در خواب
در خواب کسی نام مرا میخوانَد
او راز نهانی مرا میداند
افسوس که پایان همین خواب لطیف
بیدارم و او دوباره جا میماند
راوی/ اردیبهشت ۴۰۴/ نقش جهان
در خواب کسی نام مرا میخوانَد
او راز نهانی مرا میداند
افسوس که پایان همین خواب لطیف
بیدارم و او دوباره جا میماند
راوی/ اردیبهشت ۴۰۴/ نقش جهان
من؛ ردّ تو را گرفته از باغ عدن
تو؛ نام مرا سپرده در گوش چمن
ما هردو به جستوجوی هم آمدهایم
امّا نه تو یک نشانه دیدی و نه من
راوی
من راوی لحظههای سرگردانم
دنبالهی یک شهاب بیپایانم
یک روز تمام کهکشان میمیرد
جز عشق که میمانَد و من میدانم
همبازی بچگیام... یه روز باهات قدم میزنم و همهچی رو برات تعریف میکنم
میشود گفت او یک زن شرور بود. ولی زیباییاش چنان جلوهای به چشمها و صورتش بخشیده بود که شرارت کاملا در خدمت زیباییاش در آمده بود. برای همین فقط میگویم او یک زن زیبا بود. چرا که دست روی هر خصوصیت ذاتیاش میگذاشتی در نهایت آن را در یک قالب زیبا میدیدی که به شکلی زیبا در آمده است. حتی وقتی فهمیدم کسی که دوست داشته را کشته است این قتل هم به چشمم زیبا آمد.
یک روز غذای مَرد را به سم آغشته کرده و وسط غذاخوردنش به او گفته بود که من دارم تو را میکشم. تو یا باید مال من میشدی یا به دست خودم کشته میشدی. به گمانم مرد هم از این عاقبت زیاد بدش نیامده بود. غذا را تا آخر خورده و بعد نوشابهاش را هم سر کشیده بود. اما قبل از مردنش به زن گفته بود من جاودانه خواهم شد. برمیگردم و تو باز هم مرا میبینی.
زن زیبا تا سالها بعد از آن اتفاق ککاش هم نمیگزید. مثل همیشه داشت به زندگی عادیاش ادامه میداد که ناگهان یک روز در خیابان مردی از کنارش رد میشود. برای یک لحظهی کوتاه با او چشم تو چشم میشود. همان نگاه کافی بود تا تنش به رعشه بیفتد. او آن نگاه را میشناخت. خودش بود. با همان چهره و همان بوی همیشگیاش. پشت سرش را نگاه کرد اما مرد لابهلای جمعیت گم شد. از آن شب دیگر خواب به چشمش نیامد. فردای آن روز همهی رفتگرها شده بودند آن مرد. نانوا شبیه او بود. میوهفروش شبیه او بود. پلیسهای سر چهارراه، رانندههای تاکسی، مجری شبکهی خبر، عابران توی خیابان و حتی کلاغها و درختها و اشیاء هم شبیه آن مرد شده بودند. مردی که او دوستش میداشت حالا جاودانه شده بود و زن میدانست این تصویر قرار است تا آخرین لحظهی زندگیاش همراه او به حیاتش ادامه بدهد. تا وقتی که زن زیبا بخواهد غذای خودش را هم آغشته به سم کند و به گمان اینکه تصویری جاودانه از خودش بهجا بگذارد چشمهایش را روی هم بگذارد.
#راوی ( آذر ماه ۴۰۲/ اصفهان)
آمد نفس صبح و سلامت نرسانید
بوی تو نیاورد و پیامت نرسانید
یا تو به دم صبح سلامی نسپردی
یا صبحدم از رشک سلامت نرسانید
"یک لحظه درآغوش تو آرام شدم این لحظه بلا هم که ببارد لطف است (راوی)
بی خواب تر از همیشه تنهاست شبت
هرلحظه در انتظار فرداست شبت
گویا که خیال سحرش در سر نیست
عاشق که شدی همیشه یلداست شبت
××××××××××××××××××××××
هر چند دل از نبودنت آشوب است
از منظر عاشقی دلم ایوب است
روئیا فقط این نیست که با من باشی
با یاد تو هم اگر که باشد خوب است
۱) : خودت این گونه خواستی .
این ـ گونه ها همیشه خیال انگشتهایی را در سر داشته اند
تا حال مرا معتدل نگه دارند .
وقتی اشکهایم سرازیر میشوند دلسرد که باشم یخ میزنند
دل ـ سوز که باشم آتش میگیرند.
همیشه دستهای تو بود که حال مرا... ( شاید خیال دستهات)
خودم خواسته بودم تا بهشت و جهنم را در "بود" و "نبود" ت بدانم
بهر حال اینجا فضای سوزانی دارد و اشکهایم نیامده تبخیر میشوند ...بی آنکه انگشتهای تو آنها را پاک کنند .
۲) : و "سالهاست پشت این سکوتها
همیشه لشگری آماده اند...
سکوتها پشتشان پر است
مشتشان پر است !
ـ این شعر سیاسی نیست رفیق ...فقط یک "دوستت دارم" کم دارد!
رباعی :
دل! بر من و تو حرام گوش شنوا
فریاد بزن ! کدام گوش شنوا ؟
شب سنگ صبور من دل دیوار است
هم صحبت من سلام ! گوش شنوا
به امید روزای خوب....
در قسمت من از تو غباری کافیست
در یاد ، همینکه ماندگاری کافیست
یک عمر اگر چه دوستت داشته ام
یک لحظه مرا دوست بداری کافیست
...
یک پاره ی این شعر تویی
سه پاره ی دیگرش ، تکرار "تو"ست :
امروزهم مانند روز قبل
پروانه ها جان میکنند آسان
عمری تمنا کرده از من ابر
امشب توقع دارم از باران
این روزها همرنگ دنیامان
همرنگ تو...آبی پررنگم
حتی اگر هم مال من باشی
در کنج آغوش تو دلتنگم
دل سوختن دیگر نمی ارزد!
پروانه را بدبین کنم یا نه ؟!
خوشبختی ات را چون نمیخواهند
یک شهر را نفرین کنم یا نه ؟؟
میخواهم از امروز بد باشم !
با هرکه با عاشق نمیسازد
با اوکه فـــرداهای بدتر را،
میــــبیند و قـــایق نمیسازد !
اصلا بیا دور ازجهان باشیم
دوراز وجود نحس سرخر ها
دنیای روز از نو، صفا ازنو
یک کلبه در شهر برابر ها
شاید من و تو مال هم باشیم
مانند نقاشـــــــی روی بوم
شاید خدا همسایه ی ما شد
دنیای من باش ...از کجا معلوم ؟
تقدیم به تنها کسی خراب شعراشم (علی بهمنی )
فریاد وطن را علنی باید خواند
با لهجه ی گرم وطنی باید خواند
سرمشق سرودهای "آزادی" را...
در شعر "علی بهمنی " باید خواند
* * * *
ای نغمه ی باران بهــــاری بنویس
صدبار شکستی ام کناری بنویس
من پیر شدم بیا جوانمردی کن
بر چوب عصام یادگاری بنویس
* * * *
تا بر لب من قدم قدم آمده بود
از راه هزار پیچ و خم آمده بود
هر چند انار قرمزش میدیدی
خون جگری که بر لبم آمده بود
* * * *
با دیدن گونه ی ترم میـــــفهمد
از حال همیشه بدترم مـــیفهمد
یک لحظه نگاه ، رهگذر حال مرا
با اینکه نکرده باورم....میفهمد