به نام خدا

 

 

 

با چشمای باز در تاریکی به سکوت گوش دادن

ی خوفی تو وجودت میندازه ... که دوست داری چشماتو ببندی

با اینکه اگه چشماتو هم ببندی همه جا تاریکه!

اما وقتی چشماتو می بندی رویاهات بیدار میشن...

من زن رویا پردازی نیستم دوست دارم با خوف و تنهایی چشمام باز باشه اما اسیر دست رویا نشم...

هر چیزی واقعیش قشنگه حتی اگه حقیقیش از اون بهتر باشه...

کم اما واقعی..!

بعضی واقعیتا تو گوشت ک می خوره از رویا می پری و می بینی که ...اوه اوه

من دوست دارم رویا ها بیان سراغم و البته این خودش ی جور رویاس...!

بلکه خیالی تر و ماورایی تر هم هست...

رویاها همیشه ما رو می کشونن دنبالشون تا بتونی آروم بخوابی ... اما بین کابوسها رهات می کنند

در کل ما یا رویا می بینیم ... یا منتظر رویاییم...

پس بهتره انقدر چشمام باز باشه تا یهو خوابم ببره...

من چشمامو رو تاریکی نمی بندم...

"به رویاهای کوچک دل نبند...

زیرا برای تکان دادن قلبت به اندازه ی کافی قدرت ندارند..."

 

 

سهیل محمودی...


به عشق بزرگی

مژده می دهند

شکوفه  های کوچک سیب

دوستت دارم

تو را با تپش های قلبم سرودم

به این واژه ها احتیاجی ندیدم...

 

 

نهان آسمان ها و زمین فقط در سیطره دانش خداست، همه کارها به او بازگردانده می شود، پس او را بندگی کن و بر او توکل داشته باش. و پروردگارت از آن چه انجام می دهید بی خبر نیست.

سوره هود- آیه 123

ومن ای کاش که می شد به تو ابراز کنم
دل من خسته از این رفتن توست
گریه هایم همه از دوری ودل کندن توست
وتو ازحالت چشمان غریبم دریاب
ياد آنشب که ترا ديدم و گفت
دل من با دلت افسانه ي عشق
چشم من ديد در آن چشم سياه
نگهي تشنه و ديوانه ي عشق

وقتی تنهایی ...

یک نفر تو این کره ی خاکی پیدا نمیشه من باهاش بحرفم

دلم ی دوست می خواد که اصلن ازش توقع ندارم فقط باهاش بحرفم کافیه

اصلن دو تا گوش می خوام که دهنم داشته باشه بد نیست

آفتاب

نه به خاطر آفتاب نه به خاطر حماسه

به خاطر سايه ی بام کوچکش

به خاطر ترانه ئی

کوچک تر از دست های تو

نه به خاطر جنگل ها نه به خاطر دريا

به خاطر يک برگ

به خاطر يک قطره

روشن تر از چشم های تو

نه به خاطر ديوارها – به خاطر يک چيز

نه به خاطر همه انسان ها – به خاطر نوزاد دشمنش شايد

نه به خاطر دنيا – به خاطر خانه تو

به خاطر يقين کوچکت

که انسان دنيائی است

به خاطر آرزوی يک لحظه ی من که پيش تو باشم

به خاطر دست های کوچکت در دست های بزرگ من

و لب های بزرگ من

بر گونه های بی گناه تو

به خاطر پرستوئی در باد، هنگامی که تو هلهله می کنی

به خاطر شبنمی بر برگ، هنگامی که تو خفته ای

به خاطر يک لبخند

هنگامی که مرا در کنار خود ببينی

به خاطر يک سرود

به خاطر يک قصه در سردترين شب ها تاريک ترين شب ها

به خاطر عروسک های تو، نه به خاطر انسان های بزرگ

به خاطر سنگفرشی که مرا به تو می رساند

نه به خاطر شاهراه های دور دست

به خاطر ناودان، هنگامی که می بارد

به خاطر کندوها و زنبورهای کوچک

به خاطر جار بلند ابر در آسمان بزرگ آرام

امروز سر زندگیم شرط می بندم

تو نمیدونی توی دلم چه احساسی دارم

نترس احساست رو نشون بده

چون اصلا نمیدونی اگه نشونش بدی

چقدر دوست دارم تومن رو دوست داری

این هدیه رو بگیر و دلیلش رو نپرس

چون اگه بذاری چیزی که ازش می ترسی میگیرم و درون خودم نگه میدارم

اگه بپرسی چرا با تو هستم

و

چرا ترکت نمی کنم

عشق همه چیز رو بهت نشون میده

بمیرم؟

در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم
اصلاً به تو افتاد مسیرم که بمیرم

یک قطره ی آبم که در اندیشه ی دریا
افتادم و باید بپذیرم که بمیرم

یا چشم بپوش از من و از خویش برانم
یا تَنگ در آغوش بگیرم که بمیرم

این کوزه ترک خورد! چه جای نگرانی است
من ساخته از خاک کویرم که بمیرم

خاموش مکن آتش افروخته ام را
بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم

دیروز با حمیده جون رفتیم خیابون.

خیلی خوش گذشت.سعیده قرار بود بیاد نیومد که خیلی از دستش ناراحت شدم

اما اشکال نداره با حمیده رفتیم و بیشتر وقتمون تو کتابفروشی گذشت

من اونجا یک کتاب فاضل نظری که خیلی دوسش دارم رو خریدم واسه خودم

یک کتاب هم واسه سعیده خریدم

بعدش هم برگشتیم ...

 

مشتی شعر با بغضی در گلو...

با آمدنت فریبم دادی
یا با رفتنت ؟

کاش هرگز تو را نمی‌دیدم
تا همیشه سراغت را
از فرشتگان می‌گرفتم
تا تلخ‌ترین شعرم را هرگز
در گوش خدا نمی‌خواندم ..

کاش هرگز تو را نمی‌دیدم
آن‌وقت
نه بغضی در گلویم بود
نه دل‌شدگی
و نه مشتی شعر ..

{ واهه ارمن }

از وبلاگ ناز و نیاز