|
|
|
|
بعد چن سال . جالبه که هنوزم رمز این وبلاگ یادم نرفته😂😂🤞
بعد اینهمه وقت دوباره اپ دیت شدم. خخخخ.سلام دوست قدیمی دلم برات تنگ شده. سوتی کده ای ک هیچ سوتیی توش نوشته نشد.
چه بسیارند انسان هایی که
بالای خط فقر هستند و زیر خط فهم
دیشب برای خواهر بزرگترم خواستگار اومده بود.از این خجالتی های سر به زیر!خلاصه بعداز اینکه بزرگترا حرفاشون تموم شد گفتن این 2 تا جوون برن توی اتاق باهم حرف بزنن...
بعد از نیم ساعت مامانم واسشون چایی برد و ب من اشاره کرد تا شکلات براشون ببرم باظرف شکلات رفتم تو و دیدم اوضاع خیلی خوب نیس اومدم مزه بپرونم گفتم راستی راستی خواهرمو دوست داری؟اونم با شرم گفت انشاالاه!!!0-0 باتعجب اومدم بیرون داشتم ب حرفش می خندیدم که اومدن بیرون و مامانم با شوخی پرسید:پسرم دست به زن که نداری؟اونم 2باره با شرم همیشگی گفت:استغفرلا...! این خواستگاره خواهر من داره عایا؟ اجازه هست دیوار را جویید؟... بزن لایکو واسه همه پسرای باشرم و حیا که هنوزم وجود دارن! باور کنید من یکیشو دیدم!...
آینه بهترین دوست منه.....چون وقتایی که گریه میکنم هرگز بهم نمیخنده....:)
اشکهایم که سرازیر میشوند...... دیری نمی پایدکه قندیل می بندد... عجیب سرد است هوای نبودنت تو کجایی سهراب آب را گل کردند چشم ها را بستند وچه با دل کردند...... وای سهراب تو کجایی اخر؟........ زخم بر دل عاشق کردند خون به چشمان شقایق کردند تو کجایی سهراب؟که همین نزدیکی عشق را دار زدند. همه جا سایه دیوار زدند وای سهراب دلم را کشتند.
درد تنهایـــــــــی کشیـــــــــــــــــــــدن،
مثلِ کشیدنِ خطهایِ رنگی روی کاغذِ سفـــــــــید، شاهکاری میسازد به نامِ دیوانــــــــــگی...! و من این شاهکــــارِ را به قیمتِ همهٔ فصلهایِ قشنگِ زندگیم خرید ام... تو هر چه میخواهـــــــــی مـــــــرا بخوان.... دیوانـــــه، خود خــــواه،بی احساس................. نمیــــفروشــــــــم..!!!! روانشناسی و داتا پسر جوانی در کتابخانه از دختری پرسيد: «مزاحمتان نمی شوم کنار دست شما بنشينم؟» دختر جوان با صدای بلند گفت: «نمی خواهم يک شب را با شما بگذرانم» تمام دانشجويان در کتابخانه به پسر که بسيار خجالت زده شده بود نگاه کردند. پس از چند دقيقه دختر به سمت آن پسر رفت و در کنار ميزش به او گفت: «من روانشناسی پژوهش می کنم و ميدانم مرد ها به چه چيزی فکر میکنند، گمان کنم شمارا خجالتزده کردم درست است؟» پسر با صدای بسيار بلند گفت: «200 دلار برای يک شب!!؟ خيلی زياد است!!!» وتمام آنانی که در کتابخانه بودند به دختر نگاهی غير عادی کردند، پسر به گوش دختر زمزمه کرد« من حقوق میخوانم و ميدانم چطور شخص را گناهکار جلوه بدهم»
مرد جوانی نزد پدر خود رفت و به او گفت :
- می خواهم ازدواج کنم . پدر خوشحال شد و پرسید :
- نام دختر چیست ؟ مرد جوان گفت :
- نامش سامانتا است و در محله ما زندگی می کند . پدر ناراحت شد . صورت در هم کشید و گفت :
- من متاسفم به جهت این حرف که می زنم . اما تو نمی توانی با این دختر ازدواج کنی چون او خواهر
توست . خواهش می کنم از این موضوع چیزی به مادرت نگو . مرد جوان نام سه دختر دیگر را آورد ولی
جواب پدر برای هر کدام از آنها همین بود . با ناراحتی نزد مادر خود رفت و گفت :
- مادر من می خواهم ازدواج کنم اما نام هر دختری را می آورم پدر می گوید که او خواهر توست ! و نباید به
تو بگویم . مادرش لبخند زد و گفت :
- نگران نباش پسرم . تو با هریک از این دخترها که خواستی می توانی ازدواج کنی . چون تو پسر او نیستی . . . !
اهل تهرانم
منبع:http://koopkon.blogfa.com/
زن و مردی چند سال بعد از ازدواجشون صاحب پسری میشن و چند روز بعد از تولد بچه متوجه میشن که اون یه نابغه اس بچه در یک سالگی مثل یک آدم بزرگ شروع به حرف زدن میکنه و در دوسالگی به اکثر زبانها حرف میزنه در سه سالگی با اساتید دانشگاه به بحث و تبادل نظر میپردازه و در چهار سالگی پیش بینی های باور نکردنی راجع به علم و پیشرفت اون میکنه در جشن تولد 5 سالیگش در حضور همه فامیل اعلام میکنه :
من دقیقا یک سال دیگه میمیرم ، مادرم 18 ماه بعد از من میمیره و پدرم یک سال بعد از مرگ مادرم میمیره !! پسر بچه همون طور که گفته بود در شش سالگی میمیره و مرد بلافاصله در چندین شرکت بیمه همسرش رو بیمه عمر میکنه طبق پیش بینی بچه مادرش هم در تاریخی که گفته بود میمیره و ثروت هنگفتی بخاطر بیمه عمر زن نصیب مرد میشه ! مرد تصمیم میگیره یک سال باقی مانده از عمرش رو به خوشی بگذرونه ، پس به سفرهای تفریحی زیادی میره ، در بهترین هتلهای جهان اقامت میکنه ، گران ترین خودروهای دنیا رو برای خودش میخره و در آخرین روز عمرش تمام دوستان و آشنایانش رو دعوت میکنه ، مهمونی مفصلی میگیره و آخرین شب زندگیش رو با یک دختر زیبا مشغول خوشگذرونی میشه ... صبح با صدای جیغ دختره از خواب پا میشه و در حالی که تعجب کرده بود که چرا هنوز زنده اس میپرسه چی شده ؟ دختره جواب میده : وکیل خانوادگی شما تو راهرو افتاده و هیچ حرکتی نمیکنه ، فکر کنم فوت شده |
|