اینجا غلام سیاه هم که باشی...
ضربان قلبش با حرکت پلک های پادشه همراه بود.
وآنگاه که سلطانش لب به سخن میگشود چشم هایش همه گوش بودند
صورت مردانه اش سیاه سیاه سیاه بود و او غلام بود...
همانها که به جرم سیاه بودن برده شداند و به جرم ضعیف بودن غلام صاحبان قدرت
و تمام زندگیشان کار و کار و کار بوده بی هیچ لذتی
پادشه او را احضار کرد و با لبخندی حکم آزادی را به دستش سپرد
سختی و تلخی زیاد چشیده ای..اکنون که همراه منی , آزادی.در حق ما نیکی کرده ای
برگرد اینجا همه زخم است و مرگ...آسیب می بینی...پس برگرد ...
برق چشمان سفیدش ,صورت سیاه مردانه اش را معصومیتی عجیب بخشیده بود
انگار تمام سلول های بدنش آب میشدند و از گوشه چشم اش چکه میکردند
در خود شکست..تاب نیاورد..نشست و زانو زد
آقا ..می دانم سیاه و بی نسبم ,می دانم بوی تنم خوش نیست, شایسته نیستم
اما بگذار خون سیاه من با خون پاک شما در آمیزد...دعا کن خشبو و سپید رو شوم
شه شانه اش را نواخت,موهای مجعدش را با سرانگشت محبت نوازش کرد.
لبخندی زد.دستش را فشرد و با نگاهی همه محبت اجازه ماندن داد
کدام تخت سلطنت را سراغ دارید که به غلام سیاه بها که هیچ نگاه کند...
و اینجا کربلاست..امیری حسین و نعم الامیر...
وآنگاه که سلطانش لب به سخن میگشود چشم هایش همه گوش بودند
صورت مردانه اش سیاه سیاه سیاه بود و او غلام بود...
همانها که به جرم سیاه بودن برده شداند و به جرم ضعیف بودن غلام صاحبان قدرت
و تمام زندگیشان کار و کار و کار بوده بی هیچ لذتی
پادشه او را احضار کرد و با لبخندی حکم آزادی را به دستش سپرد
سختی و تلخی زیاد چشیده ای..اکنون که همراه منی , آزادی.در حق ما نیکی کرده ای
برگرد اینجا همه زخم است و مرگ...آسیب می بینی...پس برگرد ...
برق چشمان سفیدش ,صورت سیاه مردانه اش را معصومیتی عجیب بخشیده بود
انگار تمام سلول های بدنش آب میشدند و از گوشه چشم اش چکه میکردند
در خود شکست..تاب نیاورد..نشست و زانو زد
آقا ..می دانم سیاه و بی نسبم ,می دانم بوی تنم خوش نیست, شایسته نیستم
اما بگذار خون سیاه من با خون پاک شما در آمیزد...دعا کن خشبو و سپید رو شوم
شه شانه اش را نواخت,موهای مجعدش را با سرانگشت محبت نوازش کرد.
لبخندی زد.دستش را فشرد و با نگاهی همه محبت اجازه ماندن داد
کدام تخت سلطنت را سراغ دارید که به غلام سیاه بها که هیچ نگاه کند...
و اینجا کربلاست..امیری حسین و نعم الامیر...

پی نوشت1:ده روز پس از عاشورا بنی اسد بویی خوش حس کردند...
در گوشه ای تنی بی سر یافتند,خشبو تر از همه ی گل ها,سپید تر از روشنی,دلپذیر تر از بهار
نقش تازیانه هایی بر تن ; گواه آن بود که این شهید روزگاری برده بوده است....
پی نوشت2:موافقیدسلامش بدهیم؟؟؟ شاید به حال دل سیاهمان دعایی کردند.
السلام علی جون بن حوی مولی ابن ابی ذر غفاری
+چند خطی را از کتاب آیینه داران آفتاب .محمد رضا سنگری قرض گرفتم
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۲ ساعت 10:7 توسط عطشان
|