شیر مادر

سلام دوستان ، اینقدر دیر کردم که خودم روم نمی شه هیچی بگم و برا همین صاف می رم

 

سراغ شعر :

 

 

شیر مادر

 

 

 

 زَنای امروزی چقد(ر) راحتن 

 

 آسون شده کار اونا عمدتا" 

 

 یه خونه رو می خوان که جارو کنن

 

 باید که سیم برقو یارو کنن !!

 

 بی ضرب و زور و اِهن و بی چونه

 

 روفته می شه تموم فرش خونه

 

 شستن رخت چرکا و ظرفا برقی

 

 حتی شده اتوی رختا برقی

 

 همّه چی برقی تو حساب بکن از

 

 یخچال و چرخ گوشت و چی ؟ پلوپز

 

 آبمیوه گیری ، بخاری ، فریزر

 

 کولر ، سشوار و ماشین موزر !

 

 یخ ساز و مخلوط کن و ساندویچ ساز

 

 بسّه اینا یا که واسه ت بگم باز ؟

 

 تا لنگ ظهر زیر کولر می خوابن

 

 خواب می بینن که قن (د) دارن می سابن

 

 خوب که شدن تو خواب و رؤیاها غرق

 

 پا می شن و همّه چی رو توی برق ـ

 

 می زنن و ظرف سه سوت ردیفه

 

 وسایل برقی رو کی حریفه ؟

 

 زَنا که این اندازه با صفاین

 

 یه دفه ای مردا برن بزاین !!

 

 که تازه اصلشم همین جوریه

 

 پولا می دن که خیلیاش زوریه

 

 تازه اگه زنا بشن حامله

 

 بدبختی شوهراشون کامله

 

 ای بیچاره شوهرای بدبیار

 

 که زنشون همیشه داره ویار

 

 ویار موز و هلو داره بلا

 

 نقشه ی بعدیشم یه سرویس طلا

 

 می تراشه هزینه ی گزافی

 

 روزی سه بار می ره سونوگرافی

 

 چشم و گوش شیطون اگه کر باشه

 

 نذر می کنن بچه هه دختر باشه

 

 پهن می کنن سفره به این درازا

 

 بخور بخور مقصد حقه بازا !

 

 خبر همه اهل محل می کنن

 

 شوهر بدبختو کچل می کنن

 

 وای از روزی که بچه هه پسر شه

 

 برای باباش نی نی دردسر شه

 

 یه اتفاق خیلی خیلی ساده

 

 سیسمونی رو از نو می شن پیاده !

 

 تو فرق باباهه کلنگه اینجا

 

 خلاصه که شهر فرنگه اینجا !

 

 خانمه هرچی می بینه طالبه

 

 موقع زایمان که شد جالبه

 

 می گه که من از طبیعی می ترسم

 

 پول برسون می خوام سزارین شم 

 

 ....................................... !!

 

 خلاصه که هرجوریه می زاین !!

 

 

 

 ( چیه ؟ چرا فکرای شما اینقدر منحرفه ؟ چرا دنبال قافیه های

 

 منشوری هستین ؟ از خدا بترسین ؟ اصلش این بوده که تایپ نشد یه

 

  لحظه !!  :)   )

 

 

 زَنا که نور چشم شوهراین !!

 

 خلاصه که هرجوریه می زاین !!

 

 بچه و مادر می رسن تو خونه

 

 مردا تازه اول خرجشونه

 

 بیچاره مردایی که عین موشک

 

 باید بدن پول خرید پوشک

 

 بچه ها هم فقط دارن یه نکته :

 

 هی تند و تند تو پوشکا سه نقطه !

 

 زمون ما که دیگه پوشک نبود

 

 سایز بزرگ و سایز کوچک نبود

 

 بهداشت و مهداشتی نبودش اصلا"

 

 ما رو توی یه کهنه ای می بستن

 

 سه روز توی اون کهنه می شلیدیم

 

 هی توی جیش و چیزا می گلیدیم ! *

 

 شیرین کاری که می رسید تا گردن !

 

 حالا شاااااید ما رو عوض می کردن !

 

 بچه ی امروزی روزی سه بسته ـ

 

 پوشک می خواد ، بابا نمی شی خسته ؟!

 

 من نمی گم بارتو خالی نکن

 

 بکن ولی اضافه کالی نکن !

 

 به شیر خشک که می رسه واویلا

 

 بودجه ی ما نمی رسه واویلا !

 

 آی مادرا داد می زنم من الآن :

 

 شیرو دیگه خودت بده به قرآن !

 

 غذای کامل واسه بچه شیره

 

 شیر شما مایعی بی نظیره

 

 شیری که تو سینه هاتون می جوشه

 

 فاکتورای ضد عفونت توشه

 

 داروی بیماری بچه تونه

 

 باعث استحکام استخونه

 

 غذایی کامل و پر از انرژی 

 

 دشمن آسم و اگزما ، آلرژی

 

 ضد دیابته با ضد چاقی

 

 اینا که می گم که نی اتفاقی

 

 شیری که سینه هاتون فش فش می ده !

 

 بیماری قلبی رو کاهش می ده 

 

 شیر شما هوشو زیاد می کنه

 

 پوستو لطیف و نرم و شاد می کنه

 

 دندونای بچه ها محکم می شه

 

 احتمال بیماریا کم می شه

 

 دیدین که هی می گین بمیره مادر ؟!

 

 صمیمیت میاره شیر مادر

 

 پروتئین زیاد داره با لاکتوز

 

 حیاتیه برای بچه آغوز

 

 هرکی که خورد از این غذای سرشار

 

 بیمه شد از عفونتای بسیار

 

 بهداشتیه آماده س همیشه

 

 از سر جاش هیشکی بلن (د) نمی شه

 

 از همه ی اینا مهمتر چیه ؟

 

 اینه که این یکی دیگه مفتیه !

 

 حالام سرت رو اون طرف کج نکن

 

 با بچه و شوهر خود لج نکن

 

 پاشو برو بچه تو شیرش بده

 

 شیرتو یک شیکم سیرش بده !

 

 پوشکشم اگه می خواد عوض کن

 

 دسّو بشور شرو(ع) به پخت و پز کن

 

 ************************

 

 راسّی ، این شاعر پیرن زرشکی 

 

 یه روز بوده خودش یه شیر خشکی !!

 

 

  حسن حاتمی بهابادی

 

 * گلیدن : غلتیدن 

 

پی نوشت : این شعر رو به مناسبت هفته ی جهانی شیر مادر ازم درخواست کرده بودن که

سروده و قرائت شد و با حذف و اضافاتی اینجا پست شد ، طیب الله انفاسکم :)

 

قندپهلو

سلام دوستان ، بعد از سیصد و اندی روز اومدم بگم که بنده به مدت سه شب در برنامه ی قندپهلو با اجرا و زحمت کشی آقارضای رفیع و دیگران در خدمتتون هستم :

برنامه اول : دوشنبه نهم تیرماه

برنامه دوم : یکشنبه پانزدهم تیرماه

برنامه سوم : شنبه بیست و یکم تیرماه 

زمان پخش ساعت ده شب و تکرار اون هم ساعت یازده صبح فرداش از شبکه آموزش .

ما نیز با پیروی از بزرگانی چون اسپانیا ، ایتالیا ، انگلیس و پرتغال از جام جهانی قند پهلو حذف شدیم البته با بزرگواری داوران !! با این تفاوت که داوران بزرگوار در جام جهانی دیپورت می شوند در قندپهلو ساپورت !! اون ساپورت نه ، اون ساپورت !!! ما که هرچی بگیم شما می گین گربهه دستش به گوشت نرسید میگه بو می ده ! این حرف هم متینه اما .... هیچی دیگه همین ، خودتون ببینید و قضاوت کنید بهتره ، حرف شما برای ما حجته اما باز ما چاکر همه از جمله داورا هستیماااااا ، راستی این لب بالایی ما رو زنبور نگزیده فتوشاپ گزیده !! :)

در جستجوی کار



سلام بر دوستان عزیز ، بعد از مدتها با یه شعر طولانی اومدم ، به من


 خُرده نگیرین نشد که کوتاه ترش کنم ! اما بخونینش ، فکر کنم 

    

از خوندنش ضرر نکنین :-)




بنده دارم پدر زنی ایضا"


خواه ناخواه یک برادر زن !


از زمانی که این برادر زن



بوده کوچک چو دانه ی ارزن


تا زمانی که او بزرگ شده 


لای پرهای قو بزرگ شده


پدر او حمایتش می کرد


جار و جنجال بابتش می کرد


زود می کرد امر او را لیست 


گوئیا مثل او در عالم نیست


درس ها را اگر نمی خواند او


مثل چی توی گل که می ماند او


پدرش پیش این و آن می رفت


از زمین تا به آسمان می رفت


تا چهارِ حسین ده می شد


نصف عمر پدر تَـبَـه می شد


الغرض با همین طریق و روال


می شد ایشان قبول آخر سال 


به امیدی که او شود دکتر


می کشیدش به نیش هی گُر و گُر


سال ها بود تا که این فرزند


هنرستان برفت با ترفند


رشته اش رشته ی چه ؟ دام و طیور !


راحت او شد قبول ؟ خیر به زور !


پدرش ذوق زد که : « ای جانم 


بنده این را چو روز می دانم


مطمئنم شود حسینِ غیور !


روزگاری وزیر دام و طیور !!


بس که این بچه زیرک و داناست


او خودش یک ابو علی سیناست !


دیده ام من که می کشم با نیش


نور امّید را به پیشانیش ! »


تا به دیپلم رسید بالاخره


مدرکش را گرفت پنج سره !!


دو سه سالی که داد او کنکور


نشد ایشان قبول حتی به زور


پدرش گفت : « مسخره بازی


بس کن و رو پسر به سربازی »


رفت خدمت چنان که پیش از این 


گفته ام شرح حال این مسکین


چون ز خدمت به شهر خود برگشت


چند ماهی حسین ول می گشت


پدرش دید اینکه رسمش نیست 


صبح بیکار تا به شب خَش*1 نیست


گفت باید که زودتر کاری 


بهر تو دست و پا کنم باری


رفت زاین رو به نزد فرماندار


اعتمادِ به نفس او بسیار


یک گُلی زد به جیب پیرهنش


گفت با او در اول سخنش :


« حضرت مستطاب فرماندار


بار از روی شانه ام بردار


پسر من حسین بیکار است


فرد بیکار شخص بی عار است


آمده تا به یک اشاره یتان


وصل گردد به یک اداره یتان 


یک رئیسی معاونی چیزی


دفتری دستکیّ و هم میزی


( به ریاست اگر شود منصوب )


می شود راندمانشان مطلوب »


از رزومه سؤال چون کردند


دل او را شدید خون کردند


چون که اصلا" نداشت سابقه ای 


دفتری شرکتی مسابقه ای 


عذر ایشان سریع خواسته شد


شُل و وارفته چون نشاسته شد 


رفت این دفعه این پدر خانم 


پی امضا گرفتن از مردم :


« که فقط من همین پسر دارم


چقَدَر هم که دردسر دارم »


چونکه امضا نموده شد طومار


به امام جمعه نامه زد این بار :


« محضر حاج آقا امام جمعه


ای به دادم برس که مُردم اِه !


بنده دارم ز مال این دنیا 


یک پسر را وبال این دنیا


نام او هم حسین می باشد


سخت در شور و شین می باشد


کرده خدمت حسینِ ما در مرز


قاین و خاش و زابل و باخرز 


مثل فولادِ آبدیده شده 


کال بوده کنون رسیده شده 


عرض دارم که این یگانه پسر


حال نان آور است جای پدر


نامه دادم برای اینکه شما


لطف فرموده در حق ماها


توی چادرملو*2 دهیدش کار


شدم از غصه ی پسر بیمار


امر فرمائید تا که تکنسین


شود آنجا حسین ، بچه ی من


بهتر از اشتغال فرضی نیست 


بیش از این هم زیاده عرضی نیست »


و امام جمعه هم چنین فرمود :


« این چنین مدرکی ندارد سود


فوقِ فوقش حسین با دیپلم


رفتگر می شوند در قطرم* 3 » !


الغرض جمله می کنم کوتاه 


که به جایی نبُرد ایشان راه


پدرِ  او ولی ز پا ننشست


دست نگذاشت روی آن یک دست


با دلی خون و یک سر پر شور


نامه زد سوی کی ؟ رئیس جمهور !


یک کمی از مواضع پیشین


آمد این دفعه ای پدر پایین


خواسته های پدر که گشت عوض 


گشت راضی به معدن چاگز* 4 :


« حضرت مستطاب پرزیدنت


بنده دارم به خانه ام یک بِنت !


نه ببخشید یک پسر دارم 


که در این سن شده ست سربارم


ای کلید تمام مشکلها


حامی زشت ها و خوشگل ها !


حضرت مستطاب روحانی


تو خودت خوب و نیک می دانی


بنِگر تو به دست خالی ما 


معدنی هست در حوالی ما 


چاه گز هست نام این معدن


بیشتر شرح می دهم بعدا" !


بده دستور تا حسینِ مرا 


سرِ کارش کنند در آنجا


ساکت است او چنان که یک چوب است 


نیروی ساده هم که شد خوب است » !


باز هم نامه اش افاقه نکرد


ریشه ی آرزوش ساقه نکرد


دست از پا درازتر برگشت


با حسینِ خودش برابر گشت


زیر باد کولر پسر می ماند 


زیر آواز می زد و می خواند


پدرش گفت با دل پرخون :


« خون به دل کرده ای مرا ملعون


بس کن ای بد صدای بی مایه


رفت از تخم ، مرغ همسایه !


دائم از زیر در برو پسرک 


گر که بیکار هم شدی به درک


من برای تو می روم پی کار


شده ام نزد ناکس و کس ، خوار 


می نویسم برای تو نامه 


من بریزم برات برنامه »


تا حسین از پدر چنین بشنید


گریه سر داد و پر صدا نالید :


« باز هم گول این و آن خوردی ؟


باز هم دست بر قلم بردی ؟


بس نبودت که حین سربازی


کردی با آبروی من بازی ؟


این قلم نیست بلکه بولدوزر است 


که شب و روز در تِـتِـر تِـتِـر است !!


گر نخواهیم شغل و کارِ فلان 


چند باید دهیم بابا جان ؟ »


این چنین شد که این حسین آقا 


شده وردست حضرتِ بابا 


می رود با پدر به سوی بمو *5


در کنار پدر کنار عمو


سرِ کرت چغندر و جالیز


دامداری کنند گاهی نیز !


پرورش می دهند تعدادی


گاو و مرغ و خروس بابادی !


پدرش گفت پیش خود روزی :


« من رسیدم کنون به پیروزی

 

گرچه از او نگشت آبی گرم 


من از این وضعیت ندارم شرم 


گفته بودم شود حسینِ غیور 


روزگاری وزیر دام و طیور


حال هم گر نگشت وزیر به زور

 

در بَرَد کودِ زیر دام و طیور !!


مرتبط هست هر دوتا با هم 


پس وزیر است بچه ی ما هم !!


چه تفاوت کند چطور و چه جور ؟


چونکه اینجاست اصل ، نفسِ حضور !!!



حسن حاتمی بهابادی 


- مصراع داخل پرانتز از ابوالفضل زروئی نصرآباد است البته با کمی تفاوت


1- خش : خوب 


2 و 4- چادرملو و چاه گز : دو معدن سنگ آهن در نزدیکی بهاباد


3- قطرم : نام یک منطقه در نزدیکی بهاباد


5- بمو : نام یک منطقه ی کشاورزی در حومه ی بهاباد .


پیشنهاد سرآشپز !! :


این پست از وبلاگ زورو رو هم حتما" بخونید راجع به چاپ کتابش گرد و خاک کرده تو


 وبلاگش ، خوندنش بی ضرر نیست !!


http://neghabekhandeh.blogfa.com/post-181.aspx




دستگاه نفس

سلام دوستان ، 1 ــ مدتیه به اینترنت دسترسی ندارم 2 ــ شرمنده که نتونستم بهتون سر بزنم 3 ــ

 تشکر می کنم که سر زدین و جویای احوال ما و وبلاگمون شدین 4 ــ اینم شعر جدیدم :


دستگاه نفس


مرا خاله ای بود بس نازنین


که جایش بُوَد در بهشت برین


چو رفت عمر ایشان به سوی زوال 


فرو بست چشم از جهان پارسال


در آن سال آخر شد ایشان مریض


خدا سیم عمرش کشید از پریز !


به هنگام آن رنج و بیماری اش


نکردند شُشها دگر یاری اش


بر آن خاله ی پرتلاش و زرنگ


نمودند شُشهای او عرصه تنگ


به تشخیص دکتر سه ماه دگر


نبود عمر او در جهان بیشتر


سریعا" خریدند خویشان و کَس


برایش یکی دستگاه نفس


که شاید کمی رنج او کم شود


بساط تنفس فراهم شود


از آن دستگاه نفس ، بی نوا


نشد فرصتی تا که گیرد هوا !


خریدن وَ مُردن بشد توأمان


خریدن همانا و مُردن همان


سپردند آن پیرزن را به خاک


زِ یاد همه یاد او گشت پاک


و لیکن به جا ماند از او دستگاه


نو و اصلی و سالم و رو به راه 


دو هفته پس از آن یکی زنگ زد


به دامان آن خاندان چنگ زد :


« که بابای ما هم برایش نفس


شده همچو مرغی درون قفس


به سختی نفس می کشد پیرمرد


تو گویی که با مرگ دارد نبرد


اگر می شود دستگاه نفس


به ماها دهیدش ، بیاریم پس »


و آن دستگاه نفس قرض رفت


و باقیّ عمر پدر هرز رفت !


چو وارد به آن خانه شد دستگاه 


کشید از بُن دل پدر چند آه


سپس گردنش کج شد و والسلام


به این راحتی کار او شد تمام


به خاکش فرو کرده و آمدند


درِ خانه ی خاله جان را زدند


پس آورده آن دستگاه کذا


تشکر کنان قوم صاحب عزا !


دو روزی شد و یک نفر در بکوفت


پسر خاله جان گفت : « ای مرگ کوفت !


سر آورده ای ؟! » درب را باز کرد 


طرف صحبت خویش آغاز کرد :


« که من مادرم ساقط از دو شُش است


مریضیّ سختی است ، آدم کُش است


شنیدم که مرحومه ی والده


نه بیش از شما داشت دستِ بده


شما هم که اولاد آن مادرید


و ارث از چنین مادری می برید


الهی که قبرش پر از نور باد


قضا و بلا از شما دور باد


گرفته است مادر چو ذات الرّیه


بده خواهشا" مدتی عاریه ـ


که با دستگاه نفس مادرم


تنفس کند راحت و لاجرم


بُوَد اجرتان نزد پروردگار


نبینی الهی بد از روزگار »


گرفت آن پسر دستگاه و سپس


روان گشت و مادر به اول نفس


نفس را فرو برد و پس داد و مُرد


بدین راحتی پیرزن جان سپرد


عزیزان همین جور کم کم کَمَک


همین دستگاه از همه یَک به یَک


به یک ثانیه جانشان می گرفت


زن و مرد ، از او نشان می گرفت


بپیچید آوازه اش زودِ زود


در این شهر و آن شهر و هرجا که بود


که یک دستگاهی فلان شهر هست


اگر هست پیری نکن دست دست !


خلاصه طرفدار بسیار داشت


همیشه هم این دستگا کار داشت


چنان از همه جا بیامد هجوم


که تعدادشان بود بیش از نجوم


اگر بود در خانه پیری سریش


و در جان سپردن می آمد قمیش !


سریعا" پسر در پی دستگاه


برای گرفتن می افتاد راه 


چنان شد که از کثرت مشتری 


همه اهل خانه پسر دختری


در این کار بی وقفه درگیر شد


به نحوی که از زندگی سیر شد


که این سان بمیرد اگر هست نوح


شود خُرد اینجا ولو پشت کوه !


پس از بحث بسیار و با همهمه


به یک کاسه کردند عقل همه


نتیجه چنین شد که آن دستگاه


که بودی نماد و نشان رفاه


ز کارنامه اش پُر شود لیستی


سپس وقف گردد به بهزیستی !


کنون چند ماهی است بهزیستی است 


عجب چیز با مصرف بیستی است !



تو هم گر گَلِ پیرها می گَلی *


برو سوی بهزیستی و یا علی !


نپندار هرگز که عیبی بُوَد


به جان شما تیر غیبی بُوَد !!!


حسن حاتمی بهابادی 


* ببخشید این مصراعش دیگه بهابادی شد دیگه :)  فکر کنم مفهوم باشه 

ولی باز ترجمه می کنم ! : یعنی قاطی پیرها می چرخی 


1 ــ دیشب از خونه ی مردم اومدم نت که به روز بشم اما همین که آخرین کلمه رو نوشتم 

هنگ کرد و حالمونو گرفت !!


2 ــ همین باشه به منزله ی دعوت اجمالی ، تشریف بیارین ، حالا ما هم بعدا" تشریف میاریم

 دعوتتون می کنیم !  :)


3 ــ خب فعلا" :)

 

غربیل

سلام بر دوستان عزیزم ، من هم هرچند دیرتر اما ماه پر برکت و مبارک رمضان رو به همه ی شما تبریک می گم و


 آرزوی قبولی طاعات عبادات شما رو از درگاه احدیت دارم ، بله یه دو سه ماهی ! مشغول بچه داری بودیم و حالا


 اومدیم تا دیرتر نشده یه پست بذاریم و باز بریم سر پستمون (همون بچه داری دیگه !!  :)  ) و اما :



          غربیل


شنیدستی که مردی روزگاری


بیامد خانه بعد از روزِ کاری ؟


زنش را دید رخت چرک می شست


که زن ها رو بُوَد در خانه این پست 


قدم بگذاشت داخل خسته و شُل


حواسش پرت بود آن روز بالکل


نهاد او پای خود را روی غربیل


به پایش خورد آن غربیل چون بیل !


چنان محکم به ساق پای او خورد


که گویی با تبر پایش شده خُرد


و او از درد دور خویش پیچید


زنش از این اداها سخت خندید


به زن نق زد که : « ای مرگ ای مرض کوفت » !


سپس غربیل را او بر زمین کوفت


و آن غربیل بی وجدان کمانه ــ


نمود و خورد ناگه زیر چانه !


زبانش لای دندان گیر کرد و 


دو صد لعنت بر این تقدیر کرد و 


زنش را دید گشته بر زمین ول


و می خندد به شوهر از ته دل


از این رفتار زن او جوش آورد


نگاهی با غضب بر همسرش کرد


سپس غربیل را برداشت انداخت


به سوی زن که زن رنگ خودش باخت


ولی غربیل بر دیوار خورد و 


کمی هم چون فنر در خود فشرد و 


به سوی مرد آمد چون گلوله


دک و پوزش به شدت کرد لوله !


پُکید این بار زن از خنده یعنی !


که مردک معترض شد : « این چه معنی ؟


تو که این گونه تِر تِر تِر بخندی


نباشد بهتر آن نیشت ببندی ؟


همین جوری بنه تو دست بر دست


که این غربیلِ از خودراضیِ مست !!


کُشد من را و تکّه تکّه سازد


بساط خنده ات آماده سازد » !!! 



حسن حاتمی بهابادی


نامگذاری

سلام بر دوستان عزیز و گرامی 


عرض به خدمت شما ، خیلی کوتاه بگم که خدای بزرگ و مهربون یه دختر کوچولو به ما داده ،


یه جریانی در مورد این کوچولو هست و منم یه شعر در همین مورد گفتم که تقدیم شما


 می کنم : 



نامگذاری 



خانم بیا پوشک بچه خیسه !


سلام عزیزم نفسم نفیسه


خوش اومدی عزیز من به دنیا 


اومدی روشن شده چشم بابا


دلم می خواد یه ریییییییز بوسِت کنم !


بزرگ بشی زودی عروست کنم !


خوشگل بابایی چشاتو قربون


صورت و دستا و پاهاتو قربون


گنجیشککم عروسکم ملوسم 


گفتم که هی می خوام تو رو ببوسم


من نمی خواسّم که با تأخیر بیام


یه مشکلی باعث شدش دیر بیام


وقتی هنوز تو دل مامان بودی


کوچول موچول ترتر از الآن بودی !


ما سر اسم تو یه وعضی !! داشتیم


هی اسم می ذاشتیم زودی برمی داشتیم !!


من که نه یعنی مامان و خاله هات


هی اسم رو اسم پیدا می کردن برات !


چون که جلوتر سرِ اون اولی


من گفته بودم که بذاریم علی


این دفه ای عزیز من نوبتِ ـ


مامانی بود اون که می گف راحته


خلاصه بیچاره شدیم بد رقم


خسته می شی می خوای که الآن نگم ؟!!


یه روز مامان اومد منو صدا زد


اینجوری گف ، نه کم آورد نه جا زد :


می خوام یه اسمی بذارم تک باشه


چطوره اسم بچه پوپک باشه ؟!


بعدِ دو روز گف بذاریم حوریه !


آخه می دونی پوپک یه جوریه !


دو هفته بعدِ حوریه دوباره


گف حوریه اصن کلاس نداره !


اسمشو حتما" می ذاریم ما لیلی


خیلی قشنگه اسم لیلی خیلی


از این به بعد هی دیگه اسم عوض کرد


ریش بابایی تو با خاله گز کرد :


مهتاب قشنگه ولی چون رفیقام 


مَــــتاب می گن پس اینو هم نمی خوام !


محیام قشنگه ولی مَـــــیا می گن !


لعیام قشنگه ولی لَـــــیا می گن !


اینا که هیچ یه روز اومد گف : حسن


یه چی می گم رو حرف من حرف نزن


یه اسمی پیدا کردما که ماهه


اسمشو می خوام بذارم الهه 


یه ربعِ بعد به حرف خاله اینا 


الهه شد چی ؟ اگه گفتی ؟ مینا !!


دورت بگردم عزیزم الهی


ما رو ببخش اگه که یه دو ماهی


اسم تو رو گذاشته بودیم اِلی 


برای اینکه جور بیاد با علی !!


تازه خبر نداری جونم شما


صدات می زد مامان یه مدت هما !


سیر که شد از هما رها رو رو کرد


راجع بهش با خاله گفتگو کرد


خاله رها رو نپسندید و باز 


دنبال اسم دویدنا شد آغاز !


یه مدتم شمیم صدات می زدن


باز دو سه روز بعد که قاط ! می زدن


روز از نو روزی از نو اسم تازه :


که این مُده تازگیا تو فازه !


دیگه تمومه می ذاریمش بهار 


پس خواهشا" رو حرف من حرف نیار !


یه مدتی بهار بودی شدیدا"


تا خاله هه گف : " شنیدی جدیدا"


نبات مُده ؟! توی مجله خوندم "


دمپایی رو ورداشتم و پروندم !


آخه مگه قحطیه اسم بچه ؟


اَکّهی ! انگاری طلسمه بچه 


خلاصه شیرین و سحر ، فرحناز


طیبه و سکینه و پریناز


فریده و سعیده و حمیده


نوش آفرین و مهری و سپیده


فرخ لقا و مهرنوش و زیبا 


سودابه و ترنم و فریبا


عسل غزل پری زری عطیّه


پارمیس و پارمیدا ، گلی ، زکیّه 


یه دور کامل همه اسمی رو تو


تست شد و آخر همه شون شد وِتو !


تا تو به دنیا اومدی وروجک


یه دخمل خوشگل ناز و کوچک


دوِ دوِ نود و دو اومدی


بدو بدو بدو بدو اومدی !


این بار دیگه من و مامان دوتایی


بدون اون دو خاله و بی دایی !


دیدیم که اینجوری داره دیر می شه


دخترمون بی اسم داره پیر می شه !!


نشستیم و نفیسه رو خلاصه


دیدیم قشنگه شیکه با کلاسه 


انتخابیدیم واسه ی نام تو


جلدی پریدیم و شناسنامه تو


گرفتیم از مسؤول ثبت احوال


تا خاله هه باز نزده ضد حال !


خلاصه می بخشی اگه اسمتو 


هی عوضیدیم و نگفتیم به تو


قربون اون دو چشمای درشتت


تو هم که حربه داشتی توی مُشتت !


یه ذره ناقلا و شر می شدی


 می زدی و یهو پسر می شدی !


اسما همه عوض بدل می شدن


مامان و خاله ها مچل می شدن


یه حال مشتی می گرفتی نفس !


منم می خندیدم براشون و بس


پسر بودی لباسا دخترونه


وای نه نفیسه لباسا گرونه !!


دَسِّت دُرست هوای ما رو داشتی 


هوای جیبای بابا رو داشتی ! 


نفیسه جون دنیا شلوغ پلوغه


حرفا می گن که بیشترش دروغه !


نفیسه توی این همه ریخت و پاش 


هوای داداش علی تو داشته باش


وگرنه از خجالتت در میاد !


عقب می ره یه دفه با سر میاد !!


طبیعیه که یه نمه حسوده 


آخه تا دیروز که یه دونه بوده


هوو سرش اومده ناراحته !


بهونه دسّش نده کم طاقته !


خلاصه که خوش اومدی عزیزم


تموم هستی مو به پات می ریزم .


حسن حاتمی بهابادی


اینم سه تا عکس از ۲ماهگی  دختر بابایی :)




پسر کاو ندارد هوای پدر !!

سلام بر دوستان عزیز و گل ، اول قرار نبود بسوزند عاشقان !!!!.... چیزه ببخشید ! اول قرار نبود

 به این زودی آپ کنم اما تحت فشار قرار گرفتم و تسلیم شدم ، اینم از یکی از آخرین شعرام که

 تقدیمتون می کنم ، امیدوارم که خوشتون بیاد 


پسر کاو ندارد هوای پدر !!



 بنده دارم نزد خود یک کارگر


 گفت با تندی که : " اینجا بَرده است "


 من غضب کردم ولی او گفت : " نه


 حرف من ارباب اندر پرده است "


 بود شاکی روز و شب نشناخته 


 چون الاغی کار اینجا کرده است


 کار کرده با مشقّات زیاد


 در غریبی عمر خود سر کرده است


 گفت : " پولم می فرستم شهرمان


 نزد بابا چون که او سرکرده است


 می خورند آنها یقین مرغ و پلو


 من خوراکم نان و حلوا ارده است


 هر سِری رفتم پسر ! دیدم که او


 یک برادر بهر من آورده است


 شیرخوار و نونهال و نوجوان


 بیست و شش اولاد او پرورده است


 ظاهرا" تولید مثل این دوتا


 از طریق پخش هاگ و گرده است !!


 باکتری تقسیم سلولش چنین _


 بی شمار و این چنین گسترده است ؟!


 از اهمّ واجبات زندگی


 بین این دو نصب یک رج نرده است " !!


 الغرض اوقات او بسیار تلخ


 بنده دیدم رنگ او چون زرده است 


 *********************


 این سری که آمده از شهرشان


 مادرش را با خودش آورده است !!! :)


 " حسن حاتمی بهابادی "



آوریل 

اسب حیوان نجیبی است اگر بگذارند !!!

سلام دوستان ، یه کم !!! دیر شد اینه که گفتم یه حرکتی بکنیم ما ، به

همین مناسبت !! این شعرمو تقدیم می کنم امیدوارم خوشتون بیاد 



اسب حیوان نجیبی است اگر بگذارند !!!


روزگاری مرد خوش آوازه ای


یک کمی تا قسمتی هم محترم


اسبی از بازار بهر خود خرید


داد پول اسب را ششصد دِرَم


در طویله برد حاجی اسب را


گفت : " من یونجه برایت می خرم


دوست دارم من تو را بیش از خرم


من تو را هر جمعه گردش می برم 


نه دگر خواهم ببینم گوسفند


می فروشم صبح گاو لاغرم !


تا تو را دارم ندارم غصّه ای


نیست دیگر احتیاج استرم


نه دگر اعصاب ماما دارم و


نه دگر خواهم کند خر عرعرم !


می نشینم پشت تو پز می دهم


گاه یورتمه می روم گه می پرم


گه نشینم روی تو گه زیر تو !


هم تو ماشین منی هم سنگرم !


هر که خواهش کرد اسبت را بده


بنده انگاری که از اول کَرَم


یک کمی تنها تو را خواهم دهم


گر طلب کردت پدر یا مادرم


گر کمی موهای یالت ریخته


غم مخور من را ببین کلا" گَرَم !


من تو را روز ولنتاینی که شد


می کنم کادو دهم بر همسرم ! "


در همین اثنا عقب رفت اسب و زد


جفتکی بر پیش پایش از کَرَم !


آن قدر محکم زد آن اسب چموش


چون کماجی گشت پایش از ورم


گشت شاکی حاجی و با خویش گفت :


" من مگر از کرّه اسبی کمترم ؟! "


پشت خود بر اسب کرد و زد لگد


گفت : " من بابات در می آورم !

 

بی حیا حالا اگر مردی بزن


گر تو اسبی جان من من هم خرم !!! " 



حسن حاتمی بهابادی 

خواهش پسر از پدر !

سلام بر همه ی شما دوستان عزیز ، عرض شود خدمت شما که ما یکعدد پدر خانم داریم و یک فروند برادر خانم ، آغا ما در جریان سربازی رفتن برادر خانم فوق ، داستانی داشتیم که نگو ، دست آخر هم هرچی به خودمون فشار آوردیم که لااقل دست از سر اینا برداریم و مورد شعر قرارشون ندیم حریف خودمون نشدیم که نشدیم ! بخونید دستپخت ما رو  :)


خواهش پسر از پدر !!


نمایم شعر خود اینگونه آغاز


برادر خانم من هست سرباز 


خلاصه می کنم او رفت خدمت


پدر زن گفت در این هست حکمت


همین که موسم تقسیم گردید


پدر گفتش : " بدون شکّ و تردید


تو خدمت می کنی توی بهاباد


بیا اینجا بکن شهر خود آباد


چرا که من رئیست را که دیدم


چه صغرا کبراهایی که نچیدم


به او گفتم که قلب من مریض است


و عرض مشکلات من عریض است


حسینِ ما که اینجا هست سرباز


به شهر خود بهابادش بینداز


چرا که او عصای دست بنده ست


نباشد دست من از بیخ کنده ست


فقط او هست اولاد ذکورم


اگر پیشم نباشد کورِ کورم "


خلاصه آغایی که شمایِن !!!


زد و این آ حسین افتاد قاین


پدر زن منفجر شد زنگ رو زنگ


با اون دعوا از این شاکی با اون جنگ


رساند او خانه ی سردار بر آب


گرفت از او خوراک و راحت و خواب


و انصافا" که سردار از بُن دل


بکوشید از برای رفع مشکل


خلاصه می کنم دردانه فرزند


پس از این گیر و دار افتاد بیرجند


دو روزِ بعد هم این دسته ی گل


بدون داد و قال افتاد زابل !


پدر زن گفت : " اِ این که بَتَر شد


نشد نزدیک کلّی دورتر شد "


خلاصه محشری ایشان به پا کرد


دوباره پا شد و کفش و کُلا ! کرد


دوباره پیش هر سرهنگ رو زد


دوباره تاخت بر این آبرو زد


فلان سردار را سوگند می داد


به جان همسر و فرزند می داد :


" که جان همسر و فرزندهایت


حسینِ ما کند دائم دعایت


اگر او را بیندازی بهاباد


دعای مادرش پشت شما باد "


پس از قول و قرار و چون و چندی


حسینش زاهدان انداختندی !!


سپس هم راسک (rask) افتاد او لب مرز


پدر زن شد دچار چی ؟ تب و لرز


حسین از راسک نامه داد : " بابا


دلم از دوریت باشد کبابا !


نویسم نامه ای بر برگ انگور


که من دست تو را می بوسم از دور !


نمی دانم چه جوری یا چطوری 


فقط یک خواهشی دارم که فوری


برو بنشین توی خانه پدر جان


مرا اینقدر در غربت نلرزان


کماکان توی ایرانم پدر لیک 


به پاکستان شدم بسیار نزدیک !


کنم خدمت ولی با ترس و با لرز


اگر خواهی نیفتم آن ورِ مرز


ببوسم دست و پایت دست بردار


نرو هی روز و شب تو نزد سردار


اگر اینقدر بر پایش بپیچی


مرا این دفعه اندازد کراچی " !!!


حسن حاتمی بهابادی 



تعریف خواب

سلام بر دوستان عزیز خودم ، من شرمنده ی همه تونم ! واسه همین هم پیشاپیش از این که یه شعر اونجوریِ !! دیگه گذاشتم معذرت می خوام ، شرمنده ، اما خب بخونیدش هر جور هست !!!


تعریف خواب


یک نفر گفتا به داداشش که : " هی !


دیده ام خواب تو را فرخنده پی !


آن دگر گفتا : " برایم باز گو


بی ادا و غمزه و بی ناز گو "


اولی گفتا به لحن ساده ای : 


" خواب دیدم در عسل افتاده ای !


از عسل آغشته چون دیدم تو را 


تا برون گشتی بلیسیدم تو را !


بس که لیسیدم تو را من یکنفس


نیست شیرین تر ز بنده هیچ کس " !!


دومی با اولی گفتا : " اخی !


تو کما فی السّابقونِ خود یخی !


این که باشد خواب خوب و محشری 


شد به پا اندر سرم شور و شری " !


آن برادر اولی گفتا : " خموش !


باش ساکت همچنان بسپار گوش


در ادامه خواب دیدم من خودم 


داخل یک خُمّ پر از گُـ ... شدم "!!


( شرمنده ، بی ادبیه ! دور از محضر همه ی عزیزان همون کلمه ی دو


حرفی بر وزن عدد 9 منظور می باشد )!



آن برادر دومی گفتا که : " عَق !!!


با ادب تر زاین بُدی تو ما سَبَق !!


چندشم شد این چه خوابی بود اَه !


پاک کردی حال خوبم را تَبَه " !


 اولی گفتا : " شنو پایان خواب 


یک سرانجام به غایت بکر و ناب !


چون که من در آمدم تو دیدی ام


یکسره تا بوق سگ لیسیدی ام !!!


آنقَدَر از حال خود غافل شدی 


من شدم پاک و تو دردِ دل شدی " !!!!  

 

حسن حاتمی بهابادی