دنیا ی ترسناک
حقیقتا دنیا جای ترسناکیه
حقیقتا دنیا جای ترسناکیه
از وقتی که فهمیدم " آدم ها فقط از دور قشنگ اند"
دیگه حتی به خودم هم نزدیک نمیشم
من خیلی عوض شدم .
به چیزی که میخواستم رسیدم تو این مدت.
چیزی که روزهای زیادی از گذشته بخاطرش در ترس و تنهایی هدر رفت
اما حالا چی....
الان که درست وسط خواسته ی عمیق چندسال قبل ام هستم .هنوز هم احساس ترس و تنهایی میکنم اما اینبار خیلی بیشتر و شدید تر.دوست داشتن منو تنها تر و غمگین تر از چیزی که فکر میکردم کرد.
امیدوارم به اینهمه سختی بیارزه
بازگشت دوباره
فضاهای مختلفی رو در دنیای مجازی امتحان کردم ولی بازگشت همه به سوی وبلاگ است
اینجا یه چیز دیگه است
میخوام دوباره شروع کنم به نوشتن
مدیون خودت میشی اگه قبل شروع هرکاری به پیری خودت فکر نکنی و بچه بازی دربیاری
پ.ن:همان که میترساندی
همین حالا که متنفرم از
همه چیزای خوب دور و برم
بگذارم و برم
میترسم فردا این نفرت از سرم بره
میترسم فردا چیزی از الانم و یادم نمونده نباشه
این خشم
کارشو خوب بلده
خوب بلده همه چیز و بسوزونه و از بین ببره
این خشم خاموش و درگیر سکوت ابدی
زمان تعاریف و معانی جدیدی و به زندگی هامون اضافه کرده
مثلا گذر زمان میتونه ارزش و اهمیت خیلی چیزها رو مشخص کنه
اگر موضوعی واقعا واسمون مهم باشه مرور زمان هیچوقت نمیتونه اهمیتشو کمرنگ کنه
برعکسش هم هست موضوعی که یه موقعی خیال میکنیم واسمون مهمه
ممکنه بعد مدتی از فرط بی اهمیتی موجب خنده ی ما بشه
زمان خیلی عجیبیه خیلی
پ ن: من هم اکنون به هر گونه رهایی آری می گویم.
آدمایی با روان سالم
و قلبی که هنوز میتونه
معنای محبت و انسانیت و بفهمه
آدمایی که نسبت به درد و گرفتاری و بدبختی اطرافیانشون
بی تفاوت نیستند
این آدما ناب و دوست داشتنی که دلت میخواد تا آخر دنیا تو تیمشون باشی
نگرشمون تو اون لحظه ی بخصوص انجام اشتباه ست
یعنی بیشتر ما موقع قدم گذاشتن به راهی که غلطه
توی درست بودنش هیچ شکی نداریم
اما زمان این زمان لعنتی همه چیو خراب میکنه
حقیقت و به بی رحمانه ترین شکل ممکن بهت اثبات میکنه
قول بده انقدر بزرگ بشی که
اصلا این روزا رو به یادتم نیاد
قول بده
بتونه بپذیره که زمان لازمه
خداکنه اجازه ی این مکث و بده
خدا کنه دست برداره
میترسم
حقیقت تلخ
اگر توقع مون و از بقیه کم کنیم،کمتر احساس تنهایی،ناامیدی و غم به سراغمون میاد
باید یاد بگیریم اگر خوردیم زمین دستمون و بگذاریم روی زانوی 'خودمون' و بلند بشیم
باید بلد باشیم تنها تصمیم بگیریم،تنها عمل کنیم
تنها زندگی کنیم و حتی تنها بمیریم
باید تنها همه چیز شدن و هیچ شدن و یاد بگیریم
کمی مکث کن
دور شو
آنقدر دور که
حتی تصویر سایه ات را هم
به خاطر نیاورند
زمان بده
به خودت و جهانت
خدایت برای تو غافلگیری عجیبی را کنار گذاشته
تا آن زمان چشمانت را ببند
صبر کن
رخ خواهد داد
س
اونوقته که هر حس خوب و بدی در وجود خودشون و اطرافیانشونو و سرکوب میکنند
میشن یه تیکه سنگ،
یه تیکه سنگی که وقتی یکی بهش برخورد کنه دردش میگیره،
اما خب خود سنگ هیچوقت عمق این درد و متوجه نمیشه.
میترسم از سنگ شدن میترسم از اونایی که سنگ هستن و تمام تلاششون و انجام میدن تا بقیه هم مثه خودشون بشن،بی تفاوت بشن
اونروز فهمیدم هرچیز سختی که تو تمام اون هجده سال سر راهم بود بهاش فقط همین یه تار مو بود.
اما این مدت به اندازه یک ملیون بار که هجده ساله بشم گذشت
آینه رو گذاشتم اون دور دورا میترسم خودمو ببینم تو آینه دیگه هیچ مویی جز سفید توی سرم نگذاشته باشه
یه زمان هایی خود خود مرگ هستند همش فکر میکنی محاله بیاد اما میاد
بعضی روزا احساس میکنی خسته ترین خودتی
بی حوصله ترین
کسل ترین
متعجب ترین
غمگین ترین
سردترین
خودتی و دیگه هیچ آدم دیگه ای نیست که به اندازه تو بی حوصله و کلافه باشه.
- شاید اشتباه باشه شایدم نباشه خدایا سپردم به خودت
سر سودای تو در سینه بماندی پنهان چشم تردامن اگر فاش نگردی رازم
چقدر این دوست داشتن های بی دلیل خوب است
درست مثل همین باران که بی سوال فقط می بارد

من مشتاق آرامشم ، مشتاق اندکی فراموشی.
(سوءتفاهم اثر آلبر کامو ترجمه جلال آل احمد)
همیشه هم برنده بودن معنی اش این نیست که واقعا ببری،بعضی وقتا نباختن خودش بزرگترین برده.
شبی سرد و برفی در زمستان، شبث دنیای خستو را تغییر داد.
نقاب را برداشت و اعتراف کرد به تعلق خاطرش نسبت به سبک زندگی لاشخورها.
تجسمش از اطراف، جنگلی بود خطرناک و نهفته راز ،
که در آن تنها گریز از اسیر چنگال درنده خویان شدن ،حیوان شدن بود و بس.
از نظرش راه دیگری هم وجود نداشت. در این بین حقیقتی نمایان شد، قدرت یعنی برتری.
خستو سخت باور میکرد شبث را و به دنبال راهی بود تا گذرش به آن جنگل مخوف نیفتد.
هفت هزار و چند صد روز اضافه تر، راه رفتن و دویدن، جوابی نداشت جز همانجا.
خستو فکر کرد، حال که ناگزیر باید بماند و قدرت نمایی کند، چاره ای برای خود کند
تا در آن بین نه ،مفترس باشد و نه از شدت ضعف نابود شود.
خستو بارها حرف های آن شب شبث را با خود مرور کرد. و روزی به فکری نو رسید, و به آن عمل کرد.
شبث به ماهیت پی برده بود اما در ،آوردن براهین دچار اشتباه بود.
درست میگفت ضعیف یعنی مغلوب اما او فراموش کرده بود از حیوان قوی تر هم وجود دارد.
نخجیرگری که کمان در دست دارد،انسانی است که می ماند و شکار میکند حتی آن درنده خو را.
بعضی وقتا آدم خودش میدونه داره سقوط میکنه، اما دیگه کاری از دستش برنمیاد،
مثه یه مسیر بی بازگشتی می مونه که تنها راه خلاصی ازش رسیدن به آخرشه،
اما مگه آخر سقوط چی میتونه جز زمین خوردن باشه؟ پس اونموقع است که
آخرین تلاش هاتو میکنی تا اینجوری تموم نشه، فریاد میزنی، از اونایی که بالا ایستادن و
دارن تماشات میکنند درخواست کمک میکنی، اما اتفاقی نمی افته.
خودتم میدونی آدمی که خیلی وقته از سقوطش میگذره دیگه شانسی واسه نجات نداره.
انگار یه نیروی ماورایی داره تو رو با قدرت بی رحمانه ای به سمت فاجعه نزدیک میکنه.
اینجاست که تمام تلاشت این میشه که هرطور شده زمین نخوری حتی اگه مجبور باشی
تحمل کنی که تا آخر عمر این حس سقوط در تو تکرار بشه.
+ برزخ خیلی هم بد نیست، برزخ بهشته واسه اونی که میدونه چه جهنمی انتظارشو میکشه.
انقدر حرف گوش نکردی و مراقب خودت نبودی که الان درجه سادگی خون ات رسیده به ماکزیمم،رسیده به حماقت
سرحال باشی یا بی حوصله، آروم باشی یا عصبانی، تو اوج باشی یا گوشه نشین،
دچار گرفتاری و مشغله باشی یا روزمرگی ،یا حتی اگه مثه اونروزه عجیب تصمیم بگیری
صبح، گرم و سوزان باشی و عصر بشی یه طوفان شدید!
اگه بخوای از غصه بباری یا اگه از شدت غرور نخوای چیزی بگی و سکوت کنی
تـحسین، انتخاب اونی که به خودش قول داده آدم وفاداره ی قصه تو باشه.

زندگی چیز گناه گونه ای با خود داشت، وگرنه چرا انسانی به وارستگی و دانندگی نارتسیس
همچون محکومان محنت ریاضت را بر خود هموار و عذاب استغفار را بر خود تحمیل می کرد.
یا خود او چرا در اعماق وجودش جایی احساس گناه داشت؟
+ چیزی شگرف بود که او را سخت به خود می کشید و در عین حال بد گمان می کرد و حتی
به خشم می آورد. آرامشی عظیم و معصومیتی عمیق و انضباطی اخلاقی و نهادی پاک داشت که
از کودکی نشانی نداشت بلکه در پس پرده نزاکت و اخلاق و وقاری سرد، غروری والا پنهان داشت.
(نارتسیس و گلدموند نوشته هرمان هسه_ ترجمه سروش حبیبی)