از این شرکت ، از آدماش از همه چی متنفرم ، دیروز مختاری بهم الکی گیر داد در حالی که من فقط صحبت اونو تکرار کرده بودم و بیانم اشتباه بود منتهی ترکشش منو گرفت ، حالم گرفته ست دلم خوش بود بچه ها مزخرفن حداقل مختاری ادم خوبیه و باهاش اوکی هستم حالا میبینم نه همشون نفرت انگیزن ، هیچکس و دوست ندارم اینجا ، جای فوق العاده اشغالیه ، جای پر از نفرته ، همه به هم توهین میکنن ، آدما انگار شخصیت ندارن اینجا ، اعتماد به نفس آدمو له میکنن ، انگار تو یه زباله ای اینجا ، یه عده ادم عقده ای جمع شدن دور هم ، کاش از شرکت قبلی نیومده بودم بیرون درامدش کم بود اما خب محیطش خوب بود ، همه دوستم داشتن و منم دوستشون داشتم کسی به اون یکی توهین نمیکرد ، دیگه دوست ندارم تو این قبرستون باشم ، کاش ازدواج کرده بودم و منم مثل بقیه ادما یه زندگی نرمال داشتم ۳۵ سالمه دربدر یه شهر دیگه شدم از کله ی صبح تا بوق شب عین سگ کار میکنم و توهین میشنوم ، کاش میشد اینجا نباشم 

خدا چرا انقدر ظالمی چرااااا؟؟؟؟

دلم کمی مرگ میخواد اخه تا کی حسرت

دارم از غصه میترکم 

 

لعنت بهت خـــــــــــــــــــدا 

 

خیلی درد داره وقتی برادرزاده ی 7 ساله بهت بگه ترشیده 

آره من ترشیده ام چون دلم نیومد پدر مادرمو ول کنم برم

من ترشیده م چون خدا نخواست منم کسیو داشته باشم

خیلی دردام سنگینه 

لعنت بهت خدا

که کاری کردی که یه بچه ی 7ساله هم بهم زخم زبون میزنه 

 

خداوندا:

اصلا میفهمی مرا؟

من سر ریز خستگی هایم

شاید هم انفجار دردها

ممکن هست راه گم کرده ی افسانه ها باشم 

خوب نمیدانم !!!

من در خواب هایم حرف میزنم

حتی راه میروم

من بین خود و خودم گرفتارم

خودم آتش است و خود احساسی دل نگران...

خداوندا:

تو آبی هستی که هیچوقت گرمای آتشم را نچشیدی!

و امروز حالم را مدیون " تو" یی هستم که:

هرگز نفهمیدی و یا نخواستی بفهمی من نیز  بنده ی تو بودم ...

خداوندا:

میدانی؟ این همان درد است

" درد " یعنی " من "

 

 

خدایا اهای خدای سنگی کاش یه کم فقط یه کم مهربون بودی

 

از این چراغ مردگی از این بر آب سوختن

از این پرنده کشتن و از این قفس فروختن

چگونه گریه سر کنم که یار غمگسار نیست 

مرا به خانه ام ببر اگر چه خانه خانه نیست

 

 




یا رب



به من بگو در روز جزا؛ که بشکند این فاصله ها

چه پاسخی داری تو مرا یا رب

از آنچه آوردی به سرم

از اینکه کردی در بدرم

به خنده دیدی چشم ترم

اشک من با اشک یاران گر به هم آمیزد

روز محشر پایه های ظلم تو می ریزد


 

 

چقدر پرم از هیچ 

 

 

من هرگز نفهمیدم جوانی یعنی چه؟

من یک راست از کودکی به کهولت رسیدم ...

 

دلم از دنیا پره از پدرم و مادرم از همه و همه من که کل زندگیمو

براشون گذاشتم پس چرا انقدر خودخواهن و یه کم به من فکر نمیکنن؟

چرا عالم و ادم دست به دست هم داده منو عذاب بدن.....

 

 

لعنت به بی کسی

 

 

 

خدایا یه زمانی بهت امیدوار میشدم ازت نا امید میشدم باهات درگیر میشدم

آشتی میکردم نماز میخوندم دعوام که میشدباهات نماز نمیخوندم

اما حالا واسم وجود نداری انگار هیچوقتم نبودی و نخواهی بود

باهم بی حسابیم دیگه همونجوری که تو منو ندیدی منم دیگه

نمیبینمت چقدر ارومم وقتی مطمعنم وجود نداری دیگه کمتر غصه

میخوردم که منو میبینی و از زجر کشیدنم لذت میبری اما حالا ارومم

چون تورو توی خودم کشتم 

 

خسته ام از خوذم خسته ام - روحم خسته و از همه بیشتر مغزم خسته ست

کاش میشد مغزمو با یه چیزی خالی میکردم 

دیگه از دست سیگار و مشروب و داریوش و گریه هم کاری بر نمیاد

باید انقد تو این تنهایی متعفن تو این بی کسی بمونم تا تموم بشم

خنده داره که یکی 3 میلیارد تو این مملکت بی صاحب بالا میکشه و انگار نه انگار اونوقت یکی مثل من بخاطر 1 میلیون بدهی صبح و شب درام اشک میریزم و دلم میخواد خودکشی کنم

خدایا کاش میدونستم نیستی و وجود نداری

حالا که میدونم هستی و انقدر از سنگی بیشتر حالم بد میشه

لعنت به این پشت و پناهی من 

خسته ام اين روزها فقط سيگار شده همدم غم و غصه هاي ابدي من 

روزي يك پاكت سيگار - كاش ريه هام هرچه زودتر از كار بيفتند....

 

خدایا دیگه بهت امیدی ندارم بهت اعتمادی ندارم

خدایا برام مردی لعنتی حالم ازت به هم میخوره

 

خدایا دلم میخواست میومدی میشستی رو به روم و فقط میگفتی چرا؟

چرا با من و زندگیم این کارو کردی؟چرا بهم رحم نکردی؟چرا ندیدیم؟

چرا عذابم دادی؟چــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرا؟

 

 

چرا نمی میرررررررررررررررررم؟؟؟؟

 

 

خستـــــــــــــــــه ام...

مثــل در آغـوش کســـــــــــــی جــا نشــــــــــدن!

 

 

تــمام آرزوی امشـــب مـن 

 

نــدیــدن فــــرداسـت

 

 

از این همه دردبی حس شدم

حتی حس نوشتن هم ندارم

 

 

خدایا:

دیگه ساکت شدم

بلاخره به خواسته ت رسیدی

 

چقدر دوست دارم بمیرم

 

 

خدایا کاش حداقل میگفتی چراااااااااااااااااااااااااااا

 

خدایا چقد دلگیرم از تو از بنده هات از خودم

این روزارو اصلا" دوست ندام خدایا چرا تمومم نمیکنی؟

خدایا: گناه من چیه؟ چرا باید همیشه عذاب بکشم؟

چرا باید همیشه چوب صداقتمو بخورم؟

چرا باید همیشه چوب درستکاریمو بخورم؟

چرا باید آدمات اذیتم کنند؟

من که برا همه تکیه گاه بودم به خاطر اینکه تو تکیه گاهم باشی

اما خدایا تو جا زدی تو پشتمو خالی کردی

تو تکیه گاهم نبودی

تو ....................

 

دلم به حال تنهایی خودم میسوزه

 

ای مرگ بیا که زندگی ما را کشت....

 

دلم از این خدا گرفته

داداشم مغزش آب آورده

خسته ام خدا

به خودت قسم دیگه ظرفیتم ژر شده و تحمل این همه عذاب و ندارم

بازیم نده.....

 

 

خدایا:

خیلی بی انصافی اگه باز بخوای منو عذاب بدی

خیلی بی انصافی که بخوای منو بخاطر اینکه تو خیانت یه

 مرد متاهل میکنه و من شریک جرمش نمیشم تنبیه کنی

خدایا خوذت میدونی چقدر به کارم احتیاج دارم

خودت میدونی من به جرم اینکه بهش پا ندادم دارم مجازات میشم

خدایا:

بس کن

خسته ام بس کن

 

 

چقدر دلم یکم خیال راحت میخواد...

 

 

آهای خدا

آهای بی انصاف

مگه من چیکار کردم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خسته ام لعنتی