باید................

باید از اینجای قصه...

دست هایم  را از جیب های پر از خالی ام بیرون بیاورم.

و به سوی خدا دراز کنم!

چه بسا دست های نامریی او سخاوتمندتر از جیب های بخیل من است...!

( مهسا نامدار )

نکند تو همان ماهی که دلیل جزر و مد های دریاهایی؟!!!!!!!!!!!!!!!

خورشید که به انتهای خیالش می رسد چشمهای من هم خیال مد به سرشان میزند...

دریای چشم هایت تا کجای خیالم را که غرق نمی کند...

ماه که به انتهای خیالش می رسد من می مانم و دنیایی بر آمده از پس جزرها...

هر صبح من آغاز می شود با جزری به وسعت دلتنگی هایم...

نکند تو همان ماهی باشی که دلیل تمام جزر و مد های دریاهایی؟!!!!!!!

آهی در انتظار تو

بعد تو هر فصلی پاییز است

دیدن کوچه ها غم انگیز است

در کنار قاب پنجره ها

یک نفر از گریه لبریز است

بعد از تو این ترانه می میرد

زندگی هم بهانه می گیرد

مادرم در اتاق کوچک من

دختری دیوانه می بیند

آه ای روشنای ظلمت من

کاش می شد که باز برگردی

کوچه ها کاسه به دست منتظرند

مژده ام ده که برمی گردی

(نازیلا فرجی)

جای خالیه تو


پشـت گـردنم...
کمـی پاییـن تـر
نقـطه ای که اخـرین تـار مـوی بلـندم روییـده،
جایـی که گـود میشود،
همـان جایـی...
هیـچ..بیخیال!!!
درد میکند،
دردی به وسعت خالـی ماندن جـای لبهابت...


تـــــــــــــــــــــــــــــــــــرس از حضـــــــــــــــــــــــــــــــورم



نـتــرس ازهجـــــ ـــ ـوم حـضــــــ ــــ ــورم ..چــــیزی جــــ ـــ ـز تـــنــهایی با من نیـــستـــــ ـــ ـ . ...

روزگار لعنتی


 

 

صبور و ساکت و صاف …نشسته ام منتظر...

تا ببینم این روزگارِ لعنتی چه می خواهد از جانم
!


دل

اشتباهم این بود:

با دیدن اولین "دل " حکم کردم.


عکس های کریسمسی





کریسمس

امیدوارم بابانوئل به جای کادوی زیبا

تقدیره زیبا براتون هدیه بیاره

تقدیر خوب رو نمیتونیدالان حس کنید

اما در آینده میفهمید بهترین آزرزوهارو براتون داشتم!!!

کریسمس مبارک.


یلدا

به آخر پاییز رسیدیم همه دم میزدند از شمردن جوجه ها.

هنگام خواب امشب: بشمار تعداد دلهایی را که به دست آوردی.

بشمار تعداد لبخندهایی که بر لب دوستانت نشاندی.

بشمار تمام اشک هایی که از سر شوق و غم ریختی.

فصل زردی بود تو چقدر سبز بودی؟

جوجه ها را بعدا میشماریم!

یلدایتان پیشاپیش مبارک

من بی تو!!!

ســـــــــاعت ها دیگـــــر بـــرایم معــــــــنا ندارنـــد

مـــــن بـــی تــــــــــو

بـــا ســـــــال نوری لـــحظــه هـــایم را

مـــی گـــــــذرانـــــم     


رفتی...


رفتی ؟!؟ ...

بـــه ســلامــت !

من خدا نیستم بگویم :

"صدباراگرتوبه شکستی

باز آی !!!! "

آنـــــکــــه رفـــــــت ...

به حرمت آنچه با خود برد

حق بازگشت ندارد !

خط زدن بر من پایان من

نیست ، آغاز بی

لیاقتی توست.


کوچه ی فریدون مشیری ودیگر هیچ...

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدارتو لبریزشد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانه جانم گل یادتو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید:

 

یادم آمد که شبی باهم ازآن کوچه گذشتیم

پرگشودیم ودر آن خلوت دل خواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

 

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

 

 آسمان صاف وشب آرام

بخت خندان وزمان رام

خوشه ماه فروریخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

یادم آید تو به من گفتی:

((از این عشق حذر کن!

لحظه ای بر این آب نظر کن

آب آیینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش که فردا دلت با دگران است!

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن!))

 

 با تو گفتم:(( حذر از عشق!؟_ندانم

سفر از پیش تو ؟هرگز نتوانم

نتوانم!

 

روز اول که دل من به تمنای تو پرزد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم..))

 

باز گفتم: (( تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتادم همه جا گشتم وگشتم

حذراز عشق ندانم نتوانم!))

 

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله تلخی زد وبگریخت...

 

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید!

 

یادم آید که :دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم.

نگسستم نرمیدم.

 

رفت در ظلمت غم آن شب و شب های دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشق ازرده خبر هم

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم...

 

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!

روحم چه میخواهد؟؟؟

   روحم میخواهد برود

   یک گوشه بنشیند

  پشتش رابکند به دنیا

   پاهایش را بغل کند

 
وبلند بلند بگوید:من دیگر بازی نمیکنم...

من چه دارم!!!


چـــه کســـی میگــــــوید کـــه مــــن هیـچ نـــدارم ...؟

مــــن چــــیزهای بــــا ارزشـــــی دارم...!

حنـــجره ای بـــــرای بغــــــــض... 

چشـــــــمانی برای گـریه...  

لبهایی برای سکوت... 

دستـــــــهایی بــرای خالـــــی مانـــــدن...

پـــــاهــایی برای نرفــــتن... 

شبــــــهایی بــــی ستـــــــاره...

پنجره ای به سوی کوچه بن بست...  

و وجودی بی پاسخ...  



گاهی...

 

گاهی می شود

سکوت ها را

در عمق صداها جا داد

...

گاهی می شود

زیر خاکستری های تیره نشست

خاکستری هایی از جنس آسمان

...

گاهی می شود

دلتنگ بودن ها شد

می شود ماند

...

گاهی می شود

وقتی حرفی نیست

نقطه ها را کنار هم چید

و خلاصه کرد

تمام بودن ها را

در همین نقطه ها

...

گاهی

همه چیز ممکن می شود

باران


باران



بهانه ای بــــــود...


کـــــه زیر چتـــــر من...


تا انتهای کــــــــــــــــــــــــ ــوچه بیایی


کاش...


نه کوچـــــــــــــــه انتهایی داشت...


و


نه باران بند می آمـــــد.


روز مبادا

عمری است لبخندهای لاغر خود رادر دل ذخیره می کنم


باشد برای روز مبادا!


اما در صفحه های تقویم


روزی به نام روز مبادا نیست


آن روز هر چه باشد روزی شبیه دیروز


روزی شبیه فردا


روزی درست مثل همین روزها ست


اما کسی چه می داند؟


شاید امروز نیز روز مبادا باشد!


وقتی تو نیستی نه هست های ما


چونان که بایدند


نه بایدها ...

قیصر امین پور

در شهری که...

در شهری بودم...

 
دیدم هر کس به دنبال چیزی می دود

یکی به دنبال پول
 
یکی به دنبال چهره دلکش

یکی به دنبال لحظه ای توجه چشمان هرزگرد

یکی به دنبال نان

 
یکی هم به به دنبال اتوبوسی
 
اما دریغ هیچکس دنبال خدا نبود ...

سنگ تراش

روزی، سنگتراشی كه از كار خود ناراضی بود و احساس حقارتمی‌كرد، از نزدیكی خانه بازرگانی رد می‌شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوكران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو كرد كه مانند
بازرگان باشد
.

در یك لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت‌ها فكر می‌كرد كه از همه قدرتمندتر است. تا این كه یك روز حاكم شهر از آنجا عبور كرد، او دید كه همه مردم به حاكم احترام می‌گذارند. حتی بازرگانان.

مرد با خودش فكر كرد: كاش من هم یك حاكم بودم، آن وقت از همه قوی‌تر می‌شدم!
در همان لحظه، او تبدیل به حاكم مقتدر شهر شد. در حالی كه روی تخت روانی نشسته بود، مردم همه به او تعظیم می‌كردند.
احساس كرد كه نور خورشید او را می‌آزارد و با خودش فكر كرد كه خورشید چقدر قدرتمند است
.

او آرزو كرد كه خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمامی نیرو سعی كرد كه به زمین بتابد و آن را گرم كند.
پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلو تابش او را گرفت. پس با خود اندیشید كه نیروی ابر از خورشید بیشتر است، و تبدیل به ابری بزرگ شد.
كمی نگذشته بود كه بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این بار آرزو كرد كه باد شود و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیكی صخره سنگی رسید، دیگر قدرت تكان دادن صخره را نداشت. با خود گفت كه قوی‌ترین چیز در دنیا، صخره سنگی است
و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد
.


همان‌طور كه با غرور ایستاده بود، ناگهان صدایی شنید و احساس كرد كه دارد خرد می‌شود. نگاهی به پایین انداخت و سنگتراشی را دید كه با چكش و قلم به جان او افتاده است

من زنم وتو...

مردی ؟؟

هر چقدر مغرور!

هرچقدر صادق!

هر چقدر ساده!

هرچقدر جذاب!

... هر چقدر مکار!

درست...

اما گاهی برای فتح یک وجب از جغرافیای زن باید به زانو بیفتی ...

باز باران

باز باران٬ با ترانه میخورد بر بام خانه

خانه ام کو؟ خانه ات کو؟ آن دل دیوانه ات کو؟

روزهای کودکی کو؟ فصل خوب سادگی کو؟

یادت آید روز باران گردش یک روز دیرین؟

پس چه شد دیگر٬ کجا رفت؟

خاطرات خوب و رنگین

در پس آن کوی بن بست در دل تو٬ آرزو هست؟

کودک خوشحال دیروز ،غرق در غمهای امروز

یاد باران رفته از یاد ،آرزوها رفته بر باد

عشق



از افسر نگهبان به ریاست دل!

 اینجانب عشق:
 
فارغ التحصیل از دانشگاه عاشقان دارم
 در یکی از شعبات قلب انجام وظیفه میکنم.

به دنبال واژه

به دنبال واژه ها مباش...

کلمات فریبمان میدهند...

وقتی اولین حرف الفبا کلاه سرش برود فاتحه ی کلمات را باید خواند.

شعری از فریدون


درخت

درختی خشک را مانم به صحرا

که عمری سرکند تنهای تنها

نه بارانی که آرد برگ وباری

نه برقی تابسوزد هستی اش را