انقضــــاي خاص بودن هايت به پايان رسيد....
بالا مي آورم تمام دوستتــــ دارمــ هايي را كه به خوردم داده اي...
شايد كه در من تمام شوي...

انقضــــاي خاص بودن هايت به پايان رسيد....
بالا مي آورم تمام دوستتــــ دارمــ هايي را كه به خوردم داده اي...
شايد كه در من تمام شوي...

می خنـدم و
خودم را به بی خیالی میزنم......
اما می دانم که
از ذهنم بیرون نمیروی که نمیروی...!
چقدر کم توقع شده ام!
نه آغوشت را میخواهم، نه نگاهت را
نه عشقت را و نه حتی بودنت را !
همین که از کنارم عبور کنی برایم کافیست...
همین که بدانم هستی
همین که بدانم خوشی برایم کافیست!

بودن و نبــودنت هم،
خوب اسـت!
اينهــا اگر نبــاشد،
کي از نبودنـت بميــرَم؟
و کجــا،
براي باز دوباره بودنــت پر پر بزنــم؟!
بگذار زندگي ام،
همين قدر غير عـــادي باشد!
من همه ي اينهــا را
دوست دارم...

دست به صورتـم نزن!
می ترسم بیفتد نقاب خندانـی که بر چهره دارم!
و بعــد ...
سیل اشک هایـم
تو را با خود ببرد!!
باز من بمانم و
تنهایــی ...

اشتبـــاه مــن ایـن بــود....
هــر جــا رنــجیدم ، لبــخند زدم ....
فــکر کــردند درد نــدارد ، سنــگین تر زدنــد ضــربه ها را ...

نفس می کشم نبودنت را
نیستی
هوای بوی تنت را کرده ام
می دانی
پیراهن جدایی ات بدجور به قامتم گشاد است
به همه ی زوج های خیابان های بارانی و کوچه های پاییزی حسودی می کنم ...
گرما زده می شوم ، تو را کم دارم...
سرما میخورم ، تو در خونم پایین آمدی ...
تو نیستی
آسمان بی معنیست
حتی آسمان پر ستاره
و باران
مثل قطره های عذاب روی سرم می ریزد
تو نیستی
و من چتر می خواهم ...
چه مصیبتی می شود وزش باد
دلم برایت تنگ شده...
هر چیزی که حس عاشقانه و شاعرانه می دهد در چشمانم لباس سیاه پوشیده...
خودم را به هزار راه میزنم
به هزار کوچه
به هزار در
نکند یاد آغوشت بیفتم ...
چه کسی این سرنوشت را برایم بافت
آنوقت به او می گفتم
یقه را آنقدر تنگ بافته ای
که بغض هایم را نمی توانم
فرو بدهم...
