سلام
اینجا رو دوست دارم
انگار تنها جایی که نقاب ندارم
از 88 تا الان اینجا خط خطی کردم
آهای کسی صدامو میشنوه ؟
من هنوز زنده ام .....
اگه کسی اینو خوند یعنی یه عمر با هم آشناییم
پیام بزارید همدیگه رو پیدا کنیم
سلام
اینجا رو دوست دارم
انگار تنها جایی که نقاب ندارم
از 88 تا الان اینجا خط خطی کردم
آهای کسی صدامو میشنوه ؟
من هنوز زنده ام .....
اگه کسی اینو خوند یعنی یه عمر با هم آشناییم
پیام بزارید همدیگه رو پیدا کنیم
قطع قلم، به قیمت نان می کنی رفیق؟
این خط و این نشان که زیان می کنی رفیق!
گیرم درین میانه به جایی رسیده ای،
گیرم که زود دکّه، دکان می کنی رفیق!
روزی که زین بگردد و بر پشتت اوفتد،
حیرت ز کار و بار جهان می کنی رفیق
تیر و کمان چو دست تو افتاد، هوش دار
" سیب " است ، یا " سر " است ، نشان می کنی رفیق!
کفاره اش ز گندم عالَم فزون تر است،
از عمر آنچه خدمت خان می کنی رفیق!
خود بستمش به سنگ لحد، مُرده توش نیست!
قبری که گریه بر سر آن می کنی رفیق!
گفتی: " گمان کنم که درست است راه من"
داری گمان چو گمشدگان می کنی رفیق!!
فردا که آفتاب حقیقت برون زند،
" سر " در کدام " برف " نهان می کنی رفیق؟!!
حسين جنتي
.....
کمال رابطۀ ما جدایی بود
این اولین استعدادی است
که به کمال رسانده ام!
آمدم
نبودي
رفتم....
حرف دل :
از شما چه پنهان
من يك
روحم
باش تا خواب تو تعبیر شود بعد برو
نميدونم شعر مال كيه اما دوسش دارم
که باید با خود به گور ببرم
و سنگینی اش امانم را بریده
و من
هنوز در حسرت کسی هستم
که بر سر مزارم دست پشت دست بزند
و بگویید
حیف شد
و
نرسیدم....
کمال رابطۀ ما جدایی بود
این اولین استعدادی است
که به کمال رسانده ام!
دلم آواره ي دخترکی سه ساله از تبار حسین است

لحظه ديدار نزديك است
باز من ديوانه ام، مستم
باز مي لرزد، دلم، دستم
باز گويي در جهان ديگري هستم
هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ !
هاي ! نپريشي صفاي زلفکم را، دست!
آبرويم را نريزي، دل !
ای نخورده مست !
لحظه ديدار نزديك است .
مهدی اخوان ثالث
به پایین نشستن خیالت نره
من از خیلی ها خیلی بالا ترم
من اونقد دارم که با یک نفس
تموم غماتو یکجا میخرم
مثل خاک قالی که باید تکوند
مثل شیشه غم که باید شکست
به این آسمون طلایی قسم
به این سفره باز و نونی که هست
فقط عشق می تونه با بودنش
یه دنیا ی غمگینو شادش کنه
کم آورده بودم به دادم رسید
خدا درد عشقو زیادش کنه
خودم خم شدم تا تمام تنم
واسه جاده زندگی پل بشه
کنارت نشستم مدد خواستم
که کار نشد با توکل بشه
امیر حسین اله یاری
سلام
برگشتم
كمي خر شده ام
كمر بستم براي نو شدن
خواندن و دانستن
عشق زميني را مزه مزه كردم
طعم كشك مي داد
تجويز كردند با بادمجان ميل شود
نفخش امانم را بريد
شرمنده
متن فوق آروغ هاي پس از عاشقيست
با طعم كشك و بادمجان
روم به ديوار ....
من نوشتم كشك شما سه نقطه بگذاريد هر چه دلتان خواست بنويسيد
ترجيحا سه حرفي باشد
بين دنياي مجازي و دنياي حقيقي گم شدم
عشق
تهديد
رفتن
مردن
همه مجازيند و درد واقعي دارند
راستي تو مجازي هستي يا حقيقي ؟
بي خيال واژه ها
بودنتو هستم
هستيتو عشقه
غريبه
تو را كه مي بينم
زخمم تازه تر مي شود
تو بانمك تر شدي ؟
يا زخم من عميق تر؟
....
تو رفتي من غريب شدم
چه دنياي عجيبيه.....
مرحوم مهندس مهدي عامريان

روحش شاد
نقابم را كه بردارم
خواهي ديد
من فرهادم
كه تيشه ام را
در جشن سي سالگيم
دزديدند ...
حرف دل:
تو کمان کشیده و در کمین، که زنی به تیرم و من غمین
همهٔ غمم بود از همین، که خدا نکرده خطا کنی
مردي تمام ثانيه ها گريه مي كند
پشتش به كعبه رو به شما گريه مي كند
ذكر لبش مدام مادر غريب
از بحر انتقام شما گريه ميكند
بايد گذشت از اين حرفهاي تكراري
بايد سكوت كرد
يك سكوت اجباري
بايد به پاي من شدنت بشكني و باز دوباره
بايد شروع كرد
يك شروع طوفاني
وقتي كه من منم زدي و تكبّر تو را گرفت
بايد زمين بخوري
تا بفهمي انساني
بايد كه رشته ي دل تو وصل با خدا باشد
بايد كه هر چه هست از او
و دلت رضا باشد

ضربه ات كاري بود
اعتلاف تو و افكار پليد
مثل همدستي باد و ماسه
كه ميان برهوت
تك درختي را كه
اميدي هم داشت
زنده زنده دفن كردند
مبادا روزي
طاقتش تاخت شود از گرما
و به خورشيد چنان انگ زدند
كه تو گويي خورشيد
تيشه بر ريشه ي عالم زده است!!!
12 سال گذشت
12 ساله كه رفتي
12 سال بي صدا گريه كردم
خسته شدم از بس به جاي دردام سه نقطه گذاشتم
كاش بودي ...

اگه دوست داشتيد براش يه فاتحه بخونيد
داستان عجیبیه داستان این مرد
مردی که از داشته هاش
فقط زهری که همسرش بهش داد رو با دیگران تقسیم نکرد
مردی که یکی از مریدانش فقط به خاطره چند سکه
چنان سجاده رو از زیر پاش کشید که صورت ماهش ارغوانی شد
ارغوانی شدن صورت ارثیه این قبیلست که از مادرشون به یادگار مونده
نگو تلخ می نویسم که سخت گيرم كه چرا دهه ي امام حسن نداريم
مردی که غذاشو با سگ ولگرد تقسیم میکرد
به گاه عطش زهر به خوردش دادند

نجیح گوید: حسن بن علی علیه السلام را دیدم که مشغول خوردن غذا بود و سگی روبروی او قرار گرفته بود، هر لقمه ای که می خورد یک لقمه هم به آن سگ می داد. عرض کردم : یابن رسول اللّه ! این سگ را از خود دور نمی کنی ؟ حضرت فرمود: رهایش کن زیرا من از خداوند حیا می کنم که جانداری به من نگاه کند و من بخورم و به او نخورانم .
آری
چه زود می گذرد فرصت عاشقی
ناگهان آیینه تصویری از من و کهولتم را به رخ میکشد
و با نیشخند طعنه میزند که
وقتی نمانده برای شنیدن آواز مرغ عشق
پیر شدی پسر ...
و گاه عزلت گزیدن است
باشد که رستگار شوی
و من افسوس میخورم
که ای کاش
رستگاری عاشق بودم
تا پیری رستگار
داشتم وبلاگمو مرور ميكردم به اين متن رسيدم كه خرداد 89 نوشتم
دوسش دارم گذاشتمش تا بخونيد شايد....
چه جانماز پي اعتكاف بر دارد
چه ذوالفقار به عزم مصاف بر دارد
علي حقيقت روز است و هيچ جايز نيست
كه در مقابل شب انعطاف بر دارد
دو سوي اين كره هر يك قلمروي دارند
نشد جداييِ شان ائتلاف بردارد
شبيه خواب سحر سطحي است و زود گذر
كسي كه دست از اين اختلاف بر دارد
دوباره مثل علي زاده مي شود ، اما
اگر دو مرتبه كعبه شكاف بر دارد
اگر كه حرمت مولا نبود ، ممكن بود
خدا ز خلق خود امر طواف بر دارد
علیرضا دهقانیان
شاعر و دوست عزيز همشهريم كه بهش افتخار ميكنم
آي
غريبه آشنا
بم به ويرانگييم پوزخند مي زند
درست مثل زلزله
ويرانگر بودي و گذرا
حرفي نيست
پسلرزه هايت
دست از سرم بر نمي دارد
اینجا گذر دلتنگی هاست. جایی برای گفتن حرف دل، با عطر نارنج و یک بغل گل سرخ.