تا حالا دلت گرفته رفیق

تا حالا دلت گرفته رفیق ک خودت هواتو نشناسی؟ تف کنی تو صورتت خودتو حس گریه ها تو نشناسی؟ تا حالا شده نگاه خودت روشو از نگات ها بگیره؟ بگه هیچ کسی مقصر نیس خیلی ساده بارها بمیره؟ گاهی وقتا سادگی زشته گاهی وقتا زندگی همینه گاهی وقتا (سکوت )خوبه یکی باید این غمو ببینه تا حالا شده توی قلبت یکی رو بهو نه تر بکنی ک روزاتو خوب نفس بکشی ک مبادا گونه تر بکنی؟ تا حالا شده توی قلب ی نفر رگاتو پاره کنه؟ خون بیاد تو حلقویه چشات بعد ب رفتنش اشاره کنه؟ تا حالا شده پشیمون شی ک دلت گرفته باشه رفیق؟... شاعر: مهوش شفیعی شیراز .پاییز ---------- 94/8/10

تو از تعاول یک حس کال...


 

تو از تعامل يك  حس كال افتادي

 به هر چه غير نگاهم جواب پس دادي

 

 هميشه  پشت سكانسهاي زندگي بودي

 تو طرح ناب عجيبي ز بندگي بودي

 

 شبيه چشم مترسك سكوت ها ،سردي

 تو سهم قسمت من آه درد مي كردي

 

 تن از مسكن تقدير بي صدا رد شد

 دمي كه رسم عجيبيست زندگي بد شد

 

 من از چكيده ي چشمان بي صدا خيسم

 حروف سرد  تو را من چگونه بنويسم

 

 تو  در خيال هميني كه چشم من سرد است

 منم همين به خيالم كه هر نري مرد است

 

 تو پست مي شوي در هر مدرن امروزي

 كمي شبيه خودت باش مرد ديروزي

 

 توسر رسيد تمامي دروغ  دنيايي

 عبوري از تن تقويم گنگ فردايي

 

 تو برگ نارس از يك حكومت سردي

 ورق بخور به عبوري كه بر نمي گردي

 

تو حس مبهم از يك خيال بي خوابي

 تفا له اي كه به جا مانده از دلي آبي

 

 در آز مون نهايي هميشه افتادي

 به هر چه غير سوالم جواب پس دادي

 

 سوال قسمت من بود ها خط مي خورد

و خنده ي تن تقدير بادها ميبرد

 

 

 

 

                                                                        

زمان از حضور تو شروع شد


   

1-  ولش کن حرف دنیا

 گور بابای...

لبهایت را بچسبان به...

 بگذار دنیا بداند عاشقت شده ام

***

2-  تو پر از صدای برف

من از همهمه ی سیب آورده ام ترفند لبخندهایی که...

 تو می توانی تمام حواست را به چشمهای خدا وصله بزنی و...

 گور بابای سیب

***

3-   چشمهایت را نبند خانه ام را گم می کنم

 دنیا توی بگراند چشمهای تو ایستاده است

 سبز  سبز

دیگر از تبر ها نمی ترسم

 دنیا جای امنیست.

***

4-  جهان خاکستر یست

دستهایت را بیاور  دستهایم را بگیر خورشید خواهیم کشید

***

*** درد من بزرگتر از ترانه های مدرنیست که گوش می کنی ...***

باید تمام اتفاقت...

سلام مهربانان...

ببخشید طول کشید به روز بشم و سپاس به خاطر اینکه تو این مدت تنهام نذاشتین من نبودم ولی شماها بودین ممنونم به خاطر همه خوبی هاتون و لطفتون...

.................................

باید تمام اتفاقت درد باشد

تا پشت بودنهای تو یک مرد باشد

هر چند چنس مرد تو از خواب یا هم

گاهی شبیه مرده های سرد باشد

تو آسمان یک زنی صافی عجیب است

باید هوای تو کمی پر گرد باشد

یا هم تحمل کن تب زخم زبان را

تا حرفهایت بار یک ولگرد باشد

اینجا قمار بین ما ماندن و دنیاست

شاید قمار گنگ تخت نرد باشد

باید بلد باشی چگونه مرگ شاید

در برد دنیا واژه ی برگرد باشد...

ما آدمیتها یمان بی حرف جرم است

وقتی سکوت چشممان سر درد باشد...

۹/۸/۱۳۹۰

      **شانه هایم سلام شانه هایت می رساند**

چقدر شانه هایم خسته ایستاده است

چشمهایم از انتظار ...

******

***         ***         ***

کمی آن طرفتر شبیه خودم

خودش بود و دفتر شبیه خودم

خودش را به دور خودش می کشید

یکی خاک بر سر شبیه خودم

نمی دانم از کی؟ چرا؟ ارث برد

که غم دارد از بر  شبیه خودم  

گران است و خالی از احساس عشق

شده سنگ مر مر شبیه خودم

شبیه من است و شبیه خودش

کسی آن طرفتر شبیه خودم

و روحی که در بسترش می خزد

شبی می زند پر شبیه خودم

***        ***         ***

مادر گفت عاشق نشوم...

من آدمم ...

و آدم هیچ وقت آدم نمی شود ...

هميشه خالي از خودم بودم... ولي بازم خودم بودم

آه سلام ...

این روزها

سوالهایم  خالی تر از خودم

و خودم بی جوابتر از زبانم ...

....

گذر کن از این منه من. که پشت بودنت عاشق ایستاده ام .

مادر زاد تحملم زیاد است

از سنگ به ارث برده ام  سنگی شوم کال  بمانم

می دانم می فهمی

دروغی می گویم به بزرگی دلت ولی ...

باور کن به شکستن عادت دارم.

من...به اندازه نفسهایت هزاران بار بیشتر شکسته ام

و زمان بهترین مداوا بر زخم شکسته هایم ..

به سه نقطه نمی رسد حرفهایم

ازمن بگذر که زمان هنوز زنده است پلک می زند

و من هنوز  زیر علامت  سوالهایم  کال مانده ام

******         *****           ******

 ۱۳/۰۲/۱۳۹۰بعد از ظهر...

 

الزایمر

ما آدمها...

هیچ وقت برای دلمان نگهبان خوبی نمی شویم ..

چون به چشمهایمان افسار نمی اندازیم

*************************

و نمی دانم ...

لبانم الزایمر گرفته اند...چقدر بوسه هایت غریبه اند ...

زیر دستپا چگی لبانم

می ترسم ...

از نقاشی آدمکهای سگی

از رنگهائی که هارند.و احساسم را گاز می زنند.

من...

بار دارجنینی از نمی دانمهایتان

و...

از زایمان حاشای بی شرمتان می ترسم.

...

چقدر باید هایتان برنده است ...

زخم خورده ام

زیر سایه ی قانونتان  دلم خون می نوشد...

و بیداری ام لاک خواب زده است...

در لابه لای بستر دانسته هایم .

من آدمم...و آدم ....

می ترسد ...

ذهنم الزایمر گرفته است.

و زبانم نا دانسته می چرخد..

امنیتتان ارزانی چه کسیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اینجا سگها ... صاحبانشان را گاز می گیرند.!!!!!!!!!!!!!!!!!

نمی دانم؟؟؟؟؟

سگها هم الزایمر

گرفته اند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟...

دیوانه ام ...

باید مواظب عاقلی ام باشم

 

 

نفست چقدر شبیه...

 

**شاید دیگر هیچ وفت نباشم **

ولی می خوانمتان

...

نفست چقدر شبیه

مردمک چشمم

دودو ...

 ترسیده ای ؟

خسته ای شبیه خودم؟

و هراسان شبیه ثانیه ها

سنگین مثل دقیقه ها

وساعتها را...

  راستی قولهایت را به چه قیمت به عبور زمان فروخته ای؟ !

من هنوز کنار رد پای گذشته ایستاده ام

خودم را به خواب نبودنت  می زنم  و چشمهایم چقدر چرت می زنند ...

میان لالائی حقیقت...

کجای این نبودنها

به بودنم می خندی...

***        ***          ***

روزهای بی قراری کی دیگه یاد میاری

روی کویر قلبم چی کاشتی یادگاری

ببین بین من و تو دیگه چیزی نمونده

هیچ آدم عاقلی از من و تو نخونده

ببین که آسمونم دیگه بارون نداره

تو راه ما کسی نیست زجون مایه بزاره

اتل متل تموم شد بازی بچگی ها

کهنه وفرسوده شد هوای سادگی ها

چه زود تموم عشقها ساده و پوشالی شد

برای ما آدمها قصه جنجالی شد

چه روزگار پستیست عمق نفسهای ما

محرم ما کسی نیست هر چه سریع تر بیا

هر چه میریم یه عمره نمی رسیم به خونه

غصه ی دردامون و چه کس باید بدونه

دلهای پاک و ساده قصه های دروغی

دنیا بگو چه میشه با این همه شلوغی

تو اوج توفان غم خسته میشیم می افتیم

رازدل نگفته به هیچ کسی نگفتیم

این رسم روزگاره که غم رو غم بباره

برای درد ................................

دوستتان دارم با تمام بودنها و نبودنهایتان

مهربانان زمینی...

  این اولین کار م رد قالب ترانه است که سال۱۳۸۵سروده ام ...

 

 

 

 

 

هنوز کال مانده است ...

آه سلام ...

این روزها

سوالهایم  خالی تر از خودم

و خودم بی جوابتر از زبانم

....

گذر کن از این منه من. که پشت بودنت عاشق ایستاده ام .

مادر زاد تحملم زیاد است

از سنگ به ارث برده ام  سنگی شوم کال  بمانم

می دانم می فهمی

دروغی می گویم به بزرگی دلت ولی

باور کن به شکستن عادت دارم

من...به اندازه نفسهایت هزاران بار بیشتر شکسته ام

و زمان بهترین مداوا بر زخم شکسته هایم ..

به سه نقطه نمی رسد حرفهایم

زمن بگذر که زمان هنوز زنده است پلک می زند

و من هنوز  زیر علامت  سوالهایم  کال مانده ام

******************************

ببخشید شعر هایم را نمی گذارم

ارزش خواهش های شما بیشتر از شعر های من است

مرا شر منده نکنید

 

 

 

روزهای خور شیدی

این روزها خورشید هم ارزان گرم نمی تابد

و انسان

از خود دور است

و من از نسل انسان

خالی تر از خودمم

و رفیقم  تنها نفسیست  که  روی وجودم می ماسد و مرا...

اما نه این روزها اتفاقها متولد شده است

و من ُ انسان

عاشق انسان بودن خودمم

شاید کمی آن طرفتر عاشق کسی شبیه خودم

و حال بودن را تنها به شرط همیشه ماندن دوست دارم و این روزها خورشید گرمتر از هر روز می تابد

و بودنم را  در لا به لای  بودنش  تنگ آغوشم می گیرم

تا  نکند خدای نا کرده ...

 

بنام خدا

 سلام :

مقدمه چاپ کتابم

  اندیشه ام را تقدیم می کنم به اندیشه های سبز ...

 قلم را به دل ،نوشته هایم را به بود نها و نبودنهایی که در عین نبودن هستند خودم را به دنیایی که پشت نقابی غوغایی و آشکار ولی نا شناخته و مبهم

که به گذر زمان و فرسود گییمان ذل زده است . دنیا را نمی توانم به جای کسی تقدیم کنم  سهم خودم را تقدیم می کنم به همه خوبان و بدهایی که تهشان جرقه ای از خوبی  ته نشین شده است و به گل که

مظهر زیبایست ، و زیبایی را تقدیم می کنم  به لذت احساس بودن  در دنیایی که معلوم نیست دورش می زنی یا دورت می زند

    تقدیم به همه بود نها

بازهم...

نگاهم را وقف کدام شارلاتان کنم وقتی زیر پوز خندش برای حیثیتم نقشه می کشد ...

هیچ وقت برای دلمان نگهبان خوبی نمی شویم ...

چون به چشم هایمان افسار نم اندازیم...

چشمهایت را باز کن ُمن هستم کنار تو میان همین شب و روزی که تو هم هستی.

من خالی از منم .من کجای من ایستاده ام  که هی گیج مزنم و منی نیست

خسته ام ... اگر چه همه  چیز خوب است  گل من حتی....

رفتن من تز کر زمان است  مواظب باش روی موج زمان ایستاده ای

کلیشه ای تر از من بودن توست که نگاهم را تکرار می کند

بازهم نمی دانم

شب را به خاطر بسپار

که روز گذر گاهی بیش نیست

من

حالم بد است

نبظم ناجور می زند

زمان مریض است

و دنیا گیج می خورد دور مساحت وجودم

و من چرت می زنم

دنیا رختخواب خوبیست م:ش

دلم گرفته

دلم گرفه است

آسمان را بیاور

بالهایت را به من بسپار

برایت پرواز خواهم چید

شقیقه ام تیر می کشد

تو درد نمی کشی ؟

چون وقتی تو تیر می کشی

من درد می کشم

نمی دانم