تنهایی رو دوست دارم ، اینجوری خودم میمونم و خود وجودم که همیشه توی جمع انکارش میکنم.
میخوام برم ،
برم و دیگه برنگردم ،
هیچ چیز برای موندن نیست ،
باید دل کند از این شهر ،
از تنها آدم زندگیم که اونم همیشه سعی در پنهان کردن خیلی چیزا رو از من داشت ،
ای کاش نمی فهمیدم ،
ذرک نمی کردم ،
کاش فراموش می کردم ،
ولی نمیشه ،
پس باید فراموش شد ،
باید رفت جایی که هیچ کس ندونه کجاست ،
باید به عمق فراموشی رفت ،
ذیگه حرف بسه ،
به زودی میرم و دیگه فقط خاطره می مونه و هیچ ./
پ.ن: شابد سرباز شدم ، یه جای دور.
پ.ن:شاید مُردم (یه تم عالی تو ذهنم)
پ.ن: باید رفت و برنگشت.
Mr. Absurd