109
منو ببر به دنیامو...
به اون دستا که میخوامو...
به اون شبا که خندونم !که تقدیرو نمیدونم!!!
چقدر این آهنگ حرف دل منه امشب
یادته فردا؟
9تیره ها ؟یادت میاد
اگه سال پیش ازم میپرسیدن بهترین روز عمرت کی هست
بدون شک میگفتم 9تیر
اما حالا چی؟جواب این سوالو ندارم
ولی اگه بپرسن بدترین روز کی بوده تا دلت بخواد جواب دارم واسش
نه اینکه روزای خوب نداشتم وهمش بد بودها!
ولی اونقدری نبوده که بشه اسم بهترین رو روش گذاشت!
سه سال پیش 9 تیر چه روزی بود الان چی!
همه بودند ما بودیم همه چیز بود
خوشبختیمان رقم خورد
ما برای همیشه سوگند خوردیم که خوشبخت شویم مگر نه؟
هر لحظه از اون شب نشان از خوشبختیمان داشت مگر نه؟
قرار نبود زود تمام شود ...
زود بود!
سخت بود!
بد بود ...بد ...بد!
+نمیتوانم از 9 تیر متنفر باشم!من یک وقت در این روز خوشبخت ترین دختر عالم بودم!
108
بعد از روزهایی که زیاد هم نبودند ولی زیاد میشدند
وباز تنهایی اتاقم سرپناهم شد
نه این روزهای آخر انگاری زیادی سخت نگذشت
خوب هم نبود
ولی از له له زدنم برای برگشت به خانه کمتر شده بود
میخواهم دور شود
همه ی تو از ذهنم
همه ی تو از زندگیم
همه ی تو...همه تو از قلبم
میخواهم عاری از تو باشم
میخواهم این تابستان بخندم...به جبران تابستان گذشته
که هیچ روزش را ندیدم
میخواهم این تابستان
زنده باشم زندگی کنم
بدون تو
خودم برای خودم زندگی کنم
میخواهم به جبران همه ی اشک های تابستان پیش بخندم
به جبران همه روزهایی که تاریک بود شمع روشن کنم
+میخواهم که دیگر نباشی...
107
گاهی انقدر پری از حرف
از بغض از غم...
از هزاران چیز دیگر!
که تنها راهی که برایت میماند سکوت است وسکوت سکوت...
گاهی انقدر نگفته داری که شاید حرف زدن را فراموش کنی
فراموش کنی که باید حرف بزنی
باید حرف بزنی تا خفه نشوی
نباید این حرف ها برای خودتو خودت تنها باشد
باید گوشی برای شنیدنش داشته باشه
ولی انقدر در فراموش کردن حرف زدن غرق شده ای که برخورد با آدم ها را هم فراموش کرده ای...!
که یادت رفته دوست داشتن چیست
که محبت کردن چیست
ارزش همه برایت یکی شده
هنوز همه برایت ارزش دارند ولی این بار به یک اندازه
+گاهی سکوت باعث میشود خودت را هم فراموش کنی...
106
اومدم اینجا یه عالمه نوشتم ولی حس ثبتش نیس!
نمیدونم چمه!
گوییا فردا تولدمه:(
+عاغا اصن تنهایی عالمی دارد اصن یه وضعی!!!
105
داریم نزدیک میشویم
به همان روزها...
که اگر بودی وبودم
که اگر خیلی از این اتفاق ها نیفتاده بود
که اگر باز میتوانستم مثل قبل بچه باشم وساده
که...
سومین سالگرد میشد
حال نزدیک میشوم
به سومین سال سومین سالی که میشناسمت
سال سوم تنهایم...شاید تو هم تنهایی
نزدیک میشوم به سه سال پیش
به اولین دیدار
و6ماه پیش آخرینش...
دیدار دیگری هست؟
+زندگی وقتی که مجهول میشود دلگیر است...
104
اما اینبار عمیق
دلم برای خودم سوخت...
تنهایی چقدر میتواند حال آدم را به هم بریزد
تو هستی ویک عالمه آدم
تویی و یک عالم رفیق خوب
اما تنهایی
اوکه باید باشد هیچ وقت نیست
آن شنونده خوب حرف هایت دگر نیست
+بیخیال..!
103
چرا ما یه آخرین بار نداشتیم؟
چرا؟؟؟
چرا چیزی به عنوان صحبت آخر بینمون ردوبدل نشد
چرا باید اینجوری وحشتناک تموم میشد؟
چرا درست اون شب
همون شبی که اون همه منتظرش بودم؟
اون شبی که از وقتی عموم در گوشی بهم گفت که عاشق شده منتظرش بودم
همون شبی که درست یه هفته از خلاص شدنم از اون آزمون لعنتی گذشته بود
همون موقعی که بعد از یک ماه میخواستم ببینمت
ما حتی به یه خلوت 2 نفره هم نرسیدیم که بگم وبشنوی
نرسیدیم به یه خنده دونفره
نرسیدیم به حتی نگاه تو چشمای هم
چی میخواستم وچی شده!
همون شب خوب!
همون شبی که چقدر منتظرش بودم
یه رانندگی وحشتناک
صدای داد و فریاد ها...
صدای شکسته شدنم
حرف های بابا
اشک های من
زنگ های ممتد توی گوشم
دیوانه شدنم
حرف های دیگران
سکوت تو...
و بدون یک خلوت دو نفره
که تو بگویی و من بشنوم
تصمیم آخر
و آخرین خروجت از خانه مان
و نگاه آخرت به پنچره بسته اتاقم
ونگاه آخرم از پشت هاله اشک ها
و...
یک خداحافظی در سکوت
یک آخرین دیدار بدون خداحافظی!
و تصمیمی که عملی شد
بدون هیچ آخرین حرفی!
وثبت تنهاییمان...
این ها همه از شبی بود که آن همه منتظرش بودم!
+رفیق هیچ وقت با اشتیاق انتظار یه روز خوبو نکش!
102
دلم عالمی برایت تنگ است...!
101
این روزا همه اینو میگن
این که خیلی آروم شدم
کم عصبی میشم کمتر صدایم بلند میشود
انگار خسته ام از بلند کردن صدایم
من تنهایی اتاقم را دوست دارم میدونی چرا؟
چون شب هایی که خاطرات دست می اندازند به گردنم تا خفه ام کنند
دیگر ترسی ندارم که شاید لرزیدن شانونه هام از زیر پتوم پیدا بشه
یا خدایی نکرده صدای یکی از اون آه های از ته ته دلم بلند بشه
اصن میترسم شاید فکر وخیالای توی سرمو ببینن
هه نمیدونم چرا اطرافیا فک میکنن که زخم دلم خوب شده
که فک میکنن کسی جای تو رو تو دلم گرفته
دیروز بعد از مدت ها رفتم یه جایی که فقط با تو اونجا میرفتم
یادته اون شبای بارونی
یا وسط گرمای تابستون
اینکه وقتی روبه روی هم مینشستیم
با هیجان همه ی این اتفاقایی رو که تو نبودنت گذشته بود رو تعریف میکردم
حرفایی که اون موقع بهترین طعم دنیا بود
چند روزه ذهنمو یه سوال بد درگیر کرده
مــــن چرا صبر نکردم؟چرا فرصت ندادم؟
شاید خوب میشدی!!!
شاید...
یعنی دیدارمان به قیامت رفت؟
+چقدر دلم یک غیر منتظره خوب میخواهد...
ﺣﻘﻴﻘﺖ “ﻣﻦ ”