پست ثابت بداقا
نویسنده خیلی بزرگ: روح ا.. خانِ بَدآقا
چند ساله از قم. ارایشگاه آرِِنا
زنبیل اباد پاساژ خلیج فارس طبقه دوم
نویسنده خیلی بزرگ: روح ا.. خانِ بَدآقا
چند ساله از قم. ارایشگاه آرِِنا
زنبیل اباد پاساژ خلیج فارس طبقه دوم
قدمهایم اهسته تر شده امروز.صبح است.صبحی خوب با هوایی بهتر.تازه صبحانه
خورده ام و راه افتاده ام سمت مغازه.بدون هیچ انگیزه خاصی.فقط ازروی مادر
خجالت کشیدم تا لنگ ظهر خودم را به خواب بزنم.سر سفره صبحانه مامان برایم
خرما می اورد.شیره می اورد.نمیدانم شیره چه چیزیست اما همینکه شیرین است
خوشم می اید.رسیده ام به مغازه.میدانم که زهرا صبح ها نمی اید.صبح اصلا
در ایینه خودم را نگاه نکرده ام.در را باز میکنم.اسم خدا را می اورم.گوشی زنگ
میخورد و مشتری می اید.نفر بعد هم می اید.پسر جوانیست که از کربلا رفتنش
برایم تعریف میکند.از بی پولی هایش.موهای مشکی دارد.اصلا نمیفهمم و نمیدانم
چطور موهایش را کوتاه کردم.منتظر بودم شاکی شود اما نمیشود و کلی تشکر
میکند.ساعت 2 بعداز ظهر شده و پیاده سمت خانه برمیگردم.خدایا شکرت که
صبح 20 هزارتومانی کار کردم.ناهار هنوز اماده نیست.بوی دمی گوجه می اید.غذارا
که میخورم شکمم سنگین میشود و دراز میکشم.فکر میکنم به دیروز که چقدر
احمقانه فکرکردم.زهرا...رفیق..صدایم را میشنوی؟میدانم که تو صدها بار بهتراز من
هستی اما نمیدانم چرا وقتی روسری ات باز است و موهایت بیرون و سلام میکنی
به آن پسر که موهایش را رنگ زده و نگاهش را درنگاهت دوخته چقدر ناراحتم.
و در را که میبندی و میروی همان پسر با غرور خاصی میگوید این بدرد 6ماه دوستی
میخورد و بعد رهایش کنم و من چقدر در خودم شرمنده میشوم.من که هیچ نسبتی
باتو ندارم اما بجای تو عرق میریزم.بجای آن پسر.میبینی رفیق؟هرکسی که
خوشتیپ است و ماشین دارد لزوما نگرانت نیست.چشمهایت را باز کن.انصاف
نبود دیشب در تاریکی اش فرو بروم و برای تنهائیت اشک بریزم.رفیق! دلواپسی ام
رادرون دست هایت جا بده و دلتنگی ام را زیر بالش ات بگذار تا حجم اندوهی که
گلویم را چنگ می اندازد کم شود. رفیق! ما محکوم به درد ما محکوم به درک
هستیم! بیا کف خیابان بنشینیم و به جای تمام عاشقان شکست خورده به جای
تمام سعیدها به جای تمام زری ها اشک بریزیم. بیا سقوط کنیم و تمام راننده های
عصبانی از بدهکاری ها، سایه هامان را زیر بگیرند.کجایی رفیق؟روبراهی؟
کجایی خدا؟دلم بی قراری می کند و فاصله دورتر از آن است که بتوانم سرم را روی
پاهایت بگذارم که بتوانم سرم را روی پاهایت بگذارم که بتوانم سرم را روی پاهایت
بگذارم... بیا رفیق!
نه رفیق! انصاف نبود که آن قدر دور باشم که نتوانم دردهایت را با نوازش موهایت از
یادت ببرم.. و چقدر احساس ضعف می کنم.. احساس ضعف می کنم و دست هایم
ناتوان تر از آن است که بتواند جلوی غصه هایت سد شود.من دلم میخواهد لباسهایم
را به رفتگر سرکوچه بدهم و ارامشش را بگیرم.جاروی بزرگش را که بتوانم غمهایمان
را جارو بزنم.
بچه های پاساژ با حرارت تعریف میکردند که با فلان دختر امار بازی میکردند و چند
نفر را زمین زده اند و مدالهای افتخار نگرفته شان را به رخ هم میکشیدند.نگاهم به
خیابان بود که فکرمیکردم پس چرا من اهلش نیستم.اهل دختربازی.اهل زمین زدن.
روزگاری نه چندان دور پسرها حداقل روی دوست دخترشان تعصب داشتند.بعضا
متاهل هم هستند.علی از بالا داد میزند که بیست دقیقه دیگر میرویم و میخواهم
لبتاب را ببرم.دختری را میخواندم که همچون خودم خیال میکند خیلی شاهکار
مینویسد.جایزه برده است و سایتها معرفی اش کرده اند.مگر من بد مینویسم؟
یا حداقل ازو بدترم؟اگر ما هم دختر بودیم و عکسی بدون روسری میگذاشتیم
حتما برنده میشدیم.حالا برنده شدن پیشکش..حتی لبتاب هم نداریم.
چرا من فکر کردم زهرا باید به من علاقه نشان دهد؟چرا خیال کردم او هم مرا
دوست دارد؟میروم بخوابم
شيراز.گفته بود دلم تنگ است و براي 2روز امده بدون مرخصي.هوا خوب است.
دلم بچه ميخواهد.يك دختر ناز با موهاي خرمايي و چشمهاي روشن كه اسمش
را بگذارم ستايا.و شايد نه .مامان كه ديروز متوجه غمگيني من بود وقتي همه
دست ميزدند و محمد حسين نوه دوم خانواده قر ميداد(مثلا ميخواهد ايت ا.. بشود)
كنار من نشست و با حضورش من احساس دلتنگي نميكردم.من كه تنها
ادم انجا بودم كه كادوي تولد نگرفته بود و علي برادرم متوجه بي پولي ام شد
بجايم 50 تومان در پاكتي گذاشت و به اسم من داد.ميروم مغازه و كسي زنگ ميزند
براي ماساژ وقت ميگيرد و ميگويم فردا بيا.قيمتش را 50هزارتومان ميگويم و
او ميگويد دوستم هم مي ايد.مغازه بغلي نيامده اند.بي حوصله ام.مشتري
مي ايد و ازم تعريف ميكند.نزديك 12 شب مي ايم سمت خانه.كه ناگهان
آقاجون را ميبينم از شمال برگشته.روبوسي ميكنيم و دستش را ميبوسم.
باهم شام ميخوريم.زود خوابم ميبرد.صبح ميشود مي ايم مغازه.يكي از بچه ها
مي ايد مغازه و ميگويد تا حالا كسي گفته صدايت بدرد چه چيزي ميخورد؟
فكرميكنم الان ميگويد بدرد سبزي فروشي كه ميگويد بدرد سحرهاي ماه رمضان
چون صدايت ارامشي دارد.اعتراف ميكند كه خيلي وقتها هم كلامم ميشده تا
با صدايم ارامشي منتقل شود.تا پول كافي نتم از 500تومان بيشتر نشده خداحافظي
ميكنم
دو روز تمام است خوشتیپ شده ام.شلوار جین سورمه ایی و بلوز سورمه ایی
رنگ که زیرش پیراهن طوسی و شالی طوسی همراهی اش میکنند.مشتری
در وسط هفته کم میشود.همه جا همین است.شلوار را میدهم زهرا برایم پاچه هایش
را کوتاه کند.همدیگر را بصورتی تابلو تحویل میگیریم.دلم به دنبال اوست.در را که میبندم
روی بالکن صورتش را تجسم میکنم.سختی کشیده است اما زیبا.اگر بانک زیر
پاساژ را بزنم برایش هرچه خواست میخرم تا که خوشحال باشد.اما نه او شاید
خود پولدار باشد و با پول خوشحال نشود.به او مهربانی میکنم.مهربانی که همه
این سالها در دلم مانده است.صدای بوق می اید.دعوا شده است.میروم داخل.
دوستان حسن که همکارم است نشسته اند و اراجیف میگویند.همه را مسخره
میکنند .ساکتم.بیرون را نگاه میکنم.یکی از آنها که پسر چاق و بی خاصیتی
به نظر میرسد کم صحبت میکند.ارام سر صحبت را باز میکند.کمی حرف میزنیم.
پسر مهربانیست.ظاهرش بد است اما ادم است.از من و باقی بچه ها ادم تر است
یکی از کلیپهایی که ساخته را نشانم میدهد.چه استعداد خارق العاده ایی.
او یک نابغه است.میگوید بدآقا صدایت خیلی دورگه و جا افتاده است بیا معرفی ات
کنم به یکی ازدوستان اهنگسازم.میگویم نه پولش را دارم و نه علاقه ایی به
خوانندگی.ازمن میخواهد موهایش را کوتاه کنم.در ایینه نگاهش میکنم.دیگر برایم
آن پسر چاق بی خاصیت به نظر نمیرسد.انگار همه استعدادهای هدر رفته اش
در شکم و بدنش تلنبار شده است که اینهمه بزرگ است.و شاید استعدادهای
من هم در دماغم مانده که کمی بزرگ شده..خداحافظی میکند و میرود.همه
جا ساکت شده است.ادمهایی که چند دقیقه قبل در مغازه بودند با موهای اتو
کشیده و صورتهای صاف و لباسهای کوتاه که نافشان مشخص بود فقط ادعا
بودند و پسر چاق بی ادعا...ادمهای بی ادعا داشتند در مورد زهرا حرف میزدند
و اورا خراب و ...میخواندند.با اینکه همه تلاششان را کردند تا زهرا کمی به انها
نگاه کند و نکرد حالا اورا خراب میخوانند.دلم میخواست تک تکشان را بزنم اما
نمیشود و نمیخواهم بفهمند.فقط به یکی از انها گفتم کمی خفه شود سرم درد
میکند..شاید من با همه آنها فرق میکنم.شاید من از مکزیک آمده ام از همانجایی
که نسرینا آمده است .همان که نویسنده و موهایش از قاب عکسش
بیرون زده است...همان ..و وقتی زلزله امده قم از کنار مکزیک امده کنار تهران.
و زهرا همان زمان از اسمان افتاده پایین و برای خود مغازه زده تا من دوستش
داشته باشم و تنها نباشم.چقدر خوب بود اگر پولدار بودم دستشویی عمومی
در بین راه قم مکزیک دایر میکردم و روی سر درش مینوشتم اینجا آخر خط است

بخواهی نخواهی باید بکشی پایین
با برادرانمان نشسته اییم در زیر زمین و هرکسی کاری میکند.کمر درد سراغم
امده است.فردا تولد محمد مهدی نوه اول خانواده است.راستش پولی نداشتم
کادویی بخرم.نخریدم.شاید فردا خودم را به خواب بزنم یا بروم بیرون.کمی حواسم
پرت شده است بخاطر حرفهای امشب.یکی از دوستانمان که اضافه شده است
به ما و میخواهد ارایشگری یاد بگیرد پسر خوشتیپ و خوبیست.صحبت ازدواج
شد و یکی از بچه ها وارد مغازه شد و گفت این دختران مغازه مزون هم که
نیامده اند حتما رفته اند ولنتاین.میگویم فکرت خراب است.میرود و ما 3نفر بحث
میکنیم.خاطراتشان را میگویند و من فقط گوش میکنم.صحبت زهرا میشود.
میگوید آمار میدهد.میپرسم چطور؟میگوید خیلی در چشمانم نگاه میکند.
کلی صحبت میکنند.به روی خودم نمی اورم.نظر مرا میپرسند و میگویم من
در ایمان و اعتقاد ادعایی ندارم اما تا به چشم خود نبینم باور نمیکنم چیزی را.
چایی میریزم و ادامه میدهم که بدبینی گناه بزرگیست و امام حسین فرموده
از درخانه ات بیرون امدی هرکسی را دیدی سلام کن شاید که او نزد خدا
بهتراز تو باشد..یکی از انها میگوید ولی دوره زمانه خیلی بد شده است و
تایید میکنم که اری اما وقتی انسان میرود خواستگاری چشمهایش را باز
میکند اما نیت شکاکی ندارد و باقی را به خدا میسپارد.کمی بحث میکنیم.
چایی که سرد شده را هورت میکشم و ذهنم مشغول است.گویی کسی
در دلم برایم یاداوری میکند که خودت مگر فرشته ایی؟میروم بیرون از مغازه.
مسعود با خوشحالی می اید سمت من و میگوید فردا میروم خواستگاری.
کاش برایش جور شود.کاش دنیا اینهمه پر نشده بود از ظاهر بینی و دختران
ظاهر امثال مسعود را نمیدیدند.او ساده است اما پر از صداقت و خوبی.
کمرم هنوز درد میکند
بدآقا زود مرتبم کن میخواهم بروم با دوست دخترم شام..میگوید برایم سیبیل بگذار
میخواهم کاملا مخش را بزنم.سبیلهایش را خط می اندازم و با خود فکر میکنم چرا
امثال من که هیچوقت سمت اینکارها و مخ زدن برای دوست شدن نرفته اییم پس
چرا دخترها نازو نوز میکنند..کارش که تمام میشود هزارتومان میگذاردومیگویم
میشود 5هزارتومان.اخمش در هم میرود و عصبانی میشوم میگویم برای اون شارلاتان
خرج میکنی و دلت میخواهد پول زحمت مرا ندهی..گورش را گم میکند و میرود.
راستش امشب حدس زده بودم خبرهایی شده.یکی میگفت فردا ولنتاین است
و دیگری میگفت امشب.
.
حال چه فرقی میکند.برادران می ایند و موهایشان را کوتاه میکنم و میروند.من
میمانم و دیوارهای مغازه و بالکنی که باصفاترین بالکن دنیاست.

قیافه یکی را ببینی احساس بدی پیدا خواهی کرد به او.این پسر لاغر دراز که
شاگرد مردانه فروشی است وقتی دیدمش حس بدی داشتم.به هر بهانه ایی
می اید بالا.مغازه زهرا و نمیدانم برای چه نیم ساعتی مینشیند و میرود.
نگاه هیزی دارد.دیشب که نشسته بود مغازه زهرا از هردویشان بدم امده بود.
خیره شده بود به آن دو دختر..و بعد دختری که لباس زیر میفروشد و بسیار
باحیا و انسان است امد و به همه گفت تعزیرات آمده..خودش رفت و پایین را
نگاه میکرد و پسرک از طبقه پایین نگاهش را بدون پلک زدنی به او دوخته بود
شاید یکروز محکم در گوشش نواختم و همه احساسهای بدی را که منتقل
میکرد به من با این کثافت کاریهایش ..جبران کنم.بگذریم که گذشت.خوب
شد که انجا نبودم.بعضی وقتها که دوستان ارزوهایشان را در مغازه ما مینشینند
و میگویند من فکر میکنم که چقدر ساده فکر میکنم.و چقدر ازین زندگی چیزهای
ساده و خوب میخواهم.همیشه خوب باشم.نمازخوان و ...ساده و خاکی و
یک همسر دوست داشتنی که حیا داشته باشد و چادری بر سر کند و موهایش
بیرون نباشد.و من هرروز محکم بغلش کنم و بعد ناهار بخوریم.یکی مثل زهرا.
ولی در معازه اش را بزنم و چه بگویم؟بگویم آس و پاسم و پولی ندارم؟بگویم
بجای پول فعلا فقط محبت دارم؟علاقه؟...نه نمیشود.او هم ادم است.هزار
ارزو دارد.قرار نیست شبیه من فکر کند.همین که در دلم دوستش دارم فعلا
کافیست.بعضی وقتها یادم می اید که ان ریو سفید رنگ کیست که دنبال زهرا می اید؟
و...فکر بی پولی های خودم..فکر اینکه همسایه و یکجا کار میکنیم و اگر نشد
دیگر نمیشود انجا بود باعث میشود پشیمان شوم از گفتن دوستم داری..
ولی برایت شعری سرودم و دیگر خاطره ایی از تو ننمینویسم.شاید..
بدآقا آمده ست که خود را ببارمت!
بدآقا: نام ِ دیگر ِ «من دوست دارمت»
بر باد می دهم همه ی بود ِ خویش را
یعنی تو را به دست خدا می سپارمت!
باران بشو، ببار به کاغذ، سخن بگو...
وقتی که در میان خودم می فشارمت
پایان تو رسیده گل ِ کاغذی ِ من
حتی اگر که خاک شوم تا بکارمت
اصرار می کنی که بیا به من زودتر بگو
گاهی چنان سریع که جا می گذارمت!
زهرایِ من، عزیز ِ غم انگیز ِ برگریز!
یک روز می رسم... و تو را می بهارمت!!!
به دوست داشتنم بین ِ دوستش داری!
که به سلامتی سال های دربدری
صدای جر خوردن روی خاطراتی که..
فرار می کنم از تو به تو به درد شدن
دو چشم باز به یک سقف ِ خالی از همه چیز
که بهترین هدیه، واقعا ً فراموشی ست.
مرا وا داشت تا قدم بزنم تا مغازه.مثل تکرار همیشگی روزهای قبل فلاکس
زرد رنگ در دستم است و میروم.گربه ایی از جوب بی آب بیرون می اید و قلبم
را آکنده از وحشت میکند.نزدیک بود خشتک شلوار تازه پاره شود.هنوز پول شلوار
را نداده ام.هنوز زهرا و دوستش نیامده اند.مغازه از دیشب پر از مو شده و جارویی
میزنم.اهنگ میگذارم.میگوید منم مثل تو مات این قصه ام تو هم مثل من امشبو
دعوتی...میروم سراغ مسعود که مغازه اش داخل پاساژ است.او همیشه از
همه زودتر می اید حتی از سرایدار هم زودتر..مرا که میبیند میخندد.چایی میخوریم
باهم.دلم برایش میسوزد..بچه ها اذیتش میکنند.میروم طرف مغازه خودم سمت
بالکن.چراغ مغازه زهرا روشن شده است.تازه آمده است.کمی مینشینم.
می اید جلوی درب معازه اش را تمیز میکند.خدای من چقدر محجبه تر شده
نسبت به قبل. و چقدر احساس میکنم دلم میخواهد بغلش کنم و بگویم زهرایِ
من..عزیزِ غم انگیز برگریز..و او روسری اش را محکم تر ببندد.چقدر دخترها وقتی
حجاب دارند با وقارتر میشوند..میرود بیرون و برمیگردد و با لبخندی سلام میکند
و من جواب میدهم.کم کم بچه ها می ایند و یکی میخواهد روی بازوهای لاغرش
تتو کند و ارم مازراتی را نقاشی کند.چقدر به نظر افکار اینها بچه گانه می اید.
میروم بیرون..
کم کم باید بروم مغازه.سوسکی موقع ناهار می اید روی پایم.هرچقدر میزدمش
نمیرفت و نمی افتاد.گویی مرا دوست داشت.فقط مشکل این بود نمیدانم دختر
بود یا پسر اگر نه باهاش ازدواج میکردم.خیلی مرا دوست داشت که به هیچ وجه
نمیرفت.
دوروز است زهرا را ندیده ام.امروز احتمالا بیاید.دلم برایش تنگ شده است.
برادر بزرگترمان با بچه هایش رفته شمال.هوا همیشه بعداز 22 بهمن بهاری
میشود.زیر بغل کاپشن پاره شده است.کلا یا خشتک یا زیر بغلمان پاره میشود
و در اخر سر سوسک عاشقم میشود.عکس محمدهادی و محمد مهدی بچه های
برادر بزرگتر
میکنم.موهای سینه ام رشدش زیاد بوده و وقت نکردم مرتبشان کنم.پسر
5ساله ام در را باز میکند و میگوید بابا بیا ناهار بخور.نفسم که بند امده است
را خالی میکنم و میگویم باشه الان میام.با انگشتان پا تی شرت را ازروی
زمین برمیدارم و تن میکنم.سفره پهن است.اوووم عجب بویی دارد این دمی
گوجه.دست مریزاد زهرا عجب دست پختی داری.لبخندی میزند و مینشیند.
علیرضا را بغل میکنم و لپش را گاز میگیرم به آرامی.دلم میخواهد لُپ زهرا را
گاز بگیرم اما میترسم تحریمم کند و بیخیال میشوم.پسرم که شیطونی میکند
زهرا میگوید مثل باباش ورجه وورجه میکنه.بی درنگ میگویم چشمان و ابروهایش
شبیه تو شده و با لبخندی زهرا را نگاه میکنم.همانطور که برنج برایم میکشد
میگوید نه به خودت کشیده چشم درشت و ابروهای کشیده..راست هم میگوید
ولی ایکاش بیشتر شبیه مادرش میشد.بشقاب را جلوی خودش میگذارد همان
بشقابی که خیال میکردم برای من کشیده..میروم کنارش و باهم غذا میخوریم
از یک بشقاب..شاید او هم احساس خوبی دارد مثل من و میگوید عصر برویم
کمی خرید کنیم.در دل میگویم عجب غلطی کردم محبت به خرج دادم و بلند
میگویم عصر بخوابیم بهترنیست؟اخمش در هم میرود و میگوید نع.
دراز میکشم و به سقف نگاه میکنم.ریشهای سمت چپ صورتم کم کم همگی
سفید میشوند.زهرا از اتاق بیرون می اید و آماده شده است.بلند میشوم
و میبوسمش میگویم اون آستینی که برایت خریده ام و رنگین کمانی بود را
بگذار دستت.موهایش را هم جمع میکنم زیر چادرش.لبخند رضایتی تحویلم
میدهد .
میروم حرم حضرت معصومه.ساعت 3 نیمه شب است.پاترولی قدیمی برایم
نگه میدارد.یادش بخیر آقاجون زمانی که در اراک رییس بود پاترول داشت.سوار
میشوم.سلام میکنیم همزمان.مرد ژولیده ریش دار باکلاهی مشکی.اصلا نگاهم
نمیکند.ارام میرود.یک میدان بالاتر می ایستد و میگویم تا حرم مسیرت نمیخورد؟
نگاهم میکند و چیزی نمیگوید.میرود تا کنار حرم.پیاده میشوم و تشکر میکنم.
جوابی نمیدهد و میرود.وارد صحن میشوم.سکوت و روشنایی.هرچقدر هم گناهکار
باشی باز هم اینجا حس خوبی داری.خیلی از مردم نشسته اند.دور ضریح خلوت
است و من میچسبم به آن.محکمتر از همیشه.بی صدا گریه میکنم.طلبه کنار دستم
یک افغانی است.او هم گریه میکند اما بلند.حتما دلش گرفته یا مشکلی دارد.
نیم ساعت است که فقط داخل ضریح را نگاه میکنم.رنگ سبز زیبایی دارد.
میروم مسجد بالای ضریح.نماز میخوانم.قران را باز میکنم.چشمانم را میبندم
سوره مریم است.بالای صفحه نوشته است بنوش و غمگین مباش ازین روز با
کسی صحبت نکن و اگر سوالی کردند ما خود جواب میدهیم.حالا بگذریم همچین
مضمونی داشت.انگار خدا بامن صحبت میکند.میروم بیرون.هوا باز سرد است.
نان سنگک میگیرم.تاکسی می ایستد و سوار میشوم.میرسم خانه که پراز برف
است.می ایم زیر زمین که آقا جون گفته برای تو باشد اینجا.اگر یک اتاق و یک
اشپزخانه بزنم تکمیل است.خانواده که پول دارند اما اصلا رویش را ندارم کمک
بگیرم.محال است..و من ارزویم جنگ در اخرالزمان است.خجالت کشیدم ازینکه نشستم و از
نداشته ها و عشقهایم گفتم و زن شیعه و مسلمان در سوریه را این وهابی های بی ناموس
خفه میکنند.یکروز مادرتون رو به خر میکشیم

دو روز تمام است خوشتیپ شده ام.شلوار جین سورمه ایی و بلوز سورمه ایی
رنگ که زیرش پیراهن طوسی و شالی طوسی همراهی اش میکنند.مشتری
در وسط هفته کم میشود.همه جا همین است.شلوار را میدهم زهرا برایم پاچه هایش
را کوتاه کند.همدیگر را بصورتی تابلو تحویل میگیریم.دلم به دنبال اوست.در را که میبندم
روی بالکن صورتش را تجسم میکنم.سختی کشیده است اما زیبا.اگر بانک زیر
پاساژ را بزنم برایش هرچه خواست میخرم تا که خوشحال باشد.اما نه او شاید
خود پولدار باشد و با پول خوشحال نشود.به او مهربانی میکنم.مهربانی که همه
این سالها در دلم مانده است.صدای بوق می اید.دعوا شده است.میروم داخل.
دوستان حسن که همکارم است نشسته اند و اراجیف میگویند.همه را مسخره
میکنند .ساکتم.بیرون را نگاه میکنم.یکی از آنها که پسر چاق و بی خاصیتی
به نظر میرسد کم صحبت میکند.ارام سر صحبت را باز میکند.کمی حرف میزنیم.
پسر مهربانیست.ظاهرش بد است اما ادم است.از من و باقی بچه ها ادم تر است
یکی از کلیپهایی که ساخته را نشانم میدهد.چه استعداد خارق العاده ایی.
او یک نابغه است.میگوید بدآقا صدایت خیلی دورگه و جا افتاده است بیا معرفی ات
کنم به یکی ازدوستان اهنگسازم.میگویم نه پولش را دارم و نه علاقه ایی به
خوانندگی.ازمن میخواهد موهایش را کوتاه کنم.در ایینه نگاهش میکنم.دیگر برایم
آن پسر چاق بی خاصیت به نظر نمیرسد.انگار همه استعدادهای هدر رفته اش
در شکم و بدنش تلنبار شده است که اینهمه بزرگ است.و شاید استعدادهای
من هم در دماغم مانده که کمی بزرگ شده..خداحافظی میکند و میرود.همه
جا ساکت شده است.ادمهایی که چند دقیقه قبل در مغازه بودند با موهای اتو
کشیده و صورتهای صاف و لباسهای کوتاه که نافشان مشخص بود فقط ادعا
بودند و پسر چاق بی ادعا...ادمهای بی ادعا داشتند در مورد زهرا حرف میزدند
و اورا خراب و ...میخواندند.با اینکه همه تلاششان را کردند تا زهرا کمی به انها
نگاه کند و نکرد حالا اورا خراب میخوانند.دلم میخواست تک تکشان را بزنم اما
نمیشود و نمیخواهم بفهمند.فقط به یکی از انها گفتم کمی خفه شود سرم درد
میکند..شاید من با همه آنها فرق میکنم.شاید من از مکزیک آمده ام از همانجایی
که نسرینا آمده است .همان که نویسنده و موهایش از قاب عکسش
بیرون زده است...همان ..و وقتی زلزله امده قم از کنار مکزیک امده کنار تهران.
و زهرا همان زمان از اسمان افتاده پایین و برای خود مغازه زده تا من دوستش
داشته باشم و تنها نباشم.چقدر خوب بود اگر پولدار بودم دستشویی عمومی
در بین راه قم مکزیک دایر میکردم و روی سر درش مینوشتم اینجا آخر خط است
بخواهی نخواهی باید بکشی پایین
دراز بکشی بهتراست.ظهر کمی ناهار میخورم.کمی لباس میپوشم و کمی قدم
میزنم و سوار تاکسی میشوم و باقی راه را پیاده نمیروم.یک شاگرد اورده اییم.
میدانستم قیچی ژاپنی مرا خواهد انداخت روی زمین اما چیزی نگفتم و افتاد از
دستش روی زمین و دیگر مثل قبل مو نخواهد برید.قیچی که کاغذ ببرد و بیافتد
روی زمین دیگر مثل قبل نمیشود.خوب فقط یک اتفاق بود.مثل خودم که اتفاقی
از بدِ روزگار خوردم زمین و دیگر مثل اول نخواهم شد.کُند شده ام.دیگر نمیبُرم.
برادران کوچک که تا سالی قبل وقتی دعوایشان میشد و زورشان نمیرسد به
کسی..مرا صدا میکردند حالا برای خودم شاخ وشانه میکشند.یک شب برادر
کوچک خانواده با پسردایی نزدیک حرم با مردی دعوایشان میشود و مرا صدا
میزنند.مرد که زور میگفت وقتی مرا دید زبانش کمی بند امد و عذر خواهی کرد.
حالا آن روزگار تمام شده است.فشار خون مامان بالا رفته و ترس برم داشته.
چشمهایش نصف شبی بسته است و میپنداری که خوابیده و دنبال استکان
میگردی و صدایش در تاریکی می اید که فلان جاست و دهانت باز میماند که
یعنی چطور متوجه شده دنبال چه چیزی میگشتی.کمی که نه!!خیلی ناراحت
است.روزهای بدتری است.امازهرا دختر همسایه مغازه حالش خوب است.
با پسری که لباس مردانه میفروشد در طبقه اول گرم گرفته است.میبینمش.
دیگر نگاهش نخواهم کرد.میبینی؟من مینویسم و تو میخوانی و نظر میدهی..
انتقاد میکنی و شاید در دل مرا هرچه که میخواهی فرض کنی.فرقی نمیکند.
حوصله ندارم.لاغر شده ام.خشتک شلوارم پاره تر شده و میروم شلواری از
مهدی بخرم.شلوارهایش قشنگ هستند و کمی گران.چون پول ندارم روی
هرکدامشان ایرادی میگذارم که غرورم جریحه بر ندارد.ولی خوب چه کنم وقتی
خشتکمان کارش از دوخت و دوز گذشته.باید بخرم.شلوار سورمه ایی زنگ که
روی درزهایش دوختِ آجری رنگ دارد را انتخاب میکنم.راستش زیاد فکر نکردم
چون ذوق ندارم برای سلیقه خرج کردن.چه فرقی میکند شلوارت چه باشد
وقتی نمیتوانی حتی کسی را واضح و بلند دوست داشته باشی و به او بگویی.
به سیم یکی مانده به آخر زده ام.هنر پنهانی را که بلد بوده ام مینویسم روی
دربِ شیشه ایی مغازه.بافتِ موی افریقایی و فرانسوی.مردها که در قم نمی ایند
مو ببافند ولی منتظر میشوم خانومی زنگ بزند.بی پول که باشی نه کسی
دلت را میخواند نه حرفت خریدار دارد.پس پولدار میشوم.شاید وقتی زدم به سیم
اخر بروم بانک زیر پاساژ را هم بزنم.توانائیش را دارم.به خدا دارم.
توجیه دستمال.سعی میکنم بحث را عوض کنم و از صورت زهرا تعریف میکنم و
او دیگر یادش میرود جنگ و ...مسیر را پیاده طی میکنیم.رسیده اییم به خیابان
بهشت که سمت راستش پارک جنگلی و کوه و تپه است و سمت دیگرش اپارتمان.
هوا همیشه اینجا سردتر یا خنک تر ازجاهای دیگر شهر است.همان خیابان خاکیِ
سالهای مدرسه و کودکی .حالا با زهرا راه میرویم.میرسیم به خانه و میرویم داخل.
همه جمع هستن و مامان اسپند دود میکند.بوی اسپند را دوست دارم.دودش را..
زهرا برو چادرت را عوض کن.برمیگردد از اتاق بیرون . چقدر با چادر سفید گل گلی
زیباتر شده است.لبخندی میزند و کنارم مینشیند.پای راستم را زیر باسنم پنهان
میکنم تا سوارخ جورابم مشخص نشود.برادران کوچکتر سفره را پهن میکنند.
مشغول خوردن میشویم.صدای قاشق و چنگال و پرستیژ هر کداممان که
سعی میکنیم از بقیه باکلاس تر غذارا بجویم.
فعلا حوصله نوشتن ندارم.ادامه ندارد..