ادامه نوشته

هی تو !!

باران‌جان!!

چه دوستت میدارمت !!

وقتی محبوسم می‌کنی !!

از روز برایم روشن‌تر است !!

تويي كه ميخواستي ...

وجودم را سركوب كني !!

گفته بودم که ،

من از تو به آسمان نزديك ترم !!

حسن ایدریساوی

post 02


ادامه نوشته

post 01


ادامه نوشته

#پیام تسلیت #

فریبای عزیز

میدانم نمی توان

حتی اندکی از بار درد تو را کاست

اما ما را نیز در این غم بزرگ و تازه ات

شریک بدان    حسن ایدریساوی

آخرین


مرد باید که جفا بیند و منت دارد  

نه بنالد که مرا طاقت بدخویان نیست

 

هر شروعی پایانی داره ... خیلی از دوستان اومدن و بی خداحافظی رفتن ..

خیلی ها هم خداحافظی کردن و رفتن وپشت سرشون هم نگاه نکردن ! یه

روزی اومدم و خیلی حرفها برای گفتن داشتم..... گفتم و گفتم تا مرز

خستگی ... راه به جایی نبردم و اونی که دنبالش بودم پیدا نکردم ....

خداحافظی کردم و رفتم ..... ولی به سفارش بعضی دوستان خوب دوباره

برگشتم و نوشتم ونوشتم... تا حالا... در این راه دوستان خوبی پیدا کردم...

پیدا که نه چون همه در دنیای مجازی بود و هیچ وقت به حقیقت نپیوست.

ولی دوستانی سبز و زیبا سرشتی بودند که بی دریغ مهر و محبتهایشان را

نثار چون منی کردند ... اما اکنون گاه رفتن است . یک بار گفتم ، حرفهای

ناگفته تمام نشده ... هیچوقت تمام نمیشه ... چون زندگی ادامه داره ... وتا

زندگی هست ، تنهایی هم هست ... و تا تنهایی هست ، حرفهای ناگفته هم

هست ... بعضی از شما دوستان اونقدر خوب بودید که همیشه افسوس می

خوردم که چرا این آشنایی فقط  در دنیای مجازی است . هیچوقت نمی توانم

شمارا ببینم ... ولی خوب افسوس هم قسمتی از این زندگی هست ...

همه ی شما خوبان را به خدا می سپارم و همیشه خواننده ی نوشته هایتان هستم                                            




سلام دوستان

برای مشکلی که هکرها برای ایمیل ایجاد کرده بودند راه های مختلفی را امتحان کردیم. حتی خواستیم از سرویس پولی یاهو یعنی Yahoo! Premium استفاده کنیم چون در این سرویس سیستم های بسیار پیشرفته ای برای محافظت ایمیل از اسپم به کار گرفته می شود.  ولی من با کمک دوستانم توانستیم با شناسایی نحوه عملکرد روبات هایی که به طور خودکار ایمیل می فرستادند  ، فیلتر های خاصی در تنظیمات ایمیل قرار بدهیم  و جلوی ایمیل های اسپم را بگیریم. از تمام دوستانم که برای حل این مشکل کمک رسانی کردند صمیمانه تشکر می کنم. آدرس ایمیلم را عوض نمی کنم و این آدرس همچنان ایمیل  من خواهد بود hassan_edrisavi@yahoo.com  حسن ایدریساوی

اون شب


آن شب



من از سایه ام جلوتر می رفتم ، وقتی که آفتاب گویی راهنمایم بود .. شاید دونستنش سخت نبود ؛ اونجایی که راه را بر من طلایی می کرد .. نیم نگاهی به آن داشتم .. همچنان گام هایم به طرف تو محکم بود .. گلها ، منو صدا می زدند .. به آنان بی توجه و به راهم چشم دوخته بودم ، می دونی ؟ صدای تو در گوشم بود .. اینو به خوبی به یاد میارم ..حس می کردم .. وقتی که سایه ام زیرکانه گام هایش را بلندتر از من بر می داشت تا از من سبقت بگیره .. سرانجام این کار را هنگامی به پایان رساند که خورشید در پشت سر من به آرومی خفت .. تمنایی از من به ماه نبود ؛ در آغاز تابیدنش .. در چشمانم خواب را صدا می زد و هنگامی که به آن خیره شدم مثل فانوسی که در حال خاموشی بود آروم آروم محو می شد .. شاید اونجایی که چشام بسته تر می شد نور ماه کسل تر می شد تا آن زمان که ابرها ماه روا از دیدم دور کردند و همه جا تاریک شد ..سیگار نداشتمِ ؛ فندک هم. رفتم سراغ سطل آشغال؛ سیگار های نیمه کشیده را بیرون کشیدم. فندک نبود... کبریت هم. داشتم دیونه می شدم. روی میز چیزهای به یادگار مونده بود کاغذی رو پایین آوردم که با چسب زخمی بسته بود ؛ درون کاغذ کبریتی گذاشته بودی که روش پیرمردی کلاه بر سر به علامت سوالی لگد می زد. کبریتی در آوردم و سیگار نیمه کشیده کثیفی رو بر لب گذاشتم    «  سیگار می رود و من می نویسم »

صبح خیلی زود از راه رسید .. صدای تو خواب آرومم رو آشفته ساخت .. شاید اگر می گفتم نامش را نمی دانستم .. اما می دانستم تو اونجا هستی ..وقتی که به دروازه شهر نزدیک شدم .. صدای ساعت شهر می آمد ، اما خودش را نمی دیدم .. هوا خاکی بود و چشمانم رو اذیت می کرد .. شهر بوی مردگان می داد .. تابوت های که نمی دونستم کسانی در آن هستند یا نه همه جا کنار دیوارهای به چشم می خورد .. تنها محو در نگاه بودم ؛ شاید تنها دویدن آن کودک مدرسه اولین و آخرین تجسم من بود .. چشمام روبا دستام پاک کردم ، جاپایی از او نبود تنها یک خیال بود .. نمی تونستم بیش از این منتظر بمونم ، در و پنجره هایی که بسته بود با کمی رنگ قرمز که شاید خون بود هم آغوش بودند .. نام تو را فریاد زدم ...واسۀ لحظه ای اون لحظه ایستاد .. صدای ساعت تموم شد و .. نمی دونم چه شد .. از دور می اومدند .. صورتشان به خوبی مشخص نبود .. مثل وحشی ها بودند ، اگه می تونستم اسمشون رو انسان بنمامم .. جاری می شدند و همچنان ادامه داشت .. دست و پایم سست شده بود تا اینکه ... صدایی از نو آمد و مرا در هم شکست .. تاریکی همه جا بود .. تنم روی میز افتاده بود ، شاید مرزی بین اشک و عرق هایم نبود .. روی میز شمعی را از نو روشن کردم .. همچنان برق قطع بود .. شمع قبلی نیمه سوخته بود و خاموش ، تا مرز دست خط های درونه کاغذم پیش رفته بود .. چه کسی جلویش را گرفته بود ؛ نمی دونستم .. پیشونیم رو با دستام لمس کردم ، سردرد عجیبی داشتم .. هنوز گیج اون خواب بودم .. چرا این طور بود ؟ .. باز هم جوابی نداشتم .. اما غم و ناله های تو بود که در دلم می کوبید .. باور داشتم هرگز خدا و طبیعتش منو همراه نبوده ، تنها در خوابم این رو به من هدیه داده بود .. نگاهم به کاغذ بود ..بار دیگر چشمام خیس شد .. برای نوشتن نبود .. اون شب تنها صدا از آسمون نمی اومد .. کم کمک صدای شر شر باریدن بارون نیز به گوشم رسید .. سرم رو روی میز گذاشتم و آروم گریه کردم مثل اون روزها که من هر روز فکر می کردم می میری؟. قلبم درد می کرد. هر وقت شبها نتونم به اندازه ی کافی بخوابم قلبم درد می گیره. قرص های قلبم و آسپرین کنارم نبود. فکر نمی کردم نیازی باشه .. باور کردم خدا با من است اون شب آسمون با من تا آخرین نفس گریست …..

پ.ن: کابوس های زندگیم کمی تغییر کردن ، با قدرت بیشتری ریختن رو سرم ایکاش میتونستم کمی آروم شم و تمرکز کنم ...... فقط چند ساعت خواب همین ...

 

                                              0_1020_841315_00.jpg


شکست تو




مي دانم كه دلت را بارها و بارها  شكسته ام

اکنون  اتاقم پر از تنهایی ست و تک ضربه های ساعت روی دیوار برایم شعررفتن را می خوانند . یاد تو باز هم در ذهنم غوغا می کند با چشمان مضطربت رفتن مرا نگاه می کنی، وقتی با نگاهم التماس می کردم تو پاسخ تمام دلواپسی هایم را در لبخند عکس هایت خلاصه کردی و من دوباره در برزخ باورهایم گم می شوم امشب به یاد تو می نگارم و می دانم که فردا روزی نو خواهد بود همیشه در میان سطور شکسته دفترم کمیاب ترین واژه بودی ) . مردی که سنگینی سنگ عشق را به دوش می کشد واگرتو نبودی  هزاران بارمرگ را آرام پذیرفته بود..... ) صدايم را ميشنوي ؟ اين منم !

بی صدا و بی حرکت ، شاید زمان هم بی میل می گذرد ، نمی دانم .. تنها برای من اینگونه است ؟ برق چشمانت را نمی دانم ، چرا اینگونه است ، چرا من مست هستم ؟ بی پروا خیره ام بی آنکه پلک هایم لحظه ای بر هم مرحم شوند … و می خواهم این چشمان را که روشنی را به من نوید می دهند ، چه باران و چه آفتاب ... می دانم که نمی توانند لحظه ای چشمان تو را از من گیرند و من ... همیشه خیره ام  .آفتاب در سرزمین ها طلوع و غروب می کند و ماه که همیشه محدود است .. پس توآری تو هستی والاتر و با ارزش تر از همه آنان .. می دانم و من خیره خواهم ماند . ..و آنجایی که قلمم از نوشتن ایستاد !  قلم بود که جاودانه می کرد اعمالم را ، و شاید بی درنگ می نوشت آنچه رخ می داد چه در تاریکی ، چه در روشنی ... بود و بود تا آنجایی که من خسته می شدم او همراهم بود و نمی دانم چگونه است که لحظه ای مرا تنها نمی گذاشت ... دیگر سوی چشمانم به یک قدمی هم نمی رسید اما او هنوز می نوشت ... با خود می گفتم این قلم بی شک مرا شکست می دهد و می رود تا آنجا که از او چیزی نماند .. صبح نزدیک شد و تو آمدی زودتر از سپیده دم ... تا شاید ذره ای که باقی مانده بود از من را دوباره ....... من برگشتم و زنده شدم ، قلم بی توجه می نوشت هر لحظه را .. می خواستم او را شکست دهم و او را به جایی بکشم که دیگر از نوشتن بایستد ، همه جا را جست و جو کردم و فهمیدم تا آن روز که زنده ام این قلم می نویسد و مردن تنها راه بازداشتن آن است !.... سخت به رنج آمده بودم ، تا آرام صدایی از تو به گوشم رسید و مرا فرا خواند .. آری تو همان بودی که به تن خسته ام زندگی بخشیدی .. صدایت را بوسیدم و تو را ادامه دادم ... تا به آنجا رسیدیم که تو را در آغوش کشیدیم و همه چیز خوب پیش می رفت ...

دیگر نه دستان من و نه قلم توان نوشتن را ندارند ...



                                         

                                        http://saradokhtareshab.persiangig.com/1ZCFITK-001.jpg

 

حرف شب


 

می خواهم امشب حرفی بزنم ، از آنجایی شروع کنم که بسیار تاریک است و سرد این است اتاق من به رنگ شب .. آری ، نه من شاید همانند من بیشمار باشند ، آنهائی که خود را در تاریکی اتاقشان گم کرده اند و شاید هم کسانی باشند که اتاقی نداشته باشند ...اما منی که خودم را نمی دانم چگونه می توانم دیگران را ببینم ؟ می خواهم اینگونه ادامه دهم که زندگی در جریان است ، چه ما بخواهیم و چه نخواهیم و می گذرد روز ها و نقاشی می کند خاطراتمان را آنگونه که رقم می خورد .. چه خوشمان بیآد و چه نه . باید ادامه داد و دانست همه ما نویسنده ای از یک قسمت داستان بزرگ زندگی هستیم ، آری همه می نویسند پس بگذار من هم خوب بنویسم ، آنگونه که لایق این داستان است...! انگار از آن زمان که مه نشسته بر روی شیشه را پاک کردم ، نور اتاق کمتر شد برای نگه داشتن خودم از سرما هر کاری می کردم ، چیزی نبود خودم رو گرم کنم ، بهترین راه این بود ..پنکه را روشن می کردم و چند دقیقه ای تحمل می کردم تا بدنم کمی سردتر بشه و وقتی خاموشش می کردم ، کمی گرم تر می شدم . می دانستم اگر می خواستم اینگونه ادامه بدم ، زیاد طاقت نمی آوردم .. ناچارا خودم را در آغوش می گرفتم تا از شدت سرما کم شود .. صدای خنده های مردی از بین باد نزدیک می شد! مردی وحشت زده که گویی سرما تنش را آتش می کشاند ، حس عجیبی داشتم و شاید تا مرز بی جانی می رفتم و بر می گشتم .. آه بر می گشتم...بر من وارد شدند ، یکی از آنان را به یاد نمی آوردم و هیچ نمی گفتم و می دانستم اگر بخواهم چیزی بگویم هم نمی توانم و غرق در مشاهده شدم ، آنجایی که چشمانم را بار دیگر باز می کردم و به عکست خیره می ماندم .. من تنها نبودم ! نمی تونستم عکست را از خود جدا کنم .. خواسته یا ناخواسته . به دستان یخ زده ام چسبیده بود و من تنها نماندم تا آن لحظه ای که باز به من ملحق شدی و از نو بر من تابیدی .آن شب ، شب سرما بود ، که به نام من و تو رقم خورد......!

 

                                               

قرار

 

 

آیا فردا تو رو ملاقات می کنم ؟

 

آیا فردا تو را ملاقات می کنم ؟ و ای ترس دلم از رسیدن فردا و فرداهای دیگر ...

با چه شوق و سوزشی در انتظار رسیدن فردا هستم ؟ آه ! که چقدر از فردا می ترسم و آرزوی نزدیک شدن فردا هستم ؟ او را به خود نزدیک می دیدم ولی یه دفعه سراغ ام اومد ! و شادی نزدیک شدن به او نمایان شد وقتی که دعایم مورد اجابت قرار گرفت . واین است که گذر عمر متحمل عذاب شد . تو ای عشق و دیونگی من ! تو ای قبله روح من ، حرکت من ، و غم واندوه من ! آیا فردا روشنیهای تو در شبهای چشمانم نمایان می شود ؟ آه از خوشحالی رویاهایم و آه از ترس و شک و تردید هایم . چقدر تو رو صدا زدم و ندایم و صدایم آهنگ دلسوزی و خواستن بود ؟ ای امیدم : چقدر امیدواری زیاد عذابم داد؟ تو ، اگر تو نبودی ، همین تو ! واسم مهم نبود چه کسی رفته چه کسی اومده ! من با آرزوی به تو رسیدن و رویا های ملاقات زنده ام . و تو اگر بودی یا نبودی با قلب من هر چی می خوای بکن . این دنیا کتابی ست که تو متن و فکر اون هستی . این روزگار ، شبایی ست که تو در اون حکم عمرم هستی . این دنیا ، آسمونی داره که تو ماه و ستاره اون هستی . به قلبی که به تو اخلاص داره ، رو راسته رحم کن. چون فردا این قلب مال تو خواهد شد.

و فردا فراموش می کنیم رنج روزهای قبل و فردا آزادیم . آیا فردا تورو ملاقات می کنم ؟