تکرار

بیست و هشت صفر امد و این اتفاق هر سال میافتد بی انکه تو از لابه لای ابر های غیبت ظهور کنی

        و این جهان فانی را با نور بی پایانت منور بسازی جهان منتظر قدم های تو

      نیازمند گام های تو ومحتاج منتقمی است تا انتقام خون های ریخته شده ی کربلا را بگیرد

و ان منتقم تویی که با قدم های محکم واستوار خود دنیا را به لرزه در می اوری و خفتگان را بیدار میسازی و غفلت زدگان را اگاه  

جهان منتظر منجی ای است که نجات دهنده ی مظلومان عالم است

و ان منجی همان تو هستی که روزی از پشت ابرهای غیبت خود را نشان میدهی و می ایی و

تمامیه مظلومان را پناهشان میدهی

و ان موقع است که این ستم دیدگان نجات میابند و ستم زدگان با شمشیر ذوالفقارت از پای در می ایند

و تمامیشان نابود میشوند

                                           ان زمان که تو می ایی چقدر دنیا زیبا و روشن میشود و همه جا مملو ازعدالت و ازادی و خوشبختی میشود

                                          ان زمان که تو می ایی همگان در برابر تو به زانو درخواهند امد و در برابر تفکر و تدبرت تسلیم میشوند

                                          ان زمان که تویی می ایی عده ای از ادمیان از حرص و طمع شمشیرشان را بر روی تو میکشند و تو چقدر قدرتمندانه شمشیر ان ها را میشکنی و خودشان را به دوزخ میفزستی

اما.......................... اما امان از ان لحظه ای که تو کوله بارت را بسته ای و محیای رفتن هستی 

و چقدر ان لحظه سخت وغم بار است برای جدت حسین که تو در دستانش پلک هایت را تا ابد به روی هم میگذاری و به سوی اسمان پرواز کنان و شتابان میروی                                         

 

  

 

محرم

باز این دفتر راگشورم تا قلمم را بر ان بنوازم قلمی که این بار واژه های سنگین غم حسین را بر کاغذ خواهد اورد

این سنگینی را در قلمم احساس میکنم نفسم بند امده میخواهم بروم به دشت کربلا به ظهر عاشورا دشتی که هوایش بوی حسین را دارد و فراتش سقای کربلا را در ذهنم جاری میکند

میروم قدم هایم را برمیدارم ارام ارام در قطعه ای از بهشت خدا حرکت میکنم و اشک میریزم این اشک ها برای بچه های حسین است برای رقیه و سکینه و علی اصغر و علی اکبر

در میان این دشت صدایی میشنوم این صدا نیست بلکه ناله است اری این ناله زینب خواهر قد خمیده حسین است

به هرطرف که مینگرم قسمتی از حوادث ان روز جلوی چشمانم رژه میروندباز قدم بر میدارم این بار صدای مرد جوانمردان را میشنوم صدایی که میگوید

هل من ناصر ینصرنی؟ ایا یاوری هست که مرا یاری کند؟

این صدا را که میشنوم بی اختیار به روی زانوهایم می افتم و اشک هایم با شدت سیل باری از چشمانم پایین می ایند

این بار به پشتم که نگاه میکنم خیمه های سوزان امام و یارانش قلبم را اشوب میکنند صدای بچه های ۳یا ۴ ساله قلبم را تند ضربان میکند

گوش های خونی دختران خیمه های اتش زده ذوالجناح زخمی شده ناله های کودکان همه و همه سرم را به درد می اورد

به قدری که دیگر نمیتوانم ببینم رویم را بر میگردانم اشک هایم همچنان جاری است قلبم همچنان پر اضطراب است  

دستانم بی حس و پاهایم سست است هنوز خیمه های اتش زده از ذهنم پاک نشده بودند که صدای ابی ناگهان اشک هایم را متوقف میکند

ذلالی اب را میتوانم از چند فرسخ احساس کنم اری این صدای اب رودیست که سقا ی کربلا از ان اب برداشته است

جلوتر میروم حالا دیگر میتوانم رود را ببینم اما چیزی قدم هایم را سریع تر میکند و ان باغی است که ازان طرف رود پیدا بود

این باغ همان بهشت است بهشتی که خدا وعده ی ان را داده بهشتی که کربلا حسین جزئی از ان است تمام شد دیگر قلمم جوهر ندارد

از سنگینی این واژه ها دیگر قلبم هم تاب ندارد روی میز میگذارمش دفترم را میبندم دوست ندارم از این حال و هوا بیرون بیایم

دلم سنگین شده احساس مبهمی دارم احساسی که مرا از ان دشت پهناور بیرون نمیارود اما با صدای شیرین اذان این احساس ارام میگیرد

حالا دیگر اشک هایم خشک شده اند و پاهایم توان راه رفتن گرفته اند پس اماده نماز خواندن میشوم

گمراهی سیاه

نمی دانم از کجا بگویم؟

                              می ترسم!می ترسم از واژه هایی که بلاخره از زندان دهانم خارج میشوند

ان روز نزدیک است نمیدانم کار درستی کرده ام یا نه ؟؟؟

       کاری به نفع دوستم اما کاری که مرا در قرع اتش میبرد ........اتشی بسیار مهیب و سوزناک

  اتشی که تمام وجود مرا در اغوش میگیرد و تمام وجودم به نیستی تبدیل میشود

من نمیدانم      من هیچ چیز نمیدانم

 در گمراهی گیر کرده ام  در راهی که پایان ندارد

   این کار اغاز کرده باید نیمه تمام بگذارم یا به انتها برسانم ؟

 من باید این کار تمام کنم اما.......اما حقیرتر از انم که بتوانم انجامش دهم

                                       هر ورز از اینکه چگونه دستم ر ابر کلامش بگذارم و قسمش دهم

     ترس تمام وجودم را فرا میگیرد و لرزی لرزنده مرا در اغوش میگیرد

 تمام زندگی ام با این تصمیم و قسم  نابود خواهد شد هربار که تصمیم میگیرم از این بیراهه خارج شوم

     پاهایم سست و بی طاقت میشود

  چرا؟چرا من خدایا؟

من نمیتوانم از عهده ی این کار برایم        خدایا مرا از این راه جدا کن 

  دیگر تاب ندارم

خدایا به پایان برسان این بی راهه تنگ و عذاب را

..................................

..........................

...............................

ان روز گذشت و روح و جسم من الان از بار سنگین رها شده است

  ومن نیز به ارامشی رسیدم که تا پایان عمر روحم بی عذاب است

      ان روز هولناک ترین روز زندگی ام بود و من در مقابل دها ادم ایستاده بودم

 نمیدانستم چه بگویم چشمانم دوخته شده بود به شخصی که با قسم خوردن من

                                                        زندگی اش به پایان میرسید

هیچ وقت نمیتوانستم تصور ان را بکنم که جلو نفس کشیدن کسی را

بگیرم و قلبش را بی ضربان کنم

     لحظه ی سرنوشت فرا رسید و قران چشمانم را بی دید کرده بود

 دستانم انقدر بی حس شده بودند که نمیتوانستم تکانشان دهم

 چشمان دها ادم به دستان بی جان من دوخته شده بود    ..........................

         تصمیمم را گرفتم    عزمم را جمع کردم دیگر هیچ چیزو هیچ کس مهم نبود

  فقط لحظه ی به دار زدن ان شخص جلوی چشمانم جلوه گر می شد

  سکوت در همه جای دادگاه حکم فرما بود

  باید واژه هایی را که بر خلاف دوست تمام سال های تنهاییم بود را میزدم 

  ..................
ناگهان سکوت دادگاه با تکان دهانم شکسته شد

  قران را بلند کردم 

بوسه ای بر ان زدم و تمام حقیقت را گفتم اری من توانستم

توانستم در این بیراهه هولناک به پایانی روشن برسم

                          قران را رو ی میز گذاشتم و ارام قدم هایم را به سمت صندلیم برداشتم

    ناگهان نگاهم بر نگاه دوستم متوقف شد نگاهش انچنان خشمگین بود که برای لحظه ای مرا ترساند

 اما دیگر برای من مهم نبود هیچ چیزو هیچ کس فقط این را میدانستم که به شخص بیگناهی

 زندگی دوباره ای بخشدیم و از این بیراهه سخت پیروزبیرون امدم

قحطی است!

قحطی خاطره هایی که بسوزاند هر انچه را اندوه تنهایی سرشته است

این حرف هایم از جنس خاموشی شب دریا است.گاهی با دلم می امدم و می نشستم کنار پنجره كاغذي و قلمي !

همين كافي بود براي با تو بودنم

اما حالا حسرت زدهي كمي حال ناقابلم سيلي خورده ي حرف هاي نيمه تمام خاكستري!

دلم سوخته است كدام را بگويم؟

من كه از خود خودم پشت پا خوردم براي تو كه مي نوشتم روحم سبك ميشدمثل بخار كتري

در يك بعد از ظهر سرد زمستاني

قشنگ و لذت بخش و امیدوار کننده!

دل دل کردن ها را خودت به من اموختی و من نترسیدم از اینکه تردید کنم به هر انچه که می بینم حتی در روشنای روز !

و شگفت بود اینکه همه چیزم با تو به یقین رسید

 

1389

 

                                             

         

               تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

     تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

سلامممممممممممم به همه ی دوستای خوبم

  خوبین؟  عید بهتون خوش می گذره ؟؟؟؟

        شرمنده از اینکه نتونستم این مدت اپ کنم

 تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

راستی هفتم تولدم بود دوستام کلی بهم کادو دادن

واقعا دستشون درد نکنه خب دیگه من کاری ندارم                                
تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

فعلا   بای

قلب شکسته

اگر این بار هم اشتباه بکنم

دیگر راهی برایم باقی نمی ماند

تا تو را در قلبم محکم نگه دارم

                                                                           نه...........هرگز

      این دفعه را مطمئنم

             مطمئنم راهی که در ان قدم می گذارم راه نگهبانی از توست

    بارها با شکست روبه رو شده ام

      بارها راهی را رفتم که انتهایش بن بست بود

                                                   کوچه به کوچه

                     خیابان به خیابان

                         شهر به شهر را دنبالت امدم

   اما تو چه بی احساسانه مرا ترک کردی و گفتی دوست داری تنها به راحت ادامه دهی

       و این حرفت رگ های قلب مرا از هم گسست

        و از ان موقع بود

                                                 که تو از قلب من فرار کردی و برای همیشه رفتی

         خوب می دانستی که چگونه این رگ ها را از هم جدا کنی

                       و بیرون بیایی و خلاص شوی از این زندان

 زندان؟؟؟؟؟

اری زندان .....خودت می گفتی که ماندن در قلب تو

مانند حبس در زندان است

این بار رگ های قلبم را طوری به هم دوخته ام

    که تو حتی با چنگ زدن هم نتوانی ان ار پاره کنی

                                                        گاهی با خودم فکر می کنم

                               این نگه داری چه فایده ای دارد؟

     نگه داری از چیز با ارزش هنگامی ارزش دارد که ان خودش بخواهد برایت باقی بماند

            اما نگه داری از چیزی که که برای هر رفتنی بهانه ای می اورد

                    و برای هر کاری اما و اگری می اورد چه فایده ای دارد؟

گاهی با فکر کردن به این چیزها به این نتیجه می رسم

      که رگ های قلبم ار برای همیشه پاره پاره کنم

      تا تو دیگر فکر بیرون امدن از قلبم را نداشته باشی

و برای همیشه خلاص شوی از فکر کردن به این چیزها

 

دیگر نمی توانم تحمل کنم

...

............

...

رگ های قلبم را گسستم و تو رفتی برای همیشه

و مرا با یک دنیا انبوهی از غم و غصه تنها گذاشتی

چه زود و ساده مرا در بین راه تنها گذاشتی

و رفتی...................................

      دیگر نفسم بالا نمی اید

             از ان موقع که رگ هایم را گسستم حرف زدن برایم سخت شده

       دیگر بیشتر از این نمی توانم این سختی ها را تحمل کنم

            نمی توانم ....ای ......این ..سخ ...سخ ..تی ها را  تحممممل کنم

............................

.............................................................................

.......................................................

.....................

 

 

   

 

       

 

ثانیه های انتظار

شکوفه ها ریختن میوه ها جوانه زدن درختان عریان شدن

زمین سفید پوش شد اما تو هنوز نیامده ای

این چهار حالت هی اتفاق می افتد و من هنوز در انتظارم ودر انتظارم و در انتظارم

    هیچ کس هیچ چیز جای خالی لبخند تو نفس تو اشک ریختن تو را نمی تواند پر کند

من تنهایم بی تو

 هیچ کس نمی تواند این اتنهایی مرا بشکند مگر ان که تو خلوت تنهایی مرا بشکنی

من بی کسم بی تو

هیچ کس نمی تواند این بی کسی مرا از بین ببرد مگر ان که تو سکوت بی کسیم را از بین

ببری

روزها می گذرند     شب ها پی در پی می ایند و می روند    خورشید هر روز طلوع و غروب می کند

اسمان ابری

         مه الود

          و بارانی می شود  زمین گاهی لباسی از گل

                    گاهی از برف می پوشد و گاهی عریان می شود

     ولی تو هنوز نیامده ای و فقط جای پای تو روزی قلبم سنگینی می کند

             فقط از تو چند خاطره ی کوچک و این رده پاهای رفته را در قلبم دارم

نمی دانی چکونه شب ها سعی می کنم تا پلک هایم به روی هم بیفتند

      و یا روزها را به امید ان که شاید ان روز    روزه به پایان رسیدن ثانیه های انتظار باشد

                                                          ایا گناهی کرده ام که اینگونه زندگی ام از غذاب هم شکنجه اور تر است؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

             ایا اشتباهی مرتکب شده ام که اینگونه باید رنج و سختی انتظار را تحمل کنم

   نمی دانم اما اگر تو می دانی باید پاسخ دهی

 نمی شنوم             چرا سکوت کردی       چرا جواب نمی دهی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

                                                      چرا؟؟؟؟؟؟؟

زبانت بند امده !!!!!       گوش هایت سنگین شده

مگر تو نبودی که می گفتی تنهایت نمی گذارم

                                              نمی گذارم که بی کسیت در این دنیا را احساس کنی؟

  پس چه شد ان همه قول

       چه زور همه چیز از یادت رفت

                               شکوفه ها ریختن میوه ها جوانه زدن درختان عریان شدند

                                          زمین سفید پوش شد و تو هنوز نیامده ای

 

 

 

                

روز بارانی

در یکی از شهر های فرانسه دو خواهر زندگی می کردند

                         به نام های انازتازیا و ازیتا

     این دو همدیگر را خیلی دوست داشتند

                                 زیرا تمامیه خانواده شان را در یک سانحه از دست داده بودند

به سختی کار می کردند تا بتوانند شکم هم دیگر را سیر کنند

             روزها می گذشتند و این دو همچنان با سختی های زندگی مقابله می کردند

ان ها هیچ وقت طمع بیرون رفتن را با هم نچشیده بودند  زیرا پولی نداشتن

هر دو ان ها عاشق باران بودند اما ......................

در یک روز سخت دیگر انازتازیا که خواهر بزرگتر بود

                        مانند همیشه از خانه بیرون رفت

      تا بتواند برای خواهر کوچکش کاری بکند

                                     ان روز هوا به شدت بارانی بود

  هنگامی که رعد و برق وجود اسمان را می لرزاند

        و ابر ها را به هم می کوبید ترس تمام اندام ازیتا را در اغوش می گرفت

     زمین لغنده بود و خیابان ها خالی

        مغازه ها بسته بودند و هیچ کس در خیابان ها نبود

 انازتازیا به هر طرفی می رفت به در بسته می خورد

                                                       دیگر دوست نداشت خواهرش را در این وضع ببیند

        زیزا چند روزی بود که او مبتلا به انفولانزا شده بود

او دوست داشت این بار که به خانه می رود دستش پر باشد اما این بار هم

      نتوانست کاری بکند در ان هوای بارانی دیگر جانی برای انازتازیا باقی

                                                                               نمانده بود

او در خیابان های خالی قدم می زد و به خواهر کوچکش فکر می کرد

            در غرق فکر او بود که ناگهان..................

ساعت ها می گذشتند و ازیتا چشم به در دوخته امیدوارانه منتظر امدن خواهرش بود

ازیتا ترسیده بود هیچ رنگی برایش باقی نمانده بود

       نگران خواهرش بود زیرا او از طلوع صبح رفته  و هنوز بر نگشته بود

              اصلا این فکر  را نکرد که شاید اتفاقی افتاده باشد

زیرا تصور می کرد انازتازیا مثل همیشه سر کار رفته

صبح ان روز ازیتا بسیار خوشحال بود چون مطمئن بود

                                              امرزو که اخر ماه است حقوق خواهرش را می دهند

 و با ان حقوق ناچیز می تواند بیماری وی را درمان کند

    اما او از همه چیز غافل بود نمی دانست که خواهرش تمام روز را پی او دویده

تا برایش دارویی جور کند

      ازیتا دیگر نمی توانست تحمل کند با ان لباس های نازکش به بیرون رفت

 این خیابان و ان خیابان تند دوید

          تا اینکه به محل کاره انازتازیا رسید

 اما ان جا بسته بود یعنی تعطیل شده بود  ازیتا نمی دانست کجا برود!!!!!!!!!!

او تند می دوید با صدای بلند نام خواهرش را صدا می زد

           و در خواست کمک می کرد  اما در ان خیابان های خالی کسی نبود تا صدای

                  ازیتا را بشنود

 به این طرف و ان طرف نگاه می کرد و همین طور پیش می رفت

که ناگهان

              جسم خونین خواهرش را دید که در اب غوطه ور شده است

 به طرفش دوید پاهایش سست شده بود و دستانش بی حس

 هنگامی که نزدیکش شد متوجه شد که تیغ برق در سر خواهرش فرو رفته

و این تیغ او را از خواهرش جدا کرده

  در ان لحظه به باران نگاه کرد و به یاد حرف های خواهرش افتاد

        او همیشه می گفت دوست دارد در زیر باران با خواهر کوچکرتش

قدم بزند اما مشکلات زندگی انقدر زیاد بودکه این فرصت را هیچ

             وقت پیدا نکرده بودند  اما حالا که این فرصت به دست امده بود

دیگر انازتازیایی وجود نداشت .........................................................

                  

               

 

گم شده

 

 

می خوابم چشم هایم را می بندم وتو خوب می شنوی

قصه های رازگونه ی مرا

در بین پچپچه های هولنک تاریکی و می دانی التهاب درد نبودنت را

در بند بند وجودم

چند گاهی است که از تو دورم

چند گاهی است که از جنس بادبادک های کاغذی شده ام

و در دستان سرد باد بالا و پایین می روم

وهجوم دردناکش تمامیه من را پاره پاره می کند

!!!!!!!!!!!!!۱چه قدر گستاخی کرده ام که بی تو نفس می کشم این روزها

شاید خودت فهمیده باشی که چه اندازه منتظر شب یلدا بوده ام

هندوانه های سرخ

و اجیل های رنگارنگ شیرین برای اینکه ثانیه ای بیشتر خوش باشم

برای اینکه لحظه های سنگین نبودنت را یواشکی بسپارم به کوله بار پاییز

خنده اور است تو نبودی ومن هیچ نیندیشیدم به اینکه چه کنم

برای جای خالی تو

و به خاطر همین بود که کمکت کردم

!!!!!!!!!!!!!!!!مهربان دل چسب من

در لابه لای گذزان لحظه های جای خالی تو هم گم شد

و من شرمنده ام از اینکه شبی را بیدار به یاد تو نشسته ام

ودر عوض چه یلداها که خواب را زیر پلک هایم پنهان کردم

شرمنده ام از اینکه این همه بدم

         !!!  شرمنده ام از اینکه این همیشه در برابر تو شرمنده ام!!!

 

.........تو رفته ای

تو رفته ای و من هنوز غرق در خاطراتمان هستم

چه زود این اشناییمان به پایان رسید و من از تو جدا شدم

روزی که اخرین نگاهت را در چشمانم دوختی از یاد نخواهم برد

!!!!!!!من هنوز این جدایی را نپذیرفته ام

چند ماه است که از اخرین دیدارمان می گذرد

ولی برای من انگار چند سال که نه چند قرن است که می گذرد

من دورم از تو از قلب تو از روح تو از جسم تو و از نفس تو

ایا امکان دارد من یکبار دیگر فقط یکبار دیگر روی ماهت را ببینم

یا نه این ارزوی من سراب است؟

تو رفته ای و من هنوز نتوانستم تو را فراموش کنم

زیرا فراموش کردنت از هر کاره سخت دیگری سخت تر است

دلم گرفته زیر این اسمانی که طلوع و غروبش بی تو برایم هیچ فرقی نمیکند

بی تو هیچ فرقی نمیکند..................و بی تو هیچ فرقی نمیکند

بعد از تو تنها تر از همیشه شدم .........تنهای تنها

هیچ وقت فکر نمی کردم که اینگونه تنها شوم

بعد از جداییمان نتوانستم خطراتت را بخوانم

چون صورتم ان گونه ترمی شود که گویی غسلشان داده ام

تو رفته ای و من مانده ام بی تو

تو رفته ای و من مانده ام با انبوهی از خاطراتمان

و تو رفته ای .............من مانده ام تنهای تنها

کاش روزی بیاید که تو این سکوت تنهایی مرا بشکنی

و لبخند بر لبانم بنشانی

 

تقدیم به سه دوست عزیزم

که دوریشان غم ............خانه شان قلبم........و فراموشیشان مرگم است

تقدیم به پرپر و ادیب و ایناز

  

 

بهانه ای برا ی دوست داشتن

امشب برای چیدن ستاره ای آمده ام

رو به آسمان کرده ام

دستهایم را به سمت آسمان می برم

می خواهم پر نور ترین ستاره را بچینم

زیرا با روشنی آن دل تیره و تارم را روشن کنم

 و به زندگی تیره ام  روشنی بخشم

آسمان صاف و زیبا و ماه نور افشانی میکند

اما چرا نمی توانم ستاره ای بیابم

دیگر خسته شده ام به هر سمت نگاه میکنم

حتی یک ستاره کوچک نیز در آسمان نیست

حال که من خواستم به زندگیم روشنی بخشم

ستاره ها از من روی گرداندند

خداوندا گناه دیگران چیست

 به خاطر من از روشنایی ستارگان بی بهره مانده اند

سرزمین تنهایی

می نویسم برای دلهای شکسته

می نویسم برای صداهای لرزان

اشکهای پنهان

خداوندا چرا رسم روزگار اینگونه است

چرا قصه شمع و پروانه پایان ندارد

چرا سوختن و ساختن برای هم ساخته شده اند

چرا در کنار ذره ای لبخند کوهی از غم و غصه نمایان است

نمی دانم چرا دل ما آنقدر وسعت ندارد

که غم و اندوه روزگار را در خود حبس کند

و از میان بردارد

خداوندا این ندانستنها و این سوالها مرا سخت آزرده کرده

 

فریادی نیز دیگر نمانده تا برآورم

تا شاید کسی به فریاد رسم شود

 

تنها پناهم تویی

تویی که فریاد بی صدا را نیز میشنوی

 

پس به فریاد ما برس

 که جز تو فریاد رسی نیست

بهشت

صداي خش خش باران را بر روي برگان پاييزي مي شنوم

 تو مرداي

و من در کنارت آراميده ام.

 اي زيباي مرده ي من برايم از عشق بخوان  از رويا از لاله هايي که در نبودت پرپر شدند

 کاش مي دانستي کبوتري هروز در انتظارت پرواز مي کند

 اي کاش قبل از مردن مي  امدي

 اي کاش به قاصدکان سفارشم را کرده بودي

 اي کالبد شکسته نگاه سرخ قلبت را در کدامين زمان گم کرده اي

 زير کدامين نگاه سپيديت را از دست دادي

 مهربانم بهشت بر تو مبارک باد.بهشتي که ديگر راه گريزي از آن نيستو

 وتو در آن مدفوني

 

 

خلوتگاه

به خلوتگاه تنهاییت دوباره خواهم آمد

 و خواهم شکست

 سکوت تنهاییت را و تو را با خود

 به تجلی گاه روشنی می برم

 به جایی که احساس آئینه قابل لمس باشد

 به جایی که سکوت معنای همه ی حرفهای ناگفته است

 به دوردستها

 به دیاری که آدمها زیر سنگینی کوله بار خیانت

 بی صدا ،نشوند.....

 به دیاری که همه تن پوشی از صفا

 به همراه دستاویزی از راستگویی به تن

 کنند و در دشت وسیع صداقت همراه با رقص واژه ها

 و با ترانه سکوت

 به دلبری دلهای عاشق بروند

 و از آنجا همگام با هم به دیار تو می آئیم

 

نگاه شیرینت

 

 

 

هر چه بود تو بودی ناگهان چشم هایت تابید

و لبخند زدی

واین لبخند شیرینت

تلاطم زندگی را به من بخشید در ان لحظه تاریکی زیر روشناییت دود شد

این جا هر چه بود جایی بود که دل تو را رساند به من و همین برایم کافی بود

گاهی کودک بازیگوش نگاهت

محبت خالصانه ای را به اعماق وجودم می چسباند

ان زمان بود که من نیست شده بودم

و تو ترانه های عاشقانه می سرودی

و شراره های عشق همه چیز را می سوزاند

ان قدر ساعت ها منتظرت ماندم

و تو نیامدی و من اندیشیدم که شاید مرگ چراغ روشن چشمانت را

به دست باد داده از زمانی که بی وفایی کردی

شیرینی زندگی را هراس مرگ امیخته ام و این سنگینی

زندگی گاهی از طاقت شانه هایم فراتر می رود

این جدایی بی انتها این همه بیگانگی عذاب دهنده تقصیر خودم بود

من به دوری از تو  به جدایی از تو عادت کرده ام

و به خودم می گویم  چگونه می توانم از این جدایی

ترسناک جداشوم

دیگر بیشتر از این نمی خواهم

رویاهای بی حقیقت را در گوشه ای از قلبم بگنجانم

دیگر نمی خواهم به چیز هایی فکر کنم که رسیدن به ان چیزها

سراب است

دیگر نمی خواهم فکر کنم به ثانیه های نبودنت

و دیگر نمی خواهم به عشقی که مدت هاست کلافه است از نبود تو

و شب و روز  از لا به لای شیشه های شکسته امدنت را سرک می کشد

فکر کنم

قطار

قطار می رود    ایستگاه می رود     تو می روی

و من چه قدر ساده ام که سال های سال است همچنان منتظر قطار رفته ایستاده ام

و به نردهای رفته ی ایستگاه تکیه داده ام و منتظر امدن تو هستم

این انتظار کی به اتمام می رسد؟

من با هر صدای قطاری که در حال نزدیک شدن است

امیدوارانه نگاهم را به قطار می دوزم

تا شاید در میان مسافران ان تو هم باشی

اما مثل اینکه این انتظار ادامه دارد و من همچنان باید بر قبر خاطراتمان

بنشینم

نمی دانم چرا نمی توانم از این جا دل بکنم؟

این جا دنبال قطار رفته

ایستگاه رفته و فقط ریل های باقی مانده

چیزی هست که مرا می رساند به تو و حضورت

من بی تو تمام می شوم نه تنها در هستی بلکه در اخرت بی

انتها هم تمام می شوم

من همیشه دستانم را در دستانت می فشردم

تا از من نگریزی ونمی دانم که چرا و چگونه از من گریختی؟

ای کاش کسی مرا از این جدایی رها می کرد و به دنیای دیگری می برد

همه چیز دارد کمرنگ می شود

و من دیگر نمی توانم ساعت ها دنبال هم به تو بیندیشم

انقدر روی این ریل ها ایستاده ام که تمامیه وجودم به وجودی بی ارزش تبدیل شده

بیش تر از این نمی توانم............................

دوباره قطاری را  از دور می بینم

این بار نه تنها قطار بلکه تو را هم در بین مسافران می بینم

اما نمی دانم...........................نمی دانم

که چرا این دیدار چند ثانیه بیشتر نبود

ناگهان متوجه شدم که

چشمانم بارانی شدند

و  بسته شدندو بالاخره این روح سال خورده و

عذاب کشیده ی من بال هایش را گشود به طرف اسمان ها رفت...........................

 

و من در سیاهی شب گم شده ام....

 

 

انگار كه نفرين شده ام به چه گناهي  نميدانم

 سرنوشت بازيها دارد با دل خسته من  اسير نفس او شدم وچه اسان تحقيرم ميكند

 سردرد امانم نميدهد چشمانم به سياهي ميرود همه جا تاريك است  خاك مرده

 برسرايم ريخته اند

خنديدن را از ياد برده ام شادي با من غريبه است وچه دور ميبينمش  دست

 نيافتني ميماند

 سكوت مطلق

 اما دلم عجيب سنگين است  حال ميتوان گريست  نه ؟

 صداي سكوت است كه مي ايد  و من تنها نشسته ام با بغضي در سينه ام توان

 شكستنش را ندارم  شايد هم

 نميخواهم بشكنمش  مدتهاست كه بامن است  دامني ميجستم كه پناهم باشد و پرده

 اشكم  ميخواستم انجا سردر

 شانه هاي او هاي هاي گريه سردهم اما افسوس .....

 اشكهايم انگار خريداري ندارند

  و ظلمت شب است كه بر خانه ام حكم ميراند كورسوي اميدي ميبينم  يا كه شايد

توهمي بيش نيست  دنيا با من غريبه است  وشب سهم من است از تمام روشنايها

....اندکی صبر سحر نزدیک است

شيريني ديدار بعداز فراق تو را انتظار ميكشم  دوري از تو برايم سخت بود

  اما شيريني  خنده هايت  تحمل فاصله ها را برايم اسانتر ميكرد 

    حالا ديگرنزديك به توام  وجود نازنينت را حس ميكنم  خاطرات تلخ تنهايي و

  روزهاي  تكراري و بي كسي ام را دراين شهر از ياد برده ام   

  اينجا هوايش بوي تو رادارد  هر سو كه مينگرم توراميبينم كه لبخند به لب

  ايستاده اي و با چشمانت مرا فراميخواني همان چشماني كه شب وروز

 هجرانشان رادر اشك نگاهم بر قلبم ميريختم....... 

 چه شبها كه روياي دستان پرمهرت  خواب از چشمانم مي روبود و در دل

 ظلمت شب تو را فرياد ميزدم

 اري..........  قلبم را به توباخته ام  قلبي كه زخم خورده  تشنه  داغ بي وفايي

 است  و ابراز علاقه تو مرحمي است  بر دردهاي ان.

 حلقه عشقت بوسه گاه  لبهاي داغ من است  

 صبورانه ميگذرانم اين چندروز را تا دوباره  جان بگيرم از ديدار تو

و منتظر ان روزی ام که چشمانم دوباره برای دیدنت باز شوند...........


یک دنیا اسمان ابری

 از عشق که....نه....
اما از عاقبت بی عقوبت! این همه فاصله،
از انتهای نامعلوم این کوچه های بی چراغ و چلچله!،
چرا.........می ترسم!......

من از لحظه ای که چشم های تو،
بین آوار این همه نگاه معنا دار گم شوند!
من از دمی که بازدم تو پاسخش نباشد،
می ترسم!
اما اگر راستش را بخواهی!
نمی دانم که از عاقبت این همه ترانه و نامه ی بی جواب!
می ترسم یا نه؟!
فقط می دانم که.....محتاجم!


محتاج سکوت ستاره!
محتاج لطافت صبح!
محتاج صبر خدا!
من محتاج ترانه های بی قفس ِ پر از کبوترم!

من محتاج واژه های ساده و بی تکلفم
واژه هائی که بشود با آب غسلشان داد!
من محتاج نگاهی از جنس آب و لبخندی از جنس صداقتم!
من محتاج عطر یک احساس باران زده ی نمناکم!

من محتاج توام!
محتاج نگاه تو،
محتاج لبخند تو،
محتاج احساس تو،
همین!
از این ساده تر و بی تکلف تر در کلام من نمی گنجد!

من محتاج توام که بیایی و مرورم کنی!
با یک هوا هق هق!
با یک جفت نگاه خیس!

من محتاج یک دنیا آسمان ِ ابریَم!
که ببارد،....که برای من بشود،
بهانه ای از جنس معجزه!
تا بگویم تو را به هرمت این ابرها که می گریند قسم!

 

:تقدیم به تو

به تو تقديم ميكنم تمام احساسات دورنم را كه مشتاقانه تو را طلب ميكنند.

به تو تقديم ميكنم لحظه لحظه هاي دلتنگي ام را كه به وسعت تمام روزهايي

 است كه بي تو سركردم.

 وبه تو تقديم ميكنم عشق را كه در تپشهاي قلبم و دراشتياق چشمان هميشه

 منتظرم يافتم.

 اين ارزشمندترين هديه من به توست   گوشه اي از قلبت پناهش ده وبا

 خورشيد مهرباني ات نگهبانش باش. هميشه در خاطرم خواهي ماند

...عشق یعنی

عشق یعنی مست و بی نفس شدن

            عشق یعنی هر چه در دل ارزوست

     عشق یعنی یک تبسم یک نگاه

  عشق یعنی شب نخفتن تا صبح

          عشق یعنی مرگ روح

عشق یعنی شکستن غرور

                    عشق یعنی غرق در اعماق وجود

عشق یعنی در جهان رسوا شدن

        عشق یعنی تنها تر از تنها شدن

اری عشق یعنی تنها شدن

تنها تر از همیشه

 عشق است که تمامیه وجود انسان را نابود می کند

عشق است که زندگی انسان ها را به بازیچه می گیرد

.....................براستی که این عشق چیست؟

کوچه

بی تو شب مهتابی باز از ان کوچه گذشتم

            همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

            شدم ان عاشق دیوانه که بودم

در نهانخوانه ی جانم گل یاد تو درخشید

               باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره گردید

                  یادم امد ان شبی باهم از ان کوچه گذشتیم

بال گشودیم و در ان خلوت دل خواسته گشتیم

ساعتی بر لب ان جوی نشستیم

           تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

    من همه محو تماشای نگاهت

                  اسمان صاف و شب ارام

بخت خندان و زمان رام

       خوشه ی ماه فروریخته در اب

شاخه ها دست بر اورده به مهتاب

             شب و صحرا و گل و سنگ

   همه دل داده به اواز شباهنگ

                      یادم امد تو به من گفتی

از این عشق حذر کن

                       لحظه ای چند بر این اب نظر کن

 اب ایینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

                  باش فردا که دلت با دگران است

      تا فراموش کنی چند از این شهر سفر کن

با تو گفتم

حذراز عشق ندانم

             سفر از کنار تو هرگز نتوانم

روز اول

که دل من به تمنای تو زد

                        چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم

      باز گفتم که تو صیادی و من اهوی دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

                   حذز از عشق ندانم نتوانم

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت...

اشک در چشم تو لرزید

                            ماه بر عشق تو خندید

 یادم اید که دگر از تو جوابی نشنیدم

       در دامن تو اندوه کشیدم

                 رفت در ظلمت غم ان شب و شب های دگر هم

نه گرفتی از عاشق ازرده خبر هم

نه کنی دیگر از ان کوچه سفر هم

                      بی تو اما به چه حالی از ان کوچه گذشتم

عشق حقیقی

تمامیه عشق های دنیا تمام شدنی اند

اما

عشق به تو هیچگاه تمام نمی شود

این عشق از کجا سر چشمه می گیرد؟

من در حالی که تو را ندیده ام

وجودت را احساس می کنم

وجودی که تمام عالم به او نبازمندند

راستی تو کیستی؟

چرا خودت را نمایان نمی کنی تا کسانی که به وجودت ایمان ندارند

ایمان اورند

گفتم ایمان؟

به راستی من به تو ایمان دارم؟

شاید در گفتن راحت باشد ولی در عمل نه

ایا من به گونه ای هستم که تو از من راضی باشی؟

نه...هرگز

من حتی نمی دانم

که ایا مرا به عنوان بنده ی مومن خود می دانی

 گاهی با خودم فکر می کنم

فکر می کنم به زمانی که گناهی انجام داده ام

و تو با بزرگی ات شفاعت مرا کرده ای

وای بر من که چقدر در برابر تو شرمسارم

شرمسارم  که نمی توانم در برابر چهره ی نورانیت

سرم را بلند کنم

می خواهم از تو سوالی کنم

می خواهم بدانم که چرا از داخل ابر های غیبت بیرون نمی ایی؟

چرا ظهور نمی کنی؟

چرا چهره ی درخشانت را به همه نشان نمی دهی

تا متوجه جمال زیبایت شوند

تو که هستی که همه مشتاق امدنت هستند

 مظلومان تو را می خواهند تا ازشان دفاع کنی

و تنها امیدشان را به تو بسته اند

همه ی مسلمانان در انتظارت نشسته اند

تا بیایی و جهان را مملو از عدل وداد کنی

همچنان که از ظلم و ستم اکنده است

ان روز که می ایی

تمامیه مسلمانان به یاریت بر می خیزند و تمام کسانی که

در طول غیبتت وجودت را باور نداشته اند

ترس و لرز تمام وجودشان را فرا می گیرد

ان روز که می ایی  چه زیباست ان روز تمام دنیا شکوفاست

و ان روز روزیست که عشق حقیقی بر ملا می شود

بی وفا

برای او می نویسم که تنش بوی گل های سرخ را می داد

برای او که جادوی کلامش زیباترین لغت را قلم می زد

برای او که قلبش به وسعت دریا بود

و قایق قلب من در ان غرق شد و رفت

و من تنها تر از تنها شدم

برای او که اعماق وجودش مملو از مهر و عطوفت بود

برای او می نویسم 

برای او که نوشتن صفاتش تنها به جوهر قلم ختم نمی شود

برای او که فرشتگان به وجودش حسودی می کنند

برای او که صدای خندهایش لحظه به لحظه در ذهنم جاری است

برای او که عشقش تمام نشدنی است

برای او می نویسم برای کسی که

با تمامیه این حرف ها مرا تنها گذاشت

و من برای همیشه در اتش عشق او سوختم

و تبدیل به خاکستر شدم

 

گناه من بود

تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره

از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم

باغبان تند دنبال من دوید

سیب را دست تو دید

غضب الود به من کرد نگاه

سیب دندان زده  از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز

سال هاست که در گوش من ارام ارام خش خش گام تو

تکرار کنان می دهد ازارم

و من اندیشه کنان غرق این فکرم که چرا

خانه ی کوچک ما سیب نداشت؟

مرگ

در صبح اشنایی شیرینمان  تو را

گفتم که :مرد عشقی باورت نبود

در این غروب تلخ جدایی هنوز هممی خواهمت چو روز نخستین ولی چه سود؟

می خواستی به خواطر سوگند های خویش

در بزم عشق بر سر من جام نشکنی

می خواستی به یاس صفای سرشک من

این گونه دل شکسته به خاکم نیفتی

فکر کردی که کوره ی سوزان عشق من

دور از نگاه گرم تو خاموش میشود؟

فکر کردی که یاد تو این یاد دلنواز

در تنگنای سینه فراموش می شود؟

تو رفته ای که بی من تنها سفر کنی

من مانده ام که بی تو شب ها سحر کنم

تو رفته ای که عشق من از سر به در کنی

من مانده ام که عشق تو را تاج سر کنم

روزی که قاصد مرگ مرا می برد به گور

من شبچراغ عشق تو را نیز می برم

عشق تو نور عشق تو عشق بزرگ توست

خورشید جاودانی دنیای دیگرم

بعد از من

مرا عمری به دنبالت کشاندی

                                سرانجامم به خاکستر نشاندی

ربودی دفتر دل را و افسوس

                              که سطری هم از این دفتر نخواندی

گرفتم عاقبت دل بر منت سوخت

                                بعد از مرگم سرشکی هم فشاندی

گذشت از من ولی اخر نگفتی

                               که بعد از من به امید که ماندی؟

 

کاش زمانه باز می گشت

از وقتی که از یک جای تنگ از یک تاریکی

وارد عرصه ی هستی شدم

بوی تو را استشمام کردم

بویی که همیشه وجودش سرشار از مهر و محبت است

وجودی که وقتی در کنارم است

احساس ارامش امید نشاط می کنم

تو بودی که در لحظه های غم و شادی همراهم بودی

بارها قلب تو را به خاطر کارهایم لرزانده و

گاهی هم ازرده خاطر کرده ام

اما چه کنم که نمی دانم چگونه محبت هایت را جبران کنم

گاهی با خودم فکر می کنم

اما هر چه قدر فکر می کنم نمی توانم به جوابم برسم

و می فهمم که کوچک تر از ان هستم که

بخواهم این دریای بی کران محبت هایت را جبران کنم

هنگامی که یاد کارهایم می افتم

ترس تمام وجودم را در اغوش خود می گیرد

و لرز بر اندامم می گزارد

 زمان هایی که خشم مرا وادار کرد

تا بر رویت صدایم را بلند کنم چه زمان های وحشتناکی بود

میدانی

همیشه دوست داشتم وجود نازنینت را با تمام وجود ناچیز خودم

احساس کنم

ولی احساس هم مانند زمان این فرصت را به من نداد

زمان به من این اجازه را نداد تا اندک محبت هایت را جبران کنم

و احساس هم نگذاشت تا وجودت را حس کنم

حالا این ندیمانی هیچ فایده ای ندارد

حالا که تو در این هستی وجود نداری و باید ان قدر

منتظرم بمانی تا بیایم ودر کنار حوض کوثر در اغوشت بگیرم

چه قدر دلم برای ان روز تنگ است...

 

 

 

 

انتظار

روزی که اخرین نگاهت را در نی نی چشمانم نهفتی

فراموش نخواهم کرد...

دلم ابری بود وچشمانم بارانی و من با خود اندیشیدم   

اندیشیدم که ایا کسی جز تو می تواند همسوز لحظه لحظه هایم

 باشد؟

افسوس که تو در فصل برگریزان برای همیشه رفتی

تا من همواره بر گور خاطراتمان گریه کنم...

خیال نکن

خیالم خالی از خیال توست

نه هرگز...

فقط به حرمت سنگینی غرورم است که سکوت می کنم

و ان قدر بی صدا می مانم

تا تو در فصل شکفتن برای همیشه بیایی و بمانی

یلدا

دیر گاهی است که تنها شده ام

قصه ی غربت صحرا شده ام وسعت درد فقط سهم من است

باز هم قسمت غم ها شده ام

ذکر ایینه ز من با خبر است

که اسیر شب یلدا شده ام

من که بی تاب شقایق بودم

همدم سردی یخ ها شده ام

کاش چشمان مرا خاک کنید 

تا نبینم که چه تنها شده ام