سلام کیا توی فیس بوک هستن؟؟

ادرس بدن همو ببینیم

salam b dostaye goolam kheli vaght  bod naneveshtam omadam faghat begam:

na armanna dadash ali

khodamo eshghe

alan faghat ba3ta az dostam k dokhtaran faghat rozam migzare

koli baham khoshim dg ghoseii nadaram 

shadamo khandooon 


donyam motehavel shode

:)


12

من و آرمان همچنان در تلاشی تا بهم برسیم

فقط این وسط علی داره شدیدا اذیتم میکنه و خط و نشون میکشه واسم

چندروز بود همش اذیت میکرد که کل دخترای دانشگان چشمشون منو گرفته ولی تو جلوشون از من بد میگی 

درصورتیکه من بعد خواستگاری اینقدر مشغله دارم که وقته این بچه بازیاروندارم

چند شب پیش دیگه صبرم تموم شد بهش گفتم من با آرمان هستم 

منظورمو بهش خواستم بفهمونم که ارتباط تلفنیمونو کم کنیم 

ولی اون برعکس لج کرد 

هی تیکه مینداخت رو اعصابم راه میرفت بدتر لجبازی میکرد

آرمانم کاراش بیشتر شده چون خونشونو باید عوض کنن پدربزرگشم که فوت کرده هی مادرشو میبره کرج 

پیش خاله هاش یادنبال خونه میگشتن 

کلا یکم فشار روش بود نمیشد درمورد علی باهاش حرف زد

این وسطا 1از همکلاسیای دانشگام که آقای مسنیه برای برادر خانومش ازم خواستگاری کرد

واز شانس من همکار بابامم از آب دراومد 

و مطمئنم اگه خانوادم از شرایطش خبردار شن صددردصد قبول میکنن

من به آقاهه گفتم من قصد ازدواج ندارم گفت دخترم شانس1بار در خونه "آدمو میزنه

پسره مهندسه شرکت ...........   که بسیار معروف و مهمه 

28سالشه و خونه چند طبقه داره و..............

هی من میگفتم نه اون هی میگفت شما فعلا همدیگرو ببینین اگه نپسندیدین بگین نه فقط روی منو 

زمین نندازین

این همکلاسیمم با اینکه حدودا60سالس ولی خیلی شیطونو شوخه همه دوسش دارن و بهش احترام میزارن

تمام دوستام میگن اول ببینش بعد بگو نه 

میترسم همینم به آرمان خیانت باشه 

دیروزم میخواستم برم پیشه ارمان به علی اس دادم ارمان تصادف کرده دارم میرم پیشش

وایی 600بار زنگ زدو چرت گفت یعنی به غلط کردن افتادم

یجورایی داشت التماس میکرد نرو 

قبل از اینکه برسم به ارمان گوشیمو سایلنت کردم رفتم از 5تا8 بیرون بودیم 

وایی وقتی تنها شدم 80بار میس کال از علی داشتم با کلی اس 

که قاط زده بود اقا

گفت دیگه کارت ندارم فقط برو ایمیلتو بخون تا اخرشب منتظر جوابتم از فردام واسه همیشه بای

اقا ایمیل داده بود که من دیوونت شدمو تو نمیفهمیدی من مغرورم چیکار کنم؟

کلی قسم خورده بود که با خانوادش صحبت کرده بود که بیان خواستگاری و عقد و از این حرفا

تو شوک بودم وقتی من التماسش میکردم اون پشت کرد به من

حالا اون التماسم میکنه من پشت میکنم

دیشب تا صبح معدش بهم ریخته بود بیمارستان بود

همه چی بهم ریخته قاطی کردم

گیج شدم 

همه چی با هم شد منم دست تنها 

نمیتونم خوب تصمیم بگیرم

فقط اینو میدونم اگه من باکس دیگه ایی جز ارمان ازدواج کنم هر 3تاییمونو میکشه 

کمکم کنین راهنماییم کنین وقتم کمه

akhare shab up mikonam 1 kharvar etefaghate jadid oftade

عشقه پنهانی

ازهمه دوستام معذرت میخوام اصلا دستم به نوشتن نمیرفت شرمنده

شرایطم یکم بهترشده مامانم دیگه لج نمیکنه ولی همچنان مخالفه ازدواجه منو ارمانه ولی ما همچنان با همیم وقول دادیم به هم که تا اخرش باهم باشیم

وعلی تازگیابشدت ادمه مزخرفی شده

شده هیزشده هم حرفاش درست نیس هرروزامار1دختره جدیدوازم میخواست الکی زنگ میزد میگفت جات خالی با فلانی قرار دارم

کلا یجوری شده دیگه مثل قبل نیس واسم

پدربزرگه ارمان فوت کرده منتظریم مراسمه 40شون تموم شد

عموش زنگ بزنه بابام مردونه حرف بزننو باز بیان

البته اگه خانودام قبول کنن 

ارمان تلاششوخیلی بیشترکرده چندجاکاره نیمه وقته حسابداری انجام میده دانشگاه ثبت نام کرد 

چیزاییکه واسه خانوادم ملاکه و داره پیشرفت میکنه

من امیدمو قطع نمیکنم فقط بعضی وقتا خسته میشم از همه چی 

نسبت به خالمم دیگه حسی ندارم

نسبت به ادماییکه برام هیچ گامی برنمیدارن زده میشم

با زن داییم خیلی راحتم باهاش دردودل میکنم بهم امید میده

واسمون دعا کنین

11

مرسی عزیزان چشم باز مینویسم

امروز فقط از علی میخوام بنویسم

جواب سواله خیلی هاتون 

ازهم دورشده بودیم اره من بهش علاقه پیدامیکردم ولی اون خودشو واسم میگرفت مغرور شده بود

هی اذیتم میکرد مثلا زنگ میزد میگفت دنیا امار فلان دخترو واسم درمیاری؟؟

یا میگفت قراربذاربریم سینما پریسارم بیار 

خیلی حرصم میداد 

وبراش مهم نبود دارم اذیت میشم ولی وقتی فهمید قراره واسم خواستگاربیاد 

شروع کرد به تیکه انداختن و مسخره کردن

تلفنشوروم قطع میکرد میگفت تو باید به اون فکر کنی نه من

یا میگفت خوشم نمیاد قراره بیان خواستگاریت

واخوب چیکارکنم؟؟حرصم میداد 

میگفتم من دوست داشتم 10بار غرورمو جلوت شکستمو بهت گفتم ولی تو بهونه اوردیکه منو تو بهم نمیاییم من میخوام زنم 

چادری باشه تونیستی تو قرطی

 اگه من اهله تیپوارایشم دیگه سرم توکاره پسرای کل دانشگاه نیس که

ولی اون امار کل دختراروموبه

مو داشت

واسه من تعیین تکلیف میکردکه چرا توفیسبوکت عکس گذاشتی یاچرا تو دوستات 

پسرم هستن یاچرالاک میزنی و...........

زده شدم ازش عصبیم میکرد تیکه مینداخت وبشدت به ارمان حسادت میکرد

الان 1هفتس بیمارستان بستریه دلم میسوزه میگم مریضیت چیه؟

میگه عصبیه میگم خوب چرا؟ازچی حرص میخوری؟

میگه توبرو به ارمان جونت برس علی دیگه کیه

نمیفههم الان اینکاراش واسه چیه

من چندروز پیش رفتم دانشگاه تاروزه ثبت نام ترم جدیدو بپرسم 

بهش خبر داده بودن من رفتم دانشگاه

زنگ زد هرچی خواست گفت که چی؟چرابه من نگفتی باهم بریم 

اگه میگفتی میومدم

کلاگیج شدم نمیدونم چرا همه چی بهم گره خورده 

چراهمه باهام اینجوری شدن

دوست دارم فقط زودتر ترم جدید شروع بشه سرم گرم شه

ازخونه بیام بیرون نفس بکشم

این از خانوادم اینم از رفقا



ادامه دارد........


پایان

دیگه هیچ مطلبی نمینویسم بعضیا خیلی بی منطق و بی شخصیت هستن احساسات ادمو سرکوب میکنن

من دروغ ندارم که بیام واسطون بنویسم گفتم تمامه اتفاقاتی که افتاده واسمو دارم مینویسم 

دقیق واسه1ماه پیشم همشم مو به مو اتفاق افتاده

هی توهین هی توهین 

دوست نداری نیا 

خودم تو کلی مشکلات غرق هستم حوصله سوال پیچ کردن یا بیاحترامیاتون نیستم

اگر مینوشتم احساس میکردم اینجوری اروم میشدم نمیدونستم بخاطر بعضیا که افکار بچگانه ای دارن بیاید بیشتر حرص بخورم

تودنیای مجازیم نمیشه حرف دلمو بگمو بنویسم؟

میشه جوابه سوالمو بدین؟

10

دوستای عزیزم ببخشید دیر اپ میکنم شرمنده


من چند روز بدونه گوشی و نت بودم تا اینکه بفکرم رسید از طریقه بهترین دوستم که خیلی بهش اطمینان داشتم با ارمان در ارتباط باشم یعنی حرفامو به دوستم میگفتم اونم به ارمان ارمان به اون اون به من :)فهمیدین اصلا چیشد........


2روز رفتم خونه مادربزرگم پیشه خاله بزرگم 25سالشه و مجرد همه رفته بودن شهرستان

چون همیشه بهمون خوش میگذشت رفتم اونجا مثلا روحیم عوض شه

5شنبه خیلی معمولی و مسخره بود کلافه بودم ارمانم همینطور دلش گرفته بود میگفت کاش بابام زنده بود

اگه بود همه چی جوربود اینا فقط بهونس که سرمایه نداری

مگه همه اول ازدواجشون پولدارن؟

بادوستاش رفت بام تهران حالو هواش عوض شه

ادرسه خونه مادربزرگمینارومیدونست  ساعت 8بهم زنگ زد گفت دنیا جونم بیا پشته پنجره

اشپزخونتون من اونجام

خیلی تعجب کردم اصلا فکرشم نمیکردم اون از شرقه تهران بیاد غربه تهران تااز پشت پنجره منو ببینه؟

رفتم دیدم بعله اونجا وایستاده منم جلو خالم فیلم بازی کردم که دارم ظرف میشورم........

فقط 7 دقیقه همو دیدیم البته من فقط سایشو میدیدم

بعد بهم زنگ زد گفت خانومم چقدر ناز شدی

کلی حرف زدیم گفت شده شبانه روز میرم سرکار که فقط توروخوشبخت کنم 

وبه همه ثابت کنم که من میتونم تورو داشته باشمو بخاطرت همه کار میکنم

جمعه صبحم 10بیدارم کرد گفت همه دوستام باخانوماشون دارن میرن کوه جز من میتونی بیایی؟

گفتم عمرا خالم اجازه بده گفت پس منم نمیرم

گفت پس اجازه بگیر 30دقیقه ببینمت 

رفتم بخالم گفتم گفت نخیر به ارمان گفتم خیلی حالش گرفته شد

گفت تروخدا اصرا ر کن دلم تنگ شده دلم گرفته بیا دیگه من گفتم سعیمو میکنم خبرشو میدم 

هرچی التماسه خالمو کردم نذاشت گفتم فقط 5دقیقه فقط میگفت نخیر

زنگ بزن از مامانت اجازه بگیر 

واییی خیلی لجم گرفته بود حالا داشت واسه من کلاس میذاشت

به ارمان گفتم گفت گوشیو بده من التماسش کنم ازش خواهش کنم بذاره 

خالم به هیچ طریقی اجازه نمیداد

وقتی زنگ زدم به ارمان بگم راه افتاده بود سمته خونه مادر یزرگم

گفتم وقتی اجازه نمیده چرا اومدی

قاطی بود گفت من میخوام ترو ببینم به هر طریقی شده

حالا من هی اصرار میکنم به خالم اونم میگه نه ارمانم بیشتر عصبی میشد 

میگفت نمیدزدمت که فقط میخوام ببینمت 

تا ساعت1داستان ادامه داشت 

دیگه ارمان ته داغونی بود گفت میام زنگه تمامه خونه ها رو میزنم سنگ میزنم شیشرو میشکنما 

اصلا گوشیو بده به اون خالت

وایی دستو پام میلرزید خیلی ترسیده بومدم هم از ارمان هم از خالم

تاخالم رفت اطاقش سریع یه مانتو انداختم تنمو بدو رفتم جلودر 

دیدم ارمان تو ماشینش نشسته 

قیافش دیدنی بود موهاش ژولیده لپاش گل انداخته بود 

گفت بشین توماشین ازش ترسیده بودم گفتم نه بیا پاییین

سرکوچه ماذربزرگم 1پارکه بزرگه 

برام مهم نبود که الان شاید کسی مارو ببینه 

رفتیم رویه صندلی تو پارک نشستیم فقط نگام میکرد

گفتم چرا خل شده بودیی؟؟جواب نمیداد فقط نگام میگرد

هرچی سوال میکردم جواب نمیداد 

گفتم حرف نمیزنی من برم

گفت دنیا تو دنیامو عوض کردی تو چیکار کردیکه من اینجوری دیوونت شدم؟

الان دلم قلبم همه چی اروم شد اینگار دنیاروبهم دادن

فقط یه لبخند زدم بهش یهو خجالت کشیدم

استرسه خالمم داشتم نکنه الان سربرسه و دعوابشه 

گفت عزیزم مرسیکه اومدی برو بالا واست شر نشه 

بادستاوپای لرزون رفتم خونه دیدم خالم داره باتلفن حرف میزنه 

ته دلم خالی شد گفت دنیا مامانت پشته خطه کارت داره خانم خانما

وایی خدا چه کاره بچگانه ایی اون به مامانم گفته بود

بغض کردم بااینکه مامانم پشته خط بود میترسیدم دعوام کنه 

همین که گفتم الو شروع کرد به دعواو ناسزاگفتن 

جوابه من فقط سکوت بود 

بعد اون همه شروع کردن زنگ زدنو چرت گفتن ازخاله کوچیکم تا مادربزرگو داییمو...........

خیلی مسخره بود کارش به همه گفته بود همه دعوام میکردن

اینگار ادم کشتم

خالم رفت تو اطاقش درو محکم کوبوند من تنها شدم ارمان زنگ زد بهش گفتم چیشد کلی معذرت خواهی کردو

گفت همش تقصیره منه نادونه ببخش...............

فقط فکره این بودم که شب مامانم بیاد تهران چجوری میخواد دعوا راه بندازه

تاساعت 12شب خالم از اطاقش بیرون نیومد 

منم فقط اشک میریختمو به بدبخت بودنم فکر میکردم

شب ماماینا اومدن دنبالم خوشبختانه بابام درجریان نبود فقط مامان اومد اطاقم 1سیلی محکم زد در گوشم

تاخوده صبح اشک ریختم و به خالم فحش دادم

ازش متنفر شدم حس کردم اون فقط بهم حسادت کرد

باز بیگوشی شدم مامانم هرچی دلش خواست بهم گفت

من یه خواهر11ساله دارم

ازبچگیش باهم نمیساختیم اونو گذاشته بود بپایه من

وایی خیلی حرص داره یه بچه11ساله بخواد امارتو بده 

هرکاری میکردم یعنی ثانیه به ثانیه کارام گزارش میشد

چه شبایی که تاخوده صبح اشک میریختم خیلی زور میشنیدم 

ازطریقه دوستم به ارمان خبر میدادم اوضاعو احوالم و 

اونم فقط هی بیشتر حرص میخوردو معده درد میکشید

ازهمه ادمای اطرافم بدم میومد حتی مامانم

رابطم با بابام خیلی خوبه همیشه باهم شوخی میکردیم ولی نمیدونم 

مامانم بهش چی میگفت که باهام سرسنگین بود 

تنهاترین ادم بودم ارزوی مرگ داشتم فقط 


9

ارمان زنگ زد بامامانم 3ساعت داشت حرف میزد التماس کرد از علاقش گفت قسم خورد خوشبختم کنه 

کلی خواهش و تمنا ودر اخر مامانم فقط گفت شما شرایطه مارو ندارین 

خدانگه دار دیگم تماس نگیرین

من تو اطاقه خودم بودم ولی همه حرفاشونو شنیدم ته دلم خالی شد هم دلم سوخت هم ناراحت شدم از 

بیمنطقیه خانوادم

خیلی حرص داره هیچکی نظرتو نپرسه اینگار خواستگاره اوناست 

1ساعت بعد اس داد گفت بخدا من زیر سرمم معدم داره داغونم میکنه دنیا تو 1کاری بکن

اگه منو میخوایی و ازمن خوشت اومده توام یکم تلاش کن

نمیدونستم الان باید چیکار میکردم

بلاخره تصمیممو گرفتم گفتم مامان من کارت دارم بیا اطاقم

2ساعت حرف زدیم ولی اخرش باز حرفه خودشه

میگه تو بچه ایی تو خرج نیستی تو نمیدونی من چی میگم 

هی میگم مادره من همه تو از اول پولدار نبودن که اصلا مگه پول راز خوشبختیه

ولی متاسفانه ......................حرفام الکی بود

خیلی گریه کردم مهمونی دعوت بودیم من نرفتم موندم خونه

هی اشک ریختمو غصه خوردم زنگ زدم ارمان 1ساعت حرف زدیم

حالش خیلی بد بود طفلی مادرش هی غصشو میخورد میگفت از داره دنیا همین 1پسرو دارمو بس

چقدر دردناکه نتونی کاری کنی 

اعتراف میکنم از ارمان خوشم اومده بودو بهم ارامش میداد


زنگ زدم علی باز خاموش بود ایمیل دادم گفتم علی تو چته باز کوشی؟

من به همفکریت نیاز دارم

باز خبری نشد ازش

مامانم اومد خونه فهمید منو ارمان تلفنی حرف زدیم وایی خدا قیامت کرد

زنگ زد هرچی دلش خواست بهش گفت اخرشم تهدید کرد باز اگه ببینم باهم در ارتباطین 

دنیارو تو  فشار میزارم ارمان هرچی بیشتر التماس میکرد مامانم دل سنگ تر میشدو حرفای بدتر میزد

وایی خدا خیلی سخت بود اخرش ارمان بلند گفت دنیاااااااااا 1کاری کن....

تلفنو که قطع کردن مامانم هرچی خواست بهم گفت منم فقط گریه میکردم 

گوشیمو ازم گرفتو گفت حق نداری بهش دست بزنی

حتی اجازه نمیداد پای کامپیوترمم برم

اون وسطاعلی زنگ زد مامانم کلی سر اونم بحث کرد باهام کلا همه چی قاطی شده بود 

تا اینکه مادر ارمان زنگ زد

وایی مامانم اتیشی شده بود اون هرچی بیشتر خواهش میکرد ما لااقل بریم تحقیق کنیم مامانه من 

خودخواه تر میشد



بچه ها من مریضم شنبه اپ میکنم 

به کسم نمیتونم خبر بدم

فقط واسمون دعا کنین

8

سلام من برگشتم جاتون خالی خیلی خوب بود 



همون شب من از حرکاتو طرز حرف زدنه مامانم فهمیدم خوششون  نیومده اینقدر تابلو بود که ارمانم فهمید 

لحظه اخر که داشتن میرفتن ارمان تو چشماش اشک بود 

توصورته مامانو بابام نگاه کردو گفت من دخترتونو دوست دارم میتونم با جرات قسم بخورم دخترتونو خوشبخت میکنم

به ارواح خاک پدرم قسم میخورم وایی یه حس خاصی داشتم

این ادم چجوری داره از عشق به من حرف میزنه گفت حتی شده خودم نخوابم یا گرسنگی بکشم بخدا خوشبختش میکنم 

یهو بیعلت بغض کردم چه ادمه احساساتیه

داشتن میرفتن فقط تو چشمامو نگاه میکرد یهو دلم لرزید 

اینگار تمامه حسشو تو نگاش خوندم اینگار منو واقعا میخواست نگاش پر از خواهش بود پراز عشق

ایناکه رفتن اومدم تو اطاقم فقط چشمامو بستمو رفتم تو فکر 

ماماینا داشتن درموردشون باهم حرف میزدن 

من فقطوفقطوفقط اون نگاهشو خواهشش جلو چشام بود من چم شد؟


مامانم صدام کرد گفت دنیا بیا با بابات کارت داریم

یه نفس عمیق کشیدمو رفتم

مامان گفت دخترم ما جوابمون منفیه 

گفتم چرا؟؟گفت چون سرمایه نداره تازشم باباش فوت شده بعدا مادرش هی میخواد مریضیشو اینا واسه شما باشه

تازشم سرمایه نداره واسه بعد از عروسی 

تازشم تیک عصبی داشت بعدشم وقتی باباش سکته کرده فوت کرده از کجا معلوم که

اینم سکته ایی نباشه

وایی داشتم روانی میشدم اینا بود جواب منفیه خانوادم؟؟

یعنی حس من و نظر من هیچی؟

گفتم همین؟اونکه هم کار داشت هم سالم بود هم حقوقش خوب بود

مامانم گفت همینکه گفتم الانم برو به دوستت اس بده بگو جواب ما منفیه

شوکه بودم این یعنی نامردی 

پس من بوقلمونم؟پس من بوقم؟

دلم واسه ارمان کباب شده بود خانوادم حتی اجازه ندادن 3بار بیشتر اونارو بشناسیم حتی 

نمیخوان برن تحقیق واین خیلی ظلمه

اون به ما احترام گذاشت که با مادرش اومد ولی ما................

بعداز23سال زندگی تازه فهمیدم پول براشون مهممه و بس

وقتی به سعیده دوستم گفتم از تعجب جیغ کشید گفت وایی نه

اخه چرا پسر به این خوبی و اقایی بیچاره چشه؟

گفت بخدا دنیا اگه از من خواستگاری کرده بودا با کله بعله میگفتم

اینارو که شنیدم بیشتر بغض کردم 

من حق انتخاب نداشتم و ندارم این خیلی بده

رفتم تو تختمو تا تونستم گریه کردم خیلی بد بود حالو روزم

گوشیم زنگ خورد شمارش ناشناس بود گفتنم بعله

صدای ارمان بود گفت دنیاخانوم چرا؟؟وزد زیر گریه 

وایی خدا خودمو اروم کنم یا اونو 

خیلی بد بود خیلی باهام حرف زد وسطش خیلی گریه میکرد

از عشقشو علاقشو هدفشو ..............گفتو گفتو گفت

اخرین لحظه که میخواست قطع کنه گفت من بعد از 21سال تازه

فهمیدم من بچه یتیمم و هق هقش بیشتر شد

خدا یا گناه داره چرا اینجوری شد ناخواگاه منم گریه کردم دلم کباب شد واسش

گفت اگه بابام بود ازم دفاع میکرد اگه بود حمایتم میکرد

داشتم روانی میشدم

تا صبح فقط داشتم گریه میکردم 

هم دلم سوخت هم شوکه شده بودم از جواب خانوادم

7صبح تلفنه خونمون زنگ خورد 

ارمان بود..............................

7

طرف غریبه بود منو توعکسای دوستم که دخترخالش بود دیده بودوپسندی بود کارش خوب بود تحصیلات 

داشت خیلی اتفاقی و یهویی شد

همینجور دلم گرفته بود زنگ زدم علی باهم حرف بزنیم

بهش جریانو گفتم 5دقیقه فقط سکوت کردو گفت باشه مبارکه خوب کاری نداری؟من سرم شلوغه

دلم گرفت بدجورم ناراحت شدم من به کی گفتم تا ارومم کنه

بدترشدم

ای خدا چراهمه چی داره به هم گره میخوره؟

احساس تنهایی میکردم حس غریبی داشتم

تااینکه دوستم زنگ زدوکلی از ارمان واسم تعریف کرد که چه پسریه و چه کارستو اخلاقاشو...........

گیج بودمو نمیدونستم الان باید خوشحال باشم یاناراحت

فکر واکنش علی از ذهنم خارج نمیشد خوب چرا اینجوری میکنه اخه

چرا من از کاراش سر در نمیارم؟چراهم منو میخواد هم نمیخواد


وهزارتا سوال دیگه

مادر خواستگاره تماس گرفتو قرارگذاشتن هفته بعد بیان 

وایی چه روزای پراسترسی علی اقام گوشیشو خاموش کرده بود و بیشتر عصبیم میکرد اینکارا

سرم شلوغ شده بود لباس خریدم خونروتمییز کردیمو کلی کار دیگه

دوستم عکس ارمانو نشونم داد قیافش خیلی بانمک بود و تپلی 

ازاون لپ کشونیای نمکی

خوشم اومد از قیافش تیپشم توپ بود وقتی دیدمش استرسم بیشترشد

گذشت تا روزه خواستگاری اوه چه روزی بود 6کیلولاغرشدم

صبحش رفتم حموم خونروبرای بار4جاروکشیدم و رفتم ارایشگاه

موهامو صاف کردمو ...................

قرار بود بعد ازافطار بیان

زمان دیر میگذشت دوست داشتم زودتر بیانو برن

خیلی روک بگم اولین خواستگارم بود که میومد خونمون تا الان همه زبونی بود 

خانوادمم استرس داشتن دختر بزرگه خونمونم بلدم نبودن همه میترسیدن سوتی بدن

تااینکه ساعت 9:30اومدن بایه سبدگل بزرگ که پراز گلای مریمو رز قرمز بود

وایی من عاشقه این 2تاگلم ایول..........

بامادرش اومده بود 1خانم محتروم محجبه ارمان پدرش توبچگیش فوت شده بود

دقیق رومبل روبروی ارمان نشستم

لباسامون بصورت اتفاقی هم رنگ بود خندم گرفته بود یواشکی هی نگام میکرد 

البته بگما منم چشمو چالشودراوردمو نگاش میکردم خوب باید بدونم 

خواستگارم چه ریختیه نه؟

یه داداشه 6ساله دارم خیلی باحاله و تا دلتون بخواد اهله سوتی 

وشدید شکمو از 1ساعت قبل مامانم داشت به این بچه غذا میداد که ضایع نکنه که........

20دقیقه اول کامل سکوت بود فقط تعارفات مسخره

اه هیچکی حرف نمیزد دیگه کلافه شده بودم میخواستم خودم حرف بزنم که دیدم خیلی ضایعس

مامانشم بنده خدا تو دهنه من بود از بس نگام میکرد 

تااینکه بلاخره مامانش حرفوشروع کرد از پسرشو فوت کردنه شوهرشو اینا گفت

اوه داداشم رفت سراغه شیرینیو شکلاتو میوه حالا یکی اونو بنشونه 

صحنه خنده داری شده بود دستاش پر خوراکی بود و باز داشت برمیداشت

تا مادرش حرف میزد به ما گفتن برین اطاق حرف بزنین

وای چی بگم به پسره؟

خداروشکر فهمید استرس گرفتم خودش شروع کرد از کارو زندگیش کفت و گوفت و گفت 

تا نوبت من شد 

منم از خودمو کارامو الاقیاتم گفتم هه زود فهمید شیطونمو اهل سوتی گرفتن

احساس کردم خیلی زود باهم مچ شدیم

سروکله اقا داداشم پیداشد گفت بسه بیاین بابا میگه بسه 

همه چی خوب پیش میرفت تاقرار شد بعد از احیاها جواب بدیم



دوستای عزیز من فردا میرم مسافرت چند روز نیستم اپ کنم 

شرمنده نمیتونم بهتون خبر بدم که اپ شدم الان خودتون لطف کنین

از بابت نظراتتون ممنون 

راستی خیالتون راحت دنیا خودشونمیکشه 

نویسنده داستان خودمم

فعلا بابای

6

بعدازشنیدن اون خبر سریع زنگ زدم علی التماسش کردم بره پیش پریسا اون بهت احتیاج داره

بعد کلی حرف راضی شد من بیمارستان نرفنم نمیخواستم باز شاهد نگاهایه عاشقونشون بشم

چند روز از همه بیخبر بودم اینجوری راحتتر بودم ولی چه فایده روزا تلخ میگذشت تلخه تلخ

مخصوصاروزیکه باز پریسا اومد خونمون 

نمیدونم چرا این دختر متوجه حالو روزه من نمیشه چرا نمیفهمه ازش متنفر شدم

باهاش سردم ولی باز اینقدر داغه و خوشحاله که اصلا منو نمیبینه

گفت دنیاامروز رفتیم کافی شاپ وایی کلی حرف زدیم خیلی خوشحالم

وکلی حرف زد ......................

وجواب من فقط یک سوکوت تلخ بود 

لحظه اخرم که داشت میرفت گفت میدونم توام از خوشحالیم خوشحالی :(

روزای گندی و گذروندمو تنهاتارزهمیشه بودم خانوادم ازم شکایت میکردن چته

بابام میگفت تو میذاشتی 1ثانیه خونه سکوت باشه ولی الان توخودتی همش

علی باهام تماس میگرفت تازگیا معده درد داشت علتشو پرسیدم گفت روزگار باهام 

ناسازگاره تودلم خندیدم نه نخندیدم قهقهه زدم ..................

چندروز بیخیاله همه چی شدم رفتم کلاسای متفاوت اسم نوشتم تا هواسم پرت شه 

علیم ماموریت بود پریسام بیقراریاشو پیشه من بدبخت میکرد

تا اینکه بعداز 20روزبیخبری از علی برام ایمیل اومد که دنیا خیلی دوست دارم 

فقط دیگه میترسم بیام سمته تو و باز پریسا خودکشی کنه 

این حرفاش بیشتر منو میسوزند جواب ندادم 

تا اینکه خواهرش زنگ زد بهم کلی باهام حرف زد گفت علی خیلی بهم ریختس 

شبا کابوس میبینه تب میکنه اوضاع معدش بهم ریختس 

یکم بیشتر بهش توجه کنین فکم خورد زمین یعنی چی؟من مقصرم؟

اون منو میخواد یا پریسارو بخاطر چی منو علت مریضیش میدونن؟اوناکه خوشن

علی هی از پری دوری میکرد خودم اینو فهمیده بودم و پریسا هی بیتابی میکرد 

بین 2تا از یهترین دوستام گیر کرده بودم 

تا اینکه علی دیگه کاملا قید پریساروزد هرچی علت پرسیدم سکوت میکرد

چندروز همینجوری میگذشت تا اینکه علی شد همون علی همیشگی پیشه من

ولی من دیگه علیو اون علی قبل نمیدونستم یجورایی قلبم سنگ شده بود 

بیتوجه شدم به تمام حسو علاقش ومریض شدن هرروزش 

دست خودم نبود ازخودم حرصم میگرفت چرا اینجورری شدم

پریسام خواستگار اومد براش و کم کم رابطمون کمرنگ شد

حس کردم پری فقط دنبال1جنسه مخالفه شخصش براش مهم نیس

قفط به منو علی اسیب روحی رسوندو رفت سوی زندگیش

چه ادم کثیفی چه ادم مزخرفی دوستم بود 

علی بخاطرکارش مجبوربود هی بره ماموریت وقتی میرفت از اونجا 

هی تماس میگرفت باهام ولی باز من...................

تا اینکه باز یکی دیگه از دوستام گفت دنیا تو اون پسره علیورو میشناسی؟؟

ادرس قیافه علیو میداد 

گفتم خوب گفت چندروزه تومخمه نظرت چیه؟

گفتم خیلی ادمه مزخرفیه اصلا بهش فکر نکنا من میشناسمش بدردتو نمیخوره 

هه دروغ گفتمو شدم پینوکیو 

علت جذب شدن دخترا به علی بخاطر سنگین بودنش بود 

همه چی معمولی پیش میرفت تا اینکه سروکله خواستگار مهم واسم پیدا شد...................


5

بیهوش شده بودم چشامو که باز کردم دیدم بیمارستانم علیم کنارم بود چشاش خیس اشک بود

دستمو گرفته بود تو دستاش یهو یاد پریسا افتادم دستمو از دستش کشیدم بیرون 

همینجورکه گریه میکرد گفت تواینجوری داداشیت سکته میکنه ها

یهوسرموبردم زیر ملافه تا جون داشتم گریه کردم وچشام سنگین شدوخوابم برد 

نمیدونم چقدر خوابیده بودم فقط بیدارشدم دیدم یه طرف تخت علیه یه طرف تخت پریسا

واییییی خدا چرا هی بیشتر من باید عذاب بکشم؟

اینا چی از جون من میخوان؟

داشتم دیوونه میشدم گفتم پری تو اینجا چیکار میکنی؟گفت زنگ زدم گوشیت علی اقا جواب داد

گفت اینجایی اومدم گفتم علی تو از کجا فهمیدی؟

گفت فلشم دستت مونده بود زنگ زدم تا نرفتی ازت بگیرم که یه اقاهه جواب دادو..........

خداروشکر مامانمو گفته بودم دیرتر میام نگران نشه

دکتر گفت سرت ضربه خورده باید تا شب اینجا باشی تا خدایی نکرده اتفاق بدی نیفتاده باشه

گفتم بچه ها میشه منو تنها بذارین؟

اینگار از خداشون بود باهم تنها باشن 

نیششون باز شد

اه لعنت به تو دنیا این چه پیشنهادی بود 

رفتن تو حیاط بیمارستان از بالا نگاشون کردم جقدر بهم میان وقتی کناره هم وای میستن کامل میکنن همو .........

لحظه بدی بود حالت تهوع داشت خفم میکرد

رفتن توالاچیق نشستن ویه دنیا حرف عاشقانه

تصمیممو گرفتم تمومش میکنم بسه عذاب 

روزا میگذشت علی مثله همیشه برام دلسوزی میکرد نگرانم بود 

تا اینکه 1شب قسمم داد گفت مرگ من بگو اخه تو چته

ومن کاش لال میشدمو .............

اره واقعیتو گفتم سکوت جوابش بود شوکه شد گفت نه دنیا نه خواهشا نه.........

باز خرد شدم باز گریه باز ....یاداوریشم اذیتم میکنه 

بدون خداحافظی قطع کرد این یعنی دنیا خانم برو بمیر

چنتا قرص خواب باور فقط ارومم میکرد خوردمو تا ظهر ه فرداش خوابیدم 

بیدار شدم دیگه هیچ اس صبح بخیری از علی نبود ته دلم خالی شد 

یعنی تموم...............................................

رفتم دانشگاه پریسا گریه میکرد گفتم چته پری؟؟گفت علی گفته منو شما بهم نمیاییم فراموش کنین 

نمیدونستم علت کارشو این یعنی بخاطر من بود؟

نمیدونستم شاد باشم یا ناراحت 

زنگ زدم گوشیش خاموش بود اه از اینکار متنفرم

رفتم کافی نت براش ایمیل زدم خواهشا اون کوفتیو روشن کن 

6روز بیخبر بودم ازش خیلی بد بود روزای گندی بود 

هم خودمو تحمل میکردم هم گریه پریسارو تا اینکه علی بیخبر زنگ زد گفت دارم میرم ماموریت

اومدم درمورده همه چی حرف میزنیم

گفتم کی میایی؟گفت 1ماه دیگه خوب کاری نداری؟

وایی اون علی قبل نیس چرا؟کاش لال بود کاش

این وسطا خبر رسید پریسا قرص خورده خودکشی و.................

4

گفت دنیا علی ازم خواستگاری کرد منو که میشناسی مغرورم چه جوابی بدم بهش؟فکر کنین دوسته صمیمیت همچین چیزی ازت سوال کنه.........لحظه سختی بود جواب ندادم 

فرداش علی اس داد پریسارو تو دانشگاه دیده و جواب رد داده بعش وای اینگار دنیارو دادن بهم خیلی ذوق کردم 

ولی شادی من همیشه کوتاهه

پریسا اومد دمه خونمو ن یکم حرف زدیم گفت چرا دانشگاه نیومده بودی امروز گفتم مریض بودم گفت دنیا اومدم راهنماییم کنی من چیکار کنم از این علی خوشم اومده ولی جواب رد دادم

غرورم اجازه نداد همون اول قبول کنم 

سکوت کردم فقط نگاش کردم توی چشای دوستم عشق داد میزد

بغضمو قورت دادم گفت اه دنیا چته حالا همیشه نیشت باز بودا

تا من اومدم رفتی تو قیافه؟؟گفتم نه سردرد دارم ببخشید

همون موقع گوشیم اس اومد علی بود گفت دنیا من چیکار کنم پریسارو میخوام

ولی اون..................

دیگه داشتم دیوونه میشدم دیگه تحمل نداشتم مگه چقدر صبر داشتم

دلم میخواست سر 2تاشون داد بزنم آقاجان به من چه

چند روز دبرس گذشت تا اینکه 1امتحان مشترک با علی و پریسا داشتم

خودمو آماده خیلی صحنه ها کرده بودم 

از جمله نگاه های یواشکیشون.........

امتحان تموم شد از جفتشون خداحافظی کردم میخواستم  نبینم که تو نگاهاشون چجوری 

همو میخوان تصمیمو گرفتم خودمو بکشم کنار  من واسه علی نبودم

قسمت علی پریساس اره گفتنش راحته ولی........

بعد امتحان علی نذاشت برم گفت اجی دنیا چته؟من بمیرم بگو چیشده تا1خبر خوب بدم

گفتم چی شده؟گفت جان من اول تو بگو

گفتم مریضم یکم نازم داد خواست ببرتم دکتر قبول نکردم 

و خبر خوب اون اینکه پریسا به علی گفته بود من پیشنهاد شمارو قبول میکنم

من مات و مبهوت فقط نگاش کردم گفتم تبریک میگم عزیزم

الکی گفتم من مهمونی دعوتم بایدزود برم گفت باشه اجی

توخیابون همینجور اشک میریختم مردم باتعجب نگام میکردن 

بی هدف تو خیابون راه میرفتم چشام پر اشک بود جلوپامو بزور میدیدم 

اصلا نفهمیدم دارم میرم وسط خیابون فقط 1لحظه صدای جیغ ترمز ماشینو شنیدمو

ویه دنیا درد وخون................................

3

وقتی از مکه برگشت برام سوغاتی آورده بود کلی ذوق کردم اونروز رفتیم قدم زدیم تو جمهوری کلی خوراکی خوردیم کاملا حس جالبی بود مثله داداشا واقعا با غیرت میشد اگه کسی بد بهم نگاه میکردو .........

کلی شیطونی کردم کفششو واکس زده بود کلی برق انداخته بود موقع رفتن واکسی رو کفشش نمونده بود

روزا میگذشت ما رابطمون صمیمی تر شده بود

تا اینکه

اونروزه گند اتفاق افتاد

.

.

.

.

یه روز گفت بعد امتحان برو یه مترو یه ایستگاه قبل دانشگاه اس بده تا منم بیام

بعدش بریم من لباسه غواصی بخرم گفتم باوشه بریم

امتحان که تموم شد همو دیدیم وهمونجور قدم میزدیم حرف میزدیم که یهو گفت دنیا من 

امروز از پریسا خواستگاری کردما

وایی یهو بیعلت سرگیجه وحشتناکی گرفتم دنیای واقعی دوره سرم میچرخید

حس بدی داشتم 

پریسا بهترین دوستم وایی نه

اونجا بود که وقتی ته دلم خالی شد فهمیدم

من عاشقه علی شدم

ولی اون...................

اون داشت از علاقش به پریسا میگفت منم فقط جلومو نگاه میکردم صداشو نمیشنیدم

قلبم تند میزد 

تازه فهمیدم چی داره تو قلبه من تکون میخوره

دیگه تحملم تموم شد گفتم

من بر میگردم دانشگاه کار دارم باتعجب نگام کرد گفت باشه آجی مرسی 

باهام اومدی و به حرفام گوش دادی

از دلدرد عصبی داشتم میمردم

با آژانس اومدم خونه فقط رفتم اطاقمو گریه....................

شب هرچی علی اس داد جواب ندادم گفتم مهمون داریم دستم بنده

تا 3بیداریودم تا اینکه پریسا اس داد ........................

بقیش واسه بعد

2

اونشب برام ایمیل زد که نگران هیچی نباشین من کمکتون میکنم 

منم دلم روشن شد 29 سالش بود گفت میشه شمارو ابجی دنیا صداکنم؟؟منم گفتم باشه داداش علی 

رابطه ما نزدیکو نزدیک شد ایمانش قوی بود و اهله نمازو خدا ولی تیپشم مرتب و شیک بود 

هرروز بهم اس میداد اجی جونم خوبه؟......شبا بهم زنگ میزد باهام حرف میزد میگفت وقتی شیطنت میکردی بهم انرژی میدادی تاحالا ندیدم 1انسان این همه با شوقو انرژی باشه در همه حال میخندی و شوخی میکنی

از گذشتش برام تعریف کرد گفت 4ساله پیش عاشقه 1دختر شده ولی دختره بهش خیانت کرده و 

این افسردگی گرفته بودو داغون شده بود طفلک خونریزی معده داره هرشب

امپول میزد هی دکتر میرفت دلم میسوخت

خیلی رابطمون بهم نزدیک شده بود حس میکردم واقعا خواهر برادریم 

با خوشیش خوش بودم با ناراحتیش ناراحتو غمگین

موقع امتحانام راهنماییم میکرد 

سوالای مهم اون درسه مهمو که اصلا باعث آشناییم شد و داد منم قورت دادم فقط میخواستم روی استاده و پسرایه مسخره که بهم خندیدنو کم کنم

من اهله نماز و اینا نبودم خیلی تشویقم کرد بیشتر به خدا نزدیک بشم

و 1 راز بزرگه زندگیشو بهم گفت اون حس ششم فوق قوی داشت یعنی میتونست خیلی چیزارو بفهمه

شاید باورتون نشه ولی از گذشتمم تونس بگه حتی چیزاییکه من نگفته بودمو 

حسش برام خیلی جالب بود 

بین امتحانامون فاصله افتاد و داداش علیم رفت مکه 


منتظر بقیش باشین قول میدم زود تر اپ کنم



1

من یه دختر شیطون بودمو هستم که تمامه استادای دانشگاه اسمه کوچیکمم میدونستن 

تا اینکه این شیطنت کار دستم داد 1 از استادامون دیگه کاسه صبرش سر اومد اخه ما داشتیم یواشکی لواشک میخوردیم و وقتی اشغالای لواشکمونو استاد دید..................

گفت دنیا تو ارومو فقرار نداری تمومه کلاسو بهم میریزی توچرا ادم نمیشی؟اخر ترمه ولی من نتونستم تورو ادم کنم

تو زلزله 180ریشتری بریدم ازت بسه با اینکارات تو 1 موجوده خاصی یه دختره عجیب غریب استادمون داشت 30 دقیقه تموم منو جلو همه تحقیر میکرد من فقط یه لبخنده تلخ رولبام بود که ماسیده بود 

متاسفانه درس تخصصیم بود گفت شانس بیاری فقط قبول شی وگرنه 5سالم بکشه نمیذارم قبول شی ته دلم خالی شد جلو پسرا اب شدم از خجالت 

از همه سختتر خنده هایه ریزکی شون بود منی که همرو مسخره میکردم حالا اونا.............

روزها گذشتو بغضه من موندو مونو موند خیلی حس بدی داشتم 

تو اون کلاسه 35 نفره که 70درصدش پسر بودن تنها کسیکه نخندید علی بود 1 پسر اروم 

فقط تو چشمام نگاه کرد 

دمه مترو پشت سرم اومد گفت دنیا خانوم نگران نباشین من کمکتون میکنم 

اونشب شب خاصی بود چرا علی مثله بقیه نخندید؟؟؟؟؟؟؟


داستانمو دنبال کنین