نا نوشته های یک انسان در حال سقوط

من اینجام،

چون باید اینجا باشم،

چون یه مشت گره کرده برای تمام مشکلات دارم،

چون یه مسیر طولانی پیش روم،



پ.ن: یکی دوستان توی دفترچه یاداشتم نوشت «روزهای روشن در راه است ، اندکی صبر»

پ.ن: همیشه دوست داشتم روز تولدم بمیرم ، تا اون موقع صبر می کنم و تلاش.

پ.ن: امشب ضبط یه کار نمایشنامه رادیویی دارم به عنوان بازی گردان و بازیگر ، به زودی لینکش رو میزارم.

+[ تاريخ جمعه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۲ساعت 18:6 نويسنده ∅ | ]

این روزا خیلی عجیبا

خدا هم لج کرده

صدای سوت قطار میاد

زمان رفتن نزدیکه...


*عکس شاید اضاف شد!


پ.ن:این زانو درد هم شد قوز بالا قوز...

پ.ن:کی میدونه چی میشه؟!

+[ تاريخ سه شنبه هشتم بهمن ۱۳۹۲ساعت 1:8 نويسنده ∅ | ]

کاغذ و قلمم خاک گرفته،

پنجره اتاقم بسته،

خورشید طلوع نمی‌کنه،

ستاره ها خاموشن،

اینجا سرده،

دارم یخ میزنم،

استخونم به زوق زوق افتاده،

شونه‌هام می‌لرزن،

دارم به پایان می‌رسم،

کمکــــــ



پ.ن: دوست دارم بمیرم.(یه تم عالی در نظر دارم)

پ.ن: به نظر شما ساده ترین راه مردن چیه؟

+[ تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۲ساعت 22:42 نويسنده ∅ | ]

تنهایی رو دوست دارم ،

اینجوری خودم میمونم و خود وجودم که همیشه توی جمع انکارش میکنم.

می‌خوام برم ،

برم و دیگه برنگردم ،

هیچ چیز برای موندن نیست ،

باید دل کند از این شهر ،

از تنها آدم زندگیم که اونم همیشه سعی در پنهان کردن خیلی چیزا رو از من داشت ،

ای کاش نمی فهمیدم ،

ذرک نمی کردم ،

کاش فراموش می کردم ،

ولی نمیشه ،

پس باید فراموش شد ،

باید رفت جایی که هیچ کس ندونه کجاست ،

باید به عمق فراموشی رفت ،

ذیگه حرف بسه ،

به زودی میرم و دیگه فقط خاطره می مونه و هیچ ./

پ.ن: شابد سرباز شدم ، یه جای دور.

پ.ن:شاید مُردم (یه تم عالی تو ذهنم)

پ.ن: باید رفت و برنگشت.


Mr. Absurd

+[ تاريخ چهارشنبه بیستم آذر ۱۳۹۲ساعت 23:10 نويسنده ∅ | ]

یادم رفت بگم، 11 آبان 20 ساله شدم.


پ.ن: هیس بزار بهش فکر نکنم.

+[ تاريخ سه شنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۲ساعت 15:9 نويسنده ∅ | ]