ناتمام

در من نگاه کن

بی هیچ حسرتی ،

من آن شکسته به تکرار خسته ام

من در سکوت به فردا رسیده ام

به سوگ های ناتمام نشسته ام

در من بخوان نوای حزن

نوای بی نوایی و فرار

از تمام لحظه های ناتمام!

در من سکوت را بشنو

بشنو و بگذر میان ههمه و درد

میان غربت و تردید

من آن شعرم که ناتمام

می روم به سوی پشت بام!

قمار

کجاست تقدیر من؟

از بی نهایت عبور

دلم را پناه نیست

نگاهم که بی گناه نیست

بی گناه نبودن گناه نیست؟!


من از شبانه های دل سپردنی دلم پر است

تو فکر آسمان بی پرنده باش

تو فکر این قمار بی برنده باش!


ایثار

دلم را با خودت بردی

نمی دانم کجا اما ...

دلم رفت و تنم ماند و نگاهم خشک و اشکم خیس و ...

نمی دانم چرا اما...

تو رفتی مثل بادی سرد و تلخ

نه...!

مثل زندان زیر سرما پوج و درهم پیچ...

و من بی حس سرما یخ زده در حسرت امروز

در حسرت دیروز!

تو گویی از تبار شوق فردایی

تو خود را از من دلگیر بیرون کن

دلم گر رفت...

باکی نیست!



گلایه های ناتمام!

نه ... من شکایتی نمی کنم!

ببر تمام خاطرات خوب را...

بکش تمام لحظه های ناب را...

من که هیچ... هیچ هم چنین...

مثل من نبوده پوچ!

پوچ... پوچ...

مثل بارش شب ستاره باور غریب

مثل لحظه ی سکوت بی نهایت فریب

مثل غصه ی نگاه مادر صبور

مثل قله های دور

دور... دور

دور مثل پوچ

مثل هیچ

مثل من...

نه!

شکایتی نمی کنم...

مرو...

از این طرف مرو ای شب نشین تنهایی

از این طرف مرو که زمانه تاریک است

و قلب جنگل وحشی

به مرگ نزدیک است

مرو ... مرو که دلم روشن نیست

چراغ خانه ی همسایه روشن نیست

مرو که آتش ابراهیم

همیشه گلشن نیست!

در امتداد غروب از پس تمامی اشک

یکی نشسته به جاده

یکی که دشمن نیست

مرو... نگو که نگفتی ...مرو عزیز دلم

مرو که جاده از این سر

به سوی میهن نیست!


ترانه ی من

این ترانه تا اوج خواهد رفت

تا نهایت شکوه تنهایی

تا شکست فصل سرد

این ترانه ی من است

از میان سنگلاخ زندگی

با صدای ضجه های تلخ

با نوای دلخراش آه

در سکوت سنگی ی دروغ ها

در عبور از این بلای بی عبور

این ترانه ی من است

ترانه ایی به خط سرخ و حرف رنج

ترانه ایی برای کوچه های خیس و چشمهای خشک

ترانه ایی برای آسمان کوچک بریده از قفس

ترانه ایی برای شعر بی نفس

در کجای جاده می شود ترانه خواند

در کجای شب تن از ترانه می شود سرشار

ببار بر غمم ترانه ی تکرار

ببار.. بی مقدار!!

ماندگار

به جز از تمام دردها که با تو نوش کرده ام

به  جز سکوت مرگبار لحظه ی پر شکایت سقوط

به جز نگاه آسمانی و غریب رنج های واپسین

به جز شکست قایق نگاه و لحظه های آه

من از تو تا کجا ی جاده می روم به درد!

به جز سکوت و اشک و ناله و دروغ و حسرت و فریب

به جز شکنجه های مهلک نبرد

چه مانده است از من و تبار من

چه مانده است ...

از نگاه بی قرار من..

از سخاوت دیار من...

از گناه یادگار من...

چه مانده است....

تا تو راه من به جز فسانه نیست...

لب ببند...

این ترانه عاشقانه نیست!


برای من... برای تو

تمام دردهایم از آن توست

مرهمش از آن توست

زخمهایم از آن توست

اشکهایم از آن توست

آه هایت برای من...

ناله هایم برای توست

شیوه ی خسته چشمت

دل تنگ غم شاعر برد

چشمت برای ...

چشمم از آن توست!

کوچه را در هوست طی به نگاهی کرم

من نگاهم به ره و ...

کوچه از آن ره توست.


در لجن مانده ...

در لجن  مانده ...

دلش پرپر صد داغ که می گریاند

تن خشکیده خاک تبدار

در میان هول روز پاییز

شبی از درد همانند غبار!

شاعری خسته میان راه است

در لجن مانده ...

تنش خاکی و سرد

برلبش جای تبسم خالی ست

بر سر منبر و گلدسته به فریاد بلند

جار زدند:

" در لجن مانده ی امروز ...

                       همه گوش کنید..

        شاعری گمراه است"!

لجن

در لجن  مانده ...

دلش پرپر صد داغ که می گریاند

تن خشکیده خاک تبدار

در میان هول روز پاییز

شبی از درد همانند غبار!

شاعری خسته میان راه است

در لجن مانده ...

تنش خاکی و سرد

برلبش جای تبسم خالی ست

بر سر منبر و گلدسته به فریاد بلند

جار زدند:

" در لجن مانده ی امروز ...

                       همه گوش کنید..

        شاعری گمراه است"!