چه لذتيست در آغوش تو نخوابيدن...*
پاییز لفظ دیگر"من دوست دارمت"
بر باد می دهــم همـه ی بــود خویش را
یعنی تو را به دست خودت می سپارمت
باران بشو ، ببار بــه کاغذ ،سخن بگــو
وقتی که در میان خودم می فشارمت
پایان تو رسیده گل کاغذی من
حتی اگر كه خاک شوم تا بکارمت
اصرار می کنـــی کـــه مرا زود تر بگو
گاهی چنان سریع که جا می گذارمت
پاییز من ، عزیـــز غــم انگیز برگریـــز
یک روز می رسم و تو را می بهارمت!!!
سيد مهدي موسوي
مسافر
بامدادِ چهارمِ مهر است
ساك را آمدي كه برداري
گفتم اين بار رفتنت حتميست؟
... و تو گفتي كه دوستم داري
حرفهاييست آنورِ مستي
كه به تو هيچ وقت.......
خواهم گفت
...
و تو تنها ادامه ام بده با
چند ساعت اضافه بيداري
گوش كن ضربه هايِ ساعت را
عشق را تيك تيك رد كرده
صورتت را به سمتِ من برگرد
دست بردار از من آزاري
شعر تنها بهانه اي شد تا
كه بگويم كه....
نه...نمي گويم
به جهنم كه هرچه و هر كه...
از همين حرف هايِ تكراري
پارسِ سگ هايِ كوچه گردِ سگي
چقَدَر مانده صبح در بزند؟
آتشت را تعارفم كن در
شبِ پر كارِ زيرسيگاري
سرديِ صبح پشتِ در مانده
رويِ دوشم پتويِ يك نفره
جمعه ها كه اداره تعطيل است
بعدِ شش روزِ ك.س.كشِ كاري
مرد هستم!!!شكست خورده...ببين
كوه بودم كه تلِّ خاك شده
كارمندم كه رفته سرويسش
لودرم بعدِ خاكبرداري
دوريت واقعيتِ محض است
من از اين ترسِ تلخ مي ترسم
ترسِ من با غرور مرتبط است
ترسِ يك بچّه از شب ادراري
واقعا هيچ چيز خوب نبود
جز تو و قرص هايِ خواب آور
خواب ديدم كه ديدمت!..! ديدم...
خواب هايِ خما...خما...ماري
سرِ زيرِ فشارِ صد تُني ام
درك هم كه مرا نمي كني ام
حالتم را چه خوب مي فهمند
كاميون هايِ خسته يِ باري
نقطه يِ مركزيِّ دايره ام
لبِ مرزي كه دورتر باشي
هرمِ داغِ كوير مي بردت
از همين جا به ساحلِ ساري
تويِ راهم كه از تو برگردم
پيچ و خم هايِ جاده؛گردنه ها
وصدايِ كسيست در گوشم
روغنِ ترمزِ سوا...
سوا...
سوا
وا
وا
وا
.
.
.
* :از وحيد نجفي