خدای خوبم سلام ...!
می دانم زمان زیادیست که برایت خطی خطی نکرده ام ...!
آخ ... !
که تمام بال هایم از دوریت شکسته است ، ومثل همیشه
دلشکسته به سوی تو آمدم.
آخ ... ! خدای من تو چقدر عاشقی!
ای کاش تمام مدعیان عشق قدری از تو می آموختند ...!
دیگر چشمانم یاری ام نمی کنند. دیشب با خود فکر می کردم
که از شدت گریه هایم خواهم مرد ، اما هنوز زنده ام و فقط
سوزش چشمانم به یادگار مانده است.
با خود می اندیشم که یعقوب چقدر گریست که چشمهایش
نابینا شد ...!
یا بهتر است بگویم چقدر عاشق بود ، که انقدر اشک ریخت تا
چشمانش را از دست داد!
نمی دانم ... !
همیشه با خود فکر می کردم:"چقدر من غنی هستم"
چون عاشقی دارم که قلبش برایم می تپد ، هرگاه اشک
می ریزم با دستانش اشکم را پاک می کند ... یا شانه ای
هست که هرگاه دلم بی قرار شد سر بر آن گذاشته تا اندکی
آرام گیرم ...!
یا دوستانی که در لحظه های دلتنگی کنارم هستند ... تا دردم
را برایشان بازگو کنم ... !
وای چقدر خوب بود آن روزگار ... اما دریغ!
دریغ که آن لحظه تمام شد ... رفت! تمام دل خوشیم رفت!
خدایا ... در تمام این شبها که چقدر بی پناه بودم !
در تمام این شبها که بدون شانه ای گریستم !
در تمام این شبها که بدون یاری ، فقط و فقط با تو و برای تو
ناله سر دادم !
با تمام وجودم باور کردم ، آری!
با تمام وجودم باور کردم که چقدر تنها ... تنها هستم!
وچقدر بی یاور!
اما تو چه مهربان به حرف هایم گوش می دهی ...
خدایا تو چقدر خوبی!
من می خواهم عاشقی را از تو بیاموزم ... !
که چقدر بی ریا ، که چقدر بی قرار ،
که چقدرصادقانه ... عاشقی!
که چقدر تو بخشنده ای که هنوز مرا ، مرا می پذیری. بعداز این
همه رفتن ها ، بعداز این همه بی وفایی ها ، بعداز این همه
احساسی که برای دیگری خرج کردم ...
وای خدای من ... دستانت را می بینم که چه عاشقانه به رویم
گشوده ای ... !
و چشمانت را ... چقدر عاشقانه هنوز انتظار مرا می کشی ... !
وای خدایا تو چقدر عاشقی ... !
این همه چراغ توی این شهره که هیچ کدوم دلمو روشن نمیکنه
من دلم آسمون می خواد ولی اینجه همش زمینه