در یکی از شهر های فرانسه دو خواهر زندگی می کردند
به نام های انازتازیا و ازیتا
این دو همدیگر را خیلی دوست داشتند
زیرا تمامیه خانواده شان را در یک سانحه از دست داده بودند
به سختی کار می کردند تا بتوانند شکم هم دیگر را سیر کنند
روزها می گذشتند و این دو همچنان با سختی های زندگی مقابله می کردند
ان ها هیچ وقت طمع بیرون رفتن را با هم نچشیده بودند زیرا پولی نداشتن
هر دو ان ها عاشق باران بودند اما ......................
در یک روز سخت دیگر انازتازیا که خواهر بزرگتر بود
مانند همیشه از خانه بیرون رفت
تا بتواند برای خواهر کوچکش کاری بکند
ان روز هوا به شدت بارانی بود
هنگامی که رعد و برق وجود اسمان را می لرزاند
و ابر ها را به هم می کوبید ترس تمام اندام ازیتا را در اغوش می گرفت
زمین لغنده بود و خیابان ها خالی
مغازه ها بسته بودند و هیچ کس در خیابان ها نبود
انازتازیا به هر طرفی می رفت به در بسته می خورد
دیگر دوست نداشت خواهرش را در این وضع ببیند
زیزا چند روزی بود که او مبتلا به انفولانزا شده بود
او دوست داشت این بار که به خانه می رود دستش پر باشد اما این بار هم
نتوانست کاری بکند در ان هوای بارانی دیگر جانی برای انازتازیا باقی
نمانده بود
او در خیابان های خالی قدم می زد و به خواهر کوچکش فکر می کرد
در غرق فکر او بود که ناگهان..................
ساعت ها می گذشتند و ازیتا چشم به در دوخته امیدوارانه منتظر امدن خواهرش بود
ازیتا ترسیده بود هیچ رنگی برایش باقی نمانده بود
نگران خواهرش بود زیرا او از طلوع صبح رفته و هنوز بر نگشته بود
اصلا این فکر را نکرد که شاید اتفاقی افتاده باشد
زیرا تصور می کرد انازتازیا مثل همیشه سر کار رفته
صبح ان روز ازیتا بسیار خوشحال بود چون مطمئن بود
امرزو که اخر ماه است حقوق خواهرش را می دهند
و با ان حقوق ناچیز می تواند بیماری وی را درمان کند
اما او از همه چیز غافل بود نمی دانست که خواهرش تمام روز را پی او دویده
تا برایش دارویی جور کند
ازیتا دیگر نمی توانست تحمل کند با ان لباس های نازکش به بیرون رفت
این خیابان و ان خیابان تند دوید
تا اینکه به محل کاره انازتازیا رسید
اما ان جا بسته بود یعنی تعطیل شده بود ازیتا نمی دانست کجا برود!!!!!!!!!!
او تند می دوید با صدای بلند نام خواهرش را صدا می زد
و در خواست کمک می کرد اما در ان خیابان های خالی کسی نبود تا صدای
ازیتا را بشنود
به این طرف و ان طرف نگاه می کرد و همین طور پیش می رفت
که ناگهان
جسم خونین خواهرش را دید که در اب غوطه ور شده است
به طرفش دوید پاهایش سست شده بود و دستانش بی حس
هنگامی که نزدیکش شد متوجه شد که تیغ برق در سر خواهرش فرو رفته
و این تیغ او را از خواهرش جدا کرده
در ان لحظه به باران نگاه کرد و به یاد حرف های خواهرش افتاد
او همیشه می گفت دوست دارد در زیر باران با خواهر کوچکرتش
قدم بزند اما مشکلات زندگی انقدر زیاد بودکه این فرصت را هیچ
وقت پیدا نکرده بودند اما حالا که این فرصت به دست امده بود
دیگر انازتازیایی وجود نداشت .........................................................
