بی ریاترین راه برای بیان عشق داستانی کوتاه و زیبا
در آن بین پسری برخاست و...

نازم آن آموزگاری را که در یک نصف روز / دانشآموزان عالم را همه دانا کند
ابتدا قانون آزادی نویسد بر زمین / بعد از آن با خون هفتاد و دو تن امضا کند . . .
زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش
می خواست اوهمان جا بماند.
از حرف های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد
و حالش بسیار وخیم است.در بین مناقشه این دو نفر کم کم با
وضیعت زندگی آنها آشنا شدم. یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه.
دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسرکه در دبیرستان درس می خواند
و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است.
در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه شان زنگ می زد.
صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده می شد.
موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی کرد :
گاو و گوسفند ها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون می روید،
یادتان نرود در خانه را ببندید. درس ها چطور است؟ نگران ما نباشید.
حال مادر دارد بهتر می شود. بزودی برمی گردیم…
سلام به همه ی دوستای گلم...
ممنون از همتون که تو این چند مدت بهم سر زدین...
با آجیام وب جدید ساختم...
مذهبیه...
هر کی دوست داشت بهم سر بزنه....
اگه دوست داشت بگه لینکش کنم...
اینم آدرسش:
http://flf.blogfa.com
منتظرتون هستم...
خوشحال میشم تنهام نذارین...
زنی مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود . ناگهان شوهرش
سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد : مواظب باش - یه کم بیشتر کره
بریز ... وای خدای من خیلی درست کردی... حالا برش گردون... زود باش باید
بیشتر کره بریزی... وای خدای من از کجا کره بیشتربیاریم؟؟ دارن می سوزن
مواظب باش. گفتم مواظب باش! هیچ وقت موقع غذا پختن به حرف های من
گوش نمی کنی... هیچ وقت!! برشون گردون! زود باش! دیونه شدی؟؟؟؟
عقلتو ازدست دادی؟؟؟ یادت رفته بهشون نمک بزنی... نمک بزن... نمک...
زن به او زل زده و ناگهان گفت:خدای بزرگ چه اتفاقی برات افتاده؟! فکر می
کنی من بلد نیستم یه تخم مرغ ساده درست کنم؟ شوهر به آرامی گفت:
فقط می خواستم بدانی وقتی دارم رانندگی میکنم چه بلایی سر من میاری!

بهانه های دنیا تو را از یادم نخواهد برد…
من تو را در قلبم دارم
نه در دنیا …![]()
زیباترین ستایش ها نثار کسی که کاستی ها و لغزش هایم را میداند
و باز هم دوستم دارد….![]()
با تو بوده ام ، همیشه و در همه جا
با تو نفس کشیده ام ، با چشمان تو دیده ام
مرا از تو گریزی نیست
چنانکه جسم را از روح و زمین را از آسمان و درخت را از آفتاب
تو دلیل من برای حیات بودی و هستی
و چنان با این دلیل زیسته ام که باور کرده ام
علت بودن من تو هستی
پاسخ من به آغاز و پایان زندگی این است
« همیشه با تو »
![]()
دعا می کنم که هیچگاه چشمهای زیبای تو را
در انحصار قطره های اشک نبینم
دعا می کنم که لبانت را فقط در غنچه های لبخند ببینم
دعا می کنم دستانت که وسعت آسمان و پاکی دریا و بوی بهار را دارد
همیشه از حرارت عشق گرم باشد
من برایت دعا می کنم که گل های وجود نازنینت هیچگاه پژمرده نشوند
برای شاپرک های باغچه ی خانه ات دعا می کنم
که بال هایشان هرگز محتاج مرهم نباشند
من برای خورشید آسمان زندگیت دعا می کنم که هیچگاه غروب نکند
![]()
خیال بوسه ای که اینجا
جا گذاشتی اش ،
بر لبانم سنگینی می کند …
به خاک می افتم در مقابلت
فکر می کنی چیز دیگری هم
برای باختن دارم هنوز ؟

پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کارمیکرد.
اما...
عشق
عشق لالایی بارون تو شبهاست
نم نم بارون پشت شیشه هاست
لحظه ی شبنم و برگ گل یاس
لحظه ی رهایی پرنده هاست
لحظه ی عزیز با تو بودن
آخرین پناه موندن من
می نویسم بر غبار پنجره زندگی مال منه
چون عزیزی مثل تو یاد منه