Zendan gham*

تو رفتی...
پاییز رفت...
اما
غمت ماند...
و
سرمای پاییز رخنه
کرد...
تو رفتی...
اما جای پاهایت
ماند...

تو رفتی...
اما دوتا چشم سیاه ماند که جای
خالی ات را ترکند...
تو رفتی..
و دنیا هنوز دارد به من میخندد...
ولی مهم تر از این میدانی
چیست؟
اینکه تنها دوست داشتن است که
منو تو را تبدیل به ما میکند...

و
نفرت مثل پاک کنی که ما را پاک
میکند و به منو تو تبدیل میکند...


با چتر زندگی زیر باران عشق می
ایستم...
اما
زندگی بدون چترش زیبا تر
است...
اگر چتر را بردارم...
شاید
باران هم از جنس پاک کنی
باشد...
که من را تبدیل به هیچ
کند...

و اما
"خوشبختی"
همیشگی نیست...
اصلا گاهی اوقات...
فکر میکنی خوشبختی...
و
تنها فرشته نجاتت
عشقته...
اما
نه تنها
فرشته نجاتت نیست...
نه تنها
عشقت هم
نیست...
بلکه

سم نفرتی ست...
که وقتی مزه اش میکنی...
شیرینی
احساس میکنی که دلت را
میزند...
اگر گفتی این سم از چه درست
شده؟
دروغ,دروغ,دروغ
چتر زندگی را از روی "ما"
بردار...
اگر زیر باران رنگ عوض کرد
...!
بدان که...
"خوشبخت نیستی"
بلکه
نفرتی بود که از جمع شدن
زیاد...
رنگ باخت...
عشق های امروزی دروغ
است...
زود رنگ میبازد..
هر چند که گوشت را پر میکنند از
اینکه:
"دوست دارم"
باور نکن
آنقدر زود رنگ میبازد که با
دیگری اشتباهش میگیری!
من بمان و من باش...
ما معنای واقعی
ندارد...
و
خاطرات زیادی
و
قدیمی را دور بریز...
صفحه سیاه دفتر مشق زندگی را
پاره کن...

و
دور بریز...
شاید
کلید صندوقچه غم
باشد...
زندان کوچک قلبت را باز کن
و
زندانی اش کن...

اگر آزادی خواست تو
نخواه...
اگر دوباره دروغ
گفت...
اگر دلتنگی کرد...
سرکوبش کن...
و
بگو
دروغ بس است...
بگذار مدت ها زندانی
باشد...
تا
از تمام دنیا رنگ
ببازد...
انقدر بماند که از صفحه هستی بیرون
شود...
حال بگو...
برای معرفت نداشته ات پاسخی
میخواهم...
اگر نگفت...
برایت مهم نباشد

اگر گفت...
بی تفاوت باش...
چون تو هم آدم قبلی
نیستی
و
حال میفهمی
"بودن یا نبودنش دیگر
ارزشی ندارد"
Sh.A