یه دنیا شعر

اين وبلاگ زير نظر سازمان ساماندهي وبلاگ ها ايراني ميباشد.

   

 

هرکسی که دوست داره مطالبشو در یه دنیا شعر انتشار بده کلیک کنه

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۴ دی ۱۳۹۳ساعت توسط محسن دهباشی|

کتاب‌ها را روی هم چیدم،
سنگ‌ها را کنار هم گذاشتم،
و تمامِ عمرم را
آجر به آجر
خرجِ ساختنِ خانه‌ای کردم
که قرار بود
یک روز
تو را در آن
آرام ببینم.
نمی‌دانستم بعضی آدم‌ها
برای ماندن نمی‌آیند؛
می‌آیند تا سقفِ خانه را بالا ببری،
پنجره‌ها را باز کنی،
و درست وقتی
نور به اتاق می‌رسد،
در را پشت سرشان ببندند.
تو رفتی و من
تمامِ آنچه را که از تو می‌دانستم
در گلویم دفن کردم؛
نه از ترس،
از عشق.
نگذاشتم نامت
روی زبانِ هیچ‌کس
خراش بردارد.
خیانتت را
مثل لقمه‌ای تلخ بلعیدم
و لبخند زدم
انگار نه انگار
کسی تمامِ شب‌های مرا
با دست‌های خودش
ویران کرده است.
حالا می‌شنوم که شب‌ها
میانِ نورهایِ بی‌دوام می‌گردی؛
دنبالِ جرقه‌هایی
که صبح
نامشان را هم
به خاطر نمی‌آورد.
و من؟
من هنوز
در همان اتاقِ تاریکم؛
کنارِ پنجره‌ای که سال‌هاست
باز مانده است.
گاهی باد می‌آید
و پرده را تکان می‌دهد
و برای یک لحظه
گمان می‌کنم تو برگشته‌ای.
اما نه.
فقط شب است
که بلد نیست
چطور
دلتنگیِ مرا
تمام کند.
سال‌ها گذشته است
و من هنوز
همان‌جایی ایستاده‌ام
که رهایم کردی؛
با خانه‌ای که سقف دارد،
پنجره دارد،دیوار دارد،
اما هیچ‌کس در آن
زندگی نمی‌کند.

نوشته شده در سه شنبه ۲۴ شهریور ۱۴۰۵ساعت توسط محسن دهباشی|

به خیابان‌های خالی نگاه می‌کنم
جایی که بعد از تو
هیچ قدمی
به مقصد نرسید.
و من خودم را از تمام تقویم‌ها خط زدم؛
نه بهار را خواستم،نه پاییز را،
نه روزی را که قرار بود
بی‌تو آغاز شود.


تو خودت خواستی که خسته شوم؛
آن‌قدر که دیگر، توانِ جنگیدن نماند
برای قلبی که بی‌رحمانه
زخمِ عشقت را
درست وسطِ خودش
جا داده بود.


هنوز هم در این سینه
کسی جز تو نیست.
و من
این خانه‌ی متروک را
به هیچ‌کس اجاره ندادم.
دیوارهایش هنوز
بوی تو را می‌دهند
و پنجره‌هایش
هر شب
به خیابانی باز می‌شوند
که از آن برنمی‌گردی.

تو هنوز
تنها خط قرمز منی؛
تنها اسمی
که لب‌هایم
حتی در سکوت
بلند صدایش می‌کنند.
و هنوز
قشنگ‌ترین اشتباه منی...


حتی حالا
که دست‌های غریبه‌ای
بهتر از دست‌های من
دورِ زندگی‌ات حلقه شده‌اند.
برو...
من دیگر ، دنبالت نمی‌آیم.
لعنت به هر دستی
که میانِ ما ، دیوار کاشت
به هر حرفی ، که عشق را
از دهانمان انداخت،
به هر کسی ، که فاصله را
میانِ دو قلب آباد کرد.


برو...
اما یادت باشد
چرخِ روزگار
از من بی‌رحم‌تر است.
یک روز
درست همان‌جایی
که امروز ایستاده‌ای،
درست زیرِ همان آسمانی
که خیال می‌کنی
برای همیشه به نفع توست،
هرچه آرزو کنی
وارونه خواهد شد.
و آن روز...
وقتی تمامِ شهر
برای تو غریبه می‌شود،
وقتی هیچ دستی
شانه‌ات را
از افتادن نگه نمی‌دارد،
وقتی می‌فهمی
بعضی آدم‌ها
فقط یک‌بار
در زندگی اتفاق می‌افتند...
آن روز
میانِ شلوغیِ دنیا
ناگهان
یادت به من خواهد افتاد.
و من
شاید دیگر
در هیچ تقویمی نباشم...
اما تو
در تمامِ روزهای من
گذشته‌ای.
آن روز
یاد من خواهی کرد.

نوشته شده در جمعه ۲۰ شهریور ۱۴۰۵ساعت توسط محسن دهباشی|

دستم خالی بود، اما برایت جنگیدم؛

نمی‌دانستم وقتی برای آینده‌مان عرق می‌ریختم

تو پشتِ پرده، قلبِ دیگری را گرم می‌کردی.

تو با هزار عذر و بهانه رفتی،

و خیابان‌ها را با غریبه‌ها متر کردی؛

و من…

در همان دقیقه‌یِ لعنتیِ رفتنت، پیر شدم.

دیگر با هیچ‌کس حرفی ندارم؛

زبانم خشک شده،

و اعتمادم، زیرِ آوارِ خاطرات دفن شده است.

قلبم…

مثلِ یک زخمِ کهنه، مدام تیر می‌کشد.

چشم‌هایم دیگر اشکی ندارند؛

بس که خیره ماندم به جایِ خالی‌ات،

حالا دیگر، فقط «درد» می‌بینم.

تو بگو…

آیا آن‌سویِ تمامِ آن آغوش‌هایِ گذرا،

هرگز به یادِ مردی افتاده‌ای؟

همان مردی که برای ساختنِ دنیایِ تو،

خود را تا مرزِ نابودی…

تکه تکه کرد.

نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۴۰۵ساعت توسط محسن دهباشی|

یک شبی مجنون نمازش را شکست
 بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
 فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او
 پر ز لیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
 بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای
 وندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم می زنی
 دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
 من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم
 این تو و لیلای تو … من نیستم

گفت: ای دیوانه لیلایت منم
 در رگ پنهان و پیدایت منم

سال ها با جور لیلا ساختی
 من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم
 صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آوارهء صحرا نشد
 گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت
 غیر لیلا بر نیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی
 دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سر میزنی
 در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود
 درس عشقش بیقرارت کرده بود

مرد راهم باش تا شاهت کنم
 صد چو لیلا کشته در راهت کنم.

نوشته شده در دوشنبه ۲۰ بهمن ۱۳۹۹ساعت توسط محسن دهباشی|

به یارم بگید خوبه من محبوبِ من آخه با تو من چه کردم
به یارم بگید بی کسم دلواپسم بیا دورِ تو بگردم
به یارم بگید بسشه دیگه وقتشه بیا طاقتم تمومه
به یارم بگید حالمو احوالمو بگید داشتنش آرزومه
آغوشتو وا کن دلشوره برپا کن قلبمو شیدا کن بسه جدایی
از بی کسی مردم بی تو کم آوردم هی بغضمو خوردم پس تو کجایی
دنیای من سرده تنهایی نامرده با من چیکار کرده درد جدایی
عکسی که تو قابه قلبی که بی تابه ساعتی که خوابه میگن کجایی
به یارم بگید خوبه من محبوبِ من آخه با تو من چه کردم
به یارم بگید بی کسم دلواپسم بیا دورِ تو بگردم
به یارم بگید بسشه دیگه وقتشه بیا طاقتم تمومه
به یارم بگید حالمو احوالمو بگید داشتنش آرزومه

مصطفی ربیعی

نوشته شده در دوشنبه ۱۹ فروردین ۱۳۹۸ساعت توسط محسن دهباشی|

ما عاشق هم بودیم حسی که یه عادت نیست
از من که گذشت اما این رسم رفاقت نیست
اینکه منو از قلبت بی واهمه می گیری
اینکه منو می بازی دنبال کسی میری
وقتی همه ی دنیات تنهایی و غربت بود
وقتی همه جا با تو احساس یه وحشت بود
کی با همه ی قلبش بغض شبتو وا کرد
کی حال تورو فهمید کی با تو مدارا کرد
باشه برو حرفی نیست من از همه دلگیرم
حالا که دلت رفته دستاتو نمی گیرم
ما هر دو برای هم هر ثانیه کم بودیم
کی جز تو نمی دونه ما عاشق هم بودیم

نوشته شده در پنجشنبه ۸ فروردین ۱۳۹۸ساعت توسط محسن دهباشی|

دردمن دردجوان وطن است 
هرکه زاری نکنداهرمن است
دردمن دردبه دورماندن توست
دردمن اشک همان پیرزن است
دردمن درددرآب سوختن توست
دردمن دردسکوتی حزن است
آه
دردمن دردصدایی حزن است
دردسانچی همگی ازمِهَن است
میهنم گشته آبادازجان شما
هرکه کوتاهی کندهمچومن است
ازلباسی که توبرتن کردی 
آن لباسی که برایت کفن است
عارفم ازغمتان گریه کنم 
هرکه گریان نشوداهرمن است

عارف همدانی

نوشته شده در پنجشنبه ۵ بهمن ۱۳۹۶ساعت توسط محسن دهباشی|


آخرين مطالب
» همکاری
» همان‌جا که رهایم کردی
» یاد من خواهی کرد...
» رویداد تلخ یک جدایی
» نظامی
» به یارم بگید...
» ما عاشق هم بودیم...
»  کشتی سانچی
» استاد شهریار
» خاکستر
Design By : Pars Skin