سلام
این نامه رو من برات می نویسم تا اگه روزی گذرت اینجا افتاد بخونی
هرچند مدت زیادی نبود که عضو خانواده ما شده بودی ولی نمی دونم چرا ما رو تنها گذاشتی
از وقتی باورم شده که دیگه مال ما نیستی خیلی گریه کردم من تو رو اندازه دنیا دوست داشتم و تو رو از دوست نزدیک تر به خودم می دونستم
از خدا هر شب میخوام تو رو به ما برگردونه
شاید اولش رفتارم باهات خوب نبود ولی یادته روزایی که باهم بودیم شبایی که باهم بودیم و چقدر میگفتیم و میخندیدیم
دیگه کم کم باهات انس گرفته بودم ولی تو با رفتنت آتیش به جونم زدی و رفتی
خدا شاهده الان حتی یه لحظه هم فکرت از ذهنم جدا نیست
این نامه رو نوشتم تا روزی نباشه که از یادم بری
خانوادم همه ی عکساتو از بین بردن ولی من هنوز عکسای تو رو دارم قایمشون کردم تا دست کسی بهش نرسه
همه ی لباسات و وسایلتو خودم قایم کردم
نمی خوام خاطرت از قلبم پاک بشه
نگران نباشیا من خودم هر روز خاطراتتو چک می کنم نمی ذارم یکیش کم بشه
فقط یه چیزی رو برای آخرین حرفم میگم:
عزیزم نمی دونم اسمشو چی بذارم ولی این رسمش نیست که با غرورت احساس منو زیر پات له کنی
شاید فکر میکنی اصلا کدوم آدمی اینقدر زن داداش شو دوست داره که من دومیش باشم ولی تو برای من مثل خواهر بودی
نمیدونم این حرفارو چرا الان میگم
اون روزا چرا زبون نداشتم اینارو بگم
ولی از خدا میخوام برگردی
به همین روزای عزیز متوسل میشم به فاطمه زهزا و از اون میخوام تو رو به ما برگردونه
مهربونم دوستت دارم .... برگرد