سرماخوردگیم خوب شده ولی انقد سرفه میزنم میگم الانه که مغزم از گوش و حلقم بزنه بیرون این هفته اصن خونه نبودم این چند شب پیش رفتم خوابگاه "ح "چقد این دختر مهمان نوازه نمیذاشت یه لیوان کمکش جابه جا کنم واسمون ماکارانی درست کرد با ادویه تند جنوبی در عوض هم خوابگاهیاش رسمو کشیدن بس که براشون فال گرفتم هلاک شدم جالبه همشونم میگفتن راسته ازم خواستن احضار روح کنم ولی من گفتم نمیشه یسریا نمیتونن خطرناکه .سان ا برام فال چایی گرفت میگفت توش پر قلب ریز ریزه یکی هست دوست داره تو نمیشناسیش بزودی عروس میشی گفت نگاه کن این عروسه تویی دست تو دستش  گفتم والا من که چیزی نمیبینم میگفت باهاش سر یه دعوا آشنا میشی اگه شما باور کردین منم باور میکنم 
"ح"عااااااااشق شده ولی پسره درسش تموم شده رفته از دانشگاه همش ازم میپرسه که به نظرت درسته یه دختر به یه پسر پیشنهاد بده؟میگفت مهتاب دارم داغون میشم هر روز کارم گرییست
به نظر شما درسته که یه دختر از احساسش به یه پسر بگه؟!اگه "ح"از چیزی که تودلش میگذره به پسره بگه قبول میکنه عایا؟

نمایشگاه 2

نمایشگاه تهران خیلی خوش گذشت خیلی .با بچه ها دسته جمعی غرفه ها رو گشتیم سوال پرسیدیم کاتالوگ گرفتیم بامتخصصای رشتمون حرف زدم از یکیشون که دانشگاه تهران دکتراشو گرفته بود و طرحی داده بود که خیلی صدا کرده بود شماره و ایمیل گرفتم.

واقعا ادم اگه میخواد یکی رو بشناسه باید باهاش بره سفراز سید بگم که چطور وقتی دید حالم خوب نیست کولیمو تا یه مسافتی از دستم گرفت و من معذب پسش گرفتم گفتم این که تو بیاریش سنگین تره بارش تا اینکه خودم بیارمش و اینکه به خاطر خستگی ماچطور از صاحب غرفه خواهش کرد که تو بخش وی ای پی ها  یه چند لحظه بشینیم(فقط مخصوص پذیرایی از افراد دعوت شده بودهر چند مرده قیافه ی گربه شرکی منو دید گذاشت بشینیم)و حسابی به فکر این بود که بهمون سخت نگذره از" ف" بگم که چطور جلوی رو واسه حرف کشیدن از" ح" بهش میچسبید ولی تا "ح" میرفت دنبال کارای خودش شروع میکرد به بد گفتن ازش منم همون لحظه رومو میکردم اونور و گوش نمیدادم  و تا میومد اونجا رنگ عوض میکرد خدایا متنفرم از دورو بودن(مشکلم با خود عمل دورویی و تنها بدی "ف" همینه وگرنه من "ف" رو خیلی خیلی دوسش دارم)  وقتی اونا باهم بودن من تو ماشین هدفم خوش گذشتن خودم بود پس دوری نمیکردم باهاشون میگفتم و میخندیدم ولی" م "گوشه گیر شده بود و خیلی ناراحت بود وبهش گفتم که هرکسی مسئول اینه که روزش چطوری بگذره  سعی میکردم که بکشونمش تو جمع ولی مقصر خودش بود خودش نمیخواست زمان رفتن سمت نمایشگاه ماشین سوهانیای قم نگه داشت "م" گفت من دستشویی دارم باهام بیاید "ح" هم میخواست بره منو و" ف "واسه اینکه اینا روشون بشه رفتیم پایین منم موهام باز شده بود رفتم که ببندم از دبلیو سی که درومدیم بیرون یه کارگر افغانی جلومونو گرفت که وایسین پول بدین ماهم که نمیدونستیم کیف پول باخودمون نیوورده بودیم دقیقا انگار که دزد گرفته باشه جلومونو گرفته بود گفتم اقا بذار بریم بیاریم نذاشت گفت  تا پول منه ندین ازینجا تکان نمیخورید47319_pfft1.gif یکی از پسرای ترم پایینیمون فردین بازیش گل کرد اومد حساب کرد و شیرین کاری "ف" هم همینطورگل کرد برگشت گفت اقا ماهیچ کاری نکردیم 47319_pfft1.gifوالان فردین خان نقش آینه ی دق مارو بازی میکنه از بس ازش خجالت میکشم 47319_pfft1.gifتوراه پسرا اصالت خوشونو ثابت کردن  و زیرشلواری پوشیده بودن 599719_Monster.gifبماند که تو نمایشگاه چه آبروریزی راه انداختن یه مرد چینی گیر اوورده بودن الکی صداهای عجیب  غریب و ریز درمیوردن که یعنی دارن باهاش چینی میحرفن مرده میخندید بهشون فقط مشخص بود که ازین دکترای دعوت شده بود364219_no.gif هم زمان با نمایشگاه دامپزشکی نمایشگاه عروسو دومادم بود رفتیم چند تا ازنمایندگی های آتلیه ها دعوتم کردن که آلبوماشونو ببینم منم که عاشق عکسای اسپرتش البومو تند تند ورق میزدم بچه ها غش و ضعف میرفتن واسه عکسای عروسیش وای که چقد" ح " سرو صدا کرد واسه  عروس دومادا و میگفت هوس کردم عرررررروس بشم

تو راه برگشتم که" آر.خ" شروع کرد به رقصیدن یعنی من مرده بودم از خنده دلمم براش میسوزه که به خاطر خنده ی دیگران انقد خودشو کوچیک میکنه و شخصیتشو میاره پایین من با خندوندن دیگران مخالف نیستم مشکلم با کوچیک شدنشه364219_no.gif

نمایشگاه

امشب ساعت 12 راه میفتیم سمت تهران واسه نمایشگاه  فقط بچه های کلاس خودمونن خداروشکر از حراست خبری نیست تا فردا غروبم اونجاییم  تا الان  با بچه خرید بودم گلومم بشدت درد میکنه میترسم به این موقع سرما خورده باشم چی بخورم که این گلودرد لعنتی خوب بشه؟

اون هفته دیر رسیدم سر کلاس با بچه رفتیم که صندلی های اخر کلاس بشینیم یکی از پسرا کیفشو سر راه گذاشته بود پام گیر کرد به بند کیفش افتادم    صاحب کیف دیگه از خجالت روم نمیشد دیگه بلند شم سرم رو شونش بوداز خجالت سرخ شده بودمافسوس

حالا اجیم میگه حواست به بند کیفا باشه اینجا دیگه خیلی خطرناکهچشم

نذر

نذر کردم اگه سالی دیگه رامین سالم و سلامت کنارمون بود و واسه همیشه اومده بود که بمونه 14عاشورا رو پا برهنه به عزاداری برم نوشتم که یادم بمونه 

-دارم شک میکنم که مامان میتونه ذهنمو میخونه الان بشدت دلم چیپس و پفک میخواست بدون اینکه من چیزی بگم بابا رو فرستاد برام بخره همیشه همنطوریه لو میرم پیشش اخه حتی نگامم نکرده که از چشام بخونه 

شعور حسینی

با امیر (هم کلاسیم)و سه تا از دخترای کلاس داشتیم از دانشگاه برمیگشتیم که یه اهنگ اروم ترکی تو ماشین گذاشت یهو داد دخترا بلند شدو علیهش جبهه گرفتن که محرمه نذار این اهنگارو ...ما شور حسینی خیلی برامون مهمه امیر یه چندتا سوال پرسید هیچ کدوم بلد نبودیم برگشت گفت شور بدون شعور بدرد نمیخوره

جالبه که همینا تو روزای عادی اگه یه  اهنگ شاد بذارن تو ماشین جلوی پسرای نامحرم شروع میکنن به رقص یا صدای قهقهه هاشون انقدر بلنده که تن و بدن ادم رو به تکون میندازه واقعا ما از این قیام بزرگ از فداکاری امام حسین چی فهمیدیم  چیو تو زندگیمون بکار بردیم من خودمم میگم واقعا هیچی از این قیام نمیدونم هیچی 

امام حسین بیشتر تشنه ی لبیک بود تا تشنه ی آب 

بچه ها اگه کتاب خوب میشناسین معرفی کنین یه منبع خوبی در مورد زندگی امام حسین 

مولانا

آن تلخ سخنها که چنان دل شکن است
انصاف بده چه لایق آن دهن است
شیرین لب او تلخ نگفتی هرگز
این بی‌نمکی ز شور بختی منست

شما از انجمن حمایت از حیوانات خبر ندارین؟

امروز آز تشریح داشتیم قرار بود مرغ تشریح کنیم اومدم بگم که چه مشقاتی این مرغ بیچاره تحمل کرد که یه مشت دانشجو جمع بشن دور هم و از علوم عملی فیض ببرن آخ دلم کباب شد واسه مرغه استاد گرفتش که گردنشو بشکنه هر کاری کرد مرغه هنوز چشمش باز بود بگذریم که بچه ها بهش لقب گربه  و سگ دادن که هفتا جون داره و...!بعدش با پنس گلوشو فشار داد و خفه نشد دلم مخیواست استادو بزنم کنار یه پیچ به کله این بیچاره بدم زجر کشش کردن اخر کار کشید به حراست و نگهبان دانشکده رو صدا زدن اونام که تخصصشون همینه!!!بعد اونم چاقو خواست که سرشو ببره مدیر گروهمون رو کرده سمت ما میگه بچه ها کسی چاقو نداره ؟!(از ازمایشگاه رفتیم یه محوطه باز)بچه ها میگفتن استاد راجع به ما چی فکر کردی؟مگه ما جنایتکاریم!یهو دیدم حراستیه چاقو ضامن دار!!!از تو جیبش دروورد و سرشو برید بعد که پراشو کندن متوجه شدیم این بیچاره قبلا واسه ارشدا موش آزمایشگاهیم شده!قبلا جراحیش کرده بودن و آخرم با نخ خیاطی!!!بخیش زده بودن تازه بعد از تشریح قسمتهای عمیق متوجه شدیم جراح دکمشو تو شکم این بنده خدا جا گذاشته!!!:(((واین اخرترش دیدیم که مرغه یه تخم اماده داشته تو شکمش فقط پوستش تشکیل نشده بود:(مرغه تخم گذار بود.بعد یه چیز خیلی جالب که دیدم زرده های اماده به خدمتی بود که مثل خوشه ی انگور تو شکم مرغ در انتظار فعال شدن بود...یعنی مرغه رفته بهشت:(

راستی تقصیر دارن به این دخترا میگن کلیپس!؟خو اخه این گنبدو بارگاها چیه میذارین تو سرتون خو بچه مردم میخواد ببینه استادو!

بعدشم که رفتیم امتحان فردارو کنسل کنیم تموم بچه های کلاس دوتاساختمون رو با عجز و لابه دنبال استاد در پی لغو امتحان بودن که من در دوراهی خفتشون کردم گفتم استاد منم به دسته پیوستم دیگه امتحان نگیرین استاد ا حرفم خنده اش گرفت گفت باشه دیگه نمیگیرم

بعدم که با مری راه افتادیم سمت نمایشگاه نقاشی منم هنر دروکردم یه ببعی کشیدم انقده دورم جمع شدن و ذوق کردن واسش... من گوسفندمو میخوام:(کاش ازش عکس میگرفتم 


عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی

 خروجی دانشگاه بودیم که یهویی دیدم ولوله شد یه پیرمرده با سرو روی خونی اومد تو سرویس دقیق تر که نگاه کردم زیر اون صورت خونی کارگر خسته ای بود که تو دانشگامون کار میکرد ته دلم خالی شد سرشو انداخته بود پایین چشماشو رو هم فشار میداد  حتی ناله هم ازش در نمیومد انقدر خسته بود  که دیگه درد واسش هیچ بود واقعا یه پیرمرد به این سن با این کمر خمیده باید دست به این کاراری سخت بزنه ؟ی پسر کنارش وایساده بود 20-25 سال از لباسای خاکیش معلوم بود از کارگراست صورتش سرخ شده بود براش سخت بود با اون لباس تو اینهمه دختر وایسادن دخترایی با لباسای تر و تمیز  همه صد قلم ارایش رو صورتشون بود داشتن نگاش میکردن صدای ترک برداشتن غرورشو شنیدم سرپا کنار پیرمرد وایساده بود ازش شرح اتفاقو پرسیدم گفت اومده از در خارج بشه راهبند بالا بوده تا اومده رد شه محکمه خورده تو سرش (راهبند از این ستونای افقی فلزی که جلو در ورودی برای کنترل ورود و خروج ماشینا میذارن)صندلی بغل دست پسره یه دختره نشسته بود صداش کردم تا بیاد عقب بشینه تا پسره سرپا واینسته بشینه کنار پیرمرد ازش خواهش کردم بشینه اونجا ...اینم از مرکز دانش و فرهنگ... نکرده بودن یه تاکسی تلفنی واسه بنده ی خدا خبر کنن حراستیا فرستاده بودنش تو سرویس گفتن اینم با خودتون تا هر جا تونستین ببرین اره دیگه   فقط بلدن به  موی بیرون زده از مقنعه ی ما گیر بدن یا اینکه مارو سین جیم کنن که چرا روز پنجشنبه ای که سرویس نیست با ماشین پسرای هم کلاسیمون که لطف میکنن و مارو میرسونن رفتیم؟چرا واقعا چرا؟

حالا این هیچی راننده سرویسمون میخواست وسط راه پیادش کنه انقدر داد زدیم که پایین بیمارستان سر مسیرمون پیادش کرد انسانیتو ما کجا جا گذاشتیم کی گمش کردیم و نمیدونیم ؟اینه جواب یه مرد زحمت کش؟

از همتون به خاطر تبریک ممنونم

عروسی

اومدم بگم شرمنده همتونم درگیر کارای عروسی داداشمم الان هم بزور تونستم از کار در برم بیام انشالله بعد عروسی جبران میکنم نظراتو تایید نمیکنم تا وقتی بتونم بیام از درست کردن کارتو نوشتنشو بردنش تا تعداد گرفتن و کارای خونه همش با خودمه دارم از خستگی میمیرم ولی خستگیش قشنگو دوست داشتنیه دندونم شدید درد میکنه نمیدونم چی کنم الان وقت دندونپزشکی رفتنم ندارم

خاله دختر و ترفند روزه داری

خالم دوتا دختر داره سلما کلاس پنجمه ساینا دوم راهنمایی.دیروزاز ظهر رفتیم  خونه ی مادرم اینا اونجا بود که متوجه یه راه  جالب برای رفع تشنگی و ضعف روزداری شدم خواهرم داشت واسه افطاری شیرینی درست میکرد ساینای روزه دارم دلش خواست که همون لحظه ازون شیرینی بخوره به همون خاطر رفته دست سلمای بیچاره رو کشیده اورده شیرینی داغ و داغ گذاشته دهنش میگه بخور من دلم میخواد ولی نمیتونم بخورم تو بجای من بخور بچم سلما تند تند زبونشو باد میزد فوت میکرد بیرون. زبونش سوخت واسه اینکه خواهرش دلش نخواد میگه اصلانم خوشمزه نیست 

این گذشت یه چند ساعت بعدش دیدم ساینا دادش درومد صدا میکرد سلما بدو بیا بد زووود گفتم ببینم چه خبره دیدم سلمای بیچاره رو هول میده طرف شیر اب یه لیوان اب میده دستش میگه بخور تشنمه ونگاش میکنه میگه اخیش اومدم این پدیده ها رو معرفی کنم و برم یه همچین فامیلایی داریم ما


جا مانده ام در این خراب آباد
دیگر دلم به این اسباب بازی های ساده هم خوش نمیشود
خسته ام و ترسیده
نفس م سخت بالا می آید
دلم یك آغوش امن میخواهد
دلم تو را میخواهد
نمی خواهی مرا ببری پیش خودت؟

lindsey stirling

 

           

لیندسی استرلینگ دختر آمریکایی که با ایده ای نو ویولون و رقص هیپ هاپ رو ترکیب کرد من قبلا ویدئو هاشو تو شبکه AAA musicدیده بودم خیلی خوشم اومد .لیندسی پکیج علاقمندی هامه (ویولون که خیلی دوست دارم یاد بگیرم ولی متاسفانه یکم دیره واسه یادگیریش وهیپ هاپ که یه مدت کلاسشو میرفتم چقدم چهره اش نمکی و دوست داشتنیه) از 5 سالگی کلاس ویولون رفته  وجزو فینالیستای مسابقه ی America's Got Talentاستعدادای درخشانه شبکه جم این برنامه رو پنجشنبه ها فکر کنم ساعت 8 میذاره این دختر کالیفرنیایی تو یوتیوب به اسم  lindsey stompمعروفه اگه دوس داشتین از لینک پایین ویدئو هاشو ببینینو دانلود کنید 

لینک ویدئوهاش تو آپارات

تبریک جهت کشف عظیم گونه ای جدید از پرنده

در پی کشف یکی از هموطنای عزیزمون و با مراجعه به دامپزشکی که بنده در اونجا کار میکنم شادی زاید الوصفی وجود منو همکاران عزیزم رو فرا گرفت:

امروز یکی از هموطنای گلمون با مراجعه به دامپزشکی اظهار داشت که  پرنده ای از دامان طبیعت گرفته و تو خونه نگه داری میکنه ولی مثل ینکه در اثر بیماری ناشناخته لنگ میزد تا این که افتاد کف قفس بر اساس روال همیشگی ازش پرسیدیم که چه پرنده ایه تا متناسب با نوع اون دارو تجویز کنیم و با کمال تعجب اسم گونه ای جدید رو از دهان یک اقای ظاهرا متشخص شنیدیم :پرنده ی قزل الابعد از ایشون پرسیدم دقیقا چه شکلیه؟گفت ازیناست که تاج رو سرش داره عجب نشونه ای  انقد ازش پرسیدم تا بالاخره از بین حرفاش  فهمیدم شانه به سرو میگه گفتم اقاجان این پرنده ها که خونگی نیستن  تو طبیعتن گناه داره ببر ولش  کن تا اون جایی هم که من یادمه مامان بزرگم میگفت بدیمن و شومه تا اینو گفتم فلنگو بست 

اخه ببین با چه ادمایی شدیم 75 میلیون معلوم نیست پرنده ی بیچاره رو انداخته تو قفس چه بلایی سرش اوورده 

کارتون نوشت :یاد یه کارتونه افتادم تلوزیون نشون میداد اسمشو یادم نیست یه کلاغه بود میگشت توی شهر تا این که نشست رو درخت یه خونه پرنده ای رو دید تو قفس که اهالی خونه دورش جمع شده بودن اون براشون میخوند و اهالی بهش غذا میدادن و همه توجهشون به پرنده بود. کلاغه ام رفت و پراشو رنگی کرد برگشت به اون خونه براشون جنگولک بازی دراورد اونام بردن گذاشتنش تو قفس اوایل براش تازگی داشت ولی بعدش که چشمش از پنجره به آسمون افتاد که پرنده ها توش پرواز میکردن و تازه معنی قفس رو فهمید دید غذاهایی که بهش میدن و توجهی که بهش میشه ارزش تو قفس بودنو نداشته خودشو زد به مردن صاحبخونه ام شوتش کرد بیرون واقا کلاغه از آزادی که داشت جون گرفت  

فکر کنم این پرنده ی مکشوف ماهم همین بلا سرش اومده خودشونو زده به مردن :-2-18-:


تولد


سلام میدونم دیر به دیر میام میدونم که بودن یا نبودن ما واسه کسی مهم نیست ولی اینم میدونم که من به وجود شما احتیاج دارم وبه این که بودنتون کنارم رو احساس کنم  

از شب قبل تولدم ایمیلا و پیاما شروع شده بود اما میخواستم ببینم که مامان اینا امسال با وجود مشکلاتی که داریم یادشون هست یا نه به این خاطر سعی میکردم که نشون ندم این ایمیلاو پیاما واسم اومده ولی یه دفه از دستم در رفت و مامی اومد تو اتاقو یکی رو خوند یه دفه جیغش بلند شد گفت ااا یادم نبود اصلا فردا تولدتهانقد حالم گرفته شد دیگه از صبحش همش تلفن اس ام اس جواب دادم تا نزدیک ظهر ولی پارسال من نزدیک 20 تا اس تبریک فقط برام اومد ولی امسال 6تا بیشتر اس ام اس نیومد چون عادت کرده بودم به این تبریکا و اینا خیلی ناراحت بودم گفتم امسال همه یادشون رفته بیشتر ازهمه منتظر یه نفر بودم ولی مثل اینکه اشتب فکر کرده بودم در موردش بهتر شد چون دیگه کامل کنارش گذاشتم  نه اینکه یه تبریک انقد مهم باشه که کسی رو به خاطرش کنار بذارم نه تصمیمم مربوط به یک ساله ولی تو این دوسه ماهه دیگه مطمئن شدم که میذارمش کنار

بعد از ظهرش هم با سپید رفتیم بیرون خیلی خوش گذشت وقتی برگشتم هیچ خبری نبود گفتم با  اون جیغی که مامان کشید برمو برگردم یه جشن بزرگ در انتظارمه ولی نخیر هیچ خبری نبود   تا شبش سرگرم کردم خودمو بی خیالش شده بودم که دیدم ددی کیک به دست اومد تو   الی هم با اقاشون اومدن بعد شام الی رفت کیک و اورد دلم بدجور گرفته بود پارسال رامین اینجا بود دلم خیلی براش تنگ شده خیلی موقع فوت کردن شمع ارزو کردم هر جا هست خوش باشه وزودتر برگرده پیشمون کم کم داشت اشکم درمیومد که داداش سیا شروع کرد پشتک زدن انقد خندیدیم اشکمون درومد تو تمام عکسا هممون در حال خندیدن بودیم یکی از کادو ها کفش بود الی رودار یه دفه گفت ماهی بوش وایسا بینم با لنگه کفش افتاد دنبالم اخرشم پرتش کرد تو کلم یعنی مرده بودم از خنده منو با جرج بوش اشتباه گرفته بود  

+راستی نظرتون در مورد قالب جدیدم چیه؟بالاخره عوضش کردم

فقط یه مشکل داره اینکه لینک دوستان رو نشون نمیده که قول میدم سر فرصت تغییرش بدم


سلامی دوباره

 

سلام باز من اومدم چقد دلم تنگ شده بود واسه اینجا واسه دوستایی که خودشون میومدن سر میزدن بیشتر و برای اون دسته از دوستایی که خودشون نمیومدن و با زور و کتک وادارشون میکردم بیانشما چی دلتون برای این وبلاگ نویس پر حرف تنگ نشد  چرا من که میدونم تنگ شده اگرم نه که یادم باشه بیام براتون بدوزم اخیییییش بالاخره این امتحانا تموم شد رفت پی کارش دیگه واقعا داغ کرده بودم نمی دونید که چقدجلوی خودمو گرفتم شیطونی نکنم چشمام که میزد به قفسه کتاب شعرام یا نگام که به سیستم خاک گرفتم که میخورد چشمام سونامی میشددلم قیلی ویلی میرفت در عوض الان یه عالمه آزادم بعد امتحان انقد حریص شده بودم که سه تا رمان خوندم و تا نصفه شب فیلم نگاه میکردم البت حکم آزادیمو نداده بودن دستم خودمو انداختم تو دردسری دوست داشتنی امروز اولین روز کاریم تو دامپزشکی بود امیدوارم که همه چیز خوب پیش بره و تا اول مهر بتونم درست به مسئولیتی که رو دوشمه برسم و به بهترین نحو وظایفمو انجام بدم فقط یه چیزی خیلی اذیتم میکنه اینکه با چند نفر از ترم بالایهام بدجور بحثم شده که اونم حق بامنه میترسم بیان محل کارم برام مشکل درست کنن چون من هنوز جا نیفتادم اونجا برام دعا کنید خبر خوش دیگه ام اینکه همین الان رفتم سایت دانشگاه معدلم 18 شدهخدایا شکرت واسه همه چیز

بی ربط نوشت:این قالب وبلاگم چی میگهفک کنم داره دادو هوار میکنه ننه سرما رختشو جمع کردو رفت  تابستونم که داره این بهار هل میده بره اونورکه بیاد جاشو بگیره گرماش داره مارو میسوزونه اونوقت تو این وبلاگ تو هنوز داره برف میاد این دخمله ام که عین خرس رفته تو خواب زمستونی بیدار شدنیم نیست دست بجنبون که باید یه قالب خوب پیدا کنی خیلی دلم میخواد اسم وبلاگمم عوض کنم ولی خب یه دفه که نمیشه

یاورم بمان


وقتی وجود خدا "باورت" بشه ... 


خدا یه نقطه میزاره زیر باورت و "یاورت"میشه.!

چهارشنبه , پنجشنبه ای که گذشت(سفرنامه)

خیلی ریز خاطراتمو نوشتم اگه خسته شدین میتونین نخونین پیشاپیشم معذرت میخوام ازتون ولی بهتون پیشنهاد میکنم اگه درباره باغ پرندگانو قسمتای مختلفش و یه اطلاعاتی در مورد پرنده هاش میخواین بدونین بخونین قسمتایی از نوشته که قرمز شده لینک عکس دمورد اون قسمتو داره اگه خواستین عکس مربوط به مطلبو ببینین سرش کلیک کنین   راستش واسه این که خاطراتش برام خیلی قشنگ بود گفتم ثبتش کنم و گرنه هیچ قصد دیگه ندارم شاید فقط واسه خودم جالب باشه ممنون از همتون به خاطر نظرای خوبتون پست خیلی طولانی بود عذر میخوام که نرسیدم جواب بدم فعلا تایید میکنم بعدا میام از خجالتتون در میام 

شب خواهرم بردم دانشگاه منتظر سرویس وایسادیم از همون اول حراست به یه دختره گیر داد من جای اون داشت اشکم درمیومد گفتم اینا از الان دارن اینطوری میکنن کلا مسافرت بهمون زهر میشه ولی خداروشکر این اولین  و آخرین گیرشون بود بهمون سخت که نگرفتن هیچ خیلیم ازادمون گذاشتن خیلی منتظر شدیم تا اتوبوس اومد خداروشکر وی ای پی بودپیش خودم گفتم اگه درب و داغون باشه ماشینش تا موقع برگشت منم میشم عین ماشینه غراضه  من و سیما و مینا و مژی رفتیم  چهار تا صندلی اخرو اشغالش کردیم نزدیکای یک  بود که راه افتادیم  تا سه و چهار با سیما تعریف کردیم دیگه این اخرا چشمام سنگین شد به سیما گفتم که بخوابیم دیگه چشمامو بستم یه عادت خیلی بدی که دارم تو ماشین خوابم نمیبره تا صبح بیدار بودم فقط یه لحظه چشمام سنگین شد با سر رفتم که سیما مادرانه سرمو گذاشت رو شونش یه نیم ساعت خوابیدم ساعت هفت بود که رسیدیم دو تا از پسرای انجمن محیط زیست باهامون بودن که واسه یکیشون من اسم کمال گذاشتم کمال اقا خصوصیت بارزش که تو چشم میزد موهای بلندش بود و همچنین کفن پوش شده بودن سرتا پا سفید پوشیده بود بقول خواهرم رخت دامادی پوشیده بود اون یکیم که معلوم بود ازش خیلی اقاست ناصر .مارو گذاشتن پارک ناژوان وکمال و ناصر رفتن که واسه  بازدید از باغ پرندگان مجوز بگیرن ماهم افتادیم تو پارک عکس انداختن که اقا کمال و ناصر ایکی ثانیه مجوزو گرفته بودن و ما هم بی خبر تو پارک میگشتیم که من از دور کمالو دیدم که نور بالا میزد گفتم بچه ها بیاین بریم که تموم شد کارمون تا سوار سرویس شدیم خانوم م (حراستی که برامون فرستاده بودن=لولوسرخرمن)جلومونو گرفت گفت کجا بودین؟خیلی وقته مارو معتل کردین ها منم که بچه خوب برگشتم گفتم من رفتم دنبال بچه هابیارمشون  گم شده بودن رفتم پیداشون کردم براتون یعنی قیافش اون لحظه دیدنی بود دیگه راه افتادیم یه قسمت بود مربوط به خزندگان مارو اینا داشت خیلی دوست داشتم بریم اونجا دلم میخواد یه عکس با مار داشته باشمولی مسئول اونجا گفت من خودمم میترسم برم مدیر اصلیش نیست

دیگه راه افتادیم طرف باغ پرندگان یه مسیری رو باید پیاده میرفتیم از دور قسمت نگه داری پرنده ها معلوم بود به سیماگفتم نگاه پشه بند غول پیکره ها از دور صدای پرنده ها میومد یکی از پرنده ها صداش مثل میمون بود گفتم نگاه سیما تازه میمون پرنده ام داره اینجا دستشو کشیدم گفتم بیا بریم زود بهت نشون بدم سیما مرده بود از خنده بعدش از یه پل معلق گذشتیم یه عالمه راجب پله براسیما توضیح دادم. وارد پشه بند بزرگه شدیم که پرش پرنده های جورواجور بود جلوی در ورودی یه طاووس سبز خوشگل بود به بچه ها گفتم دست بزنید تا پراشو باز کنه همه شروع کردیم دست زدن و هورا کشیدن اولش ناز کرد بعد شروع کرد بلند صدا دادن پراشو بازو کرد و شروع به چرخیدن کردن یه چیزی که فهمیدم این بود که طاووس حیوون خیلی مغرور و خود نماییه تازشم خیلی حسوده چون یه پرنده که از کنارش رد میشد میدویید دنبالش به قصد نوک زدن که فقط به اون توجه کنن.بعدش از سمت چپ رفتیم که قسمت مربوط به شترمرغا بودکه سیما ازم پرسید نرو مادشون کدومه براش توضیح دادم که نرا پرای سیاهی دارن و ماده ها رنگ پراشون کمرنگتره وخاکستری کنارش یه گونه ی دیگه از شتر مرغ بود که یه کم ریزه میزه تر بود و رنگ پراش فرق میکردکه دوباره سیما گفت چرا اینا اینطورین براش گفتم  که اینا شترمرغ استرالیایین یسری گردش گر کره ای اونجا بودن باهاشون حرف زدیم و عکسم انداختیم اخرم که به کره ای ازشون تشکر(کامساهامنیدا) کردیم انقده ذوق کردن.همینطور که راه میرفتیم پرنده از بالا سرمون زیر دست و پامون وول میخوردن یکی دو دف نزدیک بود برخورد کنن به کلم .بعد رسیدیم به یه برکه  که توش پر اردک و غازو مرغابی و لک لک بود یه لک لک خیلی بزرگ بالای یه الاچیق نشسته بود من رفتم ازش عکس بگیرم چپ چپ نگام میکرد عقب جلو میکرد که منو بترسونه سیما پا گذاشت به فرار داد میزد مهتاب بیا اینور الان میاد سراغت سه تا پرنده خیلی به نظرم جالب اومدن یکی یه پرنده بود که رو تنش خالای ریز سفید داشت کلا پراش مثل پیرهن پیرزنا بود منم صداشون میکردم پیرزنو میذاشتم دنبالشون خب چی کنم همش میومدن جلو پای من اینم از عکس پیرزن مورد نظر دومین پرنده ام یه خروسه بود سفید و سرش بهم ریخته اسمشو گذاشتیم انیشتن متاسفانه از انیشتن عکس ندارم براتون بذارم انیشتن بقل دست قفس بزرگ عقابا بود وای که چقد بوی بدی میدادن اونطرفا یه عالمه پشه ریز بودیه پرنده دیگه ام بود شبیه طوطی که هی با نوکش میزد به رادیاتوری که اونجا بود خیلی بامزه بود

سفرنامم خیلی طولانیه ادامش رو اگه دوست داشتین بخونینادامهباغ پرندگان, باغ گل,سی وسه پل  

ادامه نوشته

خدایا به خاطر همه ی چیزایی که دادی و ندادی شکر

جدیدا سعی میکنم انقد از خودم کار بکشم که دیگه فرصت فکر کردن به مشکلاتی که تو این سال واسه  خانوادم افتاده رو نداشته باشم چون با این فکرا اخرش به ناشکری میرسم نمی خوام اینطور باشه واسه همینم تو طول روز یه دیقه هم آروم نمیشینم یا کتاب دستمه یا تیوی یا درس یا اینکه بیرونم دلم میخواد از وقتم نهایت استفاده رو ببرم ولی باز وقت کم میارم واسه انجام کارام  و خستگیم یکم بهم فشار میاره.

امروز بزور از خواب بلند شدم داشتم با سر میرفتم اخه 12 شب میخوابم خوب 6ساعت خواب کمه .با جون کندن خودمو رسوندم دانشگاه کلاس شروع شده بود و استاد داشت درسو تازه شروع مکیرد که رسیدم از همون اول استاد شروع کرد سر به سر من گذاشتن داشتم جزوه مینوشتم اومده بالاسرم میگه چرا کج خودکارو میگیری دستت ؟منم گفتم اخه کلاس کجه(عروس بلد نیست برقصه میگه اتاق کجه)استادو میگی  این دوساعت مثل برق گذشت کلاسای استاد س رو خیلی دوست دارم چون از اون استاداست که اطلاعات بالایی داره جزو بهتریناست همش دعوتش میکنن واسه سخنرانی تو دانشگاه های مختلف

دوساعت بعدی کلاس با همین استادمون داشتیم وسطای کلاس مستر خ و (خودشیرین کلاسمون)وارد شد لنگ لنگان اومد یه دیقه نشست بعد بلند شد گفت استاد من برم نماز بخونم بیام الکی دوباره خودشو زد به لنگ بازی داشت میرفت و ناله میکرد از درد من که میدونستم فیلمشه از قبلم دنبال یه موقعیتی بودم که کارایی که کرده بود و اذیتاشو تلافی کنم (باورتون نمیشه کل دانشگاه از دست این عاصین هر چند با وجود کارایی که میکنه من عقیدم اینه که دلش پاکتر از بقیه ست و هر چی هست روهه ولی خوب دلم نمی خواد کاراش بیجواب بمونه)داشت میرفت سمت در که یادش افتاد گوشیشو و کیف پولشو جا گذاشته یه دفه بلند گفت ا اینا رو جا گذاشتم بدو بدو داشت میرفت  سمت میزش که گفتم ا استاد یادش رفت پاش درد میکنه استاد یه چشمک زد بهم و خندید ولی بچه ها وخودش نفهمیدن بنابراین نادیده گرفتم رفت و بعد یه ساعت برگشت در زد اومد تو از من صاف تر راه میرفت برگشتم گفتم این نمازه عجب تاثیری داشت  کلاس رفت رو هوا گفتم تازه این یه تیکه کوچیک بود شروع نشده هنوز کسی بخواد با من کل کل کنه بد میبینه

امشب ساعت 11و نیم باید برم دانشگاه ازطرف انجمن میبرنمون esfahan شب راه میفتیم جمعه برمیگردیم دعا کنید خوش بگذره

+خیلی دلم میخواد برم نمایشگاه کتاب خیــــــــــــــلی ولی نمیشه 


 

ﮔﺎﻫﯽ ﻭﻗﺖ ﻫﺎ ﭼﻘﺪﺭ ﺳﺎﺩﻩ ﻋﺮﻭﺳﮏ ﻣﯽﺷﻮﯾﻢ!..
ﻧﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻣﯽ ﺯﻧﯿﻢ...
ﻧﻪ ﺷﮑﺎﯾﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ...
ﻓﻘﻂ ﺍﺣﻤﻘﺎﻧﻪ ﺳﮑﻮﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ...

معادله ی چند مجهولی

وقتی کسی با شما ...

مثل یک گـُـــــــــزینه رفتار میکند ...

با خارج کردن خودتان از معـــــادله اش ...

انتخـــــــاب را برایش آسانتر کنید...