دوستان سلام...

سلام 60 روز بیشتر به روز موعود نمونده و من حالا می فهمم هیچی بلدد نیستم

ولی نیومدم اینجا این حرفارو بزنم اومدم به دوستای گل دوران دبیرستان سلام کنم

شب و روز میرم کلاس وقت نمیکنم دو قدم راهو برم بهشون سر بزنم

فکر می کردم منو از یادشون بردن ولی الان نظرم عوض شد می بینم انگار من اونارو از یاد بردم

غزاله فرناز شادی از همین جا بهتون سلام میکنم دوستتون دارم دلمم براتون خیلی تنگ شده


دیگه باید برم بازم به من سر بزنید

فدااااااااااااااااتون بای

هیشکی نمی تونه جای تو رو تو قلب من بگیره....

سلام

این نامه رو من برات می نویسم تا اگه روزی گذرت اینجا افتاد بخونی

هرچند مدت زیادی نبود که عضو خانواده ما شده بودی ولی نمی دونم چرا ما رو تنها گذاشتی

از وقتی باورم شده که دیگه مال ما نیستی خیلی گریه کردم من تو رو اندازه دنیا دوست داشتم و تو رو از دوست نزدیک تر به خودم می دونستم

از خدا هر شب میخوام تو رو به ما برگردونه

شاید اولش رفتارم باهات خوب نبود ولی یادته روزایی که باهم بودیم شبایی که باهم بودیم و چقدر میگفتیم و میخندیدیم

دیگه کم کم باهات انس گرفته بودم ولی تو با رفتنت آتیش به جونم زدی و رفتی

خدا شاهده الان حتی یه لحظه هم فکرت از ذهنم جدا نیست

این نامه رو نوشتم تا روزی نباشه که از یادم بری

خانوادم همه ی عکساتو از بین بردن ولی من هنوز عکسای تو رو دارم قایمشون کردم تا دست کسی بهش نرسه

همه ی لباسات و وسایلتو خودم قایم کردم

نمی خوام خاطرت از قلبم پاک بشه

نگران نباشیا من خودم هر روز خاطراتتو چک می کنم نمی ذارم یکیش کم بشه

فقط یه چیزی رو برای آخرین حرفم میگم:

عزیزم نمی دونم اسمشو چی بذارم ولی این رسمش نیست که با غرورت احساس منو زیر پات له کنی

شاید فکر میکنی اصلا کدوم آدمی اینقدر زن داداش شو دوست داره که من دومیش باشم ولی تو برای من مثل خواهر بودی

نمیدونم این حرفارو چرا الان میگم

اون روزا چرا زبون نداشتم اینارو بگم

ولی از خدا میخوام برگردی

به همین روزای عزیز متوسل میشم به فاطمه زهزا و از اون میخوام تو رو به ما برگردونه


مهربونم دوستت دارم .... برگرد

بدون شرحی دیگر ...

هی...!

روزگار همین طور داره جلو میره و نگاه به پشت سرش هم نمیکنه

ولی به قول دوست خوبم " زندگی سخته ولی باید زیست "

ولی بعضی وقتا که می شینم فکر میکنم می بینم ما خودمون از زندگی یه قول بی شاخ و دم ساختیم و داریم ازش گله و شکایت می کنیم

به هر حال من در حال حاضر از زندگیم راضیم

فقط یه چیز هر شب عذابم میده

که آیا من در کنکور امسال موفق میشم یا نه ؟؟؟

آیا میتونم دانشگاه اصفهان رشته ی مورد علاقمو بخونم ؟؟؟

آیا باعث سربلندی خانوادم میشم یا نه ؟؟؟

بچه ها تروخدا همگی دعا کنید .

ممنونم از همتون فعلا بای

یادگاری که از تو برام مونده ...


دلم برات تنگ شده.....اما من...من ميتونم اين دوري رو تحمل كنم...به فاصله ها فكر نميكنم ...... ميدوني چرا؟؟ آخه... جاي نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام ميتونم استشمام كنم....رد احساست روي دلم جا مونده ... ميتونم تپشهاي قلبت رو بشمارم...........چشماي بيقرارت هنوزم دارن باهام حرف ميزنن.......حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نيستي؟؟چطور بگم با من نيستي؟؟آره!خودت ميدوني....ميدوني كه هميشه با مني....ميدوني

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا....

سلام ساسان

حدس میزدم خودت باشی. نه اینکه مطمئن باشم یه جورایی یا بهتره بگم 1 درصد احتمال دادم تو باشی

چی شد بعد از این همه سال اومدی سراغم؟؟؟نشونیمو از کجا پیدا کردی؟؟؟

خیلی خوشحال شدم که هنوز  گوشه ای از ذهنت متعلق به من بوده و جای خالیمو کسی پر نکرده.

راستشو بخوای هنوز به آدمای این دنیا امیدوارم شدم

درضمن من هیچ کاری در حق تو نکردم که اینجوری میگی هرچی بوده تلاش و کوشش خودت بوده که به نتیجه رسیده

این خودت بودی که با سختی هات مقابله کردی ...

فهمیدم که هنوز آدم خوب تو دنیا پیدا میشه...lز اینکه شنیدم تو زندگیت موفق هستی بسیار خوشحالم

من بعد از آخرین دیدارمون کلی دنبالت گشتم اما دیگه پیدات نکردم

بعدها تو زندگیم اتفاقاتی افتاد که راستشو بخوای یادت تو ذهنم کم رنگ شد ولی از بین نرفت

چون روزایی که باهم در ارتباط بودیم خوب یادمه گرچه خیلی کوتاه بود ولی به یاد موندنی بود...

واقعا برام عجیب بود بعد از این همه مدت اینجا بیای سراغم ... خیلی خیلی خیلی تعجب کردم

نمیدونم چی شده که بعد از این همه مدت اومدی بهم سر زدی ولی هرچی هست خیلی خوشحالم که هنوز منو یادته

دوست دارم راجع به زندگیت بدونم ... میخوام بدونم به کجاها رسیدی و چه کارها کردی

من از خودم برات بگم که دارم واسه کنکور امسال درس میخونم و سرم به کلی شلوغه و زیاد وقت نت اومدن ندارم اگه خدا بخواد و اگه شما دعا کنی میخوام پزشک بشم ...

من پاییز امسال خیلی چیزای خوب تو زندگیم دیدم و این پاییز برام به یادموندنی ترین پاییز عمرم میشه یکیش دیدار دوباره من و تو

دوست دارم بیشتر با هم در ارتباط باشیم و بیشتر از این همه وقت که نبودی برام بگی

منتظر دوباره اومدنت هستم

دوست تازه قدیمی  ...



"باران" هدیه ای از طرف خداوند...

دیروز تولدم بود

وارد 19 سالگی شدم

هرسال آرزوی من این بود که روز تولدم بارون بباره اما هرسال یا چند روز زود تر بارون می اومد یا چند روز دیر تر یا اصلا بارون نمی اومد

اما امسال اولین بارون پاییزی در شهر اصفهان روز تولد من بارید و من بسیار بسیار خوشحال بودم

خدا بهترین هدیه ی من رو تو زندگیم بهم داد

حداقلش این بود که اونایی که فراموشم کردن با باریدن بارون شاید منو به یاد بیارن شایدم نه

دیروز خیلی خوشحال بودم چون اولین سالی بود که روز تولدم واسم بسیار زیبا بود و من اینقدر خوشحال بودم

از شدت خوشحالی سر از پا نمی شناختم

به هر حال اینکه دیروز روز زیبایی بود واسه من

خدایا کمک کن

من که دیگه گناه نمی کنم

مگه نه اینکه میگن یه قدم نزدیک بشی خدا دو قدم....

پس کو قدمات من که چیزی جز دوری و فاصله نمی ببنم

خدا سال آخرمه کمک کن بدون مشکل حل بشه

خدا دربست نوکرتم این مشکلمو حل کن دیگه چیزی ازت نمی خواااااااام

بخدا خسته شدم کم مشکل ندارم که تو هی میذاری رو مشکلام

خدا باور کن بابت همه چیز پشیمونم

خدا بگم غلط کردم درست میشه؟؟؟

هزاربار غلط کردم دیگه چیکار باید میکردم که نکردم؟

خدا اصلا می شنوی ؟من دارم صدات میکنم

دست منو خالی رد نکن به حق امام زمان....

بوی ماه مهر ...

بالاخره منم ثبت نام شدم مثل بقیه

یادش بخیر ته کلاس چه قدر که ما نخندیدیم

چه روزایی که نگذروندیم

آخ جووونی کجایی که یادت بخیر...

دلم برای همه ی دوستام تنگ شده

حاضرم همه ی عمرم رو بدم تا دوباره فقط یه روز باهمشون باشم...( حتی اونی که حتی خودش حاضر به دیدن من نیست )

نگران بودم نذارن برم مدرسه...اما به لطف پدرجان همه چی حل شد ( اونم با دعوا )

فقط دعا کنید بتونم کنکور بدم و تو اصفهان رشته ی الکی قبول شم ... همین که برم و دانشگاه رو از نزدیک ببینم و بهم بگن دانشجو بسه D:

خدارو چه دیدی شاید خانوم دکتری چیزی شدم ( میدونم آمپول زن هم نمیشم )

خلاصه حالا که فکرشو میکنم می بینم خیلی درس رو دوست دارم

باز میام بای...


وحشت ناک ترین شب زندگی

خدا دوستت دارم

من خیلی آدم خوشبختی هستم

من اونو خیلی دوست دارم ممنونم که اتفاقی براش نیفتاد

خدا اونو از من نگییییییییییر

انتظار...

خداوند ، اشک را آفرید ،

تا سرزمین وداع آتش نگیرد !

فریاد را آفرید ،

تا ستیز امواج ذهن ، وجود را متلاشی نسازد !

چشم را آفرید ،

تا امواج دریای طوفان زده را ، ناظر باشد !

وچیست مفهوم بی انتهای زندگی ؟

زندگی کلامی است مبهم ،

که روح و جسم اسیر آنند و محبوب آن .

خداوندا ! دل ، از فراق آتش گرفت

و رخساره ، از سیل اشک ویران گشت

و لبان ، از قحطی خشک .

جام زندگی ، در دستان آدمی ، تصویر عشق را می نمایاند .

ولی افسوس ! که سردی زنگی ، کلام عشق را مبهم می سازد .

وجود آدمیان ، خسته و روح ناتوان و کشتی زندگی ،

درمیان دستان امواج متلاطم دنیا ، در نوسان است .

مرجانهای دریای زندگی ، گمنام گشته اند

و صدف دل ، نومید .

غزال زیبای زندگی می گرید ،

شاید در دشت پر هیاهو ، لاله های دشت خیال را بیابد

و در میان این گردباد حوادث ، قاصدک ها را.

کبوتران نومید ، بر فراز سپیدار های بی قرار ،

آشیانه ی عشق را می جویند

شاید مرهمی باشد ،بر غم غریبشان .

و گنجشکان ، بر فراز شاخساران ،

نغمه ی عشق را می نوازند

و تصویر غم و اندوه ، در چهره ی آهنا نمایان است

و آیا هیچ فریاد رسی نیست ؟