یادمان باشدکه...
یادمان باشد که ...
یادمان باشد که : زخم نیست آنچه درد می آورد ، عفونت است .
یادمان باشد که : در حرکت ، همیشه افق های تازه هست .
یادمان باشد که : دست به کاری نزنیم که نتوانیم آن را برای دیگران تعریف کنیم !
یادمان باشد که : حرف های کهنه از دل کهنه بر می آیند ، یادمان باشد که دلی نو بخریم.
یادمان باشد که : فرار ، راه به دخمه ای می برد برای پنهان شدن نه آزادی.
یادمان باشد که : همه باور ها هم نمی توانند درست باشند .
یادمان باشد که : لبخند هایمان را توی آیینه جا نگذاریم .
یادمان باشد که : لزومی ندارد همان قدر که تو برای من عزیزی ، من هم برایت عزیز باشم .
یادمان باشد که : دلخوشی ها هیچکدام ماندگار نیستند .
یادمان باشد که : تا وقتی اوضاع بدتر نشده یعنی همه چیز رو به راه است .
یادمان باشد که : هوشیاری یعنی زیستن با لحظه ها .
یادمان باشد که : آرامش جایی فراتر از ما نیست .
یادمان باشد که : برای پاسخ دادن به احمق ، باید احمق بود .
یادمان باشد که : در خسته ترین ثانیه های عمر هم هنوز رمقی برای انجام برخی کارهای کوچک هست .
یادمان باشد که : لازم است گاهی با خودمان رو راست تر از این باشیم که هستیم .
یادمان باشد که : آن هنگام که از دست دادن عادت می شود ، به دست آوردن هم دیگر آرزو نیست .
یادمان باشد که : پیش تر ها چیز هایی برایمان مهم بودند که حالا دیگر نیستند .
یادمان باشد که : آنچه امروز برایمان مهم است ، فردا نخواهد بود .
یادمان باشد که : من "از این به بعد " هستم ، نه " تا به حال " .
یادمان باشد که : هرگز به تمامی ناامید نمی شویم اگر تمام امیدمان را به چیزی نبسته باشیم .
یادمان باشد که :همیشه چند قدم آخر است که سخت ترین قسمت راه است.
یادمان باشد که : گاهی مجبوریم برای راحت کردن خیال دیگران ، خودمان را خوشحال نشان بدهیم.
یادمان باشد که : به جستجوی راه باشیم ، نه همراه .
و یادمان باشد که : آن سوی ناکامی ها ، همیشه خدایی هست که داشتنش جبران همه نداشته ها است
.
لیاقت می خواهد واژه ” ما ” شدن
لیاقت می خواهد ” شریک ” شدن
تو خوش باش به همین ” با هم ” بودن های امروزت
من خوشم به خلوت تنهایی ام
تو بخند به امروز…
من میخندم به فرداهایت
.
.
.
.
تنـــــــهایی...
تنهایی حکایت من ؛ حکایت کسی است که عاشق دریا بود ، اما قایق نداشت ...
دلباختۀ سفر بود ؛ همسفر نداشت ...
حکایت کسی است که زجر کشید ، اما ضجه نزد ...
زخم داشت و ننالید...
گریه کرد ؛ اما اشک نریخت ...
حکایت من ؛ حکایت چوپان بی گله وساربان بی شترست !
حکایت کسی که پر از فریاد بود ، اما سکوت کرد ؛ تا همۀ صداها را بشنود ... !!



















