شبی

شبی در ابتدای خیابانی                     

                           که به عشق منتهی نشد

مرثیه هایم در هوا

                 معلق ماند.

و کسی به سخره

                  آنها را

                         هلهله نامید

من که به تدفین خاطره ها

                           آمده بودم

تنها دو گل سرخ

               بر تابوت لحظه ها گذاشتم

وکسی آنها را

             پرپر کرد......

قرار

 قرار!

داستان عاشقانه و غم انگیز  قرار!
صدا پاشنه‌ی چکمه‌هاش را می‌شنیدم. می‌دوید صِدام می‌کرد. آن‌طرفِ خیابان، ایستادم جلو ماشین...

نشسته بودم رو نیم‌کتِ پارک، کلاغ‌ها را می‌شمردم تا بیاید.
 سنگ می‌انداختم بهشان. می‌پریدند، دورتر می‌نشستند.
کمی بعد دوباره برمی‌گشتند، جلوم رژه می‌رفتند. ساعت از وقتِ قرار گذشت.
 نیامد. نگران، کلافه، عصبی‌ شدم. شاخه‌گلی که دستم بود سَرْ خَم کرده داشت می‌پژمرد.
طاقتم طاق شد. از جام بلند شدم ناراحتیم را خالی کردم سرِ کلاغ‌ها.
گل را هم انداختم زمین، پاسارَش کردم. گَند زدم بهش. گل‌برگ‌هاش کَنده، پخش، لهیده شد. بعد، یقه‌ی پالتوم را دادم بالا، دست‌هام را کردم تو جیب‌هاش، راهم را کشیدم رفتم. نرسیده به درِ پارک، صِداش از پشتِ سر آمد.
صدای تندِ قدم‌هاش و صِدای نَفَس نَفَس‌هاش هم.
برنگشتم به‌ رووش. حتی برای دعوا، مُرافعه، قهر. از در خارج شدم. خیابان را به دو گذشتم.
هنوز داشت پُشتم می‌آمد. صدا پاشنه‌ی چکمه‌هاش را می‌شنیدم. می‌دوید صِدام می‌کرد.
آن‌طرفِ خیابان، ایستادم جلو ماشین.
هنوز پشتم بِش بود. کلید انداختم‌ در را باز کنم، بنشینم، بروم.
برای همیشه. باز کرده نکرده، صدای بووق - ترمزی شدید و فریاد - ناله‌ای کوتاه ریخت تو گوش‌هام - تو جانم.
تندی برگشتم. دیدمش. پخشِ خیابان شده بود.
 به‌روو افتاده بود جلو ماشینی که بِش زده بود و راننده‌ش هم داشت توو سرِ خودش می‌زد. سرش خورده بود روو آسفالت، پُکیده بود و خون، راه کشیده بود می‌رفت سمتِ جوویِ کنارِ خیابان.
ترس‌خورده - هول دویدم طرفش. بالا سرش ایستادم.
مبهوت.
گیج.
مَنگ.
هاج و واج نِگاش کردم.
توو دستِ چپش بسته‌ی کوچکی بود. کادو پیچ. محکم چسبیده بودش. نِگام رفت ماند روو آستینِ مانتوش که بالا شده، ساعتَ‌ش پیدا بود. چهار و پنج دقیقه. نگام برگشت ساعتِ خودم را سُکید.
چهار و چهل و پنج دقیقه!
گیجْ - درب و داغانْ نِگا ساعتِ راننده‌ی بخت برگشته کردم. عدد چهار و پنج دقیقه بود!!

گلگی

سلام دوستای گلم

باز من اومدم میدونم که خیلی بدم بی معرفتم

ولی به خدا منم یه سری مشکلات دارم

نمیتونم زود به زود بیام

به خدا الان که دارم براتون دارم مطلب مینویسم

اشکم جاریه................

به خدا دلم براتون تنگ شده

به خدا منم دوست دارم مثل قدیما باهاتون باشم

ولی..............

ازتون یه گلگی دارم

چرا حرف گوش کن نیستید؟؟

چرا؟

مگه نگفتم کامنت نذارید چرا گذاشتید

به خدا نمیتونم هیچ کدومتونو فراموش کنم

ولی قول میدم یعنی قول که نه سعی میکنم زود تر بیام

بازم میگم دوستون دارم

واسم دعا کنید

ناگفته

گفت استاد مبر درس از یاد

یاد باد آنچه به من گفت استاد

یاد باد آنکه مرا یاد آموخت

آدمی نان خورد از دولت یاد

هیچ یادم نرود این معنی

که مرا مادر من نادان زاد

پدرم نیز چو استادم بود

که به تعلیم من اِستاد،اُستاد

هرچه میدانست آموخت مرا

غیر یک اصل که ناگفته نهاد

قدر استاد نکو دانستن

حیف،استاد به من یاد نداد

هفته ی معلم مبارک

به نام آنکه بر وجود انسان دمید  

و به نام آنکه دل را آفرید

تا پدیده ای چون عشق را معلول آن کند

پس به نام پروردگار عشق و

به نام پروردگار هستی

سلام به همه دوستان عزیز

گفتمش آغاز درد عشق چیست؟

گفت آغازش سراسر بندگیست گفتمش پایان آن را هم بگو گفت پایانش همه شرمندگیست

گفتمش درمان دردم را بگو گفت درمانی ندارد، بی دواست

گفتمش یک اندکی تسکین آن گفت تسکینش همه سوز و فناست

دل تنگی

سلام دوستای گلم داداشای خوبم

آبجی های گلم.

از همتون عذر میخوام که نبودم واقعا خجالت دادین

۱۹۹کامنت خصوصی

یه سری مشکلات دارم از همتون میخوام واسم دعا کنید

آخه خیلی محتاج دعاتونم

دلم خیلی واستون تنگ شده

یادتونه قبلا زهرا جون یادته

اردشیر بابکان از تو چه خبر

هنوز پر هیهاهوترین صدا ها سکوته

اینو باید از سکوت پر هیاهو بپرسیم

دخترک گل فروش گلای زندگیت هنوز سرخن

یا زیر یادداشت های دختر بارونی قایم شدن

راستی درخلوت تنهایی تون کسی نیومده

الهه ونوس هنوزم مردای مریخی دنبال زنان ونوس هستن

یا اونا هم مثل ما همو فراموش کردن

ملیسا هنوز شیطونی میکنی یا..............

دلم واسه همتون تنگ شده منتظرم.............

دیوانه

در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد

کس راه در این کلبه ویرانه ندارد

دل را به کف هر که برم باز پس آرد

کس تاب نگه داری دیوانه ندارد

در انجمن بزم فروشان ننهم پای

دیوانه سر صحبت فرزانه ندارد

 

 

 

آخرین فرصت

زندگي درک همين امروز است

 

فهم ناداني هاست

 

ظرف امروز پر از بودن توست..

 

شايد اين خنده که امروز دريغش کردي ...

 

آخرين فرصت همراهي ماست...

این ترانه

این ترانه بوی نان نمیدهد         

بوی حرف دیگران نمیدهد

سفره دلم دوباره باز شد           

سفره ای که بوی نان نمیدهد

نامه ای که ساده و صمیمی است

بوی شعرو داستان نمیدهد

با سلام و آرزوی طول عمر

که زمانه این زمان نمیدهد

کاش که این زمانه زیرو رو شود

که روی خوش به ما نشان نمیدهد

هیچ کس برایت از صمیم دل

دست دوستی تکان نمیدهد

عشق بی نام و نشانه است و کس

نام دیگری به آن نمیدهد

پاره های این دل شکسته را

گریه هم دوباره جان نمیدهد

خواستم که با تو درد دل کنم

گریه ام ولی امان نمیدهد     

غم

فرشتگان از خدا پرسیدند:

خداوندگارا!!!!!!!!!

تو که بشر را آنقدر دوست داری

چرا غم را آفریدی؟

خداوند گفت:

غم را به خاطر خودم آفریدم

چون این مخلوق من تا غمگین نشود

یادی از خالقش نمیکند!!!!!!!!!