خسته ام...

پایانی برای قصه ها نیست...
نه بره ها گرگ میشوند ، نه گرگ ها سیر !
خسته ام از جنس قلابی آدمها
دار میزنم خاطرات کسی را که مرا دور زد...
حالم خوب است ،گذشته ام درد میکند........ !

پایانی برای قصه ها نیست...
نه بره ها گرگ میشوند ، نه گرگ ها سیر !
خسته ام از جنس قلابی آدمها
دار میزنم خاطرات کسی را که مرا دور زد...
حالم خوب است ،گذشته ام درد میکند........ !

من يك دختر ايراني ام
بدان "حواى" كسى نمى شوم كه به هواى ديگرى برود...
تنهاييم را با كسى قسمت نميكنم كه روزى تنهايم بگذارد...
روح خداست كه در من دميده و احساس نام گرفته...
ارزان نمى فروشمش...
لبريزم از مهر اما استوار...

به چه میخندی تو؟
به مفهوم غم انگیز جدایی؟
به چه چیز؟
به شکست دل من ، یا به پیروزی خویش؟
به چه میخندی تو؟
به نگاهم که چه مستانه تورا باور کرد؟
یا به افسونگری چشمانت
که مرا سوخت و خاکستر کرد
به چه میخندی تو؟
به دل ساده من میخندی؟
که دگر تا به ابد نیز به فکر خود نیست
خنده دار است ، بخند...
آری !
تــو راســت میــگویی آســمان مــال مــن اســت ...
پنــجره ، فــکر ، هــوا ، عــشق ، زمــین ، مــال مــن اســت ...
امــا ســهراب تــو قــضاوت کــن ،
بــر دل ســنگ زمــین جــای مــن اســت !؟
مــن نمــیدانم کــه چــرا ایــن مــردم ،
دانــه هــای دلــشان پــیدا نیــست ...
صــبر کــن ســهراب ! ...
قــایقت جــا دارد ؟
مــن هــم از هــمهــمه ی داغ زمــین بیــزارم...

به سراغ مـــن اگر مي آيي ٬
تنــد و آهســته چه فرقي دارد ؟؟؟
تــــــو به هر جور دلت خواست بـــــيا !
.
.
.
مثل سهراب دگر...
جنس تنهايي من چينــي نيست ٬
که ترک بردارد
مثل آهــــن شده چيني نازک تنهايي مــــن
تـــــو فقط . . .
زود بيا ...
گونه های تر من،دست پر مهر کسی را حس کرد !
سر من ناز و نوازش ها دید !
یک نفر نام مرا زیبا برد !
و به اندازه قلبم،دل او نیز تپید....
شب سردیست و من،با دل سرد به خودم میگویم :
خبری نیست،بخواب !
باز هم خواب محبت دیدی....
شنیده ام، تن می فروشی، برای لقمه نان!
چه گناه کبیره ای…!
میدانم که میدانی همه ترا پلید می دانند، من هم مانند همه ام !
راستی روسپی !
از خودت پرسیدی چرا اگردر سرزمین من و تو،
زنی زنانگی اش را بفروشد که نان دربیاورد،رگ غیرت اربابان بیرون میزند
اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد،تا نانی بخرد و یا شوهر زندانیش آزاد شود،
این ایثار است !
مگر هر دو از یک تن نیست؟!
بفروش !
تنت را حراج کن...
من در دیارم کسانی را دیدم که دین خود را چوب میزنند به قیمت دنیایشان...
شرفت را شکر، که اگر میفروشی،از تن میفروشی، نه از دین... !

سالها رفت و هنوز...
یک نفر نیست بپرسد از من،
که تو از پنجره ی عشق، چه ها می خواهی؟
صبح تا نیمه ی شب منتظری
همه جا می نگری...
گاه با ماه سخن می گویی ،گاه با رهگذران،
خبر گمشده ای می جویی
راستی گمشده ات کیست؟
کجاست؟
صدفی در دریا است؟
نوری از روزنه فرداهاست؟
یا خدایی است که از روز ازل ناپیداست؟

از همان ابتدا دروغ گفتند!
مگر نگفتند که " من " و " تو" ، " ما " می شویم؟!
پس چرا حالا "من" این قدر تنهاست!
از کی " تو" اینقدر سنگ دل شد ؟!...
اصلا این " او" را که بازی داد ؟!...
که آمد و " تو" را با خود برد و شدید " ما " !
می بینی...
قصه ی عشقمان
فاتحه ی دستور زبان را خوانده است...