداى تعالى امر مى‌کند، تا درهاى آسمان باز مى‌شود، سپس به فرشتگان مى‌فرماید: به بنده من نگاه کنید، با آن که نماز شب را بر او واجب ننموده‌ام، ولى به سبب تقرب به من، خود را به چه زحمتى وادار نموده است و یکى از این سه خواسته را از من مى‌خواهد: یا گناه او را بیامرزم و یا تجدید توبه نموده با من رابطه برقرار کند و یا آن که روزى بیشترى مى‌خواهد اى فرشتگان! شما شاهد باشید هر سه مورد را به او بخشیدم.»

 
* و این که از بس پاداشش بزرگه اصلاً به بیان نمیاد. برای همین در قران از اون پاداش با عبارت «قُرّهَ عَین» یاد شده. یعنی چیزی که با دیدنش از شادی چشمها برق میزنه و به زبون بر و بچز، آدم کف میکنه!

 
«امام صادق (ع) :هیچ عمل نیكى نیست مگر اینكه ثواب روشنى در قرآن براى آن بیان شده، مگر نماز شب كه خداوند بزرگ، ثواب آن را روشن نساخته به خاطر عظمت و اهمیت آن؛ لذا فرموده است: هیچكس نمى‏داند چه ثوابهایى كه مایه روشنایى چشمان است براى کسانی که نماز شب میخوانند، نهفته شده است»


 
و یک عالمه ثواب دیگه ...
 
حالا اییییییینهمه ثواب در قبال چیه: فقط 3 یا نهایتاً 11 رکعت نماز، که اون هم هزار جور بونس و تخفیف شامل حالش میشه. خودتون ببینید:


 
*** زمان نماز:
زمان خوندن نماز شب از نیمه شب شرعی (یعنی 11 ساعت و ربع بعد از اذان ظهر) شروع میشه و تا اذان صبح ادامه داره. الان که ساعتها رو جلو کشیدن حدوداً از ساعت 12 و نیم شب به بعد میشه این نماز رو خوند. اما برعکس نمازهای واجب که هرچی اول وقت تر خونده بشن، فضلیتشون بیشتره، نماز شب هرچی آخر وقت تر خونده بشه، فضیلت بیشتری داره. یعنی هرچی به اذان صبح نزدیکتر میشیم، فضیلت این نماز به صورت تصاعدی بالا میره.

 
اما خوندن این نماز اینقدر ارزشمنده که خداوند همه جوره کار رو راحت کرده تا هیچکس بهانه ای برای نخوندنش نداشته باشه. مثلاً:
 
* مسافر و کسى که براى او سخت است نافله شب را بعد از نصف شب بخواند، مى‏تواند آن را در اول شب بخواند.
 
* جوانی که می‌ترسد خواب بماند و نماز شب از او فوت شود می‌تواند نماز شب را پیش از نیمه شب شرعی بخواند.
* کسانی که برای خواندن نماز شب بعد از نیمه شب عذری دارند، مانند افراد پیر و یا کسی که از سرد شدن هوا می‌ترسد و ... می‌توانند نماز شب را قبل از نیمه شب بخوانند.
و  ...

 
ماحصل کلام اینکه درسته وقت این نماز از نیمه شب تا اذان صبحه، ولی خوندنش از زمانش مهمتره. یعنی اگه میدونین که اگه صبر کنید تا وقتش داخل بشه، خود نماز از دستتون میره، معطل نکنید و در آخر شب ترین وقت ممکن بخونیدش. حتی اگه هنوز نیمه شب نشده باشه.


 
*** خود نماز:
نماز شب کلاً یازده رکعته. یعنی 4 تا نماز 2 رکعتی (2 رکعتها دقیقا مثل نماز صبح هستند، بدون هیچ سوره یا ذکر خاصی) با نیت نماز نافله ی شب + یک نماز دو رکعتی دیگه (باز هم دقیقا مثل نماز صبح)، به نام نماز شفع + یک نماز یک رکعتی به نام نماز وتر.

 
تموم شد ... به همین سادگی، و به همین خوشمزگی!


اما خوشمزه تر اینه که میشه بدون هیچ عذر و بهانه ای به جای این 11 رکعت، فقط همون 2 رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر رو خوند ... بله درست شنیدید: میشه با 3 رکعت، ثواب کل نماز رو برد ...!
تازه اگه وقت کم باشه و چند دقیقه بیشتر به اذان صبح نمونده باشه، میشه فقط نماز وتر رو خوند (یعنی فقط یک رکعت) و این به عنوان نماز کامل پذیرفته میشه!


 
*** پس اصل ماجرا همین 11 رکعته ... یا حتی اگه دلتون خواست 3 رکعت ... اما حالا اگه بخواین به قول معروف پلوی زعفرون دار داشته باشین، مستحباتی هست که میتونین انجام بدین و حالش رو ببرین! و یک عالمه ذکرها و مستحباتی که با یه سرچ کوچولو میتونین پیداشون کنید...

این توضیح مهمه که تمام اعمال بجز اصل اون 11 رکعت، حتی قنوت نماز وتر مستحبن و اگه دوست داشتید میتونید نخونید. یا یه قنوت ساده بگین و حتی به زبون فارسی دعا کنید! این رو گفتم که یهو با دیدن اعمال مستحبی هول برتون نداره!

اما خود من چون به غایت تنبلم و میترسم همین پلوی ساده (یعنی همین 11 رکعت) هم از دستم دربره، فعلاً دور و بر مستحبات نمی گردم. و در نتیجه نماز شبم نهایتاً یک ربع طول میکشه. و بعدش دوباره میرم میخوابم. (اعتراف میکنم که یکی دو بار که شیطون داشت گولم میزد و میگفت: «اوووووووه! با اینهمه خستگی چطوری میخوای 11 رکعت نماز بخونی!»،  به همون 3 رکعت اکتفا کرده ام!، اما اصلاً ناراحت نیستم.)

در مستحباب اون چیزی که مهمه نشاط هست ... یعنی اگه یک رکعت بخونی، ولی با نشاط و شادابی، بهتره از 10 رکعت با کسالت و از روی اکراه. وقتی خدا خودش اینقدر مهربونه که گفته عیبی نداره، هر وقت برات سخت بود، یا اصلاً هر وقت دلت خواست میتونی به جای 11 رکعت، 3 رکعت بخونی و من همون ثواب رو بهت میدم، من چرا بیخود مته به خشخاش بذارم؟ ... میگن شاه میبخشه، ولی وزیر نمی بخشه، حکایت اینجور وقتهاست!
 



 
*** تازه این نماز جزو نمازهای مستحبیه و مشمول تمام قوانین اون نمازها میشه، یعنی:

* میشه اون رو در حالی که رو به قبله نیستیم، یا درحال حرکت هستیم هم بخونیم ... یا حتی درحال دراز کشیدن (در این باره از دفتر مرجعتون سوال کنید تا دقیقاً براتون شرح بدن...)

 
* میتونیم دیگه سوره رو نخونیم و به حمد کافی اکتفا کنیم.

* برخلاف نمازهای واجب، در نماز مستحبی اگه در تعداد رکعتها شک کردیم میتونیم هر طوری راحتتریم تصمیم بگیریم. یا مثلاً اگه اعمال رو کم و زیاد انجام دادیم نمازمون باطل نمیشه.


*** فکر کردین تموم شد؟ نخیر! یه سورپرایز دیگه هم هست:

حالا اگه با تمام این حرفها خواب موندیم، یا به هر علتی نتونستیم شب نماز شب رو بخونیم، میشه توی روز قضاش رو بخونیم. اونوقت نه تنها خدا ناراحت نمیشه، بلکه تازه بنده ی نورچشمی هم میشیم. به این روایتها توجه کنید:

* «از امام صادق (ع) روایت است که شخصی به آن حضرت عرض کرد: فدایت شوم چه بسا اتفاق می‌افتد که یک، دو، یا سه ماه نماز شب از من فوت می‌شود و من آن را در روز قضا می‌کنم. آیا این کار جایز است؟ فرمودند: به خدا قسم این کار مایه روشنی چشم تو است. و این جمله را سه بار تکرار کرد.»

* «رسول خدا (ص) فرمودند: خدای تعالی به بنده‌ای که قضای نماز شب را بجای می‌آورد مباهات می‌کند و می‌فرماید: ای فرشتگان، این بنده چیزی را که به او واجب نکرده‌ام قضا می‌کند. گواه باشید که من او را آمرزیدم.»

 
و اینکه قضاى نماز شب بر تقدیم آن (یعنى پیش از نیمه شب خواندن) رجحان دارد. یعنی اگه میدونیم شب خواب میمونیم، لازم نیست قبل از نیمه شب نماز رو بخونیم، بلکه بهتره صبر کنیم فرداش قضاش رو بخونیم. جالبه نه؟


* حالا جالبتر اینه که این وسط برای اونهایی که مشتری دائم باشن یه تخفیفهایی هم هست! مثلاً حاج آقا فاطمی نیا میگن:

«دانشجویی که فردا امتحان دارد و وقت نمی کند، یا زنی که کارهای خانه را انجام داده، شب خسته است و نمی‌تواند برای نماز شب بلند شود، اگر فرزندش از خواب بیدار شد و خواست شیر بخورد، یا باد دری را باز کرد، یا به هر صورتی که نیمه شب بیدار شد،‌ ذکر «یا اکرم الاکرمین» را بگوید و دوباره بخوابد،و مطمئن باشد که ثواب نماز شب را خواهد برد.»
 

 آیت الله بهجت"
در مستحبات عملی به ظاهر سخت تر از نماز شب نیست
 که آنهم نهایت 15 دقیقه وقت میخواهد

*** 
یکی از اسامی روز قیامت یوم الحسرت هست ... 
 
یعنی در اون روز آدمها کلی حسرت میخورن که چقدر آسون میشده بهشتی بشن و نشدن. وقتی داشتم درباره نماز شب تحقیق میکردم تمام مدت این موضوع در سرم دور میزد که چرا من تا الان نفهمیده بودم که نماز شب خوندن چقدر راحته و چقدر خدا برامون تسهیلات ایجاد کرده که یه وقت این فیض عظیم رو از دست ندیم. چرا همه فکر میکنن نماز شب خوندن یه چیزیه تو مایه های کوه کندن!

منبع : http://yazahramadad.blogfa.com/post/76

چون میگذرد غمی نیست...

میوه ی تمر هندی ، چشم درد ، شمع ، شب ، تاریکی اطراف ،سنگهای سرد که تماسشون با پاهام موهای ادمو به تنش سیخ میکنه... صدای بدو بدوی زن همسایه تو راه پله ها.. چقدر این روزها نبودت حس میشه... چقدر سخته تلاش کردن برای به یاد نیاوردن خاطره ها با تویی که بهترینی... دلم برایت بی نهایتتتتت تنگ شده... کاش بودی..کاش بودم... کاش بودیم...

یه تجربه ی بارزش

میدونی چیه؟ ادم واقعا بعضی وقتا معنی بعضی حرفا رو نمیفهمه.. بعضی وقتا هم میدونه ولی هنوز کامل کامل ایمان نداره بهش ... گاهی هم ، هم میدونه هم ایمان داره اما اونقدر روزگار بهش فشار میاره که یادش میره داره چه شکری میخوره... 

از من به شما نصیحت ، اگه قرار باشه فقط یه چیز مهم تو زندگیم گفته باشم ،اینو داشته باشین : ایمان داشته باشید کفر نعمت ، نعمت رو نه تنها ازتون میگیره بلکه داغونتون میکنه... به زبان ساده تر اگه میخان گند بخوره تو زندگیتون تا میتونین کفران نعمت کنین... خلاصه از ما گفتن بود اون دنیا نگین نگفتیا... :)

چند روز پیش فاجعه ای در زندگیم رخ داد که هنوز که هنوزه پروسه ی حلش ادامه داره با وجود تمام انرژی گذاشته شده و کلیییی گریه زاری و دعا و اینور اونور رفتن... 

چند روز پیش داشتم با اسمون حرف میزدم .. واقعا این چند وقت بعضی وقتا واقعا دیگه به نهایت بی طاقتی میرسیدم و احساس میکردم دارم دق میکنم.. به اسمون میگفتم میدونی اسمون دوست دارم برم اون دنیا .. یه سری خوبیهایی داره اونجا نسبت به اینجا که من واقعا میپسندمش.. مثلا اونجا اگه تو جهنم باشی و از موهات اویزونت کنن میپرسی اقا چرا اینجوری با من میکنین ؟ میگن چون نامحرم موهاتو دیده . یا مثلا عقرب نیشت میزنه درد میکشی میپرسی چرا اینجوری میشه ؟ میگن چون مثلا تهمت زدی یا غیبت فلان کس رو کردی .. 

ولی تو این دنیا واقعا من نمیفهمم بعضی چیزا رو و متاسفانه به شدتتتتت دلم میخاد سر در بیارم از این حساب کتاب دنیا ... به اسمون گفتم دلم میخاد یه دقیقه دلم میخاد خدا دفتر حساب کتاباشو بهم نشون بده.. جدا از اینکه به شدتتتت دلم میخاد بدونم نظرش در مورد من چیه ، واقعا مشتاقم بفهمم چجوری همه چیزو با هم جور میکنه....

تا اینکه یه روز صبح فهمیدم که ناشکریه که ادمو نابود میکنه و فهمیدم به خاطر شبی بود که نشستم تا تونستم دری وری گفتم و همه چیزو با دستای خودم خراب کردم . اون روز نشستم با خدا حرف زدم و گفتم غلط کردم به خاطر حرفای اون شبم .و اونم تو قران بهم گفت گناهانی که شما از روی نادانی انجام میدین میبخشمو بسیار امرزنده و مهربانم... 

مشتاق اینم که ادم بی نقصی بشم .. دلم میخاد گناهام به صفر برسه ولی واقعا بعضی وقتا تنبلی و نه دشمنی باعث میشه خراب کنم.. خدایا با تمام وجود ازت میخام کمکم کنی .. هر وقتم خواستی منو ببری پاکم کن چون روی دیدنتو با اعمال زشتم ندارم... کمک کن به قولم به خانومم بتونم وفادار بمونم ... به رحمت و عظمتت ... یا ارحم الراحمین...

خدایا من الان دقیقا اینجام تو دقیقا کجایییییی؟؟؟؟ :((((

و این منم.... در استانه ی سقوط و رهایی.... و محتاج دعای خیر تا از این لبه بتونم پرواز کنم و زیر بارش فنا نشم...


هرچند فکر نمیکنم بتونم دیگه دووم بیارم....

ایران 2

سلام :) 

امروز بالاخره تو خونه هستم ولی کلی کار دارم  دوشنبه دانشگاه تحویل پروژه دارم . یه کار گروهیه که باید انجام بدم با یه دخانم ایت*الیا یی یه دختر ایتا *لیایی و یه پسر برزیلی! میگن ادم هرچی بخاد خدا بهش میده ها! من همیشه دوست داشتم برم برزیل . وقتی این پسره به منو دوستم گفت میشه من تو گروه شما باشم . گفتیم نمیدونیم چون گروها باید سه نفره میبود و ما یه دوست دیگه هم داشتیم که با اون میشدیم سه نفر واسه همین بهش گفتم بهت خبر میدیم . این بنده خدا هم گروهی رو پیدا نکرد و رفت به استاد گفتش که من گروه ندارم چه کنم؟ استاد هم بلند به همه گفت بچه ها یه پسر برزیلی داریم که خیلی هم تو کار وارده و میتونین از تجربیاتش استفاده کنین . چون خارجیه و حتما دانش متفاوتی از شما داره. هر کی موافقه دستشو بیاره بالا. منم راستش نمیدونستم چیکار کنم که دوستم گفت دستتو بیار بالا ابنجوری یه گروه بین المللی میشیم. منم دستمو بردم بالا و استاد از این حرکت من خیلی حال کرد چون هیچ کس اونو تو گروهشون قبول نمیکرد . یه باریکلا بهم گفت و لنی (مخفف اسمش) اومد تو گروه ما... و استاد کلی باهام حال کرد و لبخند و اینا و.. بعدم سوال اینکه از کجایی و... هه!

خلاصه کارهای رییس هم مونده یه پروژه ی جدید شروع کرده و دوشنبه قراره پیش اون هم برم.وکار بهش تحویل بدم. انشاالله پدرم هزار سال زنده وسلامت باشه ولی اون الان برام مثل پدرم شده . هرچند چندسالی بزرگتر از بابای گلمه. :)

ولی میخام از بقیه ی خاطرات ایرانم بگم :

با کلی بالا پایین کردن و .. بالاخره مهتاب به این نتیجه رسید که اقا کیوان مرد زندگیشه و شاهزاده سوار بر اسب سفید قصه هاش :) لیلیلیلیللی :)

قرار گذاشتن قبل از اینکه من از ایران برم عقد یا نامزدی یا... بگیرن که من دوباره نرم و برگردم. تصمیم به عقد گرفته شد و شروع کردیم به مقدماتش .. بندگان خدا خیلی اینور اونور رفتن برای هر چیزی و خدا رو شکر همه چیز مهیا شد واسه مراسم عقد. من و اسمون برای گرفتن کارت کمکشون کردیم و کارتشون هم خیلییی خوشگل شد هرچند بعدا کم اومد و ما فقط به فامیلای عروس کارت خوشگلا رو دادیم و برای فامیلای داماد یه کارت دیگه سفارش دادن ! چون اماده کردن اون کارتها دو سه روزی طول میکشید .ولی بازم کم اومد و سه مدل کارت دادیم در اخر! 

بعدم انتخاب سفره عقد که خیلییی خوشگل شد و همش صورتی و طلایی با جامهای خیلی خوشگل و گلهای صورتی و سفید بود و یه پارتیشن سنتی از چوب پشت سر عروس داماد بود که گلها ازش میرخت پایین :) 

لباسشم خیلی ناز شد اصلا کار شده و اینا اصلا نبود چون به نظر من بی نهایت دمده و دهاتیه. یه لباس ساده که هر 5سانت یه ردیف به طبقاتش اضافه میشد و بالاش فقط یه ردیف مروارید دوزی شده بود و یه تور اروپایی .. بعدم یه بازو بندی از گلهای سفید به دستش بست (نظر من بود).خیلی عالی شد ..

ارایشگاهشم که ارایشگاهی بود که من عقدم اونجا رفتم و همه چی سر موقع و عالی انجام شد . فقط یه سری بحثای خاله زنکی پیش اومد که زد تو حالمون..

داستان از این قرار بود که زهره (دخترخاله ی من ) پارسال که ما اومدیم ایران میخاس عروسی کنه و با یه اقا پسری هم اشنا شده بود از اونجایی که همه اسمون رو خیلی دوستش دارن و فک میکنن خیلی ادم شناسه به ما گفتن باهاش برین بیرون و نظرتونو بگین ما هم اطاعت امر کردیم و رفتیم. خلاصه اسمون گفت پسر خوبیه ولی یه کمی بچس. اخه متولد 71 بود پسره! قرار عقد گذاشتن اونم کی؟ دقیقا یک هفته بعد از برگشتن ما به ای *تا *لیا. تالار یا جای خاصی نبود که نشه تایمشو تغییر داد باغ یکی از اقوام بود که میخاستن اونجا عقدو بگیرن. من  یه کمی ناراحت شدم که چرا الان که من ایران هستمو دوست دارم تو جشن دخترخالم باشم اون تایمو انتخاب کردن اما هیچ به روی خودم نیاوردم و ازشون خداحافظی کردم و برگشتم رم.اینم بگم که زهره به خاطر همون پسره عروسی من (دخترخالش!!) نیومد!  قرار بود پنج شنبه ی بعدی اینا عقد بگیرن. که پنچ شنبه مامانم بهم زنگ زدن و گفتن که عقد بهم خورده و خانواده ها شب قبل از عقد دعوای مفصلی کردن و گفتن نمیخایم!

ناراحت شدم به واقع و برای زهره ارزوی خوشبختی کردم.. توی این مدت زهره خیلی خیلی ناراحت بود و چون یه ویژگی بدی داره و اون اینه که خیلی دوست داره زود ازدواج کنه .و از اینکه زودتر از مهتاب و خیلی های دیگه ازدواج میکرد خوشحال بود . 

خلاصه بعد از یه مدت با یه نفر دیگه اشنا شد که خیلی ادم مومنی بود و از زهره که اصلاا در قید و بند نبود خواست چادری بشه!! زهره هم قبول کرده بود و مومن و محجبه شده بود! و این تعجب همه ی فامیل رو برانگیخت. ولی بازهم اون طرف بهم زد و بی خیال زهره شد...

این داستانها گذشت تا الان به عقد مهتاب رسیدیم.. مامان بابای اسمون دو سه روز قبل از جشن اومده بودن خونه ما و داشتن تو همه ی کارها کمکمون میکردن . خواهر زهره(اون یکی دختر خالم) هم از خارج از کشور اومده بود و اصرار داشت که تا وقتی اون ایرانه جشنو برگذار کنیم که کردیم. اما مشکل اینجا بود که این دوستان و اقوام در تمام مدت قبل از عقد حتی لحظه ای به خودشون زحمت ندادن تشریف بیارن یا زنگ بزنن بگن کاری ندارین؟ و خیلی از کارهای خونه ی مارو مادر شوهر من انجام داد . تازه این وسط عمه ی عزیز میگه من نمیام عقد چون توی جلسه قبل از خوندن خطبه نبودم! من و اسمون هم رفتیم اونجا که توروخدا بیا و... اون جلسه اصلا مهم نبوده و... !بجای اینکه کمک کنن گله های الکی میکردن!

جریان تا جایی پیش رفت که من که 9 صبح رفته بودم ارایشگاه یه دوساعتی به مامان و خواهرم کمک میکردم چون هیچچچچ کس جز من و مامان نبودیم و مامان بییی نهایت استرس داشت و حالش بد بود بعد مامان خودش رفت دنبال خالم که توروخدا یه دقیقه بیا کمک یه طرف کارو بگیر و بعدش هم مامان و خالم اومدن . منم دیدم اونا بزرگترن و اصلی تر گفتم شما اماده شین من بعد از شما و به خاطر همین اصلا به مراسم بله گرفتن از عروس خانوم نرسیدم! فک کن خواهر عروس نباشه! 

با کلییی استرس بالاخره رسیدم تالار و مهتاب نازنینم داشت گیفت به همه میداد . به محض اینکه رسیدم زهره و خواهرش رو دیدم . خواهر زهره (اون یکی دختر خالم) نه سلامی نه علیکی برگشت گفت : میزاشتی شب میومدی!!!! منو میگیییی اصن داغووووننن شدم گفتم حقشه جلوی همه فحشش بدم ! اخه تو که هیچچچ کاری نمیکنی هیچ کمکی نمیدی با اینکه من خیلی از کارای عقد تورو کردم باید جور تورو بکشم دیگه !!! ولی خیلیی جلوی خودم گرفتم و گفتم : برو بابا! 

همین برو بابا گفتن من همان و بیرون زدن زهره از مجلس همان ! یهو دیدم یه چیزی از پشت سرم خورد بهم و رد شد و توی ورودی تالار خانوما و اقایون ایستاد و شروع کرد به فحش دادن به من که : اشغااااللل بی شعوووررر ! اونم جلوی فامیلای شوهر مهتاب !!! من : تنها کاری که ازم بر میومد فرار کردن از مکان حادثه برای جلوگیری از ابروریزی بیشتر بود! و با تن لرزون برگشتم توی تالار پیش مهتاب...

بعدن جویا شدم که زهره گفته که : ستاره ابروی منو برده جلوی دوستام و نامزدی بهم خوردمو به رخم کشیده!!!! حالا چی بود جریان؟ : توی تولد زهره که دو روز قبل از عقد مهتاب بود (البته خودش اون روز گرفته بود تولدش حدود یکماه قبلش بود) و قرار بود 50-60 نفری دعوت باشن من که رفتم دیدم 10 نفر حداکثر بیشتر نیستیم و هیچ کس نیومده و منی که دو روز قبل عقد خواهرم اومدم زهره اصلا و ابدا من و خاله رو تحویل نمیگیره و دنبال دوستاشه که 3-4 نفر بیشتر نبودن!و من همش با بقیه دوستاش میگفتم و میخندیدم. و یکیشون خیلی عاشقم شده بود و میرفت میومد بوسم میکرد با اینکه یه خانوم 50 ساله بود که با دخترش اومده بود  بماند که چه توهینایی بهم شد و بروی خودم نیاوردم! مثلا وسط حرفام (که داشتم از اسمون میگفتم) مامان زهره(خالم) برگشت گفت : البته این اینارو میگه ما که نمیدونیم راسته یا دروغ!!!

 اخه من مگه مریضم دروغ بگم؟؟؟ 

اخر تولد باید زودتر میرفتم چون هنوز اسمون کمربند برای عقد نخریده بود و داشت از تهرن میومد واسه عقد . به خواهر زهره که گفتم دیگه من میرم . گفت : به سلامت ! خوش اومدی! (بالحن بدی) گفتم :ببین من خیلیی مرام گذاشتم واسه تولد خواهرت اومدمااا . دو روز دیگه عقد مهتابه و کلییی کار داشتماا . و اینم بدون که همین خواهر شما عروسی من نیومد ! گفت چرا؟ گفتم از خودش بپرس من هیچی نمیگم. گفت اها چون تهران بود!تو دلم گفتم بی خیاااللل مامان و باباش با ماشین خالی اومدن . اینام که هرماه تهرانن این سری سخت بود؟؟؟!! 

رفت ازش پرسید و اونم گفت به خاطر همون نامزدم چون اونم خواسته بوده بیاد عروسی من و خالم گفته نمیشه و واسه همین زهره هم نیومده! (زهره درگوش خواهرش گفت و هیچ کس نفهید دلیل نبودنش تو عروسی من چی بوده)

گفتم فهمیدی حالا؟ خداحافظی کردم و با دل شکسته برگشتم خونه... 

این جریان ابرو ریزی بود (!!!)خلاصه بعد از رفتن زهره از مراسم مهتاب همه از من میپرسیدن چی شده و حتی جاری های مهتاب هم از کیوان پرسیده بودن....

اما ما که بیدی نبودیم که با این بادها بلرزیم شروع کردیم به گرم کردن مجلس و جیغ و دست و هوراااا 

از خودم در مساله ی ترکوندنننن بسیارررر راضی بودم و تا تونستیم رقصیدیمو و شادی کردیمو به معنای واقعی کلمه ترکوندیممممم 

بعدشممم کیک و رقص و..بعدم مهتاب و کیوان باهم بودن رقصیدن... 

 خداروشکر همه تعریف میکردن و خیلییی راضی بودن از مراسم . مادر شوهر نازنینم هم اولین نفر به منو مهتاب شاباش داد و بعدم کلی از من با لباسم تعریف کرد و گفت خیلیی قشنگ بودی :) و بقیه هم گفتن از وقتی از ایران رفتم خوشگل تر شدم! ولی خوب رفتن من مصادف با ازدواج با اسمون بود . قربونش برم...

بعدم با داداش اسمون و شهاب و اسمون و من نشستیم تو یه ماشین و رفتیم واسه عروس کشووونننن 

اونجا هم بچه ها بییی نهایتتت سنگ تموم گذاشتن . شهاب (داداش من )و سحاب (داداش اسمون ) از چند شب قبلش همششش تو خیابونا میرفتن دنبال عروس دومادا تمرین عروس کشون میکردن! دیگه اینقدر اسمون و کیوان تو رانندگی کل کل کردن ما مردیممم عملاااا .بی نهایت خوش گذشت و یه پلیسم هم خیلی بهمون حال داد و اول اومد بگیرتمون بعد برامون دست تکون داد و گف برین . دمش گرم ! چراغ قرمز رد کردیم اخه!

بعدشم اومدیم خونه ی ما و تا تونستیم اونجا هم زدیم و رقصیدیم و انصافا هم اسمون خیلییی کمک کرد . مثلا وقتی همههه داشتن سر سفره عقد به مهتاب کادو میدادن من باید جز اولین نفرات میبودم اما به خاطر اینکه اسمون رفته بود کمبود گلابی های مجلس رو جبران کنه و رفته بود نجف اباد! ما جزو نفرات اخر شدیم! 

بعدم درجه اولا رو شام دادیم و در حالیکه خاله و دختر خاله هام نبودن!

بعدم خسته و هلاک و خوشحاللل از اینکه همه چیز خوب برگذار شده بود رفتیم لا لا...

اینم از قصه های ستاره و ایران....و عقد مهتاب و کیوان عزیزم... براتون ارزوی خوشبختی بی نهایت دارم عزیزای من . انشاالله همیشهههه شاد باشین 

ایران 1

سلام سلام سلامم 

من برگشتم خانه. :) با کلییی خاطره های خوب و به یاد موندنی و بعضیاشم یخده بد.

ایران رفتنمون امسال خیلی خوب بود و واقعا به من و اسمون خیلی خوش گذشت خدا رو شکر. مهتاب و مامان و مامان بابای اسمون اومده بودن فرودگاه و با دیدنشون خیلیییی انرژی گرفتم همون اول. مهتاب چشماش برق میزد ،یه جوره دیگه شده بود یه شادی زیر پوستی داشت. مامانمم که عشقه . با تمام وجود بغلشو دوست دارم . مامان اسمون هم از خوشحالی تو پوستش نمیگنجید و اشک تو چشماش بود. رفتیم خونه ی اسمون اینا و بعدش هم که بابا خارج از ایران بود ما رفتیم بدرقشون و بابای گلمم دیدمو کلییی خوشحالووو وبعدم بعد از چند روز رفتم وطن اصلیم. مهتاب با یه اقایی اشنا شده بود که من قبلا با تلفن در موردش از مامان شنیده بودم و با توجه به شنیده هام موافق بودم اما گفته بودم که حتما باید ببینمش تا بتونم نظرمو بگم. تنها مشکلی که مهتاب روی این شازده گذاشته بود ظاهرش بود و به من میگفت ستاره، زشته! من گفته بودم باشه هرچی هم زشت میایم میبینیم. گفتم بدتر از شرک (هیولا سبزه) که نیستش که! گفت اتفاقا عینه همونه! خلاصه ما هم خودمونو اماده ی دیدن دوست عزیزمون اقا کیوان کردیم! من به اسمون گفتم جلدی بیا بریم که امر خیره! 

و اینجوری ما 3 روز بعد در خدمت اقا کیوان بودیم برای آشنایی بیشتر. 

اینو بگم که من قبل از اینکه برم ایران مهتاب خواب منو دیده بود که تو تراس خونمون واستادمو دارم با تلفن حرف میزنمو کلیییی داره بارون میباره . بعد از اینکه تلفنم تموم شده بود میامو به مهتاب با کلی ذوق و شوق میگم که مهتاب یه اقایی هستش (واسه خواستگاری) که شرایطش خیلیییی خوبهههه خیلییی..... 

خلاصه بعد از رسیدن به وطن قرارگذاشتیم بریم یه رستوران خوشگل و با داماد اینده ملاقات داشته باشیم. مهتاب به من گفته بود کیوان خیلی درشت و بلنده . ما چون یه کمی دیر رسیده بودیم (حدود یکساعت!) من فکر میکردم دیگه کیوان اومده دم در. واسه همین همه رو نگاه میکردم تا زودتر ببینمش. برای همین همون اول فکر کردم این بادیگارده هست دم در میزارن فکر کردم اونه. حالا اون بادیگارده بنده خدا یه چیزایی بود در حد این : 

زودی به مهتاب گفتم : اینه اینه؟؟؟ مهتاب :   نه بابااااا!!! این چیهههه؟؟؟ 

خلاصه بعد از 2 دقیقه یه اقا پسر با شخصیت و محجووووبی اومد بیرون یهو مهتاب گفت : خودشه خودشههه منم عین ادم ندیده ها بر بر داشتم نگاش میکردم. یهو به خودم اومدمو خانوم شدم و عین خواهر خانومای باشخصیت در حالیکه اولین بار بود بعد از یکسال کفش خانومانه میپوشیدم و به سختی تعادلمو حفظ میکردم جواب سلام شاه پسرو دادم. 

رفتیمو اول کاری که کلا به سکوت گذشت و هیچ کس هیچی نمیگفت . تا اینکه هر از چند گاهی اسمون سکوت رو میشکستو یه سوال میپرسید و کیوان جواب ام پی تری میداد. الهی بمیرم بنده خدا فکر کنم پوست دستاش کنده شد از بس سفت بهم فشار میدادشون و استرس داشت. 

تا کم کم اسمون و کیوان با هم رفیق شدنو شروع کردن حرف زدن با هم. منم  اونوقت هنوز آنلاک نشده بودم از نظر اقا کیوان واسه همین منو مهتابم شروع کردیم با هم حال میکردیممم کلا خدارو شکر خیلی خیلی همو دوست داشتن و دارن و کلی تفاهمات دارن باهم ! فک کنم اگه کیوان و اسمون باهم و منو مهتاب با هم ازدواج میکردیم بهتر بود ! مثلا اون دوتا جفت گرمایی خفن هستن و منو مهتاب به شدتتتت سرمایی!

ولی حواسم به کیوان بود که در حالیکه با اسمون حرف میزد و گل میگف گل میشنید(!) یه نگاههای  هم رد و بدل میشد.یه غذای خوشمزههه خوردیمو کلیییی پدرمون در اومد. چون وقتی مهتاب میخاس غذا بخوره اشتباهی دستش در رفت و زیر زیر بشقاب من . منم که اونوقت غرق در تفکرات خودم بودم یهو دیدم بشقابم یهویی پرید هوا و بعد با صدای خوشگلی تاپ! اومد زمین ! خوشگللل یکه خوردم . بعدش نمیدونم چه کرمی افتاد بهم که وحشتناککککک خندم گرفته بود! کیوان و اسمون داشتن نگاه میکردن که چی شده که گفتم هیچی نیس. ولی مگه میشد خندهه رو قورت داد؟؟؟ داشتم عملا میترکیدم  مهتابم تا منو دید اونم افتاد رو سندرم خنده. حالا من هییی تلاش میکنم نخندم . تمام اتفاقات گند و ناراحت کننده ی زندگیمو اوردم جلوی چشمام تا بی خیال شم . داشتم به فوت اقاجونم فکر میکردم و کلی رو خودم کار کردم و شروع کردم به ادامه ی غذا خوردن که یهو چشم تو چشم شدم با مهتاب و اون در حالی که داشت خودشو کنترل میکرد شونه هاش از شدت خنده داشت میلرزید و زیر زیرکی میخندید . اینو که دیدم عملا ترکیدمممم. طوری که اسمون ترسید گفت چی شده؟؟؟ بگین ما هم بخندیم . و براشون متاسفانه توضیح دادیم چون نمیخاستیم کیوان عزیز خدای نکرده به خودش بگیره .


بعدش که میخاستیم برگردیم منو مهتاب جلو میرفتیم و اسمون و کیوان پشت سرمون بودن اونا خیلی تند راه میرن و من چون کفش خانومی پوشیده بودم فقط مهتابو قسم میدادم که توروخدااا اروم برو من میخورم زمین سوژه میشمااا بین این همههه آدم. مهتابم فقط میخندیدد 

خلاصه منو اسمونو کیوان و مهتاب با ماشین سیاهه ی کیوان اینا برگشتیم خونه . من که کلا حرفی واسه گفتن نداشتم چون اصلا با کیوان حرف نزدم ولی تو همون نگاه اول که دیده بودمش حس میکردم این دوماده خودمونه . و احساس کردم چقدر چشمای کیوان و مهتاب شبیه همه . هر دو چشمای درشتی دارن منتها چشمای کیوان خمارتره ولییی در کل چشمای مهتاب به مراتب زیباتره. ماشاالله. فک کنم بچشون کلا اول دوتاچشم خوشگل باشه بعد دست و پا در بیاره ! اینا فعلندیه باشه تا بعدنی بیام بقیشو تعریف کنم چون این پست خیلی به نظرم طولانی شد. در پناه حق...

ايران

به ايران ميايييييييمممممم

پس از پشت سر گذاشتن امتحانات به شدت طاقت فرسا بالاخره به وطن اومديم تا صفا سيتي كنيم اندكي كه دقيقا افتاد  در ماه مبارك رمضان! تا اخرين لحظه داشتم تلاش ميكردم  وهمشششمممم تقصير اسمون بود . به خاطر اينكه بتونيم يكهفته بيشتر پيش خانواده هامون بمونيم بليط رو يك هفته زودتر گرفت و باعث شد من تا 3 روز قبل از سفرمون امتحان داشته باشم و همه ي كارا مثل تميز كردن خونه و جمع كردن وسايل و شستشو و اتو و تميز كاريا هممممهههه شبانه روزي انجام بشه!طوري كه من كه رسيدم ايران به شددتت كمخوابي داشتم! البته خودشم ميخاس شب كمكم كنه و قرار بود كه ده مين بخابه كه الحمدلله تا صبح ده دقيقش طول كشيد!!خلاصه رسيديم و مثل هميشه با استقبال گرم خونواده ها روبرو شديم. مهتاب نازنازي به تازگي با يه اقايي اشنا شده و ميخان باهم عروسي كنن . خداروچه ديدي شايد تا قبل از رفتن من يه جشني هم افتاديم اين عقده ي رقص و عقدو خالي كرديم ! چون من به شددتتت دلم عروسي ميخاد. انشاالله كه همهههه ي جوونا خوشبخت شن به حق اين شبها...

الانم من خونه اسمون اينا هستم و انشاالله فردا پس فردا ميرم وطن اصلي :)

چون دارم با موبايل مينويسيم يخده سخته تايپ كردن! واسه همين مشروحات جريانات ايرانو بعدن با لپ تاپ نازنين خودم كه در حال حاضر داره ويندوزش عوض ميشه مي نويسم....

التماس دعاي زياد تو اين شبا و روزا :) 

تا به زودي 

موفقققققق

ستاره

ايران

به ايران ميايييييييمممممم

پس از پشت سر گذاشتن امتحانات به شدت طاقت فرسا بالاخره به وطن اومديم تا صفا سيتي كنيم اندكي كه دقيقا افتاد  در ماه مبارك رمضان! تا اخرين لحظه داشتم تلاش ميكردم  وهمشششمممم تقصير اسمون بود . به خاطر اينكه بتونيم يكهفته بيشتر پيش خانواده هامون بمونيم بليط رو يك هفته زودتر گرفت و باعث شد من تا 3 روز قبل از سفرمون امتحان داشته باشم و همه ي كارا مثل تميز كردن خونه و جمع كردن وسايل و شستشو و اتو و تميز كاريا هممممهههه شبانه روزي انجام بشه!طوري كه من كه رسيدم ايران به شددتت كمخوابي داشتم! البته خودشم ميخاس شب كمكم كنه و قرار بود كه ده مين بخابه كه الحمدلله تا صبح ده دقيقش طول كشيد!!خلاصه رسيديم و مثل هميشه با استقبال گرم خونواده ها روبرو شديم. مهتاب نازنازي به تازگي با يه اقايي اشنا شده و ميخان باهم عروسي كنن . خداروچه ديدي شايد تا قبل از رفتن من يه جشني هم افتاديم اين عقده ي رقص و عقدو خالي كرديم ! چون من به شددتتت دلم عروسي ميخاد. انشاالله كه همهههه ي جوونا خوشبخت شن به حق اين شبها...

الانم من خونه اسمون اينا هستم و انشاالله فردا پس فردا ميرم وطن اصلي :)

چون دارم با موبايل مينويسيم يخده سخته تايپ كردن! واسه همين مشروحات جريانات ايرانو بعدن با لپ تاپ نازنين خودم كه در حال حاضر داره ويندوزش عوض ميشه مي نويسم....

التماس دعاي زياد تو اين شبا و روزا :) 

تا به زودي 

موفقققققق

ستاره

جئو

 دارم ميرم سر جلسه ي امتحان ..الهي فقط و فقط به اميد تو

تشکرات ویژه

مهسا جان . داداش مهرداد . کوچه نشین و اسمان عزیز خیلی خیلی ممنونم از نظراتتون واسه داستان. امیدوارم بتونم جبران کنم . خیلی خیلی مرسییییی 3> 3> 3>

امام نازنین...



از دوری تو غمین و نالان هستیم 
وز کردۀ خود کمی پشیمان هستیم

اصلیـت ما را تـــو اگــر می پرسی 
از کـوفه ولی مقیم تهــران هستیم!

***

ما لشـگری از سـلاح روسی داریم 
در دوز و کـلک رگ ونــوسی داریم

هر جمعه که شد بیا که ما منتظریم 
این هفته فقط نیا عروسی داریم

***

از جــور زمــانه ما شکـایت داریم 
اندازۀ کوه و صخره حاجت داریم

ما مشکلمان گرانی و بیکاریست 
آقا به نبودنت که عادت داریم...

***

مـا قیمـت روز ارز را مـی دانیــم 
معیـــار بهــای بــورس در تهــرانیم

فعلادوسه روزیست هوا پس‌شده‌است 
هر روز دعای عهد را می خوانیم

***

صد موعظه کن ولی ز تسلیم نگو 
از خمس‌و زکات‌و ضرب‌و تقسیم نگو

آقا تـو بیــا ولی فقـط با یک شـرط... 
از آنچــه کــه مـا دوست نداریم نگـو!

داستان عاشقانه و واقعی...

این یک داستان عاشقانه و واقعیه که اگه خواستین بخونین بگین تا رمز بدم 
فقط یه شرط داره که از اونجایی که جنبه ی مشورتی داره باید حتما حتما نظر بدین.. 

بعدا نوشت : داداش مهرداد عزیز و اسمان جان خیلیی خیلی ممنونم از نظراتتون . متاسفانه نمیتونم تاییدش کنم چون از حالت سکرت خارج میشه ولی خودم هر نظر رو چندین بار خوندم و خوندم . مرسی خیلی خیلی زیاااددد. به نکات خیلی خیلی جالبی اشاره کرده بودین و باعث شد بیشتر و بیشتر فکر کنم. بازم ممنون

ادامه نوشته

صدای من !(4)

صدای من رو در حالی میشنوین که فردا تحویل پروژه دارم کلی کار دارم و بدبختیش اینجاس که هنوز تو بعضی قسمتها نمیدونم چیکار دارم!! حرفای همگروهیم رو هم نمیفهمم گرچه خودشم نمیفهمه چی میگه! خلاصه دور از جون خرتوخریه!

امان امان امان... خدای مهربان...

میگن تو دنیا نباید از بنده های خدا بدت بیاد چون خدا ناراحت میشه که تو از بنده ی اون بدت میاد ...

ولی من با تمام وجود و از ته قلبم بهت میگم ازت خیلیی خیلی خیلی بدم میاد چون چیزی که باهاش بازی میکنی یه آدمـــــــه! البته اگه بفهمی . نمیدونم ... شاید بچگیات تو بازیا راهت نمیدادن که حالا داری با زندگی مردم بازی میکنی!

این پست مخاطب خاص خاص خاص داره . ادمی که ازش متنفرم ... خدایا خودت همه چیزو درست کن هرچند میدونم هرچی بدی بهمون میرسه از طرف خودمونه اما عاجزانه خواهش میکنم تو درستش کنی... 

ستاره ی خبیث!

نمیدونم حسادته خجالته صداقته یا هر صفت رذیله ی دیگه ای از وجودم اما دلم میخاد تموم بچه مسلمونای اینجا که هر کاری دلشون میخاد میکنن با کله برن تو جهنم دلم خنک شه ! 

                                                                                           امضا :ستاره ی خبیث!

پ.ن : امان از زبون.... امان از دوستایی که دلشون میخاد من به خاطر اعتقاداتم منزوی باشم ولی خودشون روز به روز منزوی تر میشن و اونوقته که ترکش متلکاشون رو بهم ارسال میکنن ... 
پ.ن 2 : از ایرانیها متنفرم! البته نه همشون!
پ.ن 3 : به پستای من نگاه نکنین من اصلا ادم خوب یا بدی نیستم .  ولی حرفه دلو باید زد و گرنه قلمبه میشه ادمو خفه میکنه!

صدای من ! (4)

صدای من رو در حالی میشنوین که تصمیم گرفتم از فردا صبح مثله انسانهای خوب نماز صبحمو مرتب بخونم .

آیا میتونم یعنی؟به خودم وعده ی اسکار دادم! فک کن چقدرررر تنبل!!!

فیس بوک لعنتی

لعنت لعنت لعنت به این فیس بوکه..... بیب.....!!!
از همه چی انداختتمون !

تقدیم به مهتاب

تقدیم به مهتاب نازنینممممممممممممم 
به قول انگلیسیا جاست فور یوووو! :***********
(قبل از پلی کردنش اهنگ سایت رو متوقف کنین ! ) 



Original Video - More videos at TinyPic

صدای من ! (3)

صدای منو از اینجا میشنوید درحالیکه ناراحتم.... تنها دلیلشم آسمونه!.. :(

تسلیت مولای نازنین... :(


مهدیم ، من که مرا گرمی بازاری نیست 

بهتر از یوسفم و هیچ خریداری نیست

همه گویند که در حسرت من می ایند 

لیک در گفته ی این طایفه کرداری نیست

ای که دایم به دعایی که ببینی رخ من

تا که خالص نشوی با تو مرا کاری نیست......


سلام اقا جان

نه...

السلام علیک یا صاحب الزمان 

خوبی امام مهربان؟ من واقعا برای خودم متاسفم که حتی در حد کفار زمان پیامبر نیستم .. اخه اونا حداقل میتونستن امام زمانشونو ببینن ... من چی؟ اونا حداقل هر وقت میخاستن میرفتن دم خونه پیامبر مینشستن تا نهایتا بعد از چند ساعت امام عصرشونو ببینن ازش کمک بخان راهنمایی بشن اما من ... معلومه که من حتی در حد اونام نیستم ...خودم میدونم وضعم خیلی خرابه ... اآآآآه ه ه  ه... 

میدونین آقا جان دلم خیلی براتون تنگ شده ... حتی دلم میخاد یکبار دیگه بیاین به خوابم و حتی بهم اخم بکنین حتی محکم بزنین تو صورتم بگین تو خجالت نمیکشی اسم خودتو گذاشتی شیعه؟ تو که داری آبروی ما رو میبری ...

 امام مهربونم دست خودم نیست هنوزم شیطان درونم خیلی قویه .. هرچی میکشمش بی خیالم نمیشه.. کاش میشد یکبار برای همیشه بمیره و دست از سرم برداره .. ایمان من مثله یه سرسره شده بالارفتن ازش خیلی سخته ولی پایین اومدن... از شما چه پنهون علاوه بر اینکه خیلی راحته تازه کلی هم لذت داره.. 

ولی امام گلم نمیدونی وقتی میرسم اون پایین چه سردرد وحشتناکی میگیرم تمام استخونام درد میکنه دیگه نمی تونم صداتون بزنم دیگه نمی تونم هر وقت دلم خواست بهتون سلام کنم دیگه تو مشکلات خودمو تک و تنها میبینم ولی میدونم شما منو تنها نمیزارین واسه همین وقتی با تمام بدیام و گناهام بازم کمکم میکنین از شرمندگی میخام بمیرم...

 اقای مهربان .. امام مظلومم بخاطره همه ی بدیایی که کردم عذر میخام نمیتونم بگم قول میدم که تکرار نمیشه چون میترسم تکرار شه و شرمندگی بعدش منو بکشه و داغش بمونه رو دلم . اما قول میدم سعی خودمو بکنم.. شما یه لطفی کن به این شیطون بگو کمتر دور و بر من بپلکه .. 

امام نازنینم دیگه اینقدر واقعا آشغال شدم که باید خواب شیطان رو ببینم و خواب شما رو نه؟ آقای مهربونم من که گناه نکردم اون آشغالا کردن اینقدر منم آلوده شده بودم به گناه اونا؟ آقای مهربونم به مادر گلتون بگین دیوانه وار دوستش دارم بگین تمام زندگیمو مدیونشم بگین تموم زندگیمم رو هم بدم بازم میدونم نمیتونم لطفشو جبران کنم چه برسه به سی یورو!

 ولی هنوز توان انجام نذرمو ندارم حتی نمیدونم چطور باید اداش کنم . خواهش میکنم بهشون بگین مثل تموم روزا مثله تموم زندگیم کمکم کنن ... دیروز تازه فهمیدم اون دو نفری که تو زندگیم به من بزرگترین کمکها رو کردن هر دو تولدشون تو فاطمیه است...

 آنا دوست مهربون و گلی که همیشه بزرگترین لطفها رو به من میکنه و کرده کسی که با کمکاش تونستم تنها خارجی ای باشم که امتحان به اون سختی رو پاس کردم و رییس نازنینی که همیشه به من لطف داشته ومن تازه فهمیدم که چقدرررر ادم کله گندا اییه و چقدر برام مثله یک معجزه بود پیداکردن این ادم... 

میدونم که فاطمیه ی امسال هم پراز نگاههای عاشقانه ی شما و مادرتون به ماست فقط یه خواهشی ازتون دارم ... به مادرتون بگین من خیلییییی شرمندشم بهم نگاه بکنن آب میشم..توروخدا منو ببخشن .. میدونم بدم...میدونم....:((((... بگین باتمام وجود ناراحته ببخشینش .. بگین نمیدونه باید چی کار کنه شما مثله همیشه راهو بهش نشون بدین ... بگین اگه قراره بیش از این جلوی شما شرمنده بشه نمیخاد عمرش به فاطمیه ی سال دیگه برسه... بگین کمک میخاد ...خیلی ..خیلیی..خیلیییی

آقای مهربونم شما الان امام زمانه من هستین و پدر جامعه ی شیعه من میدونم یکی از بدترین نوع شیعه هاتون هستم اما چشمم به دست بامهر و پربرکت شماست چون از هر گدایی گداترم نسبت به مهرتون... 
اینا فقط بهونه ای بود برای اینکه بگم خیلی دلم براتون تنگ شده . دوستتون دارم و...

ایام فاطمیه رو بهتون تسلیت میگم مولای نازنین...

صدای من ! (2)

صدای من رو ( در روزهای خیلی معمولی و راحت در صورتی که میزم و همه چی همینطوری سرجاش باشه!) از اینجا میشنوید!

پ.ن : به اون مارک اپلمون هم نخندین ! میخایم بگیم شهابمون اپل داره! :) فک کن!

صدای من ! (1)

سلام

صدای من را از کلاس درس میشنوید درحالیکه استاد در حال درس دادن است و من هیچیییییی نبفهممممممم :((

السلام علیک یا فاطمه الزهرا (ع)

خاطرات این روزای من .

سلام علیکم و رحمه الله 

فعلندیه یخده سرم خلوت شده و میتونم از خاطرات گولی مگولیم بنویسم . چون هنوز استادامون کاملا کارامونو مشخص نکردن. این ترم دو تا درس 9 واحدی دارم که هر دو گروهیه! یکیش نیمه سخته و یکیش فوققق العاده پرکار و فک کنم سختم باشه اینطوری که بچه های ایتالی میگفتن . 

دو تا گروه تشکیل دادیم فعلا یکی از گروها رو با دو تا دختر المانی زبون نفهم سر و کله میزنیم که نه انگلیسی شون خوبه نه ایتالیایی شون  و برای اون یکی درس با سه تا پسر ایتالیایی ! امیدواریم خدا به خیر کنه ! فقط امیدوارم مجبور نشم برم المانی یاد بگیرم!! 

درس سخته ترم پیش رو هم خدا رو شکر پاس کردم و تا جایی که میدونم تو بچه های ایر*انی بالاترین نمره شدم . نفر ایرا*نی قبل از من بنده خدا افتاد این درس رو و من با 27 پاس فرمودم و کلییییی حالللل نمودیم .فقط خوبیه این درس به این بود که ایمانم قوی تر شد ...

دوست خوب و گلمون سیما جان که معرف حضور هستند؟ ایشون بچه های هموطنی که اینجا تشریف دارن رو با خوش خدمتی میخان دور خودشون جمع کنن که بنده به قولی تنها بشم ! حتی دوستی که من باهاش هستم رو بیشتر از بقیه تحویل میگیرن و این ترم با دوست من همگروه شدن که نشون بدن چه فرشته ی پاک و مهربونی هستن !و ما هم که تنها نمی مانیم با ایتالی های کلاس همگروه شدیم و اصلا و ابدا برایمان مهم نیسسستتتتت که ایشون چه فکری در سر دارند! 

اما چیزی که باعث شد ایمانم قوی تر بشه تو این مدت این بود که ... :

روز امتحان بود و من و بقیه ی بچه ها منتظر بودیم تا اسممون رو صدا کنن و بریم امتحان شفاهی بدیم . سیما جان با بچه های ایرا*نی یه گوشه جمع شده بودن و با هم صحبت میکردن . و هر از چند گاهی هم سیما نگاهی به من میکرد و خوشحال از اینکه من تنها نشسته بودم و اون همه رو دور خودش جمع کرده!!!(و خوش خدمتی میکنه!!)) من به روی خودم نیاوردم و تو تنهایی خودم داشتم مرور میکردم و بهشون نگاهی هم نکردم گفتم رفیقه من خداس ! اینا هر چی هم داشته باشن و هر کی هم باشن از خدا قویتر نیسن .راستش برام یه کم سخت بود تنهایی مخصوصا اینکه صمیمی ترین دوست ایرا*نیم هم رفته بود با اونا....تا اینکه اسم یکی از ایرا*نی ها رو خوندن و رفت امتحان داد و با چشم گریون برگشت ! امتحان رو افتاده بود!

بعد از اون نوبت به من رسید و من رفتم برای امتحان . بگذریم از اینکه باید به استاد ایمیل میزدیم برای شرکت در امتحان و هیچ کدوم از دوستای هموطن با اینکه خودشون این کار رو کرده بودن به من نگفته بودن ...اما همین هم به نفع من شد و باعث شد خود استاد از من امتحان بگیره که نسبت به استادیار عزیز اسونتر امتحان میگرفت :) 

پنج شش تا سوال رو با استرس تمام جواب دادم و تونستم پاسش کنم وقتی برگشتم داشتم از خوشحالی سکته میکردم نفر قبلی من که افتاده بود سال دومی بود که این درس رو میگرفت چون فوق العاده درس سختی بود .

خلاصه یه 27 خوشگل از استاد گرفتیم و راهی خانه شدیم و خدا بهم نشون داد که اگه فقط اونو داشته باشم دیگه نیاز به هیچ کدوم از این هموطنایی ندارم که جز منفعت طلبی به هیچ چیز دیگه ای فکر نمیکن .

اقای رییس هم باهام تماس گرفت و گفت میتونم تو افیس باشم فعلا به عنوان کاراموز . که بسیار از این موضوع خوشحال شدم که میتونم اونجا باشم و اولین روز کاری رو هم با کلی استرس به پایان رسوندم!

از طرفی عید داره نزدیک میشه و انشاالله قراره یه نمایشگاه در اینجا از کارام بزنم هفته ی اخر عید . که امیدوارم موفقیت امیز باشه و چیزی ازش در بیاد ! 

اسمونم امسال درساش خیلی سنگین تر شده وانشاالله موفق ازش درخواهد اومد .

مامان بابای گل گلابتونمون هم زحمت کشیدن و یه عالمه خوردنیه عید برامون فرستادن که انشاالله برسه دستمون . دفعه ی قبلی یه کتاب برام فرستادن و مامور پست ایران پلاک رو اشتباهی نوشته بود و باعث شد کتاب نازنینم برسه به خونه ی یه پیرزن 80 ساله! و بعد از یک ماه و خورده ای پسرش بیارتش دم در خونه ی ما! این سری اگه اشتباه بکنن فک کنم پیرزنه کلک خوراکیا رو بکنه !

به یک اتفاق خیلی خوب هم جهت رخ دادن نیازمندیم 

از همه ی دوستان گل منگولی التماس دعا داریممم 

موفققققق 

ستاره

بخشش

بالاخره ریختم بیرون اون کینه ای رو که تو دلم بود...

بخشیدمت . 

هایییی ..چقدر دنیا اینطوری قشنگتره .....

خاطرات ام پی تری شده ی من در این روزا!!

سلام 
تو این مدت خیلی اتفاقات زیادی افتاد که وقت نکردم بنویسمشون و با کمبود همت برای نوشتن و کمبود وقت برای تحریر روبرو هستم. به عارضه تنبلی دچار شده ایم ایا درمانی هست؟ 


تو این مدت مهمترین زیباترین و جذابترین خبر اومدن مامان و بابا بود که واقعا به من خوش گذشت اما اونا رو واقعنی نمیدونم چون یک هفته مدام بارون بسیار شدید بارید ولی باقیش تقریبا هوا فقط سرد بود . الهی بمیرم! :( 

بعدشم که خدا رو شکر حداقل تو این زمان قیمتا به شدت افت کرده بود و کلی رفت تو جیبشون که من بسیااارررر از این بابت خشنود شدم :) قیمتا تقریبا بین 50 تا 70 درصد آف داشتن هرچند مامان فقط برای مهتاب و شهاب خرید کرد! :)) یه مسافرت کوچولو هم داشتیم که اسمون نیومد و از دستش رفت چون اونم خیلی باحال بوووددد .

 

روزی که اومدن باورم نمیشد و روزی هم که رفتن باورم نشد تا اینکه دیگه ندیدمشون و بغضم ترکید و همه ی گریه هام موند برا اسمون! قبل از پرواز رفتیم کافه بخوریم که بابا اب پرتقال گرفت و خیلی خوشش اومد و من با تموم وجود ذوق کردم از اینکه حال کرده باهاش . تموم فروشگاههای فرودگاهم با مامان گشتیم .

 بعد از اینکه مامان اینا رفتن اسمون برای اینکه منو ارومتر کنه گفت بیا بریم یه چیزی بخوریم . هر جا میرفتیم میگفتم اینجا نههههه و گریهههه میکردم چون خاطشو با مامان اینا ساخته بودم و الان تنهاییش برام خیلییی سخت بود گفت قهوه بخوریم گفتم نهههه گفت فروشگاهها رو ببینیم گفتم نه خلاصه فقط من همونجا نشستم روضه میخوندم در مورد اینکه چرا زودتر نفهمیده بودم مامان سوفلی و بابا اب پرتقال قرمز خیلی دوست دارن و گریه میکردم و اسمونم نمیتونس جلوی خنده هاشو بگیره بچه ی بی ادب!

وقتی اومدن خونمون کلیییی برامون سوغاتی اوردن و هدیه تولد اسمونم بهش دادن . خدا روشکر ما دو سری تخت داریم مبل هال هم تخت میشه و از بابت جای خواب مشکلی نداشتیم فقط دو تا بالش خریدیم :)

 بعدم که مامان اینا از بس برای ما چیز اورده بودن لباسای خودشون خیلی کم بود و من شرمنده شون شدم واقعا چون برای ما 50 کیلو بار اورده بودن و خودشون یه دونه بارونی داشتن فقط. هرچند برگشتنی با سه چهارتا پالتو برگشتن که مال مهتاب و شهاب بود. 

کلا از واتیکان خیلییی خوششون اومد و من تنها خوشحالیم در تمام مدت اقامتشون این بود که اونا خوشحال بشن از دیدن چیزی یا خرید چیزی. هرچند یه برهه ی زمانی خل شدم و کمی نگرانشون کردم بابت تحصیلم! اما موقع نگرانی واقعا نمیتونم جلوی خودمو بگیرمو خودمو خونسرد جلوه بدم!

یه مهمونی خوب هم رفتیم که اونم باحال بود ولی من بیشتر با قسمت بخور بخورش حال کردم علاوه بر اینکه از غذاش برای اسمون و بابای گلمم اوردم و اونا رو هم مستفیض فرمودیم از اش وطنی!

بعدم مامان میخاس کلی اینجا اشپزی کنه که اصلن وقت نشد و ایشالا سال اینده بیان و شیرینی های عیدو باهم بپزیم :)

 خلاصه جای همه بسیار بسیار خالی خالی خالی . هرچند بسیارررر زود گذشت برای ما و من بعد از رفتنشون به مدت یکروز تمام عزای عمومی اعلام کردم و گنده دماغی شدم که نگو!

بعد از اون یک هفته بعدش امتحان داشتم و به شدت تلاش کردم برای پاس کردن یه امتحان 10 واحدی! روز امتحان خیلیی بیشتر با بچه ها رفیق شدم و کارمو که ارایه دادم بسیار مورد تحسین قرار گرفت چون تنها کاری بود که نه با کامپیوتر که با دست ارایه شده بود . و استاد کارمو به همه نشون داد. و در نهایت بین بچه های ایرانی بالاترین نمره رو گرفتم و از 30 نمره 27 گرفتم که باعث مسرت شد :) 

6 روز دیگه هم یه امتحان دارم که یکی از بچه های ایتا*لیایی که در نوع خودش فرشته هستش تمام جزوها رو اول برای خودش از روی نوارای ضبط شده سر کلاس نوشته بعد خلاصه کرده بعدم خونده الانم امتحانشو داده اما دوباره داره فقط برای من جزوه ها رو دوباره خلاصه میکنه و بعدشم میاد بهم درس میده . خدا حفظش کنه ایشالا.


الان بشدت منتظر خبرای بسیار بسیار خوبی هستیم که انشالله در رسیدن به ما تعجیل میفرمایند و زودتر به امید خدا خودشونو به ما میرسونن چون به شدتتتتتت محتاجشونیممم. به شدت از شمایی که داری این پست رو میخونی التماس دعا . چون مساله ی بسیار بسیار بسیار مهمیه و بسیاااررر حیاتیه .

ا

اینم خاطرات ام پی تری شده ی این یکماه اخیررررر :)

همه موفق و شاد و سلامت باشید انشاالله 
اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم امین 
به امید شادی همهههه
ستاره