انقضــــاي خاص بودن هايت به پايان رسيد....

بالا مي آورم تمام دوستتــــ دارمــ هايي را كه به خوردم داده اي...

شايد كه در من تمام شوي...

گاهے دلمـ از هر چه آدم است مے گیرد...!



گاهے دلمـ دو کلمه حرف مهربانانه مےخواهد...!



نه به شکل ِ دوستت دارم و یا نه بــ ِ شکل ِ بی تو می میمیرم!



ساده شاید ، مثل دلتنگ نباش... من که کنارت هستم !

آپلود

می خنـدم و

خودم را به بی خیالی میزنم......

اما می دانم که

از ذهنم بیرون نمیروی که نمیروی...!

چقدر کم توقع شده ام!

نه آغوشت را میخواهم، نه نگاهت را

نه عشقت را و نه حتی بودنت را !

همین که از کنارم عبور کنی برایم کافیست...

همین که بدانم هستی

همین که بدانم خوشی برایم کافیست!

تولد ۴ سالگي وبلاگم مبارك

عکس

از یک جایی به بعد

دیگه...

نه دست و پا می زنی

نه دل دل میکنی

نه داد و بیداد میکنی

نه گریه میکنی

نه مشتتو میکوبی به دیوار

نه...

از یه جایی به بعد فقط سکوت میکنی...

efc84loan4480micp7.jpg

 بودن و نبــودنت هم،

خوب اسـت!

اينهــا اگر نبــاشد،

کي از نبودنـت بميــرَم؟

و کجــا،

براي باز دوباره بودنــت پر پر بزنــم؟!

بگذار زندگي ام،

همين قدر غير عـــادي باشد!

من همه ي اينهــا را

 دوست دارم...

دست به صورتـم نزن!

می ترسم بیفتد نقاب خندانـی که بر چهره دارم!

و بعــد ...

سیل اشک هایـم

تو را با خود ببرد!!

باز من بمانم و

تنهایــی ...

يك سال ديگه از روزي كه چشم به روي اين دنيا باز كردم گذشت!!!

گذشت...به همين سادگي

 

اشتبـــاه مــن ایـن بــود....
هــر جــا رنــجیدم ، لبــخند زدم ....
فــکر کــردند درد نــدارد ، سنــگین تر زدنــد ضــربه ها را ...

نفس می کشم نبودنت را

 

نیستی

 

هوای بوی تنت را کرده ام

 

می دانی

 

پیراهن جدایی ات بدجور به قامتم گشاد است 

 

به همه ی زوج های خیابان های بارانی و کوچه های پاییزی حسودی می کنم ...

 

گرما زده می شوم ، تو را کم دارم...

 

سرما میخورم ، تو در خونم پایین آمدی ...

 

تو نیستی

 

آسمان بی معنیست

 

حتی آسمان پر ستاره 

 

و باران

 

مثل قطره های عذاب روی سرم می ریزد

 

تو نیستی

 

و من چتر می خواهم ...

 

چه مصیبتی می شود وزش باد

 

دلم برایت تنگ شده...

 

هر چیزی که حس عاشقانه و شاعرانه می دهد در چشمانم لباس سیاه پوشیده...

 

خودم را به هزار راه میزنم

 

به هزار کوچه

 

به هزار در

 

نکند یاد آغوشت بیفتم ...

عکس 

 کاش می دانستم
چه کسی این سرنوشت را برایم بافت
آنوقت به او می گفتم
یقه را آنقدر تنگ بافته ای
که بغض هایم را نمی توانم
فرو بدهم...

من میدانم

دلم تا همیشه در وسط ترین

نقطه ی زندگیت جا مانده است ...

جایی بین خواستن و نخواستن ...

جایی بین بودن و نبودن ...

جایی بین رفتن و نرفتن ...

جایی بین ....... این نقطه های خالی ...

جا مانده ام

clot1c3m4qjo302witsh.jpg