به نام خدا
با چشمای باز در تاریکی به سکوت گوش دادن
ی خوفی تو وجودت میندازه ... که دوست داری چشماتو ببندی
با اینکه اگه چشماتو هم ببندی همه جا تاریکه!
اما وقتی چشماتو می بندی رویاهات بیدار میشن...
من زن رویا پردازی نیستم دوست دارم با خوف و تنهایی چشمام باز باشه اما اسیر دست رویا نشم...
هر چیزی واقعیش قشنگه حتی اگه حقیقیش از اون بهتر باشه...
کم اما واقعی..!
بعضی واقعیتا تو گوشت ک می خوره از رویا می پری و می بینی که ...اوه اوه
من دوست دارم رویا ها بیان سراغم و البته این خودش ی جور رویاس...!
بلکه خیالی تر و ماورایی تر هم هست...
رویاها همیشه ما رو می کشونن دنبالشون تا بتونی آروم بخوابی ... اما بین کابوسها رهات می کنند
در کل ما یا رویا می بینیم ... یا منتظر رویاییم...
پس بهتره انقدر چشمام باز باشه تا یهو خوابم ببره...
من چشمامو رو تاریکی نمی بندم...
"به رویاهای کوچک دل نبند...
زیرا برای تکان دادن قلبت به اندازه ی کافی قدرت ندارند..."