گفتگوی اشک و گل
روزی بر لبخند گل اشکی رخ کشید
برلبان گل خط بطلان کشید
ماورای گل سوی بوستان قد علم کرد
بوستان را با نمش درهم کرد
بلبلان مست کز نحسی اش از حال رفتن
اطلسی ها در جوارش رنگ از رنگ باختن
اشک بدقواره تا خودش را ناکام دید
صحن چشمان گل را نالان دید
گل را گفت:
چون تویی مایه ی عشق و آبادی
من که باشم تا کنم دل آزاری
چو خجل گشت آخر از کرده ی خویش
بر گونه های سرخ گل طرحی ازعشق کشید
در جوابش گل گفت:
چون تویی تسلای دل هر داغداری
من که باشم تا کنم خودآرایی؟
اشک را بوسیدو بر چشم نهاد
منزلگه خویش را با او بنا نهاد...















................سلام