ﻭ ﺗﻮ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﻣﺮﺍ ﯾﺎﺩﺕ ﻧﯿﺴﺖ . . ! .
ﺭﺍﺳﺘﻲ.. ﭼـــــﺮﺍ ﺩﻟﺖ ﺑﺮﺍﻳﻢ ﺗﻨﮓ ﻧﻤﻲ ﺷﻮﺩ؟

گـاهــي وقتــا تــوي رابـطه هــا
نيــازي نيسـت طرفـت بهـت
بـگه : بــــرو !
هميـن کـه روزهــا بـگذره
و يــادي ازت نگيــره
... ...
هميـن کـه نپرسـه چـه
جـوري روزا رو به شب مـي رسـوني
هميـن کـه کـار و زندگـي
رو بـهونـه ميکنـه
... هميـن کـه ديگـه لا
بـه لاي حرفـاش دوسـتت دارم نبـاشـه
و هميـن کـه حضـور ديگـران
تـوي زندگيـش
پـر رنـگ تـر از بـودن
تــو باشـه
هـزار بـار سنگيـن تـر از
کلمـه ي بــــرو واسـت
معنـا پيـدا ميکنـه
خدایا…!
اندکی نفهمی عطا کن
که راحت زندگی کنیم!
مردیم از بس فهمیدیم و به روی خودمون نیاوردیم…!


در سینه ام دردهای عمیقی هست !
انگار کسی مرا با زیرسیگاری اشتباه گرفته ...

وقتی می خوردی زمین واز درد به خودت می پیچیدییه داور می امد از ادم می پرسید:می تونی ادامه بدی؟
تو هم می گفتی نه,باید برم بیرون!

شکـــــ دارم که بیایی
وقتی هم که می آیــــی
به خدا ترک برداشته دلم از بس که تو گرم و سردش کردی ...!!