خدایا…!

اندکی نفهمی عطا کن

که راحت زندگی کنیم!

مردیم از بس فهمیدیم و به روی خودمون نیاوردیم…!

تو چه گفتی سهراب؟

قایقی خواهم ساخت ...

با کدوم عمر دراز؟

نوح اگر کشتی ساخت، عمر خود را گذراند

با تبر روز و شبش، بر درختان افتاد

سالیان طول کشید، عاقبت اما ساخت

پس بگو ای سهراب ... شعر نو خواهم ساخت

بیخیال قایق ....

یا که میگفتی ....

تا شقایق هست زندگی باید کرد؟

این سخن یعنی چه؟

با شقایق باشی.... زندگی خواهی کرد

ورنه این شعرو سخن

یک خیال پوچ است

پس اگر میگفتی ...

تا شقایق هست، حسرتی باید خورد

جمله زیباتر میشد

تو ببخشم سهراب ...

که اگر در شعرت، نکته ای آوردم، انتقادی کردم

بخدا دلگیرم، از تمام دنیا، از خیال و رویا

بخدا دلگیرم، بخدا من سیرم، نوجوانی پیرم

زندگی رویا نیست

زندگی پردرد است

زندگی نامرد است، زندگی نامرد است!



آقا پــــسر وقتــــی امــــروز بهت میــــگم نــــــه!

پشت سرم نگو امـــــــــــله, اســـــکله یا داره ناز می کـنه...

آخه می دونی من همــــون دختــــر آفتاب مهتاب ندیده ایی هستــــم

که فــــردا از مادرت می خوای دنبالم بگرده...

وقتی خواستن ها بوی شهوت میدهند

وقتی بودن ها طعم نیاز دارند

وقتی تنهایی ها بی هیچ یادی از یار با هر کسی پر میشود

وقتی نگاه ها هرزه به هر سو روانه میشود

وقتی غریزه احساس را پوشش میدهد

وقتی انسان بودن آرزویی دست نیافتنی میشود

دیگر نمی خواهمت

نه تو را و نه هیچ کس دیگر را . . .

دست خودت نیست...زن که باشی گاهی دوست داری تکیه بدهی...پناه ببری...ضعیف

باشی...دست خودت نیست...زن که باشی گهگاه حریصانه بو می کنی دستهایت را شاید عطر

تلخ و گس مردانه اش لا به لای انگشتانت باقی مانده باشد...دست خودت نیست گاهی رهایش

می کنی و پشت سرش آب میریزی و قناعت می کنی به رویای حضورش ...به این امیدکه او

خوشبخت باشد...دست خودت نیست...زن که باشی همه دیوانگی های عالم را بلدی...

با اینکه میدانم
دستانم برای رسیدن
به تو کوتاه هستند
اما باز هم دستانم را به سویت دراز میکنم
با این امید که تو نزدیک تر بیایی

امشب دلم میخواهدت تا غصه هارا سرکنم
تا با تبسم های تو لبخند را از بر کنم
دستی ب موهایت برم در چشمهایت بنگرم
شاید رود خواب از سرم تا با تو شب را سر کنم...

آهای آقاپسرگوش کن باتوام...!!!!!

دختری که رنگ موهاشوچشاش یه رنگه...

دختری که خاکیه وسادس وتوی بازی وسطی غلط میخوره...

دختری که وقتی یه پسردیگه رومیبینه خودشوبیشتربهت میچسبونه....

دختری که وقتی عصبانی هستی ودادمیزنی هیچی نمیگه...

دختری که وقتی عصبانی هستی اونقدشیطونی میکنه تاحالت خوب بشه

دختری که وقتی واسه تولدش یه روسری بدرنگ میخری سرش میکنه ومیگه مهم

وجودخودته...

این دختروحق نداری اذیت کنی....

به من گفت:

بروگورت راگم کن..

وحالا

هرروز

به دنبال

قبرمن میگردد...

کاش آرام پیش خودت

زیرزبانی میگفتی:

زبانم لال...

هیچ گاه از دوست داشتن انصراف نده ،

حتی اگه بهت دروغ گفت ،بازم بهش فرصت جبران را بده . . .

قَبـــول دارم کـــهنه شـــده ام !!


آنـــقدر کــهنه ...


کــه می شــوَد ....


رویِ گَرد و خـــاک تَنـــَم یــادگــاری نــوشت !


خیالی نیست تو هم بنویس و برو...

بغل

گاهی دلم میخواد خودم رو بغل کنم

ببرمش روی تخت بخوابونمش

ملافه رو بکشم روش

دست ببرم لای موهاش و نوازشش کنم

حتی براش لالایی بخونم

وسط گریه هاش بگم غصه نخور خودم جان

درست میشه...درست میشه...

اگر هم نشد به جهنم!...

تموم میشه...بالاخره تموم میشه...

مرا به کعبه چه حاجت؟؟!طواف می کنم "مادری" را که

...برای لمس دستانش هم وضو باید گرفت ...

زن ایرانی واقعا ملکه است

یه پسر انگلیسی به پسر ایرانی میگه : چرا خانوماتون با مردا دست نمیدن؟؟

یعنی اینقدر مرداتون شهوت پرستن؟؟!!!

پسر ایرانی میگه: چرا هر مردی نمیتونه دست ملکه شما رو لمس کنه؟؟

پسر انگلیسیه عصبانی میشه و
 
میگه:ملکه فرد عادی نیست و فقط با افراد خاص دست میده!!

پسر ایرانی میگه: خانومهای سرزمین من هم ملکه اند،
 
وفقط باافراد خاص خودشون دست میدن....!!!!!

هی تو...

تو!!

آری با توام!!


تویی که نمیگذاری

آب هم دردل معشوقه ات تکان بخورد!!

تویی که بخاطر قلب کوچک زنانه اش

درحضور هم جنسانش

چنان هوایش را داری

که دلش را قرص میکنی!!

به رفتار مردانه ات ادامه بده....


من جای معشوقه ات از تو ممنونم.!!


ﺑﻪ ﮔﻮﺵ ﺧـ ـﺪﺍ ﺑﺮﺳﺎﻧﯿﺪ
ﺁﺩﻡ ﺍﯾﻦ ﺣـ ـ ــﻮﺍ ﺳـ ـﺎﻟﻬﺎﺳﺘـــــ ﮐﻪ ﺭﻓـ ـﺘـﻪ ﺍﺳﺖ!
ﺍﯾﻦ ﺣﻮﺍﯼ ﺗﻨـ ـﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﺮﮔﺮﺩﺍﻧﺪ ﭘﯿــ ـﺶ ﺧﻮﺩﺵ!
ﺑﻬﺸـ ـﺘﺶ ﺭﺍ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﻫﻢ
ﺑﻪ ﺟﻬـ ـﻨـ ـﻤﺶ ﻫﻢ ﺭﺍﺿﯽ ﺍﻡ!
ﻫﺮﺟـ ـﺎﯾﯽ ﺑﺎﺷﺪ ﺑﻪ ﺟﺰ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎ!
ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﺑـ ـﻮﯼ ﺁﺩﻣـــــــ ﮔﺮﻓـ ـﺘﻪ ﺍﺳت

در سرزمین من هیچ کوچه ای به نام هیچ زنی نیست و هیچ خیابانی...

بن بست ها ...اما، فقط زن ها را میشناسند انگار ...

در سرزمین من، سهم زنها از رودخانه ها، تنها پل هایی است که پشت سر آدمها خراب شده اند..!!!

می نویسم تنها به یاد او و برای او ... می نویسم به یاد روزهای شیرین انتظار، به یاد لحظه

های فراق و چشمان منتظر ... می نویسم به یاد او که عشق را در نهان خانه ی جانم گذاشت و

 واژه ی شیرین انتظار را به من آموخت. به راستی که انتظار چه زیباست ... چه زیباست آن

چشمانی که هر روز چشم به راه معشوق می ماند و چه پاک و مقدس است آن دلی که هر لحظه

 برای معشوق بتپد.تقدیم به تنهاترین ستاره ی زندگیم

چقدر دوست داشتم...

چقدر دوست داشتم یك نفر از من می پرسید چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟

چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟ اما افسوس كه هیچ كس نبود ...

همیشه من بودم و من و تنهایی پر از خاطره ...

آری با تو هستم! با تویی كه از كنارم گذشتی

و حتی یك بار هم نپرسیدی چرا چشمهایم همیشه بارانی است؟

دلم دیوانه ی توست...

در خلوت دلم ، در همنشینی با غمها ببین که چگونه میریزد اشک از این چشمها

این چشمهای خیس ، همان چشمهاییست که تو خیره به آن بودی در لحظه دیدار

میفهمی معنای دلتنگ شدن را ، میفهمی معنی انتظار را؟

نه ! دلتنگی آن نیست که مرا اینگونه محکوم به سکوت کرده است

انتظار آن نیست که اینگونه مرا محکوم به بیقراری کرده است

خیالی نیست ، من همچنان با خیال تو سر میکنم پس بیخیال…

بگذار در حال خودم باشم ، بگذار همچنان من دیوانه دیوانه ات باشم

مزاحم خلوتم نشو ، اگر مرا میخواهی سد راه اشکهایم نشو….

بگذار آرام شوم ، بگذار هر چه غم در دلم انباشته ، خالی شود….

این همان راهیست که هم تو خواستی در آن باشی

و هم من خواستم تا آخرش با تو بمانم

پس چرا به بیراهه میروی، چرا مرا جا گذاشتی و برای خودت میروی؟

مرحبا ، تو دیگر کیستی ، دست هر چه بی وفاست را از پشت بستی….

خودم میدانم بد دردیست عاشقی و همچنان بیمارم ، تا کجا میخواهی بمانی ؟

تا هر جا باشی من نیز میمانم…

عشق من هر از گاهی به یادم باشی بد نیست ،

هر از گاهی هوای مرا داشته باشی جرم نیست

چه کنم ، دلم دیوانه ی توست ، هوایش را داشته باش که

دلم تمام دلخوشی اش به توست…

دیوانگی محض...


دلبستم به قلب بی وفای تو ، تنها من بودم که سوختم در راه عشق تو

تنها من بودم که با قلبی پر از حسرت اینک تنها مانده ام و هیچ نفسی ندارم

مثل برگی خشکیده ام ، هیچگاه خودم را اینگونه پریشان و خراب ندیده ام

مثل ستاره ای خاموشم ، حس میکنم در دنیا نیستم و بی هوشم

مثل کویری خشک آرزویم قطره بارانی از جنس محبت است

این روزگار من است ، قلبم به چه روزی افتاده است

نمیخواهم بشنوم نوای دلم را ، نمیخواهم به یاد بیاورم گذشته ی پر از غمم را

نمیخواهم تکرار خاطره ها را ، بگذار اینگونه باشد

که نه من تو رامیشناسم و نه قلبم تو را

بگذار با خودم بگویم که هیچ اتفاقی نیفتاده ، با شکست روبرو نشده ام ،

یا تا به حال عاشق نشده ام!

کاش میشد خاطره ها میسوخت ، لحظه هایی که سرم بر روی شانه هایت بود ،

دستم درون دستهایت بود ، لحظه هایی که در کنارت قدم میزدم ،

هر شب با صدای تو به خواب میرفتم ،

کاش میشد همه اینها از خاطرم محو میشد ، تا دیگر دلم در حسرت آن روزها

نمیسوخت ، قلبم چشم به آمدنت نمیدوخت

یعنی میشود همه چیز را از یاد ببرم ، یعنی میتوانم فراموشت کنم ؟

یعنی میتوانم برای همیشه بی خیالت شوم ، آرام باشم و آرام نفس بکشم

مدتیست بدجور حالم خراب است ، فکر کنم دیوانگی محض است

که هنوز قلبم عاشق قلب بی وفای تو است

دوستت دارم...

یک کلام ، اولین و آخرین احساس قلبم نسبت به تو ... دوستت دارم.

تو نیز گفتی مرا دوست داری ، اما دوست داشتنت دو روز است ،

دیروز گذشت و آخرش امروز است!

این من هستم که وفادار خواهم ماند ،

این تو هستی که تنها بی وفایی از تو جا خواهد ماند!

این من هستم که آخرش میسوزم ، این تو هستی که میروی

و من با چشمهای خیس به آن دور دستها چشم میدوزم

این من بودم که سهم دیدارم با تو عشق بود ،

این تو بودی که میگفتی از آغاز هم قصه من و تو دروغ بود!

تو هر چه دوست داری بگو، اما من هنوز بر سر حرفم هستم ، دوستت دارم.

خورشید بتابد یا نتابد، ماه باشد یا نباشد،

شب و روز من یکی شده ، فرقی ندارد برایم ،

همه چیز برایم رویا شده ، عشق تو برایم آرزو شده ،

به رویا و آرزو کاری ندارم ، حقیقت این است که دوستت دارم!

کاش تو نیز مثل من بودی ! مثل من عاشق ، بی قرار ، چشم انتظار

کاش تو نیز حال مرا داشتی، هوای مرا داشتی...

بی خیال میخواهی هوایم را داشته باش یا نداشته باش ،

میخواهی به انتظار من باش یا نباش ، من دوستت دارم

نمیترسم از رفتنت ، نمی بازم از شکستنت، نمیخندم و نمیگریم ،

از این هیاهو و التهاب تنها یک احساس است که می ماند ، دوستت دارم!

دوست داشتن تو دو روز باشد یا یک عمر مهم نیست ،

مهم این است که من در این دنیا و آن دنیا دوستت دارم

میخواهی باور کن یا نکن ، حس کن ، یا از آن بگذر ،

اما قبل از گذشتنت لحظه ای صبر کن...

دوستت دارم ...

حالا هر جا که میخواهی برو...

زود گذشت...

زود گذشت..........

چقدر زود گذشت

با تو بودن، با تو لبخند زدن،

با تو شعر سرودن با تو غزل را فهمیدن

با تو و در تو گم شدن و........

چقدر زود رسید

دقیقه های تلخ جدایی

ثانیه های تلخ دل کندن و رفتن

لحظه های جنون آمیز اضطراب

و ترس دوباره دیدنت یا تا ابد ندیدنت

و چه دردناک و سخت است

که دیگر دستان گرم و مهربانت

دستان یخ زده ام را نوازش نمی کند

احساس تــاسـف ،


بـرای تمـام کسانــی کـه بـا چشم هایشان قضاوت میـکننـــــد


حـس نمیـــــکننـــد
...


نمـی شنونــــد
...


نمیچشنـــــد
...


فقـط میبینــــند و متهـم می کننــد!

انتظار

همیشه از تر شدن چشم هایت گفتی ....

از انتظاراتت ....هیچ انتظارات

مرا دانستی؟؟؟

اگر دم از انتظاراتم نزدم دلیل براین

نبود که انتظاری نداشتم ...

آری دم نزدم چون باگرمای دستانت

تمامای انتظاراتم را به فراموشی

می سپردم ....

هیچ گاه فکر نکردی چه روز ها که

نشکستم و چه اشک ها که نریختم ...

اشک های بی گناه .... مظلومانه

گریستم.... گونه های خیسم تر بود

از حس شکسته شدن احساس .... اما تو

فرسنگ ها از من فاصله گرفته بودی ...

شوق دیدار را دیگر از چشمانت نمی شد

خواند ... دسانت سرد بووود .... خیلی

سرد ...

خدا...

تا حالا توجه كردی . . . . . . . .

با اینكه خــــــــــدا میتونه مچت رو بگیره

ولی همش دستت رو می گیره ...؟

زن زیباست...

زن زیباست ...
زمانی که
زمانی که لطافت جسم و روحش را توأمان درک کردی ...
زمانی که خرامیدنش را بین بازوانت فهمیدی ...
زمانی که نداشته های خودت را به حساب ضعفش نگذاشتی ...
آری زن زیبـــــاست...
اگر بفهمى...!!!...!

چه آن زمان که از فرط خستگی چهره اش در هم است...

چه آن زمان که... خود را می آراید از پس همه خستگیهایش...
چه آن زمان که فریاد می زند بر سرت و تو فقط حرکت زیبای لبهایش را مبینی...
چه آن زمان که کودکی جانش را به لبانش رسانده و دست بر پیشانی زده و لبخند می زند...
زن زیباست..

آن زمانی که خسته از همه تُهمت ها و نابرابریها باز فراموشش نمی شود؛ مادر است، همسر است.

افکار عاشقانه ام را

جمع که می کنم

دسته گلی می شود

شبیه تو

برای تو

دستانت را به من بده...

من لیلای عصر معاصرم

و دنبال مجنون قرن آهن

در دیار عاشق کش ما هنوز هم که هنوز است

گاهی معجزه می شود

من به معجزه دستانت ایمان دارم

پس:

دستانت را به من بده

این ناب ترین لحظه تاریخ است که رقم میخورد

جای خالی راپر کنید...