سوم شهریور 89
سومین سالی که تولد عزیزترینم رو باید بهش تبریک بگم
باید دوباره برایت بنویسم که با گذشت شش سال از دوستیمون ، هیچ ذره از علاقه ام بهت کم نشده
پارسال دلم خون بود ...
بابام در کنارم نبود و با حرفهایی که برات نوشتم ، شب تولدت رو به عزا تبدیل کردم ...
میدونی مهسا .. بلد نیستم برات جشن بگیرم ...
نه برای تو ، نه برای کیوان ، نه برای هیشکس دیگه ...
من فقط میتونم با کلمه هام بهت بفهمونم که چقدر دوستت دارم ...
شاید اگه اون اتفاق نمی افتاد و من تو تهران بودم ، چقدر امروز رو عذاب میکشیدم ...
میدونی ؟؟
گاهی اوقات به فیلمی که از خودت گرفتی ( وقتی که داشتم میرفتم تهران ) و اونجوری برام گریه میکردی ، خنده ام میگیره ! بعضی موقع ها هم ناراحت میشم ...
نمیدونم چرا ...
ولی مهسا ... میدونم که همیشه به تصمیمات من احترام گذاشتی و ازت ممنونم ...
زیاد نمیشناختمت .. عاشقت هم نبودم .. ولی خیلی خوشحال شدم ... !
مهسا ... من عاشقت نبودم ... عاشقت نشدم ... عاشقت نیستم ...
ولی خیلی بد تو دلم جا خوش کردی و بیرون برو هم نیستی ... !
خیلی بیشتر از عشق و ... دوستت دارم عوژی
مهسا
وقتی دوم راهنمایی از هم جدا شدیم ... مطمئن بودم که حتما میارمت مدرسه ی خودم و باز هم با هم خواهیم بود
ولی الآن چی ؟؟
تو سوم معماری و من سوم ریاضی .... فقط تو کلاس بازیگری با همیم
میدونم .. میدونم که رابطه ی من و تو از یه رابطه ی ساده ی مدرسه ای فراتره و ....
ولی خب مهسا .. جای جای دبیرستان بوی تو رو میده ...
اول سال .. کلی تو زمین بسکتبال راه رفتم و گریه کردم ...
کلی به 104 میرفتم اشک جلو چشمام رو میگرفت ...
کلی به اون ساختمونه که یه بالکن داشت و .. خیره میشدم
کلی با آجی جون از روی پل عابر رد میشدیم و یاد اون روزی میافتادم که کله ی خیار سبز رو پرت کردم و خورد تو سر اون افغانیه و چپ چپ به تو نگاه کرد و فکر کرد تو انداختی و تا چند روز ، هر موقع که رد میشدی ، خیلی بد نگات میکرد ...
بعضی موقع ها هم که با سرویس میومدم و خونه از سر کوچه مامانی اشرف خانوم رد میشدیم ، یاد روزایی که بابام تو بیمارستان بود میافتادم که میرفتیم اونجا و کاهو میخوردیم و عموت سرخ میشد میرفت تو اتاقش !!
مهسا ...
امسال تاریخ داریم .. شما هم دارین ...
کی دیگه میخواد بهت تاریخ یاد بده ؟؟؟ یادته ؟ چقدر برات نقش محمد علی شاه و ... رو بازی میکردم تا اون داستانای کوفتی رو بفهمی ؟
امسال دیگه کی میخواد برات نقش بازی کنه ؟؟؟؟
کی میخواد صبحا ، صبحونه ات رو کش بره ؟؟؟؟
کی میخواد تو صف صبحگاهی هی دستگیره ی کیفت رو بگیره و هی بکشونت عقب ؟!
کی میخواد وقتی یه درسی رو یاد نمیگیری سرت داد بکشه ؟!؟!؟
نمیدونم ....
اصلا حوصله ندارم .. تولد کیلو چند ؟ ماه رمضونی گشنمه نمیفهمم چی چی دارم میگم ....
این همه نوشتم تا بهت بگم تو عزیزترین دوست منی ...
اگه در کل ساعاتی که توی مدرسه هستم به یادت نباشم ، ولی دو سومش رو به یادتم ...
میخوام بهت بگم که ...
عه ؟ همه اش من بگم و بعدش خانوم واسه من شهریور بازی در بیارن ؟! کور خوندی ...
تولدت مبارک قند و نباتم ...
یادت نره این متنی رو که پارسال تولدت برات نوشتم رو بخونی : تولدت سال 89