بانان
سەوزە چۊ پایز ڕەنگ ڕەنگەو بۊدە
چۊ مەل تەنیا بێدەنگەو بۊدە
نیەزام ئڕا چوە دڵتەنگەو بۊدە
وەلی هەرچێ هەس قەشەنگەو بۊدە
سەوزە چۊ پایز ڕەنگ ڕەنگەو بۊدە
چۊ مەل تەنیا بێدەنگەو بۊدە
نیەزام ئڕا چوە دڵتەنگەو بۊدە
وەلی هەرچێ هەس قەشەنگەو بۊدە
مرا به پیش از مرگ ببر
به رنگ هایی که دوست داشتیم
به صداهای مودار
که بیزاری از شقیقه های سفید چشمه می گیرد ..
.
.
لاجوردی رنگ مرگ کاشی است
مرگ شاعر مرگ در نقاشی است
مرگ های ارغوانی از تب اند
مرگ های آسمانی در شب اند
مرگ بیدل در پری طاووسی است
مرگ فردوسی به رنگ طوسی است
وقت مردن ابن سینا،لمس بود
مرگ مولانا غروب شمس بود
مرگ ما همواره رنگ آه ماست
مرگ ما چون سایه ای همراه ماست
در شبنمی، از اشک تو، پنهان شده بودم
چون دیو که در شیشه به زندان شده بودم
یا نقش بر آبی.
(نه که تصویر سرابی )
این سان شده بودی تو،
من آن سان شده بودم.
با اشک تو، از چشم تو بر گونه دویدم
با آه تو، بازیچهی توفان شده بودم
انگشت گزیدی چو به دندان تحسّر
حیرت زده، انگشت به دندان شده بودم.
در همهمهی کوچهی شب، گم شده بودی
تا من پی دیدار، بر ایوان شده بودم!
دیدند همه -همچو حبابی که بر آبی-
از وحشت آن واقعه ویران شده بودم.
در جملهی طولانی عشـق و هوس تو،
ای کاش که من نقطهی پایان شده بودم!
چون مرغ سبکبال، نه در بند خط و خال،
بر بام تو با نام تو پران شده بودم،
در گشتن - و بد گشتن- واز نام گذشتن،
سر حلقهی انگشت نمایان شده بودم!
تا سر بدهم بر سر این کار، سَرِ دار
چالاک و طربناک، به میدان شده بودم!
من گنبدِ بی رنگِ بلورینِ حبابی،
در زلزلهی وسوسه ویران شده بودم!
گفتم نشوم عاشق و چون دیده گشودم
دیدم که دریغا که چه آسان شـده بودم
در همهمهی کوچهی شب گم شده بودی
تا من، پی دیدار بر ایوان شـده بودم
باران همی بارد، همی آید بهاران
نرمک، نرمک،
اینک
باران......
باران......
یاران من رفتند و من ماندم - صد افسوس -
وامانده این جا این منم زان بیشماران! -
یاران من، کو جسمهاشان؟ اسمهاشان؟
- آن پونههای وحشی بر جوکناران -
یاران من، تصویرهاشان مانده با من،
- افتادگان این برگها، از شاخساران -
یاران من رفتند و من.....
- ای کاش میرفت.....
تصویرهاشان از نظر، این پایداران! -
یاران من رفتند و بر گو تا نکارند،
بر گورهاشان لاله، هرگز، لاله کاران!
ای کاشکی میشد غبار بد به یک سو،
زان بهترینان در زلال چشمهساران!
روزی در این وادی که میبینی کسی بود،
اینک غباری مانده از آن تک سواران! -
این قلعهی خاموش و ما - با بد همآغوش -
ای قلعهی خاموش از بد سنگباران.
گفتی و خوش گفتی، ز قول شعر هندی،
«شاعر!
ز باران ها مگو،
باری،
بباران!»
با من شرار ملعنت جاودانهای،
چون جنگلیست خفته که در بطن دانهای.
از عالم بزرگ نه پیدا کنار او،
ماییم با تمام حقارت نشانهای!
شعرم چه؟ خود بهانهی بیهوده زیستن،
یا زیستن برای سرودن، بهانهای!
قوالی از تو قمری محزون روا مباد!.
- ای بر درختی از قفست آشیانهای!-
میترسمت ز عاقبت کار و روشن است،
- با ترس من، برای تو، سیلم به دامن است -
ای کرده در مسیل به امید، خانهای!
این مهلت دوروزه – دریغا! که میشود،
با های و هوی و ، کش مکش کودکانهای!
مهر خراج غفلت صدسالهی من است،
این زخم کهنه، بر کتف، از تازیانهای.
گفتند بس فسانه و خفتند و خود نماند
دیگر برای گفتن و خفتن فسانهای
گرچه در هر قدمی، با تو کسی یارترین.
با دل آزردهترینان، تو دلآزار ترین
بی تو هر راهی، پر ماه، اگر، ناهموار،
با تو دشوارترین راهم، هموارترین!
بختم این گنبد مینای مطلاگون بود
که در آن زلزله، از هر چه نگونسارترین.
گل و گلزارِ پر آوازِ تو در خاطر من
ای تو را خاطره و خاطر گلزارترین!
عشق بازی را - بی شائبه - بل من بگذار
که در این شعبده عیارم،
عیارترین!
منم آن نقش به دیوار غبارین وجود،
با تو، با این همه، من پشت به دیوارترین!
رود الفاظ که میآمد - میآمد سهم! -
خامه را دیدم در حادثه، سربارترین!
زیر بارانی؛ باران غمان شب و روز،
زندگی با من - گر دوست - گرانبارترین
بیشهزاران و هزاران را دیدی همه سوی؟
زیر آن چتر غبارین، ز شبان تارترین!
کوس رسوایی ما بر سر بازار زدی،
ای تو در باور ما راز نگهدارترین!
آسمان گرچه پر الماس ستارهست، ولی
تویی آن ماه که در جمع پدیدارترین
با تو دشوارترین راهم هموارترین
بی تو هموارترین راهی دشوارترین......
ز ما، دو، خاطرهی بی دوام میماند،
زمی، نه حال، که دُردی به جام میماند.
چه سالها که زمین بی من و تو خواهد گشت،
که صید میرهد از دام و دام میماند!
از این تردد دائم - که در نظر جاری -
کدام منظرهای مستدام میماند؟
خطوط منکسری، با شتاب میگذرند،
بر این صحیفه -که گفت؟- از تو نام میماند.
چه سایهوار سواران در آستان غروب....
چه نقشی؟
از که؟
در این ازدحام میماند
چه باغها به گذرها - پر از شکوفهی سیب -
چه عطرها که تو را در مشام میماند
ستارهها و سحرها و صخرهها و سفر...
چه خوب!
(زینهمه بر جا کدام میماند؟)
به جز به چهرهی ما خفتگان- که رو در روی -
چه جای پایی ازاین صبح و شام میماند؟
مسافران ز عطش، دسته دسته میمیرند،
و چشمهی حیوان در ظلام می ماند.
تمام گفتنی و گفتیم و گفتنی بنماند،
ولی، از آن همه این کلام میماند:
دریغ از آنکه در این بوته سوختیم، دریغ!
ولی چو نقرهی خالص که خام میماند
سیاهچردهی من سبز چشم نازآلود،
به گربههای سیاه سیام میماند!
اگر چه دیر نشستیم و قصهها راندیم،
هنوز قصهی ما نا تمام میماند!
جنگ با جنگل،.......
جنگ در جنگل.......
ماه در نیزار،
انتظار تو و او را دارد.
و شما؟
نیمه شب، ارواح برخاستهاند،
اسمهاشان را میخواهند!
جسمهاشان را میخواهند!
نیمهشب ارواح،
با ماه تبانی دارند.
صبح چون بیضهی بوقلمونی،
از فلق،
قل خورد،
آمد و آمد،
بر در خانهی ما خورد به سنگی و،
[شکست!
و نسیمی ناگاه،
خون دوانید و،
خنک کرد
[گونههایم را.
- ملتهب از تب نامعلومی
یک تب بومی! -
و غروب،
مثل یک سیب، به سرخی؛ شنجرف
باز هم با دل کودکوارم،
بازی آغازید،
بار دیگر
من به جادویی در بطری رفتم،
و درش را محکم بستم،
(گرد بر گردم، طفلان، به تماشا سرگرم)
تا نیندیشم طفلان را
جنگل را،
اما،
همه جا دریا شد،
من خود؛
دریا.......
ماه جنگل،
با چه افسونی تابید،
چشم بیمارم،
همهی دریا را،
همهی دریاها را،
جنگل میدید.
آه! من بیجنگل؟
بی جنگل خلق؟
آه! من در جنگل؟ در جنگ؟ جنگ با جنگل؟
تو بی مضایقه خوبی،
تو جمع شاپره ها را - به شبنم سحری -
_ پیالهها تو از لاله -
میهمان کردی.
تو بام های گلی را -به جادویی هر صبح -
طلای خام زدی، رنگ زعفران کردی
تو لفظ ها را، این لفظهای خاکی را
- که سکهاند، ولی از رواج افتاده -
همه نثار گدایان و عاشقان کردی!
غروب بدرقه، دنیا ز هر چه خالی بود
و ماه - سائل پیری، عصازنان، گفتی
که از زیارت اهل قبور بر میگشت
غروب بدرقه، غم بود در برابر من،
و شعلههای شقایق که در سراسر دشت.
تو گریه کردی، آرام، روی شانهی من
و ماه؛ خستهی از راه دور برگشته
به سر کشید لحاف هزارپارهی ابر
تو گریه کردی و نفرین به آسمان کردی!
تو بی مضایقه خوبی!
که عمر بر سر این کهنه داستان کردی:
درآن حصار گیاهی
( اگرچه پرگل یاس )
چه لحظههای تباهی که بر من و تو گذشت
به رشد ساکت هر ساقه گوش می دادیم
که در حصاری از اجساد بیسر
[افتادیم.
به چشمهای جسدها نگاه میکردیم،
(در آن حصار، که دیوارش از جسدها بود)
کز آن جهنم در ویل دیگر افتادیم.
تو بیمضایقه خوبی
تو قلب غم زده ات را زمن نهان کردی.
و آن حصار گیاهی - بلند و بالنده -
به یک اشارهی پاییز مضمحل گردید.
و نیز یک یک اجساد، با دمیدن صور
در آن سیاهی از گرد ما پراکندند.
حصار کاغذی اما
- که قلعهی جادوست
که پر منازعهی بی امان ارواح است -
هنوز با من و اوست.
تو بی مضایقه خوبی، که بامنی، ای دوست!

حدود دو هزار سال پیش از تولد ولنتاین ،در میان آریاییان روزی به نام روز عشق (سپندارمذگان یا اسفندارمذگان) مرسوم بوده است. این روز در تقویم زرتشتی مصادف با ۵ اسفند است؛ اما در تقویم جدید ایرانی بدلیل سی و یک روزه شدن شش ماه نخست سال، شش روز به جلو آمده و با ۲۹ بهمن مصادف میشود…
در ایران باستان هر ماه را سی روز حساب میکردند و علاوه بر ماهها، هر کدام از روزهای ماه نیز نامی داشته است، بطور مثال روز اول هر ماه «اورمزد (اهورامزدا)» و روز پنجم هر ماه «سپندارمذ» نام داشته است و در هر ماه یک بار نام روز و ماه یکی شده که در آن روز جشنی متناسب با آن ماه و روز ترتیب میدادند، بعنوان مثال شانزدهمین روز هر ماه، «مهر» نام داشت که در ماه مهر، «مهرگان» لقب می گرفت و همین طور روز پنجم هر ماه که «سپندارمذ» یا «اسفندارمذ» نام داشت و در ماه دوازدهم سال که نام آن نیز «اسفندارمذ» بود، جشنی با عنوان «سپندارمذگان» میگرفتند.
سپندارمذ به معنای فروتنی لقب ملی زمین است و زمین نماد عشق؛ چون با فروتنی، تواضع و گذشت به همه عشق میورزد، زشت و زیبا را به یک چشم مینگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان میدهد؛ به همین دلیل در فرهنگ ایران باستان «سپندارمذ» را نماد عشق میدانستند. پسوند «گان» نیز به معنای جشن است و در نتیجه «سپندارمذگان» به معنای «جشن سپندارمذ» (جشن روز زن و زمین) است.
«سپندارمذگان» جشن زمین و گرامیداشت عشق است که هر دو در کنار هم معنا پیدا میکردند. در این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه میدادند و از مردان خود پیش کشهایی دریافت میکردند آنها در این روز از کارهای خود در خانه معاف شده و مردان و پسران کارها و وظایف جاری زنان را در خانه انجام میدادند.
سپندارمذگان، روز عشق ایرانیان بر شما عزیزان مبارک
سپندار
مذگان جشن زمین و گرامی داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پیدا می
كردند. در این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه می دادند. مردان نیز
زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده، به آنها هدیه داده و از آنها اطاعت
می كردند.
بعدا نوشت:ولنتاین نداریم چون ایرانی هستیم.اما عاشقانه ترین روز را در سپندار مذگان برای همسرمان(عشقمان) رقم می زنیم.

شیرکوبیکس رو شاید خیلی ها نشناسن.شاعر بزرگ کُرد،که از مرزهای کُردستان فراتر رفت و اشعارش به زبان های انگلیسی و فرانسوی،آلمانی و ایتالیایی و ... ترجمه شد.
اما تو ایران یکی از موانع پیشرفت کُرد بودنه.شهرام ناظری در اکثر سالن های بزرگ دنیا کنسرت میزاره و بر قله های موسیقی قرار داره.اما تو ایران تحت تاثیر صداهای پیر یا صداهای غیر مردمی است.
نه تنها کُردها بلکه هر آریایی وظیفه دارد این چهره های بزرگ را به همه بشناساند و مانع بایکوت فرهنگی آنان شود.امروز شعری به همه ی شما تقدیم می کنم از زنده یاد "شیرکو بیکس امپراطور شعر دنیا" با ترجمه ی فارسی آن از سیدعلی صالحی
متن کردی شعر:
له ژیر زه وی ته نگه نه فسی ئه م روحه کون کونه دا
سه عاته کانی غه ریبیم
واگونی له یه ک به ستراون
هه مو روژی ئه رون و دین،دین و ئه رون
له ویستگه ی چاوه روانی دا
له ویستگه ی مال ئا وایی دا
درگای نه سروتیان بی وچان:
ئه مکه نه وه و پیوه م ئه ده ن
پیوه م ئه ده ن،ئه مکه نه وه
یه ک ئازارم دا ببه زی
سه د ئازارم سه ر ئه که ون
چ تونیلیکی دریژه ئه م غوربه ته،بو کویم ئه بات؟
وا چراوگی ئه م چاوانه کوتوته پرته پرت و
به لام ئه و هه رئه م بات..ئه م بات ...ئه م بات......
ترجمه فارسی
در زیر زمین خفه کننده این روح پاره پاره ام
ساعات غربتم واگنهای به هم پیوسته اند
می روند و می آیند،می آیند و می روند
هر روز در ایستگاه انتظار در ایستگاه بدرود
درهایشان از پی هم باز و بسته می شوند
یک غمم پیاده می شود
صد غمم سوار
چه تونل بی انتهایی است غربت !
به کجایم می برد؟
دیگر چراغ چشمانم به سو سو افتاده است
با این حال او می بردم.... می بردم....می بردم

این لجن زاری که من دیدم سزای صخره هاست
گوهر روشن دل از کانِِ جهانی دیگر است
عذر می خواهم پری عذر می خواهم پری
من نمی گنجم در ان چشمان تنگ.روی جنگلها نمی ایم فرود
شاخه زلفی گو مباش.اب دریاها کفاف تشنه ی این درد نیست
بره هایت میدوند.جوی باریک عزیزم.راه خود گیرو برو
یک شب مهتابی از این تنگنای بر فراز کوهها پر میزنم
میگذارم میروم. ناله ی خود میبرم.دردسر کم میکنم.چشمهای خیره می پاید مرا
غرش تمساح می اید به گوش.کبر فرعونی و سحر سامریست
دست موسی و محمد با من است
میروم انجا که با هم روزو شب را داشتیم
صبح چندان دور نیست...

قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند می شود همه از هم می پرسند ” چه کس مرده است ؟ “
چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل کرده است .
قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین مبدل کرده ام .
یکی ذوق می کند که ترا بر روی برنج نوشته ، یکی ذوق میکند که ترا فرش کرده ، یکی ذوق می کند که ترا با طلا نوشته ، یکی به خود می بالد که ترا در کوچک ترین قطع ممکن منتشر کرده و … آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازی کنیم ؟
قرآن ! من شرمنده توام اگر حتی آنان که تو را می خوانند و ترا می شنوند ، آن چنان به پایت می نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند ! … اگر چند آیه از تو را به یک نفس بخوانند مستمعین فریاد می زنند ” احسنت …! ” گویی مسابقه نفس است …
قرآن ! من شرمنده توام اگر به یک فستیوال مبدل شده ای حفظ کردن تو با شماره صفحه ، خواندن تو از آخر به اول ، یک معرفت است یا یک رکورد گیری ؟ ای کاش آنانکه ترا حفظ کرده اند ، حفظ کنی ، تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش نکنند .
خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو .
آنان که وقتی ترا می خوانند چنان حظ می کنند ، گویی که قرآن همین الان به ایشان نازل شده است . آنچه ما با قرآن کرده ایم تنها بخشی از اسلام است که به صلیب جهالت کشیدیم .
برگرفته از:کتاب پدر مادر ما متهمیم-دکتر علی شریعتی
هفتم آبان ماه روز کوروش بزرگ رو هم تبریک می گم

دانلود آهنگ بسیار بسیار زیبای در خیال از استاد محمد رضا شجریان ساخته ی مجید درخشانی
![]()
آمده ام که سر نهم عشق تو را به سر برم
وان تو بگوییم که نی نی شکنم شکر برم
آمده ام چو عقل و جان از همه دیده ها نهان
تا سوی جان و دیدگان مشعله ی نظر برم
آن که ز زخم تیر او کوه شکاف می کند
پیش گشاد تیر او وای اگر سپر برم
در هوس خیال او همچو خیال گشته ام
وز سر رشک نام او نام رخ قمر برم
اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم
اوست گرفته شمع دل من به کجا سفر برم
معروف است که یکی از بزرگترین کشفیات ارشمیدس در حمام صورت گرفت و وی شوقزده، از حمام بیرون زد و فریاد کشید «یافتم، یافتم».
روزی که ارشمیدس به حمام رفت، لابد چرک بود. اما به جای اینکه کیسه بکشد شروع به بازی و غوطهخوردن در آب کرد. پایین میرفت و بالا میآمد، باز پایین میرفت و بالا میآمد، خیلی آرام، یک بار دیگر که پایین رفت یکهو از آب بیرون جست. فریاد کشید: یافتم، یافتم...
کسانی که حمام نرفتهاند نمیدانند که فریاد در حمام چه انعکاس پرابهت و چندبارهای دارد. پژواک صدا در خود صدا میپیچد و باز ارشمیدس انگار که «مویش» را میکشند از ته دل فریاد میزد: یافتم، یافتم...
اولین گمان این بود که ارشمیدس سنگ پا پیدا کرده است، اما تا آن روز کسی برای سنگ پا اینطور نعره نکشیده بود. آنهایی که به ارشمیدس نزدیکتر بودند بیاختیار ذهنشان به ثروت و جواهری رفت که ارشمیدس از روی خوششانسی و اتفاق آن را پیدا کرده است که فریاد در فریاد ارشمیدس انداختند: مال ماست، مال ماست...
اما ارشمیدس بیاعتنا به همهچیز و همهکس و حتی لباسهایش، از سر شوق، لخت مادرزاد از حمام بیرون زد.
صاحب حمام فقط یک فریاد کوتاه داشت: پس پول حمام چی؟
بعد یکهو مثل تیر از ذهنش گذشت که ارشمیدس چیز باارزشی یافته و فریادزنان به دنبالش افتاد: مال من است، مال من است!
حمامی پس از اینکه دویست، سیصد متر به دنبال ارشمیدس دوید، دیگر کاملاً باورش شد که ارشمیدس چیز باارزشی پیدا کرده و حالا فریاد میزد: دزد، دزد، بگیریدش...
وقتی ارشمیدس از کنار بازار شهر گذشت جمعیتی که از پیاش میدوید به هجده نفر رسید، در حالی که ارشمیدس همچنان فریاد میزد: یافتم، یافتم...
شمعفروشان و نعلبندان و خلاصه کاسبکارها از کسانی که به دنبال ارشمیدس بودند میپرسیدند: «مگر چه شده است؟» و آنها جواب میدادند: «یافتش، یافتش» و همینطور از پی ارشمیدس میدویدند.
پیرزنی گفت: چه بیحیاست این مرد!
لاتی به محض اینکه ارشمیدس را آنطور لخت مادرزاد دید گفت: این چیچی پیدا کرده که باید حتماً لخت باشه تا نشون بده؟!
در سرکوی سگبازها، آنجا که «کلبی»ها جمع میشدند، بالاخره جلوی ارشمیدس را گرفتند. لنگی به دور تنش پیچیدند، پیرمردی نفسنفسزنان از راه رسید: من هفته قبل در حمام انگشتر طلایم را گم کردم، زنم شاهد است!
حمامی هم رسید: منطقاً آنچه در حمام است، مال حمامی است.
یکی از سوفسطائیان خواست با این نظر مخالفت کند که مأمور دولت آمد: حرف بیحرف! این چیزها مال دولت است.
مرد میانسالی از جمعیت گفت: قربان هنوز معلوم نیست چیچی هست.
مأمور خود را از تک و تا نینداخت: پس زودتر معلوم کنید تا بفهمیم صاحب چه چیزی هستیم!
اما ارشمیدس که غافل از دور و برش بود همینطور داد و فریاد میکرد: یافتم، یافتم، یافتم...
جمعیت که هر دم بیشتر میشد و کلافه بود دستهجمعی فریاد زدند: آخه بگو چی یافتی؟
ارشمیدس با همان شور و حرارت فریاد کرد: هر جسمی که در آب فرورود به اندازه وزن مایع همحجمش سبک میشود.
مردم گفتند: چی، چی گفتی؟
ارشمیدس که از دقت و توجه مردم نسبت به مسائل علمی شوقزده شده بود شمرده گفت: دقت کنید، هر جسمی که در آب فرورود به اندازه وزن مایع همحجمش سبک میشود.
همگی با هم گفتند: «این مردک خر چه میگوید، دیوانه است» و از دورش پراکنده شدند و ارشمیدس از دور صدای مردی را شنید که میگفت «هر جسمی که در آب فرورود به اندازه ارشمیدس دیوانه نمیشود» و صدای خنده مردم بلند شد.
فردای آن روز به سردر حمام یک تابلوی کوچک نصب شد که روی آن با خط خوش یونانی نوشته شده بود: برای حفظ شئونات اخلاقی از پذیرش دانشمندان و فلاسفه معذوریم.
| 1ضرب المثل: | |
| ترجمه: | |
| توضیح: |
| 2ضرب المثل: | |
| ترجمه: | |
| توضیح: |
| 3ضرب المثل: | |
| ترجمه: | |
| توضیح: |
| 4ضرب المثل: | |
| ترجمه: | |
| توضیح: |
| 5ضرب المثل: | |
| ترجمه: | |
| توضیح: |
| 6ضرب المثل: | |
| ترجمه: | |
| توضیح: |
| 7ضرب المثل: | |
| ترجمه: | |
| توضیح: |
| 8ضرب المثل: | |
| ترجمه: | |
| توضیح: |
| 9ضرب المثل: | |
| ترجمه: | |
| توضیح: |
| 10ضرب المثل: | |
| ترجمه: | |
| توضیح: |
| 11ضرب المثل: | |
| ترجمه: | |
| توضیح: |
| 12ضرب المثل: | |
| ترجمه: | |
| توضیح: |
| 13ضرب المثل: | |
| ترجمه: | |
| توضیح: |
| 14ضرب المثل: | |
| ترجمه: | |
| توضیح: |
| 24ضرب المثل: | |
| ترجمه: | |
| توضیح: |
| 25ضرب المثل: | |
| ترجمه: | |
| توضیح: |
| 26ضرب المثل: | |
| ترجمه: | |
| توضیح: |
| 27ضرب المثل: | |
| ترجمه: | |
| توضیح: |
| 28ضرب المثل: | |
| ترجمه: | |
| توضیح: |
| 29ضرب المثل: | |
| ترجمه: | |
| توضیح: |
| 30ضرب المثل: | |
| ترجمه: | |
| توضیح: |
شروع آتشبازی است. باران بیشکوه و کاذب بر پنجرهی من میبارد. دست تو در دست من نیست. کسی پیرهن با رنگ شیر دارد و یک داغ روی پیرهن است از روزی است که در تقویم نیست و معنی سوختن میدهد. بشقابها بعد از رفتن تو باید سپید باشند تا میوهای از فصل در آن ریخته شود. پرتقال در بشقاب منتظر تو ست. پرتقال در عمر من در عمر تو عمر کوتاهی دارد -نمیداند زمین با نبض من و تو در حرکت است. میدانستم کسی باید از آسمان خانهی من به زمین برسد تا میوهها از درختان بگریزند در خیابان و کوچههای مرطوب انبوه باشند. قول باران همیشه از تو ست. ناگهان چشم و چشمان را که بگشائی شیوع یک حقیقت است صدای پای تو است. کوچه ها تمام می شود خیابان آغاز می شود، بیابان تمام می شود- تو ایستادهای در باد هنوز قول باران داری. چند ماه بعد تنها عکسی از تو بر دیوار مانده است یک لبخند همیشگی از تو ست مدعوین این جهان آن را نمیشناسند مدعوین بدنبال کشف لغات فرهنگ لغات را ورق میزنند، کسی نمیخواهد معنی لبخند همیشگی و سراسری ترا معنی کند. من معنی این لبخند ترا دوست دارم که حرمت برهنهی اندوه من است - در بعدازظهری که میخواستیم راه خانه را گم کنیم لبخند تو قول باران میداد.
آتشبازی تا کف اتاق رسبده بود. گیسوان ژولیده تو، نه پیش آمدم ترا صدا کردم پیرهن از ابتدای روز گلدار بود. من زنده بودم میخواستم در یک ارتفاع زیر باران، خودم را تأیید کنم که من زندهام من دوباره زنده شدم من دوباره زنده شدم من دوباره تنفس میکنم. من در تنفس تو خودم را اثبات کردم -آتشبازی از گیسوان تو دور میرفت، برگ را نمیسوخت. هوش نگران در کنار پارچههای سوخته ظهور می کرد. به من میرسیدی، سلام میکردی من در آتشبازی فقط یک کلمه به غنیمت بردم یک کلمه تو هم شنیدهای. این کلمه را مینویسم امروز تمام شود.

راستش را بخواهید من نمیخواهم در هیچکدام از تپه ها و گورستان های مشهور شهرم به خاک سپرده شوم. اول به خاطر اینکه جای خالی نمانده و دوم برای اینکه من اصولا اینگونه جاهای شلوغ را دوست ندارم.
من میخواهم اگر شهرداری شهرمان اجازه دهد من را در جوار تندیس شهدای 1963 سلیمانی به خاک بسپارند.(فضای آنجا لذت بخش تر است و من نفسم نمی گیرد).
من دوست دارم پس از مرگم هم همراه و همدم با مردم شهرم و صدای موسیقی و رقص و زیباییهای این پارک باشم.
میخواهم کتابخانه و دیوانهای اشعار و عکس هایم را در یک کافه تریا و باغچه ای کوچک نزدیک مزارم بگذارید تا پاتوقی شود برای شاعران و نویسندگان و دختران و پسران عاشق و همه آنها مهمان من باشند.
من دوست دارم از الان مانند یک رویا تمام این صحنه ها را در این پارک ببینم.
من می خواهم همزمان با صدای دلنواز ساز و آواز و مقام علی مردان و سرود ” خدایا وطن را آباد کن”در پرچم اقلیم کردستان کفن شده و به خاک سپرده شوم.
من میخواهم در مراسم خاکسپاری و تعذیه ام موسیقی نواخته شود و تابلوی هنرمندان شهرم بر روی مزارم گذاشته شود.
من میخواهم پس از مرگم جایزه ای ادبی سالانه ای به نام “بیکس” به زیباترین دیوان شعر داده شود و هزینه آن از آنچه به ارث می گذارم پرداخت شود./
کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد
یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد
از لعل تو گر یابم انگشتری زنهار
صد ملک سلیمانم در زیر نگین باشد
غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل
شاید که چو وابینی خیر تو در این باشد
هر کو نکند فهمی زین کلک خیال انگیز
نقشش به حرام ار خود صورتگر چین باشد
جام می و خون دل هر یک به کسی دادند
در دایره قسمت اوضاع چنین باشد
در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود
کاین شاهد بازاری وان پرده نشین باشد
آن نیست که حافظ را رندی بشد از خاطر
کاین سابقه پیشین تا روز پسین باشد
صورتگر نقاشم هر لحظه بُتی سازم
وانگه همه بُت ها را در پای تو بگدازم
صد نقش بر انگیزم با روح در آمیزم
چون نقش تو را بینم در آتشش اندازم
هر خون که ز من روید با خاک تو می گوید
با مهر تو همرنگم،با عشق تو هنبازم
داشتم به صدات گوش میدادم حواسم به حرفات نبود ...
شهاب حسینی_ پرسه در مه

ز ترک "می" اگر رنجید از من پیر میخانه
نمودم توبه زین پس!
رونق میخانه اش با من
نامه شماره 2
پرویز محبوبم می
دانی چرا مجبور شدم دو مرتبه این نامه را برای تو بنویسم چون قهر ظهر یک
ساعت تمام وقت خواب مامانم را گرفته ام و با او صحبت کرده ام و می خواهم
بگویم که نتیجه کاملا رضایت بخش است آن نامه را من صبح نوشتم و این را عصر
می نویسم و ان شائ الله فردا صبح هر دو را به پست می اندازم ولی بین نامه ی
صبح و عصر من تا اندازه ای اختلاف است زیرا صبح امیدوار نبودم ولی حالا که
عصر است کاملا امیدوارم که می توانم تو را داشته باشم .
پرویزم من با
مامانم راجع به تو خیلی صحبت کردم و حالا می خواهم بگویم که مامان با من و
تو تا اندازه ای هم عقیده شده است دلایل مخالفت تو را با شرط ها و با مقدار
مهر شرح دادم و او را کاملا متقاعد کرده ام فقط چیزی که مانده همین موضوع
برگزاری مجلس عقد است بگذار برای تو حساب کنم تا ببیمی چه قدر باید خرج کنی
و به چه قدر پول احتیاج داری پرویز من لباس عروسیم را می خواهم خودم بدوزم
به این دلیل که خیاط ها اولا نمی توانند آن طور که من میل دارم لباسم را
از آب دربیاورند و دیگر این که پولی را که می خواهیم به خیاط بدهیم و مسلما
100 تا 200 تومان می شود توی صندوق پس انداز می گذاریم و یا بع مصرف
چیزهای ضروری تر می رسانیم پس قیمت لباس فکر نمی کنم از 100 تومان بیشتر
بشود 200 تا 250 تومان هم خرج مجلس عقد یعنی میوه و شیرینی و از این حرف ها
( البته اگر زیاد باش تو باید به من تذکر بدهی و من در اینجا میل تو را
رعایت می کنم ) و دیگر 100 تا 150 تومان هم خرج های متفرقه که اتفاقی پیش
می اید پس روی هم می شود حدکثر 500 تومان ه من برایت همان روز اول معین
کردم و حداقل 400 تومان و حالا پرویزم تو باید این مقدار را تهیه کنی اگر
هم نمی توانی بگو تا یک قدری تجدید نظر بکنم و چیزهای تقریبا غیر ضروری را
کنار بگذارم تا مطابث میل تو بشود عقیده ان را در این باره برایم بنویس
راستی می خواهم بگویم که پدرم امروز یا فردا حتما می اید من این موضوع را
صبح نمی دانستم ولی مامانم به من گفت تو نامه ای را که می خواهی برای او
بنویسی بنویس و بده به خود من و من به موقع به پدرم می رسانم و ضمنا مامانم
هم قول داده است که به محض آمدن او صحبت تو را پیش بکشد و هر طور شده
رضایتش را جلب کند مطمئنم که راضی است اما پروزی مضمون نامه ی تو باید طوری
باشد تقریبا صورت اجازه برای عقد کردن باشد مثلا بنویسی چون من از لحاظ
مادی آمادگی دارم و به علاوه وضع اخیر برایم غیر قابل تحمل است خواهش می
کنم اجازه دهید زودتر این کار خاتمه پیدا کند و این را هم بنویس که اگر
فعلا من از لحاظ سنی هنوز آماده نیستم تو حاضری این مانع را رفع کنی و بعد
وقت هم بخواه ، می خواهم یک طوری باشد که او دیگر فرصت ایراد گرفتن نداشته
باشد فکر می کنم وضع ما حالا دیگر کاملا روشن شده باشد امشب دعا خواهم کرد و
آن قدر از خدا موفقیت تو را در این امر خواستار می شوم که خدا دلش به حال
من بسوزد و بیشتر از این در انتظارم باقی نگذارد تو هم دعا کن به خدا خیلی
خوب است من که همیشه از خدا کمک می خواهم تو هم همین طور باش می دانم که
موفق خواهی شد .
خداحافظ تو
فروغ
نامه شماره 1
پرویز حتما منتظر
جواب نامه ات هستی من فکر می کردم که بدیعه خانم همه چیز را برای تو گفته و
دیگر احتیاجی به تکرار آن نیست ولی از طرف دیگر هم فکر این که شاید تو
هنوز نمی دانی من چه تصمیمی در مقابل آن خواهش تو اتخاذ کرده ام مرا راحت
نمی گذارد من نامه ی تو را خواندم درست است که از تو چنین انتظاری نداشتم
ولی باز هم به خاطر تو آن را می پذیرم و دیگران را هم راضی کرده ام از آن
جهت خیالت راحت باشد تو در تلفن به من گفتی که باید روز مورد نظر حتما جمعه
باشد بسیار خوب اگر تصمیم گرفته ای پس باید زودتر اقدام کنی چون تا روز
جمعه 5 روز بیشتر باقی نمانده و ما نمی توانیم آن همه کار را در ظرف مدت
کوتاهی انجام دهیم این جواب من است
موافق موافق منتظر اقدام تو هستیم.
خداحافظ فروغ
سود آن برای تو، دود آن برای من.
من كار میكنم، تو احتكار میكنی.
من بار میكنم، تو انبار میكنی.
من رنج میبرم، تو گنج میبری.
من در كارخانه تو كار میكنم.
و در اینجا هیچ فرقی بین من و تو نیست:
وقتی كه من كار میكنم، تو خسته میشوی،
وقتی كه من خسته میشوم، تو برای استراحت به شمال میروی،
وقتی كه من بیمار میشوم، تو برای معالجه به خارج میروی.
من در كارخانه تو كار میكنم.
و در اینجا همه كارها به نوبت است:
یك روز من كار میكنم، تو كار نمیكنی،
روز دیگر تو كار نمیكنی، من كار میكنم.
من در كارخانه تو كار میكنم
كارخانه تو بزرگ است.
اما كارخانه تو هر قدر هم بزرگ باشد،
از كارخانه خدا كه بزرگتر نیست.
كارخانه خدا از كارخانه تو و از همه كارخانهها بزرگتر است.
در كارخانه خدا همه كارها به نوبت است،
در كارخانه خدا همه چیز عادلانه تقسیم میشود. در كارخانه خدا، همه كار میكنند.
در كارخانه خدا، حتی خدا هم كار میكند.
در مدرسه ای در یکی از روستاها، از شاگردان خواسته بودیم که از پدرشان رضایت نامه ای بگيرند و بیاورند از دویست نفر شاگرد، فقط یکی بود که پدرش از او راضی نبود دیگر شاگردان رضایت پدر و مادر خود را فراهم کرده بودند! اما در این میان جمله های خوشمزه و بی معنا نیز وجود داشت که چند تا از آنها را در زیر برایتان می نگارم:
1-« حضور مبارک مدیر آقای دبستان(!)
محترما معروض میدارم! که … و جعفر از حیث اخلاق ظاهر و باطنی؟ رضایت بخش است!».
2- «ضمن عرض سلام اینجانب از رفتار و گفتار حسین رضایت کامیل! دارم.»
3- «حضور آقای مدیر! دام شوکته!! بعد از ابلاغ سلام؛ دیگر عباس در خانه بد نیست ولی دست چپ می نگارد!»
4- «آقای مدیر، ما از اخلاق این؟ راضی هستیم. اگر هرف! بگوئیم گوش میدهد، نماز می خواند، کار میکند.»
5- «بخدمت آقای مدیر پس از سلام
ما از اخلاق و رفتار غدیر راضی هستیم، در خانه نسبت به برادر بزرگ خود
احترام میکند، کارهایش را که تمام کرد بدروس خود متعالعه! میکند و در کوچه
به بزرگان احترام می کند و همه اهل کوچه از او راضی
هستند.»!
6-«محترما معروز! میدارم خیلی منون! شدم،هیچ رنجه نشدم- رزاید! دارم.»
7-«به خدمت ذیشرافت مدیر دبستان: بنده از اخلاق و رفتار محمد رضا راضی هستم. اجرکم عندالله.»
8- « پس از تقدیم عرض سلام اکبر در خانه از او راضی هستم و هیچ شوخی نمی کند!!.»
9- «احمد بچه خوب، بخانه میرسد پدر و مادر سلام میگوید و از مدرسه که از صبحها می آئی! پدر و مادر خداحافظی می کنی! خلاصه احمد بچه با آدبی! است.»
10- «از محمود راضی هستند، دروغ نگوید، ببزرگان اهترام! نماید.
اسم پدرش:حاجی یوسف.»
11- «حضور محترم آقای دانش آموز رسیده شرف افتتاح پذیرد! و اینجانب … از طرف بنده زاده کمال رضامندی و خشنودی داریم! عمرکم طویل،عدوکم ذلیل!»
12- «آقای معلم محسن:امیدوار که وجود نازنین صحت و سلامت بوده باشد و … کبلائی قاسم!»
13- «آقای آموزگار چهارم: غلامعلی شاگرد معدب! و از خود مواظبت می نماید. زیاده رحمت است!»
14- «پس از سلام معروض بر اینکه در خانه با برادر و خواهر کوچکتر خود با مهربانی رفتار می کند.»
15- «آقای معلم: این شاگرد در خانه با پدر و مادر خشرفتاری! میکند و همه از او راضی هستند و انشالله در آتیه شاگرد خوب و باعدب! می شود،انشالله.»
16- «اینجانب از درس و رفتار خانگی سعید رزایت! دارم.امضاء: پدر اینجانب!!»
17-« چون محترما خواسته بود که از احوالات اینجانب بنده زاده با خبر باشید. الحمدالله خوب است!!.»