من از عقرب نمي ترسم ولي از 'نيش' مي ترسم!!!
ندارم شكوه از بيگانگان از 'خويش' مي ترسم!!!
ندارم وحشتي از يوزو ببرو حمله ي شيران...
از ان گرگي كه مي پوشد لباس 'ميش' مي ترسم!!!
مرا با خانقاه و خرقه و درويش كاري نيست...
ولي از مردمان 'نادرويش' مي ترسم!!!

من از عقرب نمي ترسم ولي از 'نيش' مي ترسم!!!
ندارم شكوه از بيگانگان از 'خويش' مي ترسم!!!
ندارم وحشتي از يوزو ببرو حمله ي شيران...
از ان گرگي كه مي پوشد لباس 'ميش' مي ترسم!!!
مرا با خانقاه و خرقه و درويش كاري نيست...
ولي از مردمان 'نادرويش' مي ترسم!!!


می شنوی...می شنوی و باز خاموش تر می شوی....
این حرف ها تنها قفل سکوتت را محکم تر میکند....
دیگر می پنداری پنداشتن بد پنداری است.....

>>>>>>>>>>>چرک نویس خودم<<<<<<<<<<<
تو کم می آوری یقه پیراهنت باز می شود و آستین هایت کوتاه می آیند
اما من با زنانگی ام کنار می آیم تا تو مردانگی ات گر نگیرد و دلت مرا نخواهد
شاید خدا نمی داند
روسری های من برای اتفاق های بزرگ کوچکند

گاهی دلت از زمین و زمان می گیرد ...
گاهی بدون این که خودت بدانی چرا، دلت می خواهد تنها باشی ...
جالب اینجاست که وقتی هم که تنها می شوی ... دلت می خواهد دور و برت شلوغ باشد ...
آن وقت است که خودت هم گیج می شوی ... نمی دانی چه می خواهی ...
دلت می خواهد بگذاری بروی ... کجا ... ؟ خودت هم نمی دانی ... فقط می خواهی بروی ...
دلت می خواهد راه بروی تا جایی که از پا بیفتی ... نفس نفس بزنی ...
کاش می شد ...
اما مسولیت ها و نسبت ها و وابستگیها ... آنها اجازه گذر به تو نخواهند داد ...
حالا بگو بدانم تو خودخواه هستی یا آنها ... ؟؟؟؟

خسته از همه چیز....
روزی می رسد که دیگر هوس چیز نمی کنی ، روزی می رسد که حوصله هیچ چیز را نداری....
دیگر دلت برای چیزی لک نمی زند...
این دلتنگی یا دیوانگی زود گذر نیست،گذرا نیست...
می دانی که فرداهایت هم هر چه پیش آید تو همانی ...
و چه سخت است این گونه نفس کشیدت وقتی تمام احساست بی جان در زیر خاک است...
»»»»»»»»»»»» چرک نویس خودم «««««««««««««

می گويند هر
چقدر آنلاين تر باشی تنهاتری،
راست می گويند،
اين روزها مودم رايانه ی من درحال سوختن است،
ازبس که داغ می شود،
ازبس که بيچاره جور تنهايی من را می کشد .....


ساعت ها زیر دوش می نشینی به کاشی های حمام خیره می شوی

مردمانی هستند
که میخواهند بدانند تو چه مرگــــت است !
و وقتی بفهمند چه مرگــــت است ...
بهت میگویند : بس کن !
انرژی منفی نفرست ...
اینجاست که سکوتـ معنا پیدا می کند ؛
و تنهـــــــــــــــــــــــایی می شود تنها چاره ... !!!

(سیمین دانشور)
روز زن بر تمام زنان سرزمینم مبارک باد
کاش گاهی مرد بودم....
می شد تنهاییم را....به خیابان ببرم.......
سیگاری دود کنم و نگران نگاه های مغرضانهِ مردم نباشم.....
کاش گاهی مرد بودم......
می شد شادی ام را....به کوچه ها بریزم....
با صدای بلند از ته دلم بخندم......
و هیچ ماشینی.....برای سوار کردنم....ترمز نکند...!!!!!!
من از زن بودنم در این سرزمین گاهی سخت گله دارم
دیــدگــانَـتـــ را نَـبَـنــد ،
نـگـاهَـتـــ را نَـدزد ،
تـــو کـــه مـیـدانــی آیــه آیــه ی زنــدگـیَــم
از گـوشــه ی چـشـمـانَـتـــ تَــلـاوَتــ مـی شَــوَد
فـک كن ..
ایــن هـمـــــــه حـرف رو کیبـورد باشـه و تـــو نتـونی اون چیــزی
رو که می خـوای ...
اونی که حرف دلتــه رو تایپش کنـــــــــــی !
به سلامتــی حــــــــرفای دلـم كه هیشكـــی ازش خبـر نــــــــــــــداره...

همیشه مراقب کسانی که خودشون رو به
شکل شما
و هم عقیده با شما در میآرن باشید!!!

من آن آرامش سنگین پیش از قهر طوفانم . . .
من آن خرمن ، من آن انبار باروتم که با آواز یک کبریت آتش می شوم یکسر....

خدایا کفر نمیگویم،