من از عقرب نمي ترسم ولي از 'نيش' مي ترسم!!!


ندارم شكوه از بيگانگان از 'خويش' مي ترسم!!!


ندارم وحشتي از يوزو ببرو حمله ي شيران...


از ان گرگي كه مي پوشد لباس 'ميش' مي ترسم!!!


مرا با خانقاه و خرقه و درويش كاري نيست...


ولي از مردمان 'نادرويش' مي ترسم!!!


با سقوط آخرین برگ های پاییز هر ساله می میرم...

انگار روحم یخ می زند با تولدی رقصان....



...چرک نویس خودم....

می شنوی...می شنوی و باز خاموش تر می شوی....


این حرف ها تنها قفل سکوتت را محکم تر میکند....


دیگر می پنداری پنداشتن بد پنداری است.....



>>>>>>>>>>>چرک نویس خودم<<<<<<<<<<<

 تابستان زیر لباس هامان به یک اندازه گر می گیرد

تو کم می آوری یقه پیراهنت باز می شود و آستین هایت کوتاه می آیند


اما من با زنانگی ام کنار می آیم تا تو مردانگی ات گر نگیرد و دلت مرا نخواهد


شاید خدا نمی داند


روسری های من برای اتفاق های بزرگ کوچکند



دنیای این روزای من

گاهی دلت از زمین و زمان می گیرد ...


گاهی بدون این که خودت بدانی چرا، دلت می خواهد تنها باشی ...


جالب اینجاست که وقتی هم که تنها می شوی ... دلت می خواهد دور و برت شلوغ باشد ...


آن وقت است که خودت هم گیج می شوی ... نمی دانی چه می خواهی ...


دلت می خواهد بگذاری بروی ... کجا ... ؟ خودت هم نمی دانی ... فقط می خواهی بروی ...


دلت می خواهد راه بروی تا جایی که از پا بیفتی ... نفس نفس بزنی ...


کاش می شد ...


اما مسولیت ها و نسبت ها و وابستگیها ... آنها اجازه گذر به تو نخواهند داد ...


حالا بگو بدانم تو خودخواه هستی یا آنها ... ؟؟؟؟


روزگار من


خسته از همه چیز....


روزی می رسد که دیگر هوس چیز نمی کنی ، روزی می رسد که حوصله هیچ چیز را نداری....


دیگر دلت برای چیزی لک نمی زند...


این دلتنگی یا دیوانگی زود گذر نیست،گذرا نیست...


می دانی که فرداهایت هم هر چه پیش آید تو همانی ...


و چه سخت است این گونه نفس کشیدت وقتی تمام احساست بی جان در زیر خاک است...


»»»»»»»»»»»»  چرک نویس خودم  «««««««««««««


 

می گويند هر چقدر آنلاين تر باشی تنهاتری،


راست می گويند،


اين روزها مودم رايانه ی من درحال سوختن است،


ازبس که داغ می شود،


ازبس که بيچاره جور تنهايی من را می کشد .....


خاطره....

 

    خاطرات را باید سطل سطل ازچاه زندگی بیرون کشید...!
خاطرات نه سر دارند و نه ته... !
بی هوا می آیند تا خفه ات کنند... !
میرسند...!
گاهی وسط یک فکر...!
گاهی وسط یک خیابان...!
سردت می کنند،داغت میکنند...!
رگ خوابت را بلدند...زمینت می زنند...!
خاطرات تمام نمی شوند...!
تمامت می کنند!

اتمام


 ساعت ها زیر دوش می نشینی به کاشی های حمام خیره می شوی

غذایت را سرد می خوری

ناهار ها نصفه شب ، صبحانه را شام !

لباس هایت دیگر به تو نمی آیند ، همه را قیچی می زنی !

  ساعتها به یک آهنگ تکراری گوش می کنی و هیچ وقت آهنگ را حفظ نمی شوی !

شبها علامت سوالهای فکرت را می شمری تا خوابت ببرد !

تنهایی از تو آدمی میسازد که دیگر شبیه آدم نیست ...


تنهایی

مردمانی هستند که میخواهند بدانند تو چه مرگــــت است !

و وقتی بفهمند چه مرگــــت است ...

بهت میگویند : بس کن !

انرژی منفی نفرست ...

اینجاست که سکوتـ معنا پیدا می کند ؛

و تنهـــــــــــــــــــــــایی می شود تنها چاره ... !!!

روز زن

من زنم ! به همان اندازه از هوا سهم ميبرم که ريه هاي تو !
درد آور است که من آزاد نباشم تا تو به گناه نيفتي!
قوسهاى بدنم بيشتر از تفکرم به چشمهایت مي آيد!
 تأسف بار است كه بايد لباسهايم را به ميزان ايمان تو تنظيم کنم......

(سیمین دانشور)

روز زن بر تمام زنان سرزمینم مبارک باد

تکرار غریبانه

 
ﺁﻧﺸﺮﻟﯽ ﻫﻢ ﻧﺸﺪﯾﻢ ﻳﻜﻲ ﺍﺯﻣﻮﻥ ﺑﭙﺮﺳﻪ:
ﺁﻧﺖ!
ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻏﺮﯾﺒﺎﻧﻪ ﯼ ﺭﻭﺯﻫﺎﯾﺖ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﮔﺬﺷﺖ؟

گله دارم...!

کاش گاهی مرد بودم....

می شد تنهاییم را....به خیابان ببرم.......


سیگاری دود کنم و نگران نگاه های مغرضانهِ مردم نباشم.....


کاش گاهی مرد بودم......


می شد شادی ام را....به کوچه ها بریزم....

با صدای بلند از ته دلم بخندم......


و هیچ ماشینی.....برای سوار کردنم....ترمز نکند...!!!!!!


من از زن بودنم در این سرزمین گاهی سخت گله دارم

دیــدگــانَـتـــ را نَـبَـنــد ،

نـگـاهَـتـــ را نَـدزد ،

تـــو کـــه مـیـدانــی آیــه آیــه ی زنــدگـیَــم

از گـوشــه ی چـشـمـانَـتـــ تَــلـاوَتــ مـی شَــوَد

پروردگارا...!

 
خــــــدایا...

نه آنقدرپاکم که مرا کمک کنےِ و نه آنقدربدم که رهایم کنےِ
میان این دو گم شده ام و هم خود و هم تو را آزار مےِ دهم

هرچه تلاش کــردم نتوانستم آنےِ شوم که تو می خواهـــی
و هرگـــــز دوست ندارم آنـےِ شــــــوم که تو رهایـــــم کنےِ...
 

حــــــــــرفای دلـــــــــم.....

فـک كن ..

ایــن هـمـــــــه حـرف رو کیبـورد باشـه و تـــو نتـونی اون چیــزی

رو که می خـوای ...

اونی که حرف دلتــه رو تایپش کنـــــــــــی !

به سلامتــی حــــــــرفای دلـم كه هیشكـــی ازش خبـر نــــــــــــــداره...


همرنگ جماعت!!!


همیشه مراقب کسانی که خودشون رو به

شکل شما

و هم عقیده با شما در میآرن باشید!!!

طوفان سکوت

سکوتم را نکن باور . . .

من آن آرامش سنگین پیش از قهر طوفانم . . .

من آن خرمن ، من آن انبار باروتم که با آواز یک کبریت آتش می شوم یکسر....


خدایا کفر نمیگویم


خدایا کفر نمیگویم،


پریشانم،

چه میخواهی تو از جانم؟!

مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.


خداوندا!

اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای تکه نانی

به زیر پای نامردان بیاندازی

و شب آهسته و خسته

تهی دست و زبان بسته

به سوی خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر میگویی

نمیگویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه ی دیوار بگشایی

لبت بر کاسه ی مسی قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرفتر

عمارتهای مرمرین بینی

و اعصابت برای سکهای این سو و آن سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر میگویی

نمیگویی؟!

خداوندا!

اگر روزی بشر گردی

ز حال بندگانت با خبر گردی

پشیمان می شوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…