گفتگوی اشک و گل

روزی بر لبخند گل اشکی رخ کشید

 

برلبان گل خط بطلان کشید

 

ماورای گل سوی بوستان قد علم کرد

 

بوستان را با نمش درهم کرد

 

بلبلان مست کز نحسی اش از حال رفتن

 

اطلسی ها در جوارش رنگ از رنگ باختن

 

اشک بدقواره تا خودش را ناکام دید

 

صحن چشمان گل را نالان دید

 

گل را گفت:

 

چون تویی مایه ی عشق و آبادی

 

من که باشم تا کنم دل آزاری

 

چو خجل گشت آخر از کرده ی خویش

 

بر گونه های سرخ گل طرحی ازعشق کشید

 

در جوابش گل گفت:

 

چون تویی تسلای دل هر داغداری

 

من که باشم تا کنم خودآرایی؟

 

اشک را بوسیدو بر چشم نهاد

 

منزلگه خویش را با او بنا نهاد...

درد نهان

لحظه ای دل دادم و

دل در تمنای چشمانت شکست

لحظه ای خواب رفتم و خیالت بر روانم نشست

من بازیچه ی دستان تو شدم و

دیوانه ی هوس هایت شدم

مرا همین گناه بس است

مرا همین شکستن ها و

دل مردگی ها بس است

 سکوتم دگرهیچ معنایی ندارد

بی تو بودن دگر هیچ درمانی ندارد...






آخرین دلنوشته دوران دانشجویی

(آخرین دلنوشته دوران دانشجویی)

نمیدانم چه گویم در این پایان روز وداع
نمیدانم چه نویسم از غم این همه نگاه
زبانم قاصر و تنم لرزان از این حکایت تلخ شده
دلم دریاچه ی خون و جگرم سوخته شده
به نام آفریننده ی جدایی و سرنوشت
کین روز را برای ما جملگی غم نوشت
امروز بغضی سنگین راه گلویم را بسته
حلقه ای از اشک برچشمانم نشسته
روز وداع با دوستان با وفا رسیده
روز تجلی احساس ویران و داغدار رسیده
روزی رسید از فرط دلتنگی
 بر خود میپیچم و راه گریزی نیست
آری،آری در پس هر آمدنی رفتنی موج میزند
و در ماورای این با هم بودنها غمی رخ میزند
دوستانی که جملگی با صفا و اهل دلند
باشد که تا قیامت ما را از یاد نبرند...

خدانگهدار...

دل نوشته


همنشین یلدا


آشفته


نگاه کور


مرهم


بخت و سرنوشت




مطلب

با عرض سلام و قبولی طاعات وعبادات و عرض تسلیت خدمت شما دوستان عزیزم راستش تصمیم گرفتم از این به بعد دل نوشته هامو روی عکس بنویسم و توی وبلاگم بزارم امیدوارم این کار مورد پسندتون باشه یا علی...

ماه عزا



بار دگر شد ماه عزا بر دل بی قرار ما


ارباب ما شد بی کفن در صحرای کربلا


چشمها را باید بست امشب


باید خون دل خورد از بهر این شب


کربلا شد بار دگر صحرای غریبستان


حسین زهرا شد سر به نیزه در این کفرستان


سپر شاه کربلا از جان خویش گذشت


خونین دست و لب تشنه ،رسید به بن بست


رحم نکردند نانجیبان ،بر یتیمان لب تشنه


عباس را زدند بی صفتان ،سرچشمه


آه چه سوزی شده در این سرزمین


چه گدازی شده در دل آسمان و زمین


دختری جگرسوخته، گرفته سر بی بدن


بابای لب تشنه ،گرفته بر دامن


بابا بابا چه کردن بر تو نا نجیبان


مرا آواره کردن در این شام غریبان...


التماس دعا...


ایام سوگواری اباعبدالله



فرا رسیدن ایام سوگواری اباعبدالله الحسین و یاران  و عاشقان الله تسلیت باد .

آواره ی دل



باز هم،باز هم از تو مینویسم

غزلی آمد بر زبانم که ناتوانم از بیانش

زندگی سهم تو بود و دلم بی قرار یک نگاهت

دو چشم بی سویم به سوی یک لبخند بی بهانه

از جانب تو می آید این شعله های بی زبانه

عجب حکایتی شده حکایت از تو نوشتن

غم شده آخرین راه برای از دل نوشتن

من پرستش چشمانت را آموخته ام

از تو دل بریدن را آزموده ام

قصه ی زندگی غصه ی رفتن ها شده

دل بریدن غم فردا و فرداها شده

ازچشمان پرمهرت آموختم رنگ سادگی

در فراق سرد و سنگینت شدم دچار آوارگی

دشواری نبودت را بر دوش میکشم

غم هجرانت را به سوی راهی دور میکشم

در آخرین بیت شعرم کمبود قافیه دارم

در هجوم سرد نگاهت راهی بی آشیانه دارم...

بی نصیب

گرچه از آسمان دوریم و بالا مینگریم

گرچه وسعت دلمان به بلندای یلداست

آشفته ترینیم در این خیال پرهیاهو

از خود دور مانده ایم در این زمانه ی پرآشوب

سرد شده طبع و سرشت آدمی

از خود مایوس شده این خاک سرشت بنی آدمی

نم گرفته دلهای پر احساس و پر هوس

انزوا شده نصیب این دلهای بی کس

من غم سرا میسرایم راز این سرا

قلبها شده اسیر این روزگار بی وفا

آخر لختی شادی میطلبم از افسونگر زمانه

که تهی شود از غم و حسرت دلهای بی بهانه...

حد دل بریدن

تو می اندیشی به نقطه ای کور

به ابرهای سیاه آسمان مینگری

هر دم مرگ را صدا میکنی

این روزها زندگی سراب رویاهاشده

راه عشق و صمیمیت ناهموار شده

فقط بگو کجای این قصه مرا صدا میکنی

منی که در هوای اشکهای بی صدایت میگریم

روزگارت را به بن بست غصه رساندی

و خودت جامانده ای میان هیاهوی قصه

حتی اختران آسمان به تو مینگرند

تویی که دریای محبت و عشقی

سرچشمه ی زلال معرفت و اشکی

زیر تیغ بلاهایت قامت خم کرده ای

خون رگهایت را وصف خودت کرده ای

اما بدان تو دریایی و من همان طفل مجذوبم

تو سرشار از احساسی و من همان دیوانه محرومم

من از خودم گذشتم به شادی تو دل بستم

زیر بار سنگین روزگار به خدا دل سختم

شدم بی صدا و سنگدل در مقام بندگی

از تو تمنا میکنم بمانی اندکی شاد در زندگی...



نگاه پنهان

باد میوزد صدایی مهیب می آید

از پشت صداها صدایی غریب می آید

غریبه را نگاه کن پشت پنجره چه دیوانه وار نشسته

گویی جدال او با بخت و سرنوشته

باران گاهی حس دلتگی میاره

ابر با نگاهش غربت غریبه ای میاره

آسمان به لرزه افتاده

چشم او همچنان به افق گره خورده

اه اه اه ای شقایق های وحشی

ای عادت لحظه های رنگین

به یاری یار غریب بشتابید

کنون او از  یاد ها رفته

دل سپرده به دامن مهتاب

گویی جدال اخرین نبرده

لحظه هایش آرام آرام میروند

دو پلکش به تلاطم ابرها میروند

سنگینی سکوتش در هجوم شب

نبض زمان را از پا انداخته...

راه نافرجام

شاید سکوتت معنای دلبری دارد

غم انگیزترین نگاهت حکم سروری دارد

مرا بیخیال شو

دلت را سنگفرش این بوستان کن

نغمه ی بلبلان مست را بشنو

از این کوه برو و مست شو

فریاد بزن عشق را

در آغوش بکش مهر را

قدم زنان سوی گلزار محبت برو

چشمک زنان راهی اقیانوس مواج شو

سوار بر اسب ابلق بران این غمکده را

ساکن این بوستان صفا و یکدلی شو

لبخندت بوی گلهای اطلسی دارد

نگاهت حکم عشق و بی کسی دارد

تو تا بی نهایت شاهد باش

بیخیال و بی ریا و صادق باش...

دل شاد

روزگاری می نواختم ساز زیبای دل

عاشقی بودم و در نقش یک بی دل

خنده های آسمانیم می درید دلهای آشفته

رویای با تو بودن مرهمی بود براین دل آزرده

آموختم زندگی رسم خوشایندیست

از تو گفتن قصه ی زیباپسندیست

خواهم گریز کنم از گریه های پنهانی

شوم شاد و خندان و پرغرور در این مهمانی

وفادار بمانم و وفا کنم به این دل دریایی

شوم دنیای عشق و محبت در این روزگار جنجالی

کنون مرا با غایت وصال تو خوش است

ایام غمت به کام من هردم ناخوش است...

مرگ خاموش


نمیدانم از کجا بگویم راز دلم را

از کجا بسرایم نغمه های نیمه شبم را

لبریز احساسی شوم و خیس شده ام

طعمه ی گرگهای میش نما شده ام

من جادوی این جادوگر پیرم

که از دل شب تا بی نهایت میمیرم

این روزها احساسم طغیان کرده

روزگار هم با من عصیان کرده

نمیدانم در کدامین سرزمین متولد شدم

که این گونه از خودم متنفر شدم

من پر از سکوت غمبار یک نگاهم

که بی هراس و بی هوایم

در امتداد نگاههای سرد این مردم

چشم به راه دوزخی ابدیم

در آوارگی لحظه های بی کسی

دراین زندان غم و بی همنفسی

طناب دار را بر گردن خواهم آویخت

عشق نهانم را با مرگ خواهم آمیخت...

مطلب

سلام خدمت بچه های گل روزگار و مخاطبین عزیزی که با نظرات ارزشمندتون بنده را همراهی کردید تابستان 92 هم تمام شد و وارد مهرماه شدیم امیدوارم همیشه مهر و محبت توشه زندگیتون باشه منم که دارم میرم دانشگاه ولی همیشه هستم همین جا در همین کلبه ی تنهایی موفق و پیروز باشید خدا را فراموش نکنید که پناهگاه ابدی و مرهم دلهای شماست یا حق................

شوق تنهایی





من  رسیدم ...

به فرجام دلم

به قرارگاه بی قراری

به هجوم خوش تنهایی

به واژه های معیوب دلم

به کلبه تنهایی ام

باید رفت و لگد زد به دقایق عمر

به ستونهای آسمان دنیا

این روزا خیالی در ذهن ندارم

گلایه ای از بختم ندارم

چه خوشست عالم رویا

چه ناخوشست دل سپردن به دنیا

دلم ترک برداشت از قوانین روزگار

از عادتهای شوم و رفتارهای نابه جا

دلتنگی من از نبض زمانست

آوارگی من از غربت ایامست

دلم در تکاپوی خلوتیست ابدی

ذهنم درگیر نگاهیست ازلی

ای نادی آسمانها و زمین

ای ناجی دلهای آشفته و غمین

پناهگاهی در کمین دلم بگذار

خواهم تا قیامت احد و واحد بمانم...








خود فریب





سکوتت را بشکن

تو همان یاغی دل سپرده ای

که هوای دلت همیشه ابریست

در بلندای خیالت راهیست دشوار

بدان زندگی سهم دلهای آسمانیست

و عشق فقط یک تبسم خیالیست

چون بنگری همه جا را قفس میبینی

روزگارت را پر از هوس میبینی

کمی بخند شاید لبانت به حرمت نگاهت

دمی بزنند به زیبایی نی لبک چوبی

کمی به خود بیا و آرام آرام  مغرور شو

از خود بی خود و از هوس مایوس شو

پاکی نگاهت را بستای از دو دیده ی دلت

برون بیا از جلد ابلیس و خصم همیشگی ات...

دو بیتی

 فصل پاییزم ز غمت اسیرم

دلبری کن کز تو محرمی به ندیدم

برگ پاییز ز نگاهت خرامان گشت

عاشقان گشتند  ز خیالت شادان و مست...

عبرت دل





امشب دعوتی به مهمانی دلم

با دو فنجان قهوه تلخ و دو جام شراب

میخواهم تمام مستی ام را به پایت ریزم

خودم ساقی شوم در کنارت بمیرم

امشب به کلبه ی واژگان من بیا

به رسم ادب تمامش را بخوان

اما پس از مرگ من

تک تک واژگان خود به صدا می آیند

من تک تک آنها را بزرگ کرده ام

آنها چهره ای آشنا در پس احساسی بی کرانند

امشب خواهی فهمید ویرانی ام

پریشانی و از خود راندنم را

آخرین بوسه ام را تقدیم لبانت میکنم

آخرین نگاهم را همنشین چشمانت میکنم

اما قولی بده پس از من

در روزهای دنیایی بی احساس باشی

به مانند یک مرده ی متحرک باشی

تو به حرف دلم خواهی رسید

دل دادن و دل بستن همانا

پشیمانی و مرگ زودرس همان...




طعم لبخند



دلیل تنهایی ما



باز هم یه حس خوب و دلنشین

بازهم یه رویای خیس و بارونی

قسمت شده امروز غرق لبخند شوم

پس از مدتی لبریز غرور و سرور شوم

امروز روز تجلی احساس منست

روز پیکار من با نفس منست

عاشقانه ها را مرور میکنم

باز هم دوباره در خودم ظهور میکنم

اری دنیا دو روز بیش نیست

احساس با کلامم درگیر نیست

من همان آوای خوش یک دلم

اندرز گو و حل یه مشکلم

من طریق زندگی را یافتم

اهل دل را بی ریا ساختم

هر که با ما بنشست

صاحب دل شد و بی اختیار دل بست...




جوانی




a8zcu81mcbycfd6v05xb.jpg


لحظه لحظه های عمرمان به بطالت گذشت

زمانی پر از باد تکبر و غرور جوانی

زمانی تهی از جنب و جوش دوران طلایی

روزی که فقط نظاره گر خود بودیم

بیخیال آدمای دنیا و روزگار خود بودیم

ته روزگار جوانی پیری و فقدان ابدیست

ته قصه ی زندگی حسرت و ناکامی ازلیست

جوانی به مانند عمر گل زیبا و کوتاه شد

سهم بهار زندگی فقط یک آه و فغان شد

خاطره ها سبد سبد شدن گوشه ی دل

لحظه ها پرپر شدن بی اختیار و بی میل

در وصف بهار زندگی کلامم گنگ میشود

زبانم قاصر و تنم لرزان و خمود میشود

یاد سخن آن عجوزه ی بدحال میکنم

یاد سرمستی و غرور و من منم میکنم

اه که چه زود پای بهار لنگ شد

چه زود رخسار زیبایی و نشاط ننگ شد...


غرور بیجا


http://up.98love.ir/Pictures/love/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7_%D9%88_%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82_%D8%A8%D8%A7_%D8%B4%D8%B9%D8%B1_(3).JPG



باز کن پنجره ها را

باز کن طلسم دیدار را

مشو غره بر سرنوشت خویش

مکن با بخت من جنگ و ستیز

روزی رسد به یاد خاطراتت

به خاطر سازهایت

اه ای روزگار را میکشی

روزی رسد در تنهایی خویش

در چروک های صورتت حل میشوی

به ناگاه غرق اشک ندامت و حسرت میشوی

روزگار به کسی وفا نکرد که تو باشی

بهار زندگی با کسی مدارا نکرد که تو باشی

مینگری لحظه ها را که چون برق و باد میگذرند

اما باز هم در دنیای پوشالی خودت هستی

فرق دارد دنیای من و روزگار تو

دل دارد بهانه ی دیدار دوباره تو

امشب به رسم واژه ی انسانیت

به حرمت روح و قداست الهیت

لحظه ای مرا مهمانی قلبت کن

بگذار چرخ روزگار بر خلاف میلش بچرخد...

نغمه ی روزگار



سلام به تمام مخاطبین عزیز وبلاگم
  

شعر جدید با نام نغمه روزگار تقدیم به وجود

پاکتان...



گوش کنید نغمه سرایی جغد شب را

او ندا میدهد به آشوبی در راه

 پر و بالش را گشوده

آماده ی پرواز به مقصدی نامعلوم

سرگشته و حیران در پشت بامهای مردم

انگار در گلوی خود پر از باد غرور شده

بی رحم و سنگدل همچو صخره ی سنگ شده

نگاه کنید عمرش چه بی کفایت شد

غصه ی دلش چه بی نهایت شد

هیچکس ویرانی اش را نفهمید

رنجش خاطرش را از دل شب نفهمید

لیک بشنوید از من راز دلش را

راز نغمه سرایی پس از مرگش را

دنیایی تیره و تار در انتظارست

لحظه هایی شوم و بی قرار در راهست

روزی رسد سیل غم دنیا را فراگیرد

طوفان بلا ،گرد باد حوادث همه جا را فراگیرد

مرگ شود آرزوی مردم این سرزمین

شیطان شود قبله ی حاجات روی زمین

عبادتگاه این اهالی شود نورباران

خانه ی خدا شود جایگاه میگساران

گناه شود رسم خوشایند این بندگان

زنا شود برنامه روزمره ی این درندگان

روزی رسد مردان از فرط گناه بر خود میبالند

زنان بر زیور خود بر مردان می افزایند

هر کسی را مینگری غرق عیش و نوشه

پدر از فرزند و فرزند از پدر دوره

کینه و حسد شود دخیل دلهای بی صداقت

زندگی مردم شود تهی از عبادت

مادران همدوش دختران خویش

با گیسوانی پریشان تا نزدیک نیش

اه چه حکایت تلخی را ندا داد

صد افسوس که بی صدا جان داد...