ناتمام
بی هیچ حسرتی ،
من آن شکسته به تکرار خسته ام
من در سکوت به فردا رسیده ام
به سوگ های ناتمام نشسته ام
در من بخوان نوای حزن
نوای بی نوایی و فرار
از تمام لحظه های ناتمام!
در من سکوت را بشنو
بشنو و بگذر میان ههمه و درد
میان غربت و تردید
من آن شعرم که ناتمام
می روم به سوی پشت بام!
اين تلخ نوشته هاي كسي ست از تبار شما ، از ميان همين مردم دل به دنيا داده!!