خـدایـا ؛ کسی را که قسمت کس دیگریست

سر راهمان قـرار نـده ! تا شبهای دلتنگیش بـرای ما باشد !

و روزهـای خوشش بـرای دیـگـری !

خدایا.........

 
گفتم خدایا از همه دلگیرم گفت حتی از من ؟
گفتم خدایا دلم را ربوده اند گفت بیشتر از من ؟
گفتم تنهایم گذاشتند تنها ماندم گفت تنها تر از من ؟
گفتم خدایا تو چقدر دوری ؟ گفت تو یا من ؟
گفتم خدایا عاشقم گفت عاشق تر از من ؟
...
گفتم خدایا چرا انقدر میگویی من ؟
گفت : چون من توام و تو از من ... .

دیگر نمی گویم

گشتم نبــــود نگرد نیست !

بگذار صادقانه بگویم:

 گشتیم ! اتفاقا بود ! فقط مال ما نبود ! شما بگردید ! لابد مال شماست .......

ساعتها را جلو می کشند


وقت ِ شرعی ِ چشمانت زودتر از راه خواهد رسید


رکعتی بر بوسه نگاهت خواهم گذاشت


ربّنا لااقل آتنا...!

دلم.....

 

دلم سخت گرفته و تنهاست

به اندازه ی اسم روی یک گور

و در اضطراب است

مانند یک فنجان

در دست دخترکی سر به هوا

کاش موجی نداشت این درون

و آرامی بود برایش

...

خواسته ی  بزرگیست؟

بی تو...

در تو راه می افتم
و به اندازه ی تمام خیابانها , خیس خواهم شد ,
از بارانی که قرارمان بود ...
برای روزهایم , نقشه ای ندارم که بر باد رود ...
بر باد , همین لحظه هاییست که بی تو
خاطره خواهد شد .

پنج واروونه...

خواهر کوچکم از من پرسید؛ پنج وارونه چه معنا دارد ...

من به او خندیدم... کمی آزرده و حیرت زده گفت : روی دیوار و درختان دیدم....

باز هم خندیدم ...

گفت : مهران پسر همسایه، پنج وارونه به مینو می داد ! ...

بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم :

 "هر زمان بارش بی وقفه ی درد ، سقف کوتاه دلت را خم کرد،

بی گمان میفهمی پنج وارونه چه معنا دارد؟"

قصه تکراری  تنهایی...

 
نه از حادثه خبری هست
و نه از اعجاز آن چشم های آشنا
از دلتنگی ها هم که بگذریم، تنهایی
تنها اتفاق این روزهای من است........

نرو....

برو باشد ولی من هم خدا و عالمی دارم

برو باشد ولی شبها اگر دیدی بد آهنگ است

بدان من گریه می کردم که از دنیا دلم تنگ است

من از دنیا گله مندم که از مهر تو کم دارم

ببین یک خواهشی دارم

مرا در خود کمی حل کن نگو رفتم خداحافظ

کمی دیگر معطل کن!

...

زندگی باید کرد 
 گاه با یک گل سرخ

 گاه با یک دل تنگ
گاه باید بارید بر سر صخره و سنگ
گاه باید رویید در پس این باران
گاه باید خندید
بر غمی بی پایان.....

 



 

یادت ای دوست بخیر....

بهترینم خوبی؟؟؟؟؟

خبری نیست زتو

دل من میخواهد که بدانی بی تو

دلم اندازه ی دنیا تنگ است

میسپارم همه ی زندگیت را به خدا....

شاعر از کو چه ی مهتاب گذشت

لیک شعری نسرود

نه که معشوقه نداشت

نه که سر گشته نبود

سالها بود دگر کوچه ی مهتاب خیابان شده بود...........

گاه يک سنجاقک
به تو دل مي بندد
و تو هر روز سحر
مي نشيني لب حوض
تا بيايد از راه
از خم پيچک نيلوفرها
روي موهاي سرت بنشيند
يا که از قطره آب کف دستت بخورد
گاه يک سنجاقک
همه معني يک زندگي است.....

دارم میمیرم.....


چند وقتیست که از دست خودم هم سیرم


میتوان گفت که من از تو کمی دلگیرم
 

خسته ام، فکر و خیالم همه آشفتهء توست

به خدا آخرش از دست تو من میمیرم!!!

منم و شعر و خیال و غم و تنهایی و شب

بیخیالم و فقط فال تو را میگیرم

بر سرم نعره نزن، می روم از پیش شما

ولی ای کاش بدانی که بی تقصیرم

 تو اگر خسته ای از من،  غصه نخور

تو بخواه مرگ مرا، زود خودم میمیرم...

دل من...

دل من تـنها بـود ،

دل من هرزه نـبـود ...

دل من عادت داشـت ، که بمانـد یک جا

به کجا ؟!

معـلـوم است ، به در خانه تو !

دل من عادت داشـت ،

که بمانـد آن جا ، پـشـت یک پرده تـوری

که تو هر روز آن را به کناری بزنی ...

دل من ساکن دیوار و دری ،

که تو هر روز از آن می گـذری .

دل من ساکن دستان تو بود

دل من گوشه یک باغـچه بـود

که تو هر روز به آن می نگری

راستی ، دل من را دیـدی ...؟!!

نمیدانی...نمیفهمی...

نفهمیدی چه می گویم

                            ندانستی چه می خواهم


گمان کردی چون از عشق می گویم

                                             نیاز پیکرم را در تو می جویم ؟


تو فکر کردی

               که عشق جز خواهش تن نیست

                                                  وجز این آرزو در باطن من نیست ؟


نفهمیدی !  نفهمیدی !

                           که این افکار در من نیست ...


و عشق آن واژه پاکی ست

                                   برای من ...

 

که بی تو معنی تنهایی مطلق ...

                          برای دست های من ...

                                        برای حرف های من ...

                                                        برای آنچه می گویم ...


                   نمیدانی !!! نمیدانی !!!

                                          چه می گویم ...

....

برگرد…

یادت را جا گذاشتی

نمی‌ خواهم عمری به این امید باشم که برای بردنش برمی ‌گردی...

 

پ.ن:خودش میدونه کی و میگم.اینبار مخاطبم تویی.....

باشه نیا...غصه نخور با نبودت کنار میام خیلی که دلم بگیره گریه میکنم....

خداوندا...........

خداوندا نمي دانم ...


دراين دنياي وانفسا كدامين تكيه گاه را تكيه گاه خويش سازم


نمي دانم خداوندا...نمي دانم


دراين وادي كه عالم سر خوش است وجاي خوش دارد


كدامين حالت وحال ودل عالم نصيب خويشتن سازم

نمي دانم خداوندا.......

و مي گريم خداوندا

دگر گيجم خداوندا

خداوندا تو راهم ده پناهم ده

اميدم ده خداوندا كه ديگر نا اميدم من ومي دانم كه نوميدي

 

ز درگاهت گناهي بس ستم بار است

خداوندا آشنايم ده... خداوندا پناهم ده...اميدم ده...

خداوندا درهم شكن اين سد راهم را كه ديگر خسته از خويشم


كه ديگربي پس و پيشم

فقط ازترس تنهايي


هراز گاهي چو درويشم وصوتي زير لب دارم


وبا خود ميكنم نجواي پنهاني...كه شايد گيرم آرامش


ولي ان هم علاجي نيست


ودرمانم فقط درمان بي درديست


وآن هم دست پاك ذات پاكت را نيازي جاوداني ست......

فاصله ها......

مردن و گم شدن از ماست نه از فاصله ها..............

دل از اینهاست که تنهاست نه از فاصله ها............

گرچه دیگر همه جا پر زجدایی شده است.............

مشکل از طاقت دلها ست نه از فاصله ها................

تو........

هـرگز تـو هـم مــانـنــد مـــن آزار ديــدي؟

يــار خــود را از خــودت بــيــزار ديــدي؟

 

آيــا تـو هـم هر پــرده اي را تا گشودي

از چــار چــوب پـنـجـــره ديـــــوار ديــدي؟

 

اصـلا بـبـيـنـم تـا بـه حـالا صـخــره بودي؟

از زيـــر .امــــواج آســـمـان را تــار ديدي؟

 

نـام کـسي را در قـنـوتت گـــريـه کـردي؟

از «آتـنـا» گـفـتن «عــذابَ النـّار» ديدي؟

 

در پـشـت ديـواره حياطي شعـر خوانـدي؟

دل کـنـدن از يــک خــانه را دشـوار ديدي؟

 

آيا تو هم با چشمه بـاز و خيسه از اشک

خواب کسي را روز و شب. بـيـدار ديدي؟

 

رفتي مطب. بي نسخه برگردي به خانه؟

بيـمار بـودي ؟ مثل من بيمار ديــدي؟؟

 

حقـا که بـا مـن فــرق داري ــ لا اقـل تـو

او را که مي خواهي خودت يک بـار ديدي....

آبی دریا.....

به دریا که خیره می شی ،

فکر می کنی این گستره ی آبی می تونه تو رو تا ته همه خیالهات ببره ...

 وقتی از کنارش رد میشی و بوی خنکی ش بهت می رسه ،

می تونی نرمی ماسه ها رو زیر پات حس کنی ،

فرو رفتن و بالا اومدن و وسوسه دریا!

اینکه دوست داری توش پا بذاری و پیش بری ،

اونقدر که نقطه ای بشی در آبی بی نهایت ،

در لحظه ی همآغوشی آسمون و دریا .


پ.ن:میخوام به پرشکوه ترین نقطه ی آبی برسم ، جایی که دریا و آسمون یکی میشن ...

آسمانت سرد است...؟؟؟؟

 

خوزشیدی در پاکت میگذارم و برایت پست میکنم

 

ستاره ای در کلمه بگذار و به آسمانم روانه کن که بسیار تاریکم........

سایه سبز خدا در قفس امروزست....

گفتگوها دارم که اگر واژه توان داشت ترا می گفتم

واژه ها دارم در سر که اگر...

خلوتی بود و دلی بود ترا می گفتم

دارم از کوچه آن خاطره ها می گذرم

گوش کن گوش...

ترا می گویم

تو که همدردی و همدل

تو که معنای بهاری و بهاری و بهار

همزبانی

و چه می دانم در کجائی و کجائی است دلت

این قدر هست که از جنس منی و همزبانی

می توانم به تو از دورترین نقطه خاک با کلامی برسانم

عالمی واژه و حرف و سخن و خاطره را

و بگویم...

تو بدانی که چه می گویم

و بگویم: صد سال بهتر از این...

و نخندی به امیدی که مراست

و بدانی که بهار

سایه سبز خدا در قفس امروزست.......

من و تو...

اولین بار که عاشقت شدم یادته؟

من کرم سیب بودم و تو کرم ابریشم من به تو قول دادم دیگه هیچ وقت

سیب نخورم و تو هم قول دادی که دور خودت پیله نزنی ولی نمی دونم

چی شد که من طاقت نیاوردم و فقط یکم سیب خوردم. تو هم از غصه دور

خودت پیله بستی ....

 

و حالا دومین باره که عاشق شدم ولی حالا من یه کرم سیبم و تو یه پروانه

خوشگل تو پر زدی و رفتی و من موندم و سیب هایی که جایی واسه

خورده شدنشون نمونده من دیگه از هر چی سیبه متنفرم!!

...!

گاه گاهی که دل میگیرد
 
 
پیش خود میگویم

 

آنکه جانم را سوخت یاد می آورد از این بنده هنوز؟

 

سخت جانی را ببین که نمردم از هجر....

 

 

مرگ صد بار به از بی تو بودن باشد

 

 گفتم از عشق تو من خواهم مرد

 

چون نمردم،هستم پیش چشمان تو شرمنده هنوز!

همه در حسرت یک پروازند

 

من به پرواز نمی اندیشم...........

 

به تو می اندیشم

 

به تو که زیباتر از اندیشه ی هر پروازی....

 

من...!

من نه عاشق هستم

و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من

 

من خودم هستم و تنهایی و یک حس غریب

که به صد عشق و هوس می ارزد...........

تو............

روی آن شیشه ی تبدار تو را ((ها)) کردم

اسم زیبای تو را با نفسم جا کردم...

شیشه بدجور دلش ابری و بارانی شد

شیشه را یک شب .تبدیل به دریا کردم

با سرانگشت کشیدم به دلش عکس تو را

عکس زیبای تو را سیر تماشا کردم....

سهم من....

دستها بالا بود....هرکسی سهم خود می طلبید

نوبت هرکه رسید داغتر از دل ما بود

نوبت من که رسید سهم من یخ زده بود....

سهم من چیست مگر....؟؟؟؟

یک پاسخ ...

پاسخ یک حسرت...

سهم من کوچک بود قد انگشتانم..

عمق آن وسعت داشت..وسعتی تا ته دلتنگیها

شاید از وسعت آن بود که بی پاسخ ماند....

پ.ن:

و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم..

دست من نیست گر از باغِ دلت

 

، خوشه ی عشق تو را میچینم

 


یا اگر زود به زود خواب چشمانِ تو را میبینم

 


من صبورم اما.......


بی دلیل از همه ی فاصله هامی ترسم


بی دلیل از همه ی تیرگی تلخ غروب

 

و چراغی که تو را از شب متروک دلم دور کند.

 

من صبورم اما..

 

دل تنگی ِ من،  صبر چه میداند چیست؟...

 

پ.ن:و من چگونه نگیرد دلم میان این همه سکوت که از نگاه تو خالیست